مشخصات کتاب
عنوان: دکترین شوک (ظهور سرمایهداری فاجعه)
نویسنده: نائومی کلاین
مترجم (ان): میرمحمود نبوی، مهرداد شهابی
ناشر: اختران
تعداد صفحات: 751
راه های مشارکت در ساخت پادکست
متن پادکست
سلام قبل از اینکه این اپیزود رو شروع کنم باید هشدار بدم که این اپیزود اصلا مناسب بچهها نیست پس لطفا با صلاحدید خودتون عمل کنید.
شما به سومین قسمت از بررسی کتاب دکترین شوک نوشته نائومی کلاین گوش میکنید، دکترین شوک ظهور سرمایهداری فاجعه، معروفترین نظریه کلاینه، ایشون معتقده که سیاستمداران و شرکتهای بزرگ از بحرانها و شوکهای بزرگ (مثل جنگها، حملات تروریستی، بلایای طبیعی یا بحرانهای اقتصادی) سوءاستفاده میکنند تا سیاستهای اقتصاد آزاد، خصوصیسازی و مقرراتزدایی رو به سرعت به اجرا بگذارند؛ سیاستهایی که در شرایط عادی با مقاومت شدید مردم روبرو میشن. نویسنده اسم این روند را گذاشته «سرمایهداری فاجعه»
من در قسمتهای قبل درباره بخش اول و بخش دوم کتاب حرف زدم، نویسنده معتقده که کودتا در شیلی شروع روند سرمایهداری فاجعه در جهان بود. یعنی حاکمیت شرکتهایی که از وقوع فاجعه یا ایجاد فاجعه سود میبرن.
اگه قسمتهای قبل رو نشنیدید ابتدا اون قسمتها رو بشنوید چون خیلی از مفاهیمی که اینجا درباره شون صحبت میکنم رو اونجا توضیح دادم و در این اپیزود ادامه روایت رو پی میگیرم با من همراه باشید.
آیا نئولیبرالیسم همیشه با خشونت همراه است؟
در پایان قسمت قبل دو سئوال مطرح شد یکی اینکه آیا نئولیبرالیسم همیشه با خشونت همراهه و اینکه آیا بحران ایجاد میشه تا اصلاحات نئولیبرالی در جوامع پیاده بشه؟ جواب سوال اول در واقع در بخش سوم کتاب داده میشه که به پیاده سازی نئولیبرالیسم در بریتانیا در زمان تاچر و بولیوی دهه ۸۰ میپردازه.
فریدریش هایک از جمله اقتصاددانان نئولیبرالی بود که به شیلی سفر کرد و خیلی هم از اصلاحات اقتصادی و شخصیت پینوشه خوشش اومد طوری که به دوستش مارگارت تاچر توصیه کرد از شیلی الگو بگیره و بریتانیا رو از شر اقتصاد کینزی نجات بده اما تاچر در پاسخ نوشت که «به سبب وجود نهادهای دموکراتیک و ضرورت اجماع نسبتا فراگیر، برخی از تمهیدات اتخاذ شده در شیلی در بریتانیا کاملا غیرقابل قبول خواهد بود. اصلاحات ما باید با سنن و قانون اساسیمان همخوان باشد. در مواقعی ممکن است روند اصلاحات به شکل عذاب آوری کند به نظر رسد.» یا میشه اینطور گفت که شوک درمانی مکتب اقتصادی شیکاگو در کشوری دموکراتیک یا امکان پذیر نبود یا به کندی پیش میرفت. یعنی اقتصاد بازار آزاد ناب به نحو متناقضی فقط میتونست در کشورهایی اجرا بشه که آزادی در اونا وجود نداشته و به همین دلیلم بوده که احتمالا هم میلتون فریدمن و هم هایک از شخصیت پینوشه خوششون میومده. آلن ملتزر دوست قدیمی فریدمن که مثل فریدمن اقتصاد دان و پیرو سیاستهای پولی بود این شرایط رو اینطور توضیح میده که «برابری در توزیع آرا بیش از برابری در توزیع درآمد است… رای دهندگاهی با درآمد میانه یا پایین تر از آن با انتقال درآمد به خودشان منتفع خواهند شد.» یعنی در حکومتهای دموکراتیک چون اکثر مردم درآمدی متوسط یا پایین دارن ترجیح میدن به سیاستمداری رای بدن که طرفدار توزیع درآمد باشه و از طبقه ثروتمند بگیره و بین طبقات پایین پخش کنه. این رای دهندگان دنبال پیاده سازی بازار مطلقا آزاد نیستن. اما همین آقای ملتزر در ادامه میگه «فریدمن و همسرش رزا در خلاف جهت این جریان قوی شنا میکنند. آنها نمیتوانستند این جریان را متوقف یا معکوس کنند. اما خیلی بیش از اکثر سایرین بر نحوه تفکر و عمل مردم و سیاستمداران تاثیر گذاشتند.»
این اصلاحات نه در دوران نیکسون در آمریکا تونست پیاده بشه به طوری که فریدمن از نیکسون به عنوان سوسیالیست ترین رئیس جمهور آمریکا نام میبره و نه در بریتانیای تاچر. تاچر که با وعده جنگ با تورم انتخابات رو برده بود در دور اول نخست وزیریش نه تنها نتونست تورم رو کاهش بده بلکه تورم بیشتر هم شد و کشور در رکود اقتصادی فرورفت و بیکاری افزایش پیدا کرد. بعضی مناطق صنعتی بریتانیا در همین دوره از بین رفتن و نرخ بیکاری در بعضی از شهرها به بیست درصد رسید. تاچر که تلاش داشت اتحادیه معدن چیان رو شکست بده در این کار شکست خورد و همراه با این شکست سیاستهای بازار آزاد هم شکست خورد و در همین زمان بود که تاچر در جواب هایک گفت بریتانیا با شیلی فرق داره و نمیشه به سرعت این اصلاحات رو پیش برد. برای پیاده کردن این اصلاحات به یه شوک نیاز بود و این شوک رو آرژانتین در اختیار تاچر گذاشت.
به زعم نویسنده ماجرای جنگ یازده هفتهای فالکلند به نظر امری حاشیهای و غیرمهم میرسه اما در واقع هم ژنرالهای نظامی آرژانتین به این جنگ نیاز داشتن و هم تاچر. تاچر که از بار مالی جزایر فالکلند شاکی بود کمکهای مالی بریتانیا به این جزایر رو قطع کرد و بودجه نیروی دریایی رو کم کرد و تعداد ناوهای جنگی این جزایر رو کاهش داد. این اقدام به نظر ژنرالهای آرژانتینی چراغ سبزی بود برای تصرف این جزایر که نزدیک آب های سرزمینی آرژانتین بودن. هر دو طرف با تحریک حس وطن پرستی و ملیت تونستن فضایی فراهم کنن تا سیاستهاشون رو پیش ببرن. تاچر به خصوص از فرصت پیش آمده استفاده کرد تا دولتش رو نجات بده و محبوبیتش رو که به ۲۵ درصد رسیده بود به ۵۹ درصد در پایان جنگ که با پیروزی بریتانیا همراه شد افزایش بده، حالا میتونست اصلاحات مورد نظرش رو با قدرت بیشتری ادامه بده و معدنچیان ناراضی رو تبدیل کنه به دشمن داخلی و سرکوبشون کنه. تاچر موفق شد و معدنچیان رو سرکوب کرد که پیامی آشکار بود برای سایر اتحادیههای کارگری که به نظم نوین تن بدن. و از این به بعد بود که موج خصوصی سازی کشور رو در برگرفت. در واقع تاچر نشون داد که حتما لازم نیست برای پیاده کردن مکتب شیکاگو دست به کودتا یا شکنجه و قتل زد بلکه اگه بشه از بحرانی سیاسی استفاده درست کرد میشه تا حد زیادی از شوک درمانی استفاده کرد.
اینجاست که فریدمن این عبارات رو نوشت: «فقط یک بحران، چه بحرانی واقعی و چه رویدادی که، درست یا نادرست همچون بحران تلقی شود به تغییر واقعی میانجامد. به باور من، وظیفه اساسی ما این است که برای سیاستهای اقتصادی موجود بدیلهایی بپرورانیم و آنها را حی و حاضر و در دسترس نگه داریم، تا زمانی فرارسد که آنچه از نظر سیاسی، تاکنون ناممکن بود به لحاظ سیاسی دیگر اجتناب ناپذیر شود.»
فریدمن احتمالا از چپها و طرفداران اقتصاد کینزی الهام گرفته بود. چون این چپ های تندرو هستن که شکست بازار براشون نقطه عطفی میشه تا انقلاب سوسیالیستی رو پیش ببرن و نشون بدن سرمایهداری ناکارآمده یا اقتصاددانان کینزی که بعد از رکود بزرگ تونستن ایدههای اقتصادیشون رو در جامعه طنین انداز کنن. حالا نوبت مکتب شیکاگو بود که از بحران برای مطرح کردن خودش استفاده کنه و برای اینکار در دهه ۸۰ کاملا آماده بود.
مکتب شیکاگو در بولیوی
اما در مورد بولیوی قضیه یه مقدار متفاوته، بولیوی بعد از سالها تحمل دیکتاتوری داشت میرفت که دموکراسی رو تجربه کنه، اما اوضاع کشور به شدت آشفته بود از تورم هزار و چهارصد درصدی بگیر تا میزان بهره وامهای بانکی که از کل بودجه کشور بیشتر بود. در چنین وضعی تصمیم بر این شد که اقتصاد بولیوی از ریشه تغییر کنه. دلیل این وضعیت هم حمله و محاصره آمریکا علیه تولیدات کوکائین در بولیوی بود. بعد از اینکه رئیس جمهور جدید سر کار اومد، تیم اقتصادی دولت که از نظرات جفری ساکس استفاده کرده بود، برنامهای برای شوک درمانی اقتصاد تهیه کرد. این برنامه شامل حذف یارانههای غذایی، عدم کنترل قیمتها و سیصد درصد افزایش قیمت نفت بود. همچنین باید مخارج دولت در عرصه خدمات عمومی مثل بهداشت و درمان، آموزش و پرورش و دیگر مخارج به شدت کاهش پیدا میکرد و خصوصی سازی شروع میشد. وقتی این طرح رو بردن پیش نماینده صندوق بین المللی پول در بولیوی واکنش نماینده جالب بود او گفت: «این همان چیزی است که همه مسئولان صندوق بین المللی پول آرزویش را داشتهاند. اما اگر درست از آب درنیاید، من که خوشبختانه مصونیت سیاسی دارم اولین پرواز را میگیرم و فرار میکنم.»
بعضی از اقتصاددانانی که این طرح رو پیشنهاد داده بودن ترسیدن اما بقیه بهشون روحیه دادن و مثالی زدن که خیلی جای تامله، بدریگال نویسنده اصلی این طرح گفت: «ما باید مثل خلبان مامور بمباران هیروشیما باشیم. او وقتی بمب اتم را پرتاب میکرد، نمیدانست دارد چه کار میکند، اما وقتی دود را دید، گفت آخ ببخشید. و این درست همان کاری است که ما باید بکنیم. اقدامات لازم را انجام میدهیم و فقط میگوییم آخ ببخشید.» نتیجه این اصلاحات بعد از دو سال تورم ده درصدی بود اما صدها هزار شغل از بین رفت، بیمه بازنشستگی و تامین اجتماعی عملا وجود نداشت، درآمد سرانه کاهش پیدا کرد و دستمزد واقعی چهل درصد کمتر شد. یعنی عملا دیگه پولی نبود که بخواد متورم بشه به قول رهبر اتحادیه دهقانان بولیوی: «آمار دولتی نه تعداد فزاینده خانوارهایی را منعکس میکند که مجبورند در چادرها زندگی کنند، نه هزاران کودک دچار سوء تغذیه را که روزانه فقط تکهای نان و یک فنجان چای برای خوردن دارند. و نه صدها دهقانی را که در جستجوی کار به پایتخت آمدهاند و سرانجامشان تکدیگری در خیابانها شده است.» طنز تلخ ماجرا این جاست که مردم از زور بیکاری دوباره رفتن سراغ کاشت کوکا برای کوکائین. یعنی همون چیزی که باعث شوک درمانی شد دوباره برقرار شد و جالب اینجاست که اینبار انگار برای آمریکا خیلی مهم نبود.
اگه خاطرتون باشه از قول نویسنده پرسیدم که آیا ایدئولوژی نئولیبرالیسم ذاتا خشونت آمیزه؟ و حالا اینجا نویسنده بعد از بیان تجربیات تاچر و بولیوی نشون میده که بله، در حکومتهای دموکراتیک هم اگرچه کمتر از نظامهای دیکتاتوری خشونت آمیزه اما شوک درمانی ذاتا با خشونت همراهه یعنی باید دست به سرکوب زد و سرکوبهایی که در بولیوی انجام شد رو شرح میده که به نظر کمتر دلخراش میرسند اما کارکردشون یکیه.
به زعم نویسنده تورم لگام گسیخته حکم جنگ و شوک رو داشت که بتونن برای مقابله با تورم وضعیت اضطرار ملی اعلام کنن و موقتا دموکراسی رو تعلیق کنن تا شوک درمانی انجام بشه. این شوک در حکومت تاچر جنگ فالکلند بود در بولیوی تورم.
عامل این تورم به زعم نویسنده در دو چیز بود یک انتقال بدهی دیکتاتوریهای نظامی به حکومتهای دموکراتیک بعدش و دوم سیاستهای پولی بانک مرکزی آمریکا که بدهی کشورهای واقع در آمریکای جنوبی رو به شدت افزایش داد. مثلا بدهی خارجی آرژانتین از ۷.۹ میلیارد دلار در سال پیش از کودتا به ۴۵ میلیارد دلار در زمان دموکراسی رسید که عمدتا از صندوق بین المللی پول، بانک جهانی و بانک صادرات واردات ایالات متحده وام گرفته بودن و بخش اعظم اون خرج ارتش و پلیس و سرکوب و شکنجه شده بود و بخشیش هم دزدیده شده بود. یا در برزیل بدهی از سه میلیارد دلار در سال ۱۹۶۴ به ۱۰۳ میلیارد دلار در سال ۱۹۸۵ رسید.
به نوشته نویسنده این تصویری اجمالی از آینده جهان بود. آینده ای مملو از فساد و دزدی که نئولیبرالیسم برای عده معدودی به همراه داشت و اکثریت رو در فقر رها میکرد. مثلا بانک جهانی رد ۳۵ میلیارد دلار وام خارجی به کودتاچیان آرژانتینی رو پی گرفت و متوجه شد که ۱۹ میلیارد دلار اون از کشور خارج شده و بخش بزرگی از این پول در بانکهای سوئیس خوابیده. بخش دیگهای از این وامها هم صرف نجات دادن موسسات مالی میشد که در شرف ورشکستگی بودن، یعنی مدیران و روسای این موسسهها با گرفتن وام املاک و دارایی خریده بودن و دست به سفته بازی زده بودن و بدهی بالا آورده بودن. نتیجه این شد که دولت از جیب مردم بدهی اینا رو صاف میکرد و اینا سود و املاکشون رو نگه میداشتن. یعنی همون اتفاقی که بعدتر در آمریکا و به دنبال بحران ۲۰۰۸ رخ داد.
موسسات مالی جهانی و خصوصا آمریکا میدونستن که این وامها داره در اختیار کسانی قرار میگیره که تو کشورشون فساد مالی وجود داره و مردم سرکوب میشن و به قتل میرسن اما تقریبا بدون هیچ مشکلی این وامها رو میدادن، این کشورها هم که نمیتونستن با ایالات متحده در بیوفتن و بعد از اینکه حکومت عوض شد بگن وامی که گرفتیم نمیدیم. پس بانک پولش رو سوخت شده نمیدید و از طرف دیگه میتونست اهرم فشارش رو حتی اگه دولتی در راستای سیاستهای آمریکا هم سر کار نمیاومد حفظ کنه. بسیار شبیه تنگنایی که در نمایشنامه چرخدنده سارتر تصویر شده.
اما سیاستهای پولی آمریکا چی بود؟ اگه خاطرتون باشه یه اشاره گذرا کردم به بحران بدهی در قسمتهای قبل که در سال ۱۹۸۲ اقتصاد شیلی رو دچار فروپاشی کرد. این بحران که به شوک وولکر معروفه رو اینجا یه مقدار باز میکنم. اما قبلش یه استراحتی کنیم و برگردیم.
چرخش به سمت نئولیبرالیسم در دهه ۱۹۸۰ و شوک وولکر
وقتی درباره دهه ۱۹۸۰ و ظهور آدمهایی مثل رونالد ریگان و مارگارت تاچر حرف میزنیم، معمولاً از یک تغییر بزرگ در اقتصاد جهان صحبت میکنیم. تغییری که به اسم نئولیبرالیسم شناخته میشه، اما قبل از اینکه ریگان و تاچر بتونن اقتصاد را به سمت بازار و بخش خصوصی هل بدن، باید از شر تورم نجات پیدا میکردن. اینا اساسا شعارهای سیاسیشون شکست دادن تورم بود. آمریکا در دهه ۱۹۷۰ با ترکیبی از مشکلات مواجه بود
- تورم بالا و مزمن
- رشد اقتصادی ضعیف
- بیکاری
- دو شوک نفتی
- کاهش اعتماد به دلار به خاطر شوک نیکسون و
- شکلگیری انتظارات تورمی
تورم آمریکا از حدود ۵٪ در ۱۹۷۶ به حدود ۱۳.۵٪ در ۱۹۸۰ رسید. مردم و شرکتها انتظار داشتن که تورم همینجور ادامه داشته باشه و بالا بره. کارگران دستمزد بالاتری میخواستن و شرکتها هم قیمتها را بالا میبردند و این چرخه خودش را تقویت میکرد. اقتصاد آمریکا و البته جهان با چیزی مواجه شده بود که تا حالا سابقه نداشت یعنی رکود تورمی و باید این مشکل حل میشد و برای حل این مشکل به این نتیجه رسیدن که باید ابتدا تورم رو مهار کنن. پل وولکر در سال ۱۹۷۹ به ریاست فدرال رزرو رسید و تصمیم گرفت به جای اینکه صرفاً نرخ تورم را بهتدریج پایین بیاورد، بهطور ریشهای انتظارات تورمی رو بشکنه. وولکر به این نتیجه رسید که برای شکستن این چرخه باید کاری بسیار دردناک انجام بده و نرخ بهره را بهشدت بالا ببره، یه توضیح کوتاه هم بدم درباره نرخ بهره چون ممکنه گیج کننده باشه، فرض کنید بانک جایی که پول میفروشه وقتی میگیم نرخ بهره افزایش پیدا کرد یعنی بانک داره پولش رو گرونتر میفروشه در نتیجه وقتی نرخ بهره بالا میره اونایی که میخوان برای کسب و کارشون وام بگیرن باید حساب کتاب کنن که آیا کسب و کارشون اونقدر سودده هست که بتونن پس بدن این وام رو یا نه؟ برای همین وقتی نرخ بهره بالا میره وام گرفتن کم میشه و به جاش مردم میارن پولشونو میخوابونن تو بانک تا سود بگیرن چون بقیه کسب و کارها اونقدی سود نداره مثل بانک. در زمان وولکر نرخ بهره در آمریکا به بالای ۲۰ درصد رسید یعنی شما اگه صد دلار از بانک وام میگرفتی باید ۱۲۰ دلار پس میدادی. حالا تصور کنید در چنین شرایطی بخواید خونه بخرید یا برای راهاندازی کارخانه وام بگیرید. تقریباً هر وامی خیلی گرون درمیومد، در نتیجه مردم خرید خانه و خودرو را عقب میانداختند. شرکتها سرمایهگذاری نمیکردند. کارخانهها تولیدشان را کاهش میدادند و در نهایت اقتصاد آمریکا وارد رکود شد و این رکود، رکود کوچکی هم نبود نرخ بیکاری در سال ۱۹۸۲ به حدود ۱۱ درصد رسید. یعنی میلیونها نفر شغلشان را از دست دادن. صنایع سنگین، فولاد، خودروسازی و ساختمانسازی بهشدت آسیب دیدن در بسیاری از شهرهای صنعتی آمریکا، کارخانهها تعطیل شدند و مردم بیکار شدند، در واقع وولکر برای مبارزه با تورم، عمداً اقتصاد را وارد یک رکود شدید کرد نتیجه این شد که تورم در سال ۱۹۸۲ حدود ۶ درصد شد و در سال ۱۹۸۳ به حدود ۳ تا ۴ درصد رسید، یعنی وولکر موفق شده بود تورم را شکست بده.
اما یکی از بزرگترین قربانیان این شوک، علاوه بر میلیونها بیکار آمریکایی، آمریکای لاتین بود. در دهه ۱۹۷۰ بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین از بانکهای خارجی وام گرفته بودند. نرخ بهره در آمریکا پایین بود و گرفتن وام دلاری نسبتاً آسان اما وقتی وولکر نرخ بهره آمریکا را بالا برد، همهچیز تغییر کرد دلار گرونتر شد و هزینه بازپرداخت بدهیهای دلاری بالا رفت. کار به جایی رسید که این کشورها مجبور میشدن برای بازپرداخت بدهیهاشون دوباره وام بگیرن. از طرف دیگه سرمایه هم از کشور خارج میشد و به آمریکا میرفت چون وقتی میتونستید در آمریکا با نرخ بهره بالا و ریسک کمتر سرمایهگذاری کنید، چرا باید پولتان را در کشوری مثل برزیل یا مکزیک نگه میداشتید؟
در نتیجه پول از آمریکای لاتین خارج شد و به سمت آمریکا رفت و بحران بدهی شکل گرفت، دهه ۱۹۸۰ در آمریکای لاتین به «دهه ازدسترفته» معروفه. مثلا آرژانتینی که بعد از سقوط دیکتاتورهای نظامی ۴۵ میلیارد دلار بدهی روی دست کشور گذاشته بودن در سال ۱۹۸۹ بعد از این تلاطمات اقتصادی باید ۶۵ میلیارد دلار پس میدادن. این وضع برای اکثر کشورهای در حال توسعه برقرار بود. مخصوصا کشورهایی که به خام فروشی متکی بودن. یعنی درآمد به شدت کاهش پیدا میکرد و سرمایه از کشور خارج میشد و بدهی افزایش پیدا میکرد چون هر چقدر هم که صرفه جویی کنید بالاخره که باید زنده بمونید.
دهه ۸۰ شروع فروپاشی دیکتاتوریهای تحت حمایت آمریکا بود. آمریکا گویا دیگه به این دیکتاتوریها نیازی نداشت و به نظر نویسنده نوع جدیدی از دیکتاتوری رو پیاده کرده بود که اسمش رو گذاشته دیکتاتوری بدهیها. درسته که در دهه ۸۰ بالاخره رژیمهای دموکراسی سر کار اومدن اما چارهای نداشتن جز اینکه به قواعد واشینگتن تن بدن، مهم نبود این دموکراسیها چپ گرا باشن یا راست گرا، سیاستمداران جرات یا توان اون رو نداشتن که برخلاف میل واشینگتن کاری انجام بدن، مثلا بگن ما این بدهیها رو پرداخت نمیکنیم یا سیستم اقتصادیمون رو عوض میکنیم چون همون کسانی که کودتا کرده بودن نه در زندان بودن و نه کشته شده بودن بلکه برگشته بودن به پادگانها و همه چیز رو زیر نظر داشتن و هر آن ممکن بود با چراغ سبز آمریکا دوباره حکومت رو قبضه کنن و از طرف دیگه شما با صندوق بین المللی پول، بانک جهانی و قدرت نظامی آمریکا طرف بودی.
دیکتاتوری بدهی
اما این دیکتاتوری بدهی چطور اعمال میشد؟ نویسنده میگه توسط بانک جهانی و صندوق بین المللی پول. این دو نهاد مالی که بعد از جنگ جهانی دوم بوجود اومدن قرار بود جلوی بحرانهای مالی در کشورها رو بگیرن تا دوباره چیزی شبیه جمهوری وایمار به وجود نیاد که به دنبالش هیتلری ظهور کنه. اما با گذشت زمان این نهادهای بین المللی که کارشون جلوگیری از بحران مالی بود کارکردی برعکس پیدا کردن، خیلی از مناصب کلیدی این دو موسسه رو دانش آموختگان مکتب شیکاگو پر کرده بودن، هر چند که میلتون فریدمن به وجود چنین نهادهایی اعتقاد نداشت و اونو مخالف بازار آزاد و عدم مداخله دولتها و حکومتها در بازار میدونست اما شاگردان او به این نهادها راه پیدا کردن و وقتی کشورهای بحران زده دهه ۸۰ سراغ تنها راه موجود برای عبور از بحرانها رفتن یعنی دست کمک به سوی این نهادها دراز کردن، فرصتی طلایی برای طرفداران مکتب شیکاگو ایجاد شد تا هر چه بیشتر نئولیبرالیسم رو در جهان حاکم کنن. نظریه بحران فریدمن داشت در جهان اجرا میشد و بانک جهانی و صندوق بین المللی پول چیزی جز همان سه گانه فریدمن رو به کشورها ارائه نمیداد یعنی خصوصیسازی، مقررات زدایی و کاهش شدید هزینههای عمومی دولت.
به نوشته کتاب دیویسون بودهو Davison Budhoo از اقتصاددانان ارشد صندوق که در سرتاسر دهه ۱۹۸۰ طراح برنامههای تعدیلات اقتصادی برای آمریکای لاتین و آمریکا بود، «از سال ۱۹۸۳ به بعد، هر آنچه کردیم مبتنی بر درک جدیدمان از این ماموریت بود که یا جنوب باید خصوصی سازی شود، یا بمیرد؛ در جهت نیل به این هدف، طی دوره ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۸ ما به طرز شرمآوری در آمریکای لاتین و آفریقا هرج و مرج اقتصادی ایجاد کردیم.» همین اتفاق بعدها در یونان هم افتاد و یانیس واروفاکیس که در زمان بحران مالی یونان وزیر دارایی بود در مخالفت با همین سیاستها استعفا داد. بعدتر در همین پادکست سراغ کتاب تکنوفئودالیسم از این نویسنده و اقتصاددان یونانی میریم.
اما آیا این سیاستها جواب میداد؟ مثلا در آرژانتین یه پرونیست به قدرت رسید، فردی که قرار بود سیاستهای چپگرایانه مثل تقویت اتحادیههای کارگری و افزایش دستمزد واقعی و گسترش خدمات عمومی دولت رو پیش ببره و مردم بخاطر همین طرحها بهش رای دادن. اما بعد از به قدرت رسیدن مجبور شد همون سیاستهای نئولیبرالی رو دنبال کنه و فردی رو به اسم کاوایو وزیر اقتصاد کرد کسی که قبلا با کودتاچیان کار کرده بود و از طرفداران مکتب شیکاگو بود. کاوایو از هزینههای خدمات عمومی دولت کم کرد، واحد پولی جدیدی معرفی کرد با نرخ ثابتی در برابر دلار آمریکا و تورم رو به این روش کنترل کرد. اما این بخش از سیاستهای پولی رو گره زد با اصلاحاتی که مدنظرش بود، خودش بعدها اعتراف میکنه: «هنگامی که تورم لگام گسیخته بر اقتصاد حاکم میشود، وضع برای مردم وحشتناک است، به ویژه برای افراد کم درآمد و با پس انداز اندک؛ زیرا میبینند که در اثر افزایش فوق العاده سریع قیمتها، دستمزدشان ظرف چند روز یا چند ساعت از بین رفته است. برای همین است که مردم به دولت میگویند ترا به خدا کاری بکنید. و اگر دولت طرح خوبی برای تثبیت ارزش پول کشور در دست داشته باشد، فرصتی است برای اینکه آن را با سایر اصلاحات اقتصادی همراه سازد.. مهمترین این گونه اصلاحات عبارت بود از: سیاستهای درهای باز اقتصادی، مقررات زدایی از عرصه اقتصاد، و روند خصوصی سازی. اما یگانه راه برای اجرای همه این اصلاحات این بودکه در آن زمان از فرصتی که به سبب تورم لگام گسیخته فراهم شده بود استفاده شود، زیرا که مردم آمادگی داشتند تغییرات جدی را بپذیرند تا بلکه تورم لگام گسیخته از میان برداشته شود و اوضاع به حالت عادی برگردد.» یعنی داره خودش اعتراف میکنه که این اصلاحات اقتصادی هیچ ربطی به مهار تورم نداشت، مهار تورم بهانهای بود برای اجرای این سیاستها، مثل این میمونه که شما برای یه سرماخوردگی ساده بری دکتر و دکتر در کنار تجویز قرص سرماخوردگی که بیماری رو خوب میکنه، بگه باید حتما باید یکی از کلیههات رو هم دربیاریم وگرنه خوب نمیشی.
نتیجه سیاستهای کاوایو مهار تورم بود اما هم صنعت نیمه جون آرژانتین رو عملا از بین برد چون برابری نرخ پول جدید آرژانتین با دلار باعث شد که تولید کالا صرف نکنه و از طرف دیگه واردات این تولید کنندهها رو ورشکسته کرد و از طرف دیگه نیمی از جمعیت رو به زیر خط فقر برد.
این اقدامات نویده دهنده عصری جدید در سرمایهداری بود که نائومی کلاین و البته تیموتی اسنایدر اسمش رو گذاشتن سرمایه داری فاجعه و واروفاکیس اسمش رو گذاشته فاز مینوتور جهانی سرمایهداری.
اما هنوز این اصلاحات محدود بود، هنوز شوروی و چینی وجود داشتن که تن به این اصلاحات نداده بودن. هنوز بخشهای بزرگی از آسیا مثل کشور خودمون وجود داشت که نئولیبرالیسم در اونها اجرا نشده بود که نویسنده در بخش چهارم کتاب سراغش میره. یه استراحتی کنیم و برگردیم.
فروپاشی شوروی
زوال شوروی و استقلال دوباره کشورهای اروپای شرقی فرصت طلاییای بود برای نئولیبرالیسم تا توصیههای فریدمن رو در کشورهایی که تازه از یوغ استبداد و ایدئولوژی کمونیسم رها شده بودن به اجرا بگذارن. یکی از اولین آزمایشگاهها کشور لهستان بود، لهستان بعد از مبارزات طولانی جنبش همبستگی تونست بالاخره حکومت رو به دست بگیره اما با مشکلات اقتصادی بسیار جدی مواجه بود. قبلا با شخصیت جفری ساکس و نقشش در بولیوی آشنا شدیم. دولت کمونیست لهستان قبل از پیروزی جنبش همبستگی از جفری ساکس دعوت کرده بود تا در زمینه اقتصاد بهشون راه کار بده. طنز قضیه اینجاست، مهم نیست راستگرا باشید یا چپگرا، کمونیست باشید یا سوسیالیست، دموکراسی خواه باشید یا تمامیت خواه، تنها چیزی که مهمه اینه آیا به نظم اقتصادی موجود تن میدهید یا نه؟ اگر جواب مثبته پس هیچی اگر نه باید کسی یا جناحی یا نگرشی حاکم بشه که به این نظم اقتصادی پایبند باشه، اگه نسخههایی بغیر از بازار آزاد، خصوصیسازی و مقررات زدایی دارید باید سرنگون بشید و این الگو از اندونزی و برزیل دهه ۶۰ شروع شد و همچنان هم ادامه داره.
حالا این نظم اقتصادی بعد از فروپاشی شوروی پیوند میخوره با نظم سیاسی که اسمش میشه لیبرال دموکراسی که فوکویاما از اون به عنوان تنها ایدئولوژیای که هیچ رقیب جدیای نداره یاد کرد و تز پایان تاریخش رو بر همین اساس گذاشت. یعنی اگه شما لیبرال دموکراسی میخواید باید به بازار آزاد و خصوصی سازی و مقررات زدایی هم تن بدی، این دو تا با همن و نمیشه یکی رو خواست و دیگری رو نه، که یه جورایی صورت بندی سیاسی همون مفاهیمیه که فریدمن در کتاب سرمایهداری و آزادی گفته و با چاشنی تز و آنتی تز و سنتز هگل. حالا اگه عمری بود به فوکویاما بیشتر میپردازیم.
پس نه تنها گزینههای دیگه، در دسترس نبود بلکه باید به این تنها گزینه تن داد، یعنی بازار آزاد در طولانی مدت به سمت لیبرال دموکراسی حرکت خواهد کرد اما چین ثابت کرد که سرمایهداری و رشد اقتصادی میتونه بدون دموکراسی هم رخ بده. یعنی سرمایه داری باشه اما لیبرال نباشه برعکس چیزی که فون میزس در کتاب لیبرالیسم میگه که کاپیتالیسم رو برابر میکنه با لیبرالیسم. سراغ فون میزس هم خواهیم رفت. کار زیاده واقعا در این حوزه.
چین
خلاصه که فریدمن سه بار به چین سفر کرد، علاقه این دوستان نئولیبرال به دیکتاتوریها واقعا در خور تحسینه و همچنان برای من سواله که چرا این شخصیتها رو گره میزنن به آزادی و از ما انتظار دارن بپذیریم که تفکرات و راه کارهای اینها ما رو به آزادی خواهد رسوند، احتمالا تعریف من از آزادی با تعریف این دوستان متفاوته. گزارشی که نویسنده از این سفرها میده یه مقدار ممکنه این شبهه رو به وجود بیاره که فریدمن اقتصاد چین رو اصلاح کرد اما اصلاحات چین قبل از اولین سفر فریدمن شروع شده بود اما واقعا نمیشه اثر دیدگاههای فریدمن در این اصلاحات رو نادیده گرفت هرچند که خودش به طور مستقیم نقشی نداشت مثلا طرف مشاوره به اون معنا نبود اما غیرمستقیم نقش داشت و سفرهاش یه جورایی حکم مشروعیت بخشی به این نظام رو داشت و در جمع شخصیتهای حزب سخنرانی کرد و راهکار ارائه داد. همونطور که قبلا در مورد شیلی هم انجام داده بود.
این اصلاحات که به توصیه فریدمن با شوک درمانی دنبال میشد به نارضایتی منجر شد، در واقع خصوصیسازی داشت رخ میداد اما نزدیکان حزب بیشترین منفعت رو از این خصوصی سازی و آزاد شدن بازارها میبردند نه همه مردم. دیگه تا اینجا برامون روشن شده که این اصلاحات اگه به چیز دیگهای منجر بشه باید تعجب کرد. اعتراضات میدان تیان آنمن رو عمدتا اعتراض به نظام سیاسی میدونن، یعنی دانشجوها بعد از مرگ دبیرکل سابق حزب کمونیست که اصلاح طب بود در اعتراض به نبود آزادیهای سیاسی دست به اعتراض و تجمع زدن اما در واقعیت این اعتراضات بسیار گستردهتر بود و نه تنها دانشجویان بلکه کارگران، استادن دانشگاه، کارآفرینان و مردمان عادی رو در برمیگرفت و جرقه این اعتراضات به گفته یکی از سازماندگان این اعتراضات نارضایتی از تغییرات اقتصادی بود یعنی کاهش دستمزدها، افزایش قیمتها و ایجاد بحران اخراج کارگران و بیکاری. یعنی چیزهایی که نتیجه پیاده سازی شوک درمانی بود نه صرفا اصلاحات اقتصادی، خواسته معترضان به زعم ایشون این بود که از راههای دموکراتیک برای نظارت بر منصفانه بودن روند اصلاحات و سازماندهی دوباره مزایای اجتماعی برخوردار باشن. یعنی خودتون نبرید و بدوزید ما رو هم ببینید و نظر ما رو هم بشنوید و این یعنی اصلاحات اقتصادی رو با اصلاحات سیاسی همراه کنید و این برای قدرتمندترین چهرههای حزب پذیرفتنی نبود.
پس مردم سرکوب شدن، اصلاحات اقتصادی بعد از این سرکوب با شدت ادامه پیدا کرد چون دیگه دولت چین ترسی از شورش نداشت و اصلاحات سیاسی برای همیشه مسکوت موند و چیزی شد که الان شاهدش هستیم. نه فریدمن و نه فوکویاما شاید چنین نتیجهای رو پیش بینی نمیکردن البته که در مورد فریدمن شک دارم. در واقع شوک ناشی از سرکوب و کشتار شوک درمانی اقتصادی رو ممکن کرد.
نتیجه چی بود؟ درهای چین به روی سرمایه گذاران خارجی باز شد، سرمایه گذاران از مالیات و تعرفه های کم مالیاتی برخوردار شدن و با مسئولان فاسد و رشوه گیر چینی کارشون رو جلو می بردن و از نیروی کار ارزانی که جرات درخواست دستمزد بیشتر یا شرایط کار انسانی تر رو نداشت بهره برداری کردن. حتما شما هم روایتهای کارگران چینی کارخونههای اپل رو شنیدید. یه پژوهش در سال ۲۰۰۶ نشون داده که نود درصد میلیاردرهای چینی فرزندان مسئولان حزب بودن در واقع این سیستم همون سیستم صنف گرای حکومت پینوشه بود که طرفداران نئولیبرالیسم از اون به عنوان معجزه شیلی یاد میکنن، در این سیستم نخبگان دولتی و ابرشرکتی هر از چند گاه جای خودشون رو با هم عوض میکنن تا کارگران رو به عنوان یه نیروی سیاسی سازمان یافته از صحنه قدرت خارج کنن.
لهستان
در لهستان هم پس از شوک درمانی شاهد کاهش سی درصدی تولید صنعتی و بیکاری بیست درصدی هستیم و البته شکاف طبقاتی و رشد نرخ فقر، فقری که حتی با اتمام شوک درمانی بعد از سال ۱۹۹۳ همچنان بالا موند، در سال ۲۰۰۳، درصد بالایی از مردم لهستان زیر خط فقر زندگی میکردن. اعداد و ارقام میگن که از سال ۹۲ به بعد اقتصاد لهستان رشد کرد اما نتایج ملموس این اقتصاد رشد کرده تازه از ۲۰۰۴ به بعد که لهستان وارد اتحادیه اروپا شد خودش رو نشون داد. اما نویسنده توضیح نمیده که چرا بعد از ده سال از کنار گذاشتن شوک درمانی هنوز نیمی از مردم لهستان زیر خط فقر زندگی میکردن؟ آیا شوک درمانی تا این حد مخرب بود که بلافاصله بعد اجراش آثار مخربش رو نشون داد و حتی ده سال بعدش که شوک درمانی متوقف شده همچنان اثرات مخرب میگذاره یا باید بخشی از تقصیر رو گردن سیاستهای اقتصادی بعد از شوک درمانی هم گذاشت؟
آفریقای جنوبی
مشابه همین اتفاقات در آفریقای جنوبی رها شده از آپارتاید هم مشاهده میشه. در جلسات و گفتگوهایی که بر سر مصالحه قدرت پیش اومد، کنگره ملی آفریقا امتیازاتی رو به سفید پوستان واگذار کرد که اون موقع معنای این امتیازات رو نمیفهمید، بعدها افرادی که درگیر این مذاکرات بودن به این اشتباه خودشون اعتراف کردن، اونا فکر میکردن مهمترین امتیازی که باید بگیرن، امتیازات سیاسیه نه اقتصادی برای همین به امور اقتصادی توجه چندانی نشون ندادن در نتیجه مالکیت بازار تا حد زیادی در دست سفید پوستان باقی موند، بدهیهای دولت آپارتاید به دولت سیاهان واگذار شد و قرار شد که کارکنان سفیدپوست دولت سر کارشون بمونن و حقوق بگیرن و اگر نخواستن کار کنن، بازنشست بشن و دولت باید هزینههاشون رو تقبل کنه یعنی عملا دولت جدید باید هزینه دو دولت رو میداد هم خودش و هم دولت در سایه سفیدپوستان رو، هر تصمیمی بر علیه وضع موجود در اقتصاد هم چون حدود ۸۰ درصد شرکتهای بورسی در اختیار سفید پوستان بود با واکنش منفی و شدید بازار روبرو میشد و دست دولت رو میبست. دولت مجبور شد برای پرداخت بدهیها و البته غرامتهایی که مجبور بود به آسیب دیدگان دولت آپارتاید بپردازه اموال عمومی رو به حراج بگذاره و عملا تمامی وعدههایی که داده بود مثل ساخت خانه، خدمات عمومی، بهداشتی و رفاهی رو تعلیق کنه چون بودجهای نداشت. یعنی در واقع فقط سیاستمداران عوض شده بودن و هیچ چیزی تغییر نکرده بود و این انقلابیون و کسانی که سالها رنج زندان کشیده بودن رو ناامید کرد. نتیجه این غفلتها این شد که تعداد افرادی که با کمتر از یک دلار زندگی میکنن تا سال ۲۰۰۶ دو برابر دوران آپارتاید شد، نرخ بیکاری بین سالهای ۹۱ تا ۲۰۰۲ برای سیاه پوستان بیش از دو برابر شد یعنی به ۴۸ درصد رسید. میزان افرادی که در حلبی آباد زندگی میکنند در سال ۲۰۰۶ پنجاه درصد رشد کرد به طوری که از هر چهار شهروند آفریقای جنوبی یه نفر در حلبی آباد زندگی میکرد که فاقد آب لوله کشی و برق بود. و متاسفانه همه این فجایع رخ میداد تا به قول نئولیبرالها ریل گذاری صحیح اقتصادی صورت بگیره تا کشور با شتاب به سمت رشد اقتصادی بره. ولی هیچکس از خودش نمیپرسه که چرا این سختیها و فجایع باید برای کسانی باشه که از قبل درگیر این مشکلات بودن و چرا اونایی که ثروتمند بودن در همین دوران گذار ثروتمندتر میشن؟ یا اینکه تو به عنوان سیاستگذار چه حقی داری که زندگی آدمها رو تبدیل به جهنم کنی تا شاید در آینده اوضاع درست بشه و رفاه بیاد؟ آیا این همون وعده کمونیسم نیست که اینهمه باهاش دشمن بودن؟ کمونیسم هم میگفت الان انقلاب میکنیم دیکتاتوری پرولتاریا ایجاد میکنیم، میجنگیم تا در آینده همه در بهشت زندگی کنیم. به نظر من نئولیبرالیسم روی دوم کمونیسمه هر دوشون دارن برای آیندهای موهوم و خیالی وعده میدن و با این وعده جیب یه عده ثروتمند رو پرتر میکنن و فقرا رو به بند میکشن.
در ادامه این روند نویسنده سراغ شوروی میره و میگه همین روند نئولیبرالیسم با همون شکل و سیاق در شوروی هم رخ داد، روند دموکراسی و اصلاحات که گورباچف به آرامی داشت پیش میبرد با شوک اعلام فروپاشی شوروی توسط یلتسین مختل شد و تیمی از نئولیبرالها به رهبری ساکس معروف مثل تمامی مواردی که در این کتاب گفته شده از برزیل و اندونزی و شیلی و آرژانتین بگیر تا آفریقای جنوبی و روسیه، در خفا دور هم جمع شدن تا طرح اصلاحات اقتصادی نئولیبرالی رو تهیه کنن و چون این عملیات با دموکراسی جور درنمیاومد یلتسین از مجلس یک سال اختیارات ویژه گرفت. مردم سردرگمتر از اونی بودن که بخوان واکنش نشون بدن، اما وقتی نتایج چنین سیاستهایی معلوم شد، اینجا و اونجا صدای مخالفت بلند شد، مجلس اختیارات ویژه رو پس گرفت و تیم اقتصادی رو اخراج کرد. در مقابل یلتسین وضعیت فوق العاده اعلام کرد و غرب به رهبری آمریکا پشت یلتسین دراومدن. یلتسین فرمان انحلال مجلس و قانون اساسی رو صادر کرد و در مقابل مجلس هم با رای قاطع رای به استیضاح رئیس جمهور دادن. یلتسین به کمک ارتش مجلس رو محاصره کرد و عملا زد و خورد شروع شد. نئولیبرالیسم در برابر دموکراسی ایستاده بود و موفق شد با کمک ارتش ساختمان مجلس رو نابود کنه. همون مجلسیهایی که به یلتسین اختیارات فوق العاده داده بودن الان شده بودن خائنین تندروی کمونیست. یلتسین که با دفاع از مجلس به قدرت رسیده بود حالا مجلس رو ویران کرده بود. اقتصاددانان نئولیبرالیسم کار رو به سرعت جلو بردن و الیگارشی روس در همین دوران متولد شد. چطوری؟ با حراج کردن داراییهای دولت بین خودیها، نویسنده مثال میاره که چهل درصد شرکت نفتی به بزرگی نفت توتال فرانسه به قیمت ۸۸ میلیون دلار فروخته شد، شرکت توتال در سال ۲۰۰۶، ۱۹۳ میلیارد دلار میارزید یا شرکت تولید نیکل رو به قیمت ۱۷۰ میلیون دلار فروختن که خیلی زود فقط سود این شرکت ۱.۵ میلیارد دلار بوده یا ۵۱ درصد از شرکت نفتی دیگهای که ۱۳۰ میلیون دلار فروختن دو سال بعد در بازارهای بین المللی اون شرکت نزدیک سه میلیارد دلار قیمت خورد. و این خریدها هم اینطور نبود که مثلا طرف بیاد ۱۳۰ میلیون دلار پول بده بلکه از پول دولت میگرفتن مثل وام و این داستانا و شرکت رو میخریدن.
دوباره نویسنده نتایج این شوک درمانی رو لیست میکنه، فقر گسترده، بیکاری، کاهش دستمزدهای واقعی. اما این بار نویسنده به مرگهای آشکار و خاموش و کاهش جمعیت روسیه هم اشاره میکنه اینکه در فاصله بین ۱۹۹۲ تا ۲۰۰۶ جمعیت روسیه ۶.۶ درصد کاهش داشته، خودکشی دوبرابر شده، مصرف الکل هم همینطور و میزان اعتیاد به مواد مخدر ۹۰۰ درصد رشد کرده. وقتی گند کار دراومد و دیدن که روسیه با سیاستهای نئولیبرالیسم به آزادی و دموکراسی نرسید یه توجیه خیلی ساده داشتن اینکه مردم روسیه بخاطر تاریخ طولانی استبداد و خودکامگی آمادگی دموکراسی رو نداشتن. اما نویسنده اذعان میکنه برنامه شوک درمانی در روسیه به موفقیت کامل دست پیدا نکرد چون اموال روسیه به دست سرمایهگذاران خارجی نرسید و اینم علت داشت جون جفری ساکس معروف که قرار بود برای شوروی هم مثل لهستان وام بگیره و بدهی های خارجی روسیه رو رفع و رجوع کنه در این کار موفق نشد.
اگه منظور از شوک درمانی رسیدن به اقتصاد نئولیبرالی بود که میشه گفت در هیچ جا به موفقیت کامل دست پیدا نکرد، حتی در شیلی که نویسنده ازش به عنوان آزمایشگاه مکتب شیکاگو نام میبره معادن مس ملی باقی موندن و خصوصی نشدن، در مابقی کشورها هم همینطور، اون بازار آزاد و خالص و رهاشده در هیچ کدوم از کشورهای مورد بحث وجود نداشت. در روسیه هم به وجود نیومد. نویسنده از قول ساکس میگه کشورهای غربی به روسیه کمک نکردن تا اقتصادش رو بازسازی کنه. نویسنده خودش مستقیم سراغ ساکس میره تا بفهمه چرا کشورهای غربی به روسیه کمک نکردن، یه کار خوبی که نویسنده میکنه اینه که از جفری ساکس دیگه اون شخصیت شیطانی رو نمیسازه که اومد تو کشورهای بولیوی و لهستان و روسیه و شوک درمانی رو پیشنهاد داد البته علت این تغییر دیدگاه این بوده که ساکس نوع فعالیتهاش رو عوض کرده و به کشورهای محروم کمک میکنه البته که در دیدگاه خودش همون موقع که داشته شوک درمانی رو پیشنهاد میداده هم هدفش همین بوده یعنی کمک به کشورها برای اینکه از بحران اقتصادی عبور کنن. خود ساکس با خودش در تناقض نیافتاده و برای خودش روشنه که هدفش کمک بوده اما بعد از اینکه نتونست کمک خارجی برای روسیه جذب کنه دیگه روی کمک خزانهداری آمریکا و صندوق بین المللی پول حساب باز نکرده. ساکس این کمک نکردن رو ناشی از تنبلی سیاستمداران میدونه که خیلی دلیل دم دستیه و اصولا نمی تونه دلیل به حساب بیاد اما دلایلی که نویسنده برای این عدم کمک نهادها به روسیه میاره رو میذاره به حساب سازو کار جنگ سرد، اما به نظرم کاملا درست نیست، توجیهی که نویسنده میاره اینه تا قبل از فروپاشی شوروی مدل شوروی و دیدگاه چپ هنوز میتونست جذابیت داشته باشه و به عنوان مدلی جایگزین برای سرمایهداری دیده بشه و به همین دلیل هم بود که اقتصاد کینزی تونست در جوامع غربی به برتری دست پیدا کنه چون علاوه بر اینکه ریشه در لیبرالیسم داشت اهدافی سوسیالیستی هم دنبال میکرد. اما بعد از فروپاشی شوروی دیگه لازم نبود به اقتصاد کینز بچسبیم چون دیگه آلترناتیوی وجود نداشت و اقتصاد بازار آزاد دیگه از قید و بندها رها شده بود.
چیزی که نویسنده در این تحلیل نادیده میگیره ماهیت سرمایهداریه و البته از لحاظ تاریخی هم ایراد داره. یعنی چی؟ سرمایهداری رو خیلی ساده بخوام تعریف کنم میشه این سرمایهداری یه سیستمه که در اون نیروی کار و ابزار تولید برای تولید و انباشت سرمایه سازماندهی میشن، میخواد این سرمایه در مالکیت خصوصی باشه یا در کنترل دولت.
با این تعریف شوروی هم سرمایهداری بود چون دولت نیروی کار رو میخرید و ابزار تولید رو در اختیار داشت و باهاش سود میکرد و مجددا سرمایهگذاری. حالا در کشوری مثل آمریکا این دولت نبود که نیروی کار رو میخرید صاحب کارخونه بود که میتونست یه شخص باشه یا گروه یا حتی یه شخصیت حقوقی مثل صندوق سرمایهگذاری و اینا. پس ما همون موقع هم یعنی در زمانی که شوروی سر جاش بود با سرمایهداری طرف بودیم نه سوسیالیسم که مالکیت ابزار تولید مثلا دست خود کارگر باشه و به صورت جمعی اداره بشه. اما اینکه چنین دیدی در بین بقیه سوسیالیستها وجود داشت که میتونه جایگزین سرمایهداری بشه درسته، اما شوروی نماد و مظهر این سوسیالیسم نبود. خیلی از سوسیالیستهای اروپایی هم که بعدا دیدگاههاشون در سیستمهای سوسیال دموکراسی به کار رفت با مدل شوروی زاویه داشتن. حالا این بحث دیگهایه که به جاش واردش میشیم. پس دلیل اولی که ارائه کردم برای دقیق نبودن تحلیل نویسنده این بود که شوروی عملا نماینده سوسیالیسم نبود که کشورهای غربی از ترس مدل شوروی بخوان جام زهر اقتصاد کینزی رو سر بکشن، بلکه میشه موضوع رو اینطور صورت بندی کرد که از دید سیاستمداران غربی چیزی که عامه مردم میدیدن از سوسیالیسم حمایت دولت از مردم و دخالت دولت در اقتصاد بود، اونقدر به موضوع عمیق نگاه نمیکردن که شوروی همین سرمایهداریه منتهی با این تفاوت که سرمایهدار اصلی دولته، برای همین اومدن یه سری از این حمایتها رو دادن تا به جای دنبال شوروی رفتن به همین سرمایهداری خصوصی بچسبن.
اما نکته دوم که گفتم از لحاظ تاریخی ایراد داره، عبور از اقتصاد کینزی از زمان شوک نفتی شروع شد و در دهه هشتاد عملا در کشورهای شاخص سرمایهداری مثل بریتانیا و آمریکا کنار گذاشته شد و این کنار گذاشتن خیلی قبلتر از فروپاشی شوروی بود.
این کتاب رو همونطور که گفتم نمیشه از لحاظ اطلاعات تاریخی یا تحلیلهای سیاسی چندان مورد اعتماد دونست اما نمیشه یه سری چیزها رو نادیده گرفت، مثلا یکی از چیزهایی که این کتاب مطرح میکنه و اسناد و مدارک رو چاشنی کار میکنه ایجاد بحرانهای مصنوعی با دستکاری در آمارهاست، یکی از کارکنان سابق صندوق بین المللی پول با انتشار اسنادی نشون داد که صندوق بین المللی پول به عمد وضع اقتصادی بعضی کشورها رو بدتر از اونچه هست نشون میده، بازارهای مالی با استناد به گزارشهای صندوق این کشورها رو در طبقهبندی کشورهایی با ریسک بد میگذارن و عملا سرمایهگذارن به این کشورها ورود نمیکنن، بحرانهای کوچک با عدم ورود سرمایه تبدیل به بحران بزرگ میشه و کشور مجبور میشه به صندوق مراجعه کنه تا وام بگیره و شرط صندوق برای وام دادن اصلاحات ساختاری به سبک نئولیبرالیسمه. بعد از انتشار این اسناد کشور مورد بحث یعنی ترینیداد دو گروه مستقل حقیقت یاب رو مسئول کرد تا ادعاهای این نامه رو بررسی کنن و هر دو گروه اذعان کردن که صندوق اعداد و ارقام رو به ضرر ترنیداد جعل کرده.
بحران سازی و جعل واقعیت، بحران مالی ببرهای آسیا
اما این بحران سازیها به کشورهای کوچکی مثل ترنیداد محدود نموند. سال ۱۹۹۷ تا ۱۹۹۸ بحران مالی ببرهای آسیا رو در برگرفت، کشورهایی مثل کره جنوبی، تایلند، مالزی، اندونزی، سنگاپور، هنگکنگ و تایوان، تقریبا همه این کشورها پس انداز خوبی داشتن، ذخیره ارزی بالایی داشتن، کسری بودجه نداشتن، سرمایهگذاری خارجی داشتن و تولید با شدت در این کشورها داشت انجام میشد و سالها رشد اقتصادی خیره کنندهای داشتن، هیچ اتفاق معناداری در این کشورها رخ نداده بود، در واقع موتور محرک این بحران یه شایعه بود، شایعهای که میگفت تایلند دلار کافی برای حمایت از پول ملی تایلند رو نداره. چون تایلند نرخ مبادله بات با دلار رو ثابت نگه داشته بود ادعاش این بود که میتونه از بات حمایت کنه، دقیقا مشابه چیزی که در برتون وودز اتفاق افتاد، آمریکا تعهد کرد که به ازای ۳۵ دلار یه اونس طلا داره اما واقعا نداشت. سفته بازها که اینو فهمیدن شروع کردن بات رو فروختن و دلار خریدن، بانک مرکزی هم هی دلار میریخت تو بازار تا این تب و تاب رو کنترل کنه اما با این کار ذخایرش کاهش پیدا میکرد و ارزش بات هم روز به روز میومد پایینتر و بدهی خارجی تایلند که به دلار بود سنگین تر میشد. از یه جایی به بعد یعنی دقیقا از ۲ ژوئیه ۱۹۹۷ نرخ ثابت دلار و بات برداشته شد و بات سقوط کرد. با سقوط بات سرمایهگذاران سهام شرکتهای ببر آسیا رو فروختن چون اینا سبد بودن و برای اینکه با سقوط بات ضرر نکنن سبد رو فروختن و اینجوری بحران ببرهای آسیا شروع میشه. یعنی همه چیز از سفته بازی شروع شد با یه شایعه. میشد این کشورها رو با دادن وام دلاری و اطمینان به سرمایهگذارن که همه چیز سر جاشه، کارخونه داره کار میکنه، پروژهها دارن اجرا میشن و چیزی تغییر نکرده ترغیب کرد که باقی بمونن اما کاری که کردن تشدید بحران بود، مثلا فریدمن اومد تو تلویزیون و گفت نباید به این کشورها کمک بشه باید بذاری با سر سقوط کنن. چرا باید سقوط کنن؟ اگه با بازار بورس آشنایی داشته باشین میفهمین که بحران چقدر باب طبع سرمایهگذارانه. مثلا فرض کنید شرکتی ده میلیارد تومن میارزه و سالانه داره یک میلیارد سود میسازه، یعنی ده درصد بازدهی، حالا بحران که شروع میشه یه سری از ترس از دست دادن سرمایهاشون شروع میکنن به فروختن سهام تا ببرنش جای امن مثلا دلار بخرن یا طلا بخرن، شرکت ده میلیاردی یه دفعه پنجاه درصد افت میکنه، حالا سرمایهداران بحران دوست میان و این شرکتها رو مفت میخرن، الان شرکت همون شرکته، همون قدر هم سود میسازه شاید حتی بیشتر اما به نصف قیمت خریده میشه و این یعنی بازدهی ۲۰ درصدی که البته همراه میشه با رشد قیمت و سر سال این سرمایهگذار زرنگ به جای یک میلیارد، شش میلیارد سود میذاره به جیبش و میره. پس اینکه میگفتن کمک نکنید و بذارید بازار کارشو بکنه یعنی این.
اما چرا؟ مگه ببرهای آسیا درهای کشورشون رو به تجارت جهانی باز نکرده بودن و مگه ببرهای آسیا به مدت سالها توسط طرفداران بازار آزاد الگویی از توسعه و پیشرفت نامیده نمیشدن. پس چی شد؟ خب میشه گفت رشد اقتصادی ببرهای آسیا ربط چندانی به تجارت آزاد نداشت، بخش اعظم صنایع ببرهای آسیا مورد حمایت دولت بود و دولت اجازه نمیداد که خارجیها شرکتهای ملی رو بخرن یا صاحب زمین باشن، از طرفی واردات خیلی از کالاها از کشورهای صنعتی رو ممنوع کرده بودن تا صنایعشون رو رشد بدن، یعنی به عبارتی یه اقتصاد مختلط و مدیریت شده داشتن نه اقتصادی نئولیبرالی و این باید اصلاح میشد. پس صندوق بین المللی پول و سازمان تجارت جهانی بر ببرهای آسیا فشار آوردن تا موضعی بینابینی رو بپذیرن که مالکیت در اختیار خودشون باشه اما موانع بخش مالی اقتصاد رو بردارن تا معاملات ارزی و سرمایهگذاری کاغذی انجام بشه یعنی راه رو برای سفته بازی باز کنن. اولش خوب بود یعنی پولی بود که تزریق میشد به صنایع اما وقتی وضع برعکس شد تبدیل شد به فاجعه، فاجعهای که بعید نبود ساختگی باشه مثلا خوزه پینرا وزیر کار پینوشه بدون پرده پوشی گفت: سقوط ببرها یعنی «واژگونی ذهنیتی که انگار بین سرمایهداری دموکراتیک بازار آزاد و دولت مداری سوسیالیستی راه سومی هم وجود دارد!» یعنی باید یه کاری میکردن که توسعهگرایی به این شکل شکست بخوره و تنها مدل موجود برای اقتصاد همونی باشه که طرفداران بازار آزاد میگن. حالا با این بحران ساختگی میتونستن صنایع ببرهای آسیا رو مفت به چنگ بیارن. ببرهای آسیا یکی یکی جلوی صندوق بین المللی پول زانو زدن تا اصلاحات نئولیبرالی رو بپذیرن و عوضش وام بگیرن، تنها کشوری که قبول نکرد مالزی بود، ماهاتیر محمد گفت معتقد نیست که باید اقتصاد رو نابود کنه تا بهتر بشه و کنترل بر جریان ورود و خروج سرمایه رو برقرار کرد یعنی جلوی کاری که به زعم نویسنده باعث این بحران شده بود رو گرفت و به نظر میرسید که برقراری مجدد این کنترل تاثیر گذار بوده. هر چند که در متن کتاب گفته میشه که مالزی هم مجبور شد بعضی صنایعش رو واگذار کنه.
جالب اینجاست که اقتصاددانان ایرانی هم مثل موسی غنی نژاد در مصاحبهای بعدتر همین حرف رو تکرار کرد و گفت: «حرف من این است که غیر از رویکرد نظام بازار و سوسیالیستی، راه سومی وجود ندارد.» خب مشخصه که این حرف، حرف آقای غنی نژاد نیست چون این مصاحبه مال ده سال پیشه، و خیلی ها حتی قبلتر از اینکه ایشون پا به عرصه وجود بذارن این حرف رو زده بودن، اینم یه نمونه دیگه از اینکه ما متفکر نداریم، چیز اورجینال از خودمون یا ندارم یا خیلی دست بالا بخوام نگاه کنم انگشت شمار داریم. البته که ایشون بعدا و حدود ده ماه پیش در مصاحبه با یاسر جبرائیلی گفته اشون رو اصلاح کردن و از قول میزس گفتن راه دومی هم حتی وجود نداره. حالا پرانتزی که اینجا میخوام باز کنم اینه، من همیشه از آدمایی که میگن یه راه یا دو راه وجود داره و غیر از این نیست دوری میکنم، آدمی که همه چیز رو ساده میکنه برای من خطرناکه چون جوهر دیکتاتوری رو در خودش داره. من اگه چیزی از کارم یاد گرفته باشم، من در حوزه آی تی کار می کنم و با برنامه نویسی آشنام اینه که برای حل یه مشکل راه حل یکتایی وجود نداره یعنی شما می تونی انواع راه حل ها رو با توجه به سوادت، با توجه به موقعیت و با توجه به ابزاری که در اختیار داری انتخاب کنی و این یعنی گستره واقعا وسیع راه های موجود، حتی بعضی راه ها که امروزه در برنامه نویسی منسوخ شدن در بعضی شرایط از جدیدترین راه ها بهتر کار میکنن، چون شرایط اون پروژه ایجاب میکنه این راه ساده تر و سریعتر استفاده بشه. این در مورد سایر علوم هم هست مثلا در معادلات دیفرانسیل ما میتونیم تقریبا همه معادلات رو با سری ها حل کنیم اما در بعضی موارد لاپلاس سریعتر جواب میده پس نمی تونیم بگیم فقط سری ها، اگه قائلیم که اقتصاد هم یه علمه مثل علوم کامپیوتر و ریاضی پس اینکه بگیم راه سومی یا بدتر راه دومی وجود نداره به نظرم اونو از علمی بودن میندازه و تبدیلش میکنه به یه ایدئولوژی. حالا یه وقتی هست شما در حوزهای کار میکنی که با زندگی روزمره مردم چندان ارتباطی نداره مثل باستان شناسی یا فسیل شناسی که برای کل تاریخ بشریت و حیات مهمن نه روزمره زندگی، کسانی که در این رشته ها کار میکنن هم مرتبا دارن راه های جدیدتری برای کاوشها و فهم گذشته پیدا میکنن اما حتی اگه این کار رو هم نکنن خیلی به جایی برنمی خوره، یعنی در زندگی روزمره آدما تفاوت چندانی ایجاد نمیکنه چون آدما به این مسائل توجه چندانی ندارن، به قول معروف براشون نون و آب نمیشه. اما در حوزه اقتصاد وقتی قائل میشی به دیکتاتوری یک راه و میگی الا و بلا فقط و فقط همین راه وجود داره عملا داری با زندگی روزمره مردم بازی میکنی، یه نسل یا دو نسل یا حتی نسل ها رو داری نابود میکنی چون معتقدی که اقتصاد یه علمه و مثل سایر علوم اگه اینی که علم اقتصاد میگه اجرا بشه همه چی درست میشه. لطفا توجه کنید به واژه اعتقاد، چند وقت پیش من یه مدل ساده اقتصادی رو گذاشته بودم تو پیج اینستاگرام به اسم مدل Yard sale کوتاه بگم که این مدل ثابت میکنه در شرایط کاملا برابر و وقتی بازیگران اقتصادی نه می تونن تقلب کنن، نه همدستی کنن و نه حرص و آز داشته باشن، باز هم نابرابری اتفاق می افته و تقریبا کل ثروت جامعه دست یه نفر متمرکز میشه. هدف این مدل دقیقا این بود که نشون بده وقتی همه انگیزه ها رو از بازار حذف می کنی اما به قواعد بازی توجه نمی کنی باز هم نابرابری اجتناب ناپذیره. حالا دوستانی اومده بودن و نوشته بود اعتقاد دارن نابرابری از شرایط اجتماعیه، نابرابری بخاطر آزادی زیادی انسانه، بخاطر حرص و آزه و … یعنی همون چیزایی که این مدل حذفشون کرده بود و نشون داده بود بدون اینا هم نابرابری نه تنها محتمله بلکه بخاطر قواعد بازی حتما رخ میده. منظورم اینه که اعتقاد ربطی به علم نداره. جالب اینجاست که در توجیح اینکه فقط یک راه وجود داره هم میگن بقیه راه ها عقلانی نیست. اینکه معیار عقلانی بودن چیه من نمی فهمم. مثلا اینکه آدما در جامعهای زندگی کنن که قواعد بازارش به نابرابری بسیار شدید منجر بشه عقلانیه اما دخالت نهادی مثل دولت که جلوی این نابرابری رو بگیره میشه غیرعقلانی؟ اینکه آدما به خاطر خصوصی سازی های نابخردانه شغلشون رو از دست بدن و به دریوزگی بیوفتن میشه عقلانی؟ خلاصه خواستم هشدار بدم که حواستون به یه همچین اظهار نظرهایی باشه، در حوزه علوم اجتماعی که به نظرم اقتصاد هم جزئی از علوم اجتماعی باید دسته بندی بشه چون این اقتصاد بوده که یکی از علل اصلی منازعات آدما، انقلابها، کودتاها و استعمار و استثمار بوده، نمیشه گفت فقط یک راه وجود داره، برای هر ملتی، برای هر پهنه جغرافیایی و برای هر شرایطی راههای متفاوتی وجود داره. پرانتز رو همین جا ببندم و برگردیم به بحث کتاب
خلاصه که صندوق برای ببرهای آسیا قوانین سختی رو وضع کرد مثل کاهش هزینههای اجتماعی دولت، کاهش بودجه دولت که به اخراج کارمندان بخش دولتی منجر شد و آمار خودکشی به شدت بالا رفت، حتی وقتی بعدها مشخص شد که بحران ربطی به هزینههای دولت نداشت اما باز هم سیاستهای ریاضتی به دولتها تحمیل شد، قوانین حمایت از کارگران لغو شد چون شرکتهای چند ملیتی باید خیالشون راحت میبود که به راحتی میتونن هر تعداد نیرو که خواستن بعد از خرید شرکت اخراج کنن. حتی گفته بودن که باید پنجاه درصد پرسنل شاغل در بانکها رو اخراج کنن. این سیاستها باعث خشم عمومی میشد و برای کنترل خشم مردم باید موقتا دموکراسی تعلیق میشد. کره جنوبی در آستانه انتخابات بود، بعضی کاندیداها با شعار ضد این سیاستها مبارزهاشون رو شروع کرده بودن و صندوق در پاسخ تمامی وامها رو تعلیق کرد تا همه کاندیداها کتبا تعهد بدن که به خواستههای صندوق پایبندن. تا این حد صندوق قدرت مداخله در امور داخلی این کشورها رو به دست آورده بود.
نتایج مثل موارد قبلی باز هم فاجعه بار بود، نیمی از کسانی که قبلا جز طبقه متوسط محسوب میشدند به زیر خط فقر رفتن، روسپیگری گسترش پیدا کرد، خانوادههای فقیر مجبور میشدن بچههاشون رو بفروشن به قاچاقچیهای انسان و خدمات عمومی مثل بهداشت و آموزش برای خانوادههای فقیر تقریبا از بین رفت و این طبقه ثروتمندان بودن که روز به روز ثروتمندتر میشدن. این وضعیت به زعم نویسنده تا یک دهه بعد هم ادامه پیدا کرد حتی وقتی که به نظر همه چیز به روال سابق برگشته بود البته با تغییر صاحبان صنایع ببرهای آسیا که این بار به جای اینکه افراد محلی باشند شرکتهای چند ملیتی بودند. و این وضعیت با اضافه کردن به خیل بیکاران و فقرا به رشد افراط گرایی در منطقه منجر شد.
خب پس ما تا اینجا چی دیدیم؟ نویسنده ادعا داره که نئولیبرالیسم برای گسترش خودش نیاز به خشونت داره و برای پیاده سازی متکی به بحران و شوکه. در نمونههای اولیه یعنی کشورهای آمریکای جنوبی این شوک توسط کودتا، کشتار و بحران اقتصادی ایجاد میشد. اما بعدتر دیدن که بدون کشتار هم میشه، تاچر از بحران جنگ استفاده کرد و بولیوی از تورم مهار گسیخته با چاشنی سرکوب و پوپولیسم. اما تا اینجای کار بحرانها به وجود اومده بودن و از بحران استفاده شد.
تو مرحله جدیدتر بحرانها به صورت ساختگی ایجاد میشدن با سفته بازی و با گزارشهای غلط دادن و همین کافی بود تا سیاستهای نئولیبرالی رو اجرا کنن. پس به اون دو سوالی که انتهای قسمت دوم پرسیدیم نویسنده پاسخ داده یعنی جوابش به سوال اول این بود که بله پیاده سازی سیاستهای نئولیبرالی با خشونت همراهه و دو اینکه بحران به صورت ساختگی هم ایجاد میشه. اما تا همین جا کلی انتقاد به کتاب وارده، من تا حدی به این انتقادات اشاره کردم اما به نظرم کافی نیستن. از کتاب هم هنوز سه بخش دیگه باقی مونده که کار ما رو میکشونه به قسمت چهارم، من سعی داشتم این مجموعه رو در سه قسمت جمع کنم اما گویا شدنی نیست. دیگه سنی ازم گذشته و توانم برای ضبط اپیزودهای طولانی واقعا کم شده پس عذر تقصیر دارم.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.