هگست به اشتباه، سرخوشی ناشی از مرگ دیگران را با پدیده سیاسی پیروزی در جنگ یکی میگرفت. پناه بردن به چیزی که او «مرگآفرینی» یا «قدرت کشندگی» مینامد، در حقیقت گریزی است از چیزی که همه ما در آن شریکیم: میرایی و فناپذیری.
تیموتی اسنایدر-ساب استک: در همان روزهایی که دونالد ترامپ جنگ هوسبازانهاش علیه ایران را اعلام میکرد، داشتم درباره کارزار امپراتور دیگری که قرنها پیش علیه ایرانیها جنگ راه انداخته بود مطالعه میکردم.
اواخر سده دوم میلادی، امپراتوری روم با سپاهیانی روبهرو شد که از مرز رود دانوب گذشته و حتی تا کوههای آلپ در شمال ایتالیا پیشروی کرده بودند. در میان آنها قوم یازیگها قرار داشتند؛ مردمانی ایرانیزبان که از استپهای اوکراین آمده بودند.
در ماه فوریه امسال، وقتی در اوکراین بودم، به کشفی باستانشناسی برخوردم که از تعاملات میان رومیان و یازیگها پرده برمیداشت؛ تعاملاتی که نه فقط دشمنی، بلکه اتحاد و همکاری را نیز در بر میگرفت. فرماندهی جنگ روم علیه متحدان یازیگها را شخص امپراتور مارکوس اورلیوس بر عهده داشت؛ او از سال ۱۷۱ تا ۱۸۰ میلادی در جبهه حضور داشت. در همان دوران، او یادداشتهای فلسفیای مینوشت که احتمالاً شبها در چادرش نگاشته میشدند. این متن که پس از مرگش کشف شد و امروز با نام «تأملات» شناخته میشود، یکی از آثار بزرگ فلسفه رواقی به شمار میآید.
من به سراغ «تأملات» رفتم تا ببینم آیا میتوانم چیزی در آن بیابم که به درک بهتر پژوهشهای باستانشناسان اوکراینی درباره روابط میان رومیان و یازیگها کمک کند. اما چیز دیگری یافتم: چشماندازی درباره جنگهای امروز و درکی از اینکه چرا ترامپ، افزون بر ناتوانی آشکارش در امور نظامی، ناگزیر بود جنگش را ببازد.
خواندن لافزنیهای ترامپ شرمآور بود: «هیچ رئیسجمهوری حاضر نبود کاری را که من امشب انجام دادم انجام دهد.» و در کنار آن، تأملات مارکوس قرار داشت: «وقتی چیزها چنین ظاهر فریبندهای دارند، آنها را برهنه ببین، ابتذالشان را ببین، و روایت پرطمطراقشان را از خودشان کنار بزن.»
ترامپ غرور و خودستاییاش را برای میلیونها نفر به تماشا میگذاشت؛ مارکوس برای خودش مینوشت.
با وجود آنکه مارکوس فرماندهی یک ارتش را در خط مقدم بر عهده داشت، در «تأملات» خود حتی یک بار هم از جنگ سخنی نگفت. جنگ صرفاً کاری بود که باید انجام میداد؛ او بدون هیچ تقلایی طرف مقابل را نیز انسان میدید و انگیزههایشان را درک میکرد. او تنها یک بار در سراسر کتاب از یازیگها نام میبرد، آن هم برای طرح نکتهای کلیتر درباره غرور و تکبر: اینکه رومیان نباید به اسیر گرفتن یک زندانی جنگی افتخار کنند.
هرچند مارکوس به موضوعی که من در پی آن بودم نپرداخت، نتوانستم از خواندن «تأملات» دست بکشم. تضاد میان نوشتههای او و گفتههای ترامپ حیرتآور و سرگیجهآور بود. یکی میتوانست نُه سال فرماندهی جنگی را بر عهده داشته باشد و دفترچهای فلسفی بنویسد که در آن حتی اشارهای به جنگ نشده باشد؛ دیگری بیدرنگ به ستایش خود برای جنگی پرداخت که ظرف چند هفته در آن شکست خواهد خورد.
ترامپ پس از مداخله در ونزوئلا احساس لذت کرده بود؛ او میخواست آن حس را دوباره تکرار کند. آمریکاییها محکوم به شکست بودند، زیرا هیچ اندیشه انسانیای در کار نبود؛ ترامپ فناوری را نوعی جادو میپنداشت و تصور میکرد حمله نخستش با موشکها اقدامی نهایی و تعیینکننده است. انسانهایی کشته شدند، از جمله دانشآموزان، اما اساساً جبههای در کار نبود، زیرا جنگ از فاصله دور هدایت میشد. همین سبکسری و بیقیدی ترامپ کار را برای دشمنی که خود برگزیده بود آسانتر میکرد.
برخلاف مارکوس اورلیوس که تا پایان عمر مواضع خود را حفظ کرد، آمریکاییها هرگز به معنای واقعی کلمه هیچ موضعی را اشغال نکردند. وزیر دفاع ترامپ، پیت هگست، اگر امکانش را داشت حتی از خود رئیسجمهور نیز لافزنتر بود: «مرگ و ویرانی تمام روز از آسمان فرو میبارد. ما برای بردن آمدهایم. سربازان ما با حداکثر اختیاراتی که شخص رئیسجمهور و شخص من به آنها دادهایم عمل میکنند. این جنگ قرار نبود جنگی منصفانه باشد و نیست. ما آنها را وقتی بر زمین افتادهاند میکوبیم، و دقیقاً همینطور هم باید باشد. این سخنان را مردانی بر زبان آوردند که جنگی را در فوریه آغاز کردند و با وجود چند موشک اینجا و چند پهپاد آنجا، عملاً پیش از رسیدن تابستان تسلیم شدند.
شور و شعف آنها هیچ ارتباطی با چشمانداز واقعی پیروزی نداشت، بلکه از لذت ملموسی سرچشمه میگرفت که از کشتن دیگران میبردند. هگست به اشتباه، سرخوشی ناشی از مرگ دیگران را با پدیده سیاسی پیروزی در جنگ یکی میگرفت. پناه بردن به چیزی که او «مرگآفرینی» یا «قدرت کشندگی» مینامد، در حقیقت گریزی است از چیزی که همه ما در آن شریکیم: میرایی و فناپذیری. او با کشتن دیگران، پذیرش مرگ خویش را به تعویق میاندازد یا به دیگری منتقل میکند؛ همان پذیرشی که مارکوس آن را نخستین گام تفکر میدانست: «بهزودی تو هیچکس و در هیچجا خواهی بود؛ و همین سرنوشت در انتظار همه چیزها و همه کسانی است که اکنون زندهاند. طبیعت همه چیز دگرگونی، نابودی و دگردیسی است تا در پی آن، چیزهای دیگری پدید آیند.»
ترامپ روز به روز از کشتار لذت میبرد، اما هرگز تصوری از آنچه پیروزی واقعاً میطلبد نداشت. هگست نیز سرمست «خشونت قاطع و فراگیر علیه کسانی که شایسته هیچ رحم و مروتی نیستند» بود. او مدعی شد که جنگ به پیروزی رسیده است، حتی در زمانی که آشکارا ایالات متحده به هیچ هدف معناداری دست نیافته بود: «در تاریخ ثبتشده هرگز نیروی نظامی کشوری تا این اندازه سریع و مؤثر خنثی نشده بود.» با گذشت هفتهها، هم او و هم ترامپ به برداشتی کاملاً درونی و روانشناختی از پیروزی پناه بردند: آنچه اهمیت داشت دیگر جنگ واقعی در جهان واقعی نبود، بلکه توانایی آنها در ادامه گفتن جملاتی پشت میکروفونها بود که به خودشان حس خوبی بدهد. حتی آن حس نیز که بر هیچ واقعیتی استوار نبود، اندکی پس از فوریه به سرعت رنگ باخت.
رواقیگری شیوهای برای برقراری ارتباط با جهان است که ما را از خطاهای ابتدایی بازمیدارد. مارکوس اورلیوس که در چادر خود مینوشت، درباره غرور و تاریخ چنین تأمل میکرد: هر زندگی، به گفته او، باید در چشمانداز کل کیهان دیده شود: «چرا که بخش کوچکی از ژرفای بیکران زمان به هر یک از ما اختصاص یافته است، و همین نیز به زودی در ابدیت محو میشود؛ چرا که بخش کوچکی از جوهر جهانی و روح جهان هستی هستیم؛ و چه ناچیز است آن کلوخ خاکی که بر آن ایستادهای.» ممکن است درباره عظمت خود دچار توهم شویم، اما حقیقت در جایی دیگر است. غرور خطایی است که پیش از همه خودِ فرد متکبر از آن رنج میبرد: «پس این همه اضطراب و فشار برای چیست؟ چرا به عبوری منظم و آرام از این فاصله کوتاه زندگی رضایت نمیدهی؟»
آنچه ما به عنوان موجودات فانی میتوانیم بدانیم، بسیار محدود است: «در زندگی انسان، زمان تنها لحظهای گذراست؛ وجودش جریانی روان؛ ادراکش مهآلود؛ کالبدش رو به پوسیدگی؛ ذهنش گردابی بیقرار؛ بختش پیشبینیناپذیر؛ و آوازهاش مبهم و نامطمئن.» از دل چنین فروتنی کیهانی است که میتوان بنای استوار اخلاقی خود را بنا کرد. همه چیز در جریان و تغییر است، اما ما میتوانیم در گوشه کوچک خود از جهان آرامش را به بیرون بتابانیم: «همچون صخرهای باش که امواج پیوسته بر آن میکوبند؛ صخره پابرجا میماند و آبهای خروشان در پیرامونش آرام میگیرند.» و از همین ایده خودآفرینی، اطمینان به هدفهای خویش زاده میشود. مارکوس اورلیوس نوشت: «در درون خودت بکاو؛ در آنجا چشمهای از نیکی نهفته است که اگر به کندن ادامه دهی، هر لحظه آماده جوشیدن است.»
نیکی، با وجود همه چیز، ممکن است؛ یا دقیقتر بگوییم، از رهگذر دیدن جایگاه کوچک خود در میان کلیت هستی امکانپذیر میشود. اگر بتوانی محدودیتهای خود را ببینی، شاید بتوانی دیگران و جهان را نیز ببینی. اگر فناپذیری را بپذیری، دیگر نیازی نخواهی داشت که به کشندگی و نابود کردن دیگران پناه ببری. اگر در جستوجوی خیر در درون خود باشی، دشمن را آینه خویش نخواهی کرد. انتقام، خطایی است که از ناتوانی در کاوش شجاعانه درباره خود و جهان حکایت میکند. چنانکه مارکوس اورلیوس میگوید: «بهترین انتقام آن است که شبیه دشمن خود نشوی.»
در طول جنگ، ترامپ و هگست به ایده انتقام پناه بردند. هگست در سخنرانیای کفرآمیز که آن را از یک فیلم دزدیده بود، گفت: «ای کسانی که میکوشید برادران مرا اسیر یا نابود کنید، من با انتقامی عظیم و خشمی سوزان بر تو فرود خواهم آمد.» اگر ندانی که هستی و چه میخواهی، خود را بر اساس دشمن خویش تعریف میکنی و ادعا میکنی آنچه او انجام میدهد شر است، اما وقتی تو انجام میدهی خیر است. تفاوت چندانی میان بنیادگرایی هگست و بنیادگرایی کسانی که او «ملاها» مینامد وجود ندارد. او آنها را «وحشیان بربر» میخواند؛ اما هنگامی که در آینه اتاق گریم و آرایشی که برای خود در پنتاگون ساخته است نگاه میکند، چه چیزی میبیند؟
رهبران آمریکا هیچ تصوری از این که چه کسانی هستند یا چه میخواهند، نداشتند مگر ارضای نیازهای عاطفی خود از طریق کشتن دیگران. آنها قادر نبودند تصور کنند که مردم آن سوی مرز نیز درباره منافع خود اندیشه دارند و برای رفتار خود برنامهریزی میکنند. آنها حتی جهان را در ابتداییترین صورتش، یعنی جغرافیا، نیز نمیدیدند؛ در حالی که مارکوس اورلیوس از پیچوخم رود دانوب برای دستیابی به برتری تاکتیکی در نبرد بهره برد، ترامپ ترجیح داد محدودیتی را که تنگه هرمز میتواند بر تجارت جهانی تحمیل کند نادیده بگیرد. به محض آغاز جنگ، ایرانیان کاری را انجام دادند که کاملاً قابل پیشبینی بود: آنها به حملات دوربرد آمریکا با حملات دوربرد پاسخ دادند و تنگه را بستند.
از آنجا که آمریکاییها بدون درکی از خود، جهان یا دیگران عمل میکردند، این رخداد برایشان غافلگیرکننده بود. مارکوس اورلیوس در اینباره تنها این نظر ملایم را مطرح میکند: «چه مضحک است، و چه بیگانه با جهان است، کسی که از هر جنبهای از تجربه زندگی شگفتزده میشود!»
آمریکاییها که با جهان بیگانه بودند، به احساس شگفتی و سردرگمی خود با خیالپردازیهای ویرانگر پاسخ دادند. لذتی که از کشتن میبردند، به رؤیای نابودی کامل بدل شد. به جای آنکه با اشتباهات خود درباره جنگ روبهرو شوند، به تصورات خشونتباری پناه بردند که در آن دیگر هیچکس هرگز مجبور به اندیشیدن نباشد. ترامپ در یکشنبه عید پاک کنترل خود را از دست داد و در پیامی نوشت: «دیوانهها، این تنگۀ لعنتی را باز کنید، وگرنه جهنم به پا خواهم کرد.» او سپس تهدید کرد که ایران را «به عصر حجر بازخواهد گرداند، جایی که به آن تعلق دارد» و گفت که «امشب یک تمدن کامل خواهد مرد و دیگر هرگز بازنخواهد گشت.» در زبان حقوقی و اخلاقی امروز ما، این تهدید بیشک تهدید به نسلکشی است. پس از این همه لاف و تهدید آمریکایی، آنچه آمد تسلیم آمریکایی بود.
مارکوس اورلیوس در جنگ با یازیگها پیروز شد. او پیروزی را با احتیاط و دوراندیشی درآمیخت و به همین دلیل در یادها مانده و خواهد ماند. یازیگهای شکستخورده به جایگاه پیشین خود به عنوان متحدان و تابعان روم بازگشتند، هزاران سوارکار در اختیار ارتش روم قرار دادند و راههای تجاری به شرق را گشودند. دفترچه فلسفی مارکوس نزدیک به دو هزار سال است که خوانده میشود؛ و تا زمانی که تمدنی باسواد وجود داشته باشد، همچنان خوانده خواهد شد. با وجود اطمینان مارکوس به اینکه همه ما روزی فراموش خواهیم شد، دیگران پس از مرگش ستونی یادبود به افتخار او ساختند که هنوز، بیش از هزار و هشتصد سال بعد، در رم پابرجاست.
میراث دیگری از پیروزی مارکوس نیز با آنچه ما فرهنگ غربی مینامیم پیوند خورده است. به عنوان بخشی از توافق صلح، او پنج هزار و پانصد سوارکار یازیگ را که به خدمت خود گرفته بود، به شمال منطقهای که امروز شمال انگلستان است فرستاد تا از مرز روم در دیوار هادریان دفاع کنند. نخستین فرمانده آنها مردی به نام آرتور بود و این احتمال وجود دارد که یازیگها و دیگر خویشاوندان ایرانیزبانشان نام او را در داستانهای خود وارد کرده باشند؛ داستانهایی درباره بانویی در دریاچه، شمشیری در دل سنگ و جستوجوی جامی زرین که با گذشت زمان به افسانه شوالیهگری مسیحی و روایتهای شاه آرتور تبدیل شد. اما این خود داستان دیگری است، و داستانی که ارزش روایت شدن دارد.
با این حال، این نیز بخشی از داستان مارکوس اورلیوس است؛ داستانی که، با وجود آنکه او خود ترجیح داد آن را بازگو نکند، یا شاید دقیقاً به همین دلیل، برای وضعیت امروز ما آموزنده است. رواقیگری راهی است برای آنکه نسبت به جهان بیگانه نشویم؛ شیوهای که میتواند قدرتمندان را از غرور و حماقت حفظ کند. فرو رفتن در رخوتِ خودشیفتگی، آنگونه که ترامپ گرفتار آن شده است، در واقع گریختن از واقعیت است. تعداد کمی از جنگها ارزش جنگیدن دارند؛ و همان جنگهایی هم که ناگزیر رخ میدهند، تنها در جهان واقعی و نه در مرزهای تنگ و رنجآلود ذهنهای ازخودبیگانه قابل پیروزیاند. ترامپ اکنون شتابان به سوی افق مشترک مرگ ما پیش میرود، در جستوجوی افتخاراتی که تنها آیندگان میتوانند اعطا کنند، و نخواهند کرد.