توضیحات

مشخصات کتاب

عنوان: دکترین شوک (ظهور سرمایه‌داری فاجعه)

نویسنده: نائومی کلاین

مترجم (ان): میرمحمود نبوی، مهرداد شهابی

ناشر: اختران

تعداد صفحات: 751

راه های مشارکت در ساخت پادکست

  1. عضویت در باشگاه هواداران پادکست در یوتیوب
  2. پشتیبانی ریالی
  3. حساب پی پل

متن پادکست

سلام قبل از اینکه این اپیزود رو شروع کنم باید هشدار بدم که این اپیزود اصلا مناسب بچه‌ها نیست پس لطفا با صلاحدید خودتون عمل کنید.

شما به چهارمین و آخرین قسمت از بررسی کتاب دکترین شوک نوشته نائومی کلاین گوش می‌کنید، دکترین شوک ظهور سرمایه‌داری فاجعه، معروف‌ترین نظریه کلاینه، ایشون معتقده که سیاستمداران و شرکت‌های بزرگ از بحران‌ها و شوک‌های بزرگ (مثل جنگ‌ها، حملات تروریستی، بلایای طبیعی یا بحران‌های اقتصادی) سوءاستفاده می‌کنند تا سیاست‌های اقتصاد آزاد، خصوصی‌سازی و مقررات‌زدایی رو به سرعت به اجرا بگذارند؛ سیاست‌هایی که در شرایط عادی با مقاومت شدید مردم روبرو می‌شن. نویسنده اسم این روند را گذاشته «سرمایه‌داری فاجعه»

من در قسمت‌های قبل درباره بخش اول تا چهارم کتاب حرف زدم، نویسنده معتقده که کودتا در شیلی شروع روند سرمایه‌داری فاجعه در جهان بود. یعنی حاکمیت شرکت‌هایی که از وقوع فاجعه یا ایجاد فاجعه سود می‌برن. بعد رفت سراغ لهستان، روسیه، ببرهای آسیا و بولیوی،  در این قسمت میریم سراغ خود آمریکا، جنگ عراق و جمع بندی و انتقاداتی که به کتاب وارد شده.

اگه قسمت‌های قبل رو نشنیدید ابتدا اون قسمت‌ها رو بشنوید چون خیلی از مفاهیمی که اینجا درباره شون صحبت می‌کنم رو اونجا توضیح دادم و در این اپیزود ادامه روایت رو پی می‌گیرم با من همراه باشید.

مکتب شیکاگو در آمریکا

حالا نوبتی هم که باشه نوبت آمریکا بود، این سرمایه‌گذاران و ثروتمندانی که مدت‌ها با کمک سیاست خارجی آمریکا به ثروت‌های هنگفتی دست پیدا کرده بودن و این پول‌ها زیر زبونشون مزه کرده بود حالا یه نگاه به داخل کشور هم انداختن. مشابه چیزی که تیموتی اسنایدر در کتاب از آزادی که حرف می‌زنیم گفته، الیگارش‌ها در طول تاریخ نشون دادن که تنها چیزی که براشون مهمه خودشونن نه ملت‌هاشون. یعنی بین الیگارش روس و الیگارش آمریکا در چپاول ملت‌ها دوستی و رفاقت برقراره. درسته که از زمان ریگان این فرآیند شروع شده بود اما شوک درمانی هنوز توی آمریکا به اون شدتی که در دیگر کشورها پیاده شد، پیاده نشده بود و یازده سپتامبر ۲۰۰۱ این امکان رو به وجود آورد. تا پیش از این تاریخ خیلی از خدمات جانبی دولت خصوصی شده بودن اما بعد از یازده سپتامبر خصوصی سازی به قلب دولت هم کشیده شد و حتی جنگ، ارتش، امنیت، زندان‌ها، فناوری، آموزش و پرورش و سلامت و بهداشت رو خصوصی کنن.

اینجا نویسنده مفهوم جدیدی رو وارد می‌کنه به اسم مجتمع سرمایه‌داری فاجعه که جلوتر می‌فهمیم منظورش چیه.

همیشه اینطور تصور میشه که وقتی کار به دست بخش خصوصی واگذار بشه بهره‌وری و کارایی بالا میره که تصور درستی هم هست اگه این خصوصی‌سازی به رقابت منجر بشه نه به انحصار و رانت. وقتی حمله تروریستی یازده سپتامبر اتفاق افتاد مشخص شد که خصوصی سازی نه تنها کارایی و بهره وری رو بالا نبرده بود بلکه به ظهور فاجعه منجر شد چون برای کاهش هزینه‌ها یه سری اقدامات امنیتی رو کاهش داده بودن و کلی پرسنل رو اخراج کرده بودن که این ها هم در زمینه کنترل ترددها و هم در زمینه هوانوردی کار می‌کردن. وقتی این اتفاق افتاد تحقیقات شروع شد و مشخص شد که وجود این افراد چقدر می‌تونست کمک کنه تا جلوی این فاجعه رو بگیره حالا من به اینکه این فاجعه عمدی بوده و این داستانا که هنوزم تو شبکه‌های اجتماعی درباره‌اش حرف زده میشه و شک و شبهه زیادی هم حولش هست کاری ندارم.

مهم اینه که از یه جایی به بعد منافع شرکت‌های خصوصی از منافع ملی ارجحیت بیشتری پیدا کرد. این شرکت‌ها ترجیح دادن برای افزایش سود خودشون از یه سری اقدامات که به نفع عموم بود چشم پوشی کنن و نتیجه این شد که شد. سال‌ها بود که آمریکا همین شیوه رو در مورد کشورهای دیگه به کار گرفته بود و حالا همون نهادهایی که به بحران دامن می‌زدن تا خصوصی‌سازی رو انجام بدن در معرض خصوصی شدن بودن.

کودتا در خدمت اقتصاد

استفن کینزر در سال ۲۰۰۶ یه کتابی نوشته به اسم سرنگونی و سعی کرده در اون کتاب بفهمه که چرا آمریکا در کشورهای مختلف دست به کودتا زده. ایشون یه الگوی ثابت سه مرحله‌ای پیدا می‌کنه در مرحله اول اون دولتی که علیه‌اش کودتا شده یه سری محدودیت برای شرکت‌هایی به مرکزیت آمریکا ایجاد می‌کنن یعنی مثلا ازشون میخوان که مالیات بدن یا قوانین کار رو رعایت کنن یا حواسشون به محیط زیست باشه، در بعضی موارد این شرکت‌ها ملی میشن و یا ازشون خواسته میشه بخشی از منابعشون رو بفروشن. در مرحله دوم سیاستمداران آمریکایی در جریان این محدودیت‌ها که سود شرکت‌ها رو کاهش میده قرار می‌گیرن و سعی می‌کنن اینطور القا کنن که هر حکومتی بر ضد شرکت‌های آمریکایی اقدام کنه ضد آمریکایی، سرکوبگر و خودکامه است و می‌خواد به آمریکا ضربه بزنه، در مرحله سوم باید توده مردم رو مجاب کنن که باید دولت آمریکا مداخله کنه و مردم فقیر و تحت ستم رو از قساوت حکومتی دیکتاتور نجات بده. کینزر در ادامه میگه اکثر این سیاستمداران کسانی بودن که سابقا در شرکت‌ها کار می‌کردن و عملا نمی‌تونن تشخیص بدن که کجا پای منافع شرکت‌ها وسطه و کجا پای منافع ملی. اما در ادامه کتاب می‌بینیم که نویسنده تمایز مهمی بین این نوع از سیاستمداران و سیاستمداران فاجعه نظیر بوش و دیک چنی و دونالد رامسفلد میگذاره. میگه در نوع اول کودتاها برای این بود که کسب و کارها بتونن در جامعه‌ای با ثبات، با کارگرانی مطیع و بدون وجود قوانین دست و پا گیر کار کنن، در نتیجه کودتا هدف نبود بلکه وسیله‌ای بود برای کار کردن شرکت‌ها. اما در سرمایه‌داری فاجعه جنگ، کودتا، قحطی، بیماری و هر آنچه بحران ایجاد میکنه خودش هدفه چون اینا در صنایعی سرمایه‌گذاری کردن که فقط در صورت وجود بحران سودده هستن نه در صورت رفع بحران. یعنی به عمد بحران ایجاد میکنن تا سود ببرن. اگه گزارش خانم آلبانیزی رو بخونید درباره اقتصاد نسل کشی در فلسطین متوجه می‌شید که خانم آلبانیزی دست روی چه مسئله مهمی گذاشته و دستتون میاد که چرا باید دولت آمریکا ایشون رو تحریم می‌کرد. من به این موضوع نمی‌پردازم هر چند که قصدش رو داشتم اما متاسفانه جوی در کشور حاکم شده که همه چیز رو سیاه و سفید میبینه برعکس من که سفیدی‌ای نمی‌بینم، نهایت خیلی با اغماض بتونیم بگیم خاکستری مایل به سیاهه یا به قول ما مردهای رنگ شناس خاکستری پررنگه.

بگذریم. این وضعیته که نویسنده اسمش رو گذاشته «مجتمع سرمایه‌داری فاجعه، از نظر نویسنده، این مجموعه شبکه‌ای از شرکت‌ها، پیمانکاران و گروه‌های ذی‌نفوذه که از وقوع بحران‌ها سود می‌برن، نویسنده این ساختار را با مجتمع نظامی ـ صنعتی مقایسه می‌کنه و توضیح می‌ده که هر دو از طریق محو کردن مرز بین بخش خصوصی و دولت، مثلاً با جابه‌جایی مدیران میان شرکت‌ها و نهادهای حکومتی عمل می‌کنن.

حمله به عراق

حتما سوال پیش اومد که چرا بعد از اینکه مشخص شد القاعده در یازده سپتامبر دست داشت به عراق حمله کردن؟ برای پاسخ به این سوال باید رفت سراغ معماران اصلی این حمله یعنی دونالد رامسفلد و دیک چنی. یه فیلمی اخیرا دیدم با بازی کریستین بیل در نقش دیک چنی به اسم Vice در اون فیلم اشاره‌های گذرایی به منفعت‌های مالی‌ای که دیک چنی و رامسفلد از جنگ با عراق می‌بردن شده بود اما یه جوری فیلمنامه چیده شده بود که این موضوع حاشیه‌ای باشه. کتاب میگه چون این‌ها در صنایعی سرمایه‌گذاری کرده بودن که از وقوع فاجعه سود می‌برد پس به نفعشون بود که جنگ راه بیاندازن اما چرا عراق؟ موضوع عراق رو باید از دیدگاه کینزر دید. صدام داشت موسسات نفتی آمریکایی و انگلیسی رو از نفت کنار می‌گذاشت و با توتال فرانسه و موسسات نفتی روسیه در حال مذاکره بود یعنی منافع شرکت‌های نفتی آمریکایی و انگلیسی در عراق به خطر افتاده بود. یعنی از دو جهت حمله به عراق سودده بود هم برای دیک چنی و رامسفلد بخاطر وقوع خود جنگ و هم برای شرکت‌های آمریکایی و انگلیسی به دلیل عراق. اما عراق ویژگی‌های دیگه‌ای هم داشت که برای این جنگ طلبان جذاب بود، آمریکا قبلا به عراق حمله کرده بود و این حمله آخرین حمله زمینی آمریکا در مقیاس گسترده بود به طوری که در دانشکده‌های نظامی تدریس می‌شد برای همین ارتش آمریکا خیلی مسلط بود به عراق و اطلاعات خوبی هم درباره‌اش داشت. عراق سومین منابع نفتی دنیا رو داشت و مردم عراق به خاطر وحشی‌گری‌های بی حد و حصر صدام ازش متنفر بودن، در کنار اینا توان نظامی عراق با تحریم‌های فلج کننده و بازرسی سازمان ملل بر سلاح‌های عراق عملا نابود شده بود. پس میشد خیلی سریع در عراق به پیروزی رسید و کشور رو به حراج گذاشت و خصوصی سازی کرد. حرف‌های گنده گنده زیادی هم میزدن مثل آزادسازی، خلق ملتی جدید یا خلق کشوری الگو برای بقیه کشورها. نویسنده میگه برای خلق ملتی جدید با ملتی که از قبل وجود داره باید چه کرد؟ و پاسخش اینه که باید بخش زیادی از اونا رو نابود کرد همونطور که در طی همه این سال‌ها در اندونزی و شیلی و برزیل و ده ها جای دیگه این سیاست‌ها از خودش گورهای دسته جمعی به جا گذاشت.

بخش عراق کتاب به شدت تکان دهنده تر از بخش‌های دیگر کتابه چون هم از لحاظ زمانی و هم از لحاظ جغرافیایی به ما نزدیکه و هم اینکه بخشی از این وحشت رو هم ما خودمون در این چند ماه تجربه کردیم و هنوزم می‌کنیم. من بخشی از کتاب رو براتون می‌خونم تا روشن بشه چی می‌گم: «عراقی‌هایی که گزارشات هولناک را از طریق کانال‌های ماهواره‌ای قاچاقی یا از طریق تماس‌های تلفن همراه از اقوام خود در خارج از کشور دریافت می‌کردند، درباره وحشت و هراس برنامه شوک و ارعاب، ماه‌ها به خیال‌اندیشی مشغول بودند. خود عبارت شوک و ارعاب یک سلاح قوی روان‌شناسانه شده بود: آیا از سال ۱۹۹۱ شدیدتر خواهد بود؟ اگر آمریکایی‌ها واقعا فکر می‌کردند که صدام سلاح کشتار جمعی دارد، آیا حمله اتمی خواهند کرد؟

یک هفته پیش از تهاجم، پاسخی به این پرسش‌ها داده شد. پنتاگون هیئت مطبوعاتی نظامی واشنگتن را، در چهارچوب یک سفر ویژه میدانی به پایگاه نیروی هوایی اگلین در فلوریدا دعوت کرد تا شاهد آزمایش بمب MOAB باشند. این کلمه سرواژه عبارت انفجار بمب عظیم هوایی است که در ارتش همه آن را مادر بمب‌ها می‌نامند. این بزرگترین مهمات غیر اتمی به وزن بیست و یک هزار پوند بود که تا آن روز ساخته شده بود. و بنا به گفته جیمی مک اینتایر از سی ان ان قادر است ابری قارچ گونه در ارتفاع ده هزار پایی ایجاد کند که مانند انفجار بمب اتمی به نظر رسد و احساس شود. رامسفلد در همان برنامه تلویزیونی، توضیح می‌دهد که هدف این است که امکانات بالقوه نیروهای ائتلاف به قدری روشن و مشهود باشد که در ارتش عراق برای جنگیدن دلسردی و یاس ایجاد کند.

با آغاز جنگ ساکنان بغداد در معرض محرومیت حسی توده‌ای قرار گرفتند. در شب ۲۸ مارس وزارت مخابرات عراق بمباران شد که به قطع میلیون‌ها تلفن در سراسر شهر انجامید. در همان حمله فرستنده‌های رایدو و تلویزیون نیز مورد اصابت قرار گرفت و باعث شد اعضای خانواده‌ها که در بغداد به طور جمعی در خانه گرد هم می‌آمدند، نتوانند حتی برای اطلاع از رویدادهای بیرون از خانه یک پیام کوچک هم دریافت کنند. بسیاری از عراقی ها می‌گویند که انهدام شبکه تلفن به لحاظ روانی عذاب آورترین بخش حمله هوایی بود. وضعیتی بود که با شنیدن صدا و احساس انفجار بمب در هر گوشه شهر، هیچ کس نمی‌توانست به چند چهارراه پایینتر تلفن کند ببیند که آیا عزیزانش زنده‌اند؛ یا نمی‌توانست خبر سلامتی خود را به اقوام نگرانش در خارج از کشور برساند. بعد نوبت به حس بینایی رسید. به گزارش گاردین مورخ چهارم آوریل: تغییر محسوسی در انفجارهای گوش خراش و بمباران‌های سر شب ایجاد نشده بود. اما در یک آن سراسر شهر پنج میلیونی در ظلماتی وحشتناک و بی پایان فرو رفت. تاریکی محض تنها بار نور بالای خودروهای عبوری شکسته می‌شد. شاکنان بغداد که در خانه‌هایشان گیر افتاده بودند، نمی‌توانستند با یکدیگر صحبت کنند، صدای هم را بشنوند یا بیرون را ببینند.»

عراق قربانی عدم وجود دولت

بعد از این شوک درمانی بود که کار بازسازی اقتصاد عراق شروع شد، این بار دیگه اشتباه روسیه رو نکردن که الیگارش‌های محلی بتونن صاحب شرکت‌ها و کسب و کارها بشن. به خارجی‌ها اجازه داده شد که صد در صد مالکیت شرکت‌ها رو به دست بیارن، اجازه داشتن که سود حاصل از فعالیتشون رو به طور کامل از عراق خارج کنن و درهای عراق رو به روی واردات بی رویه باز کردن. در کنار این قوانین برای کوچک کردن دولت حدود پانصد هزار عراقی کارمند دولت اخراج شدن که اکثرشون نظامی بودن و بعد از اخراج به جنبش مقاومت پیوستن، اما فقط نظامی‌ها نبودن که اخراج شدن، مهندس‌ها، دکترها، معلم‌ها و سایر افراد متخصص هم بودن که اخراج اونا باعث شد عملا کار بازسازی غیرممکن بشه. نفوذ عراقی‌های سکولار در دولت کاهش پیدا کرد و این افراد می‌تونستن مهارت خودشون رو در اختیار جنبش مقاومت قرار بدن، از طرفی بازرگانان عراقی که می‌دیدن دولت اشغالگر عملا از صنایع داخلی حمایت نمی‌کنه، دست به واردات بی رویه زده و اجازه میده سرمایه‌گذار خارجی شرکت‌ها رو به نازل ترین قیمت تصاحب کنه هم شروع کردن به حمایت از جنبش مقاومت. در کنار این‌ها دستگیری‌های اشتباه که تخمین زده میشه بین ۷۰ تا ۹۰ درصد کسایی که دستگیر شدن به اشتباه دستگیر شده بودن و تحت شکنجه قرار گرفته بودن و همچنین کشته شدگان زیر شکنجه که دستاشون رو با دست بند پلیس بسته بودن و کنار جاده ها رها کرده بودن موجی از خشم و انتقام رو ایجاد کرد. خشمی که نه فقط اشغالگران بلکه فرقه‌ها و قومیت‌های دیگه رو هم هدف قرار گرفته بود. به قول نویسنده تنها کسب و کاری که در عراق رونق داشت آدم ربایی بود. یا باید بستگان و خانواده‌ها پول کلانی برای آزادی عزیزشون میدادن یا جنازه اش رو تحویل می‌گرفتن.

نتیجه خصوصی سازی جنگ و واگذار کردن جنگ و بازسازی به پیمانکارها این بود که این‌ها هم از خرابی سود می‌بردن هم از ساختن که نمونه بارزش شرکت لاکهید مارتینه که هم جنگ افزار میسازه هم در زمینه‌های درمانی، بهداشتی و مهندسی ساخت و ساز صاحب شرکته. یعنی چه جنگ بشه چه صلح این شرکت از هر دو حالت سود می‌بره و پولش رو کی تامین می‌کنه؟ منابع اون کشور و مالیات دهندگان، ارتش آمریکا با برون سپاری وظایف خودش به این پیمانکارها هم هزینه جنگ‌ها رو به شدت برای مردم خودش بالا برده و هم به ایجاد یه طبقه سوپر ثروتمند کمک کرده که به نابرابری‌های درآمدی دامن می‌زنن. و نکته تاسف بارش اینجا نیست که از بازسازی سود برده می‌شه، نکته تاسف بار اینجاست که این بازسازی‌ها عملا انجام نشده و پولش گرفته شده. به قول نویسنده، مکتب اقتصادی شیکاگو بالاخره تونست الگویی درست کنه که فارغ از هر مرزی قابل به کارگیری بود، حتی جاهایی که هنوز مورد حمله قرار نگرفتن که نویسنده مشخصا از ایران هم نام می‌بره. که بالاخره به ایران هم حمله شد.

و این مرز می‌تونست داخل خود آمریکا هم باشه، نویسنده در بخش‌های انتهایی کتاب میره سراغ کشورهایی که از سونامی آسیب دیدن و خود آمریکا که طوفان کاترینا نئواورلئان رو تقریبا نابود کرد. تکرار مکرراته اما باید گفت که در خود آمریکا رویه‌ای که پیش گرفته شد عینا مشابه عراق بود. شکست بازسازی عراق رو معمولا نسبت میدن به اشتباهات و بی تجربگی و البته مردم عراق که به زعم این‌ها هنوز برای آزادی و دموکراسی آماده نبودن. اما وقتی همین اشتباهات در آمریکا و توسط همون شرکت‌هایی که در منطقه سبز عراق فعال بودن صورت میگیره نویسنده میگه سخته که باور کنیم اینا اشتباه بوده. الگویی یکسان در اینجا هم حاکمه، بودجه خدمات عمومی مثل وام دانشجویی، کالابرگ و … کاهش پیدا میکنه تا بودجه شرکت‌های خصوصی تامین بشه، پول رو از فقرا میگیرن تحویل ثروتمندا میدن بدون اینکه ثروتمندا عملا کاری انجام بدن.

در واقع سرمایه‌داری فاجعه راهیه برای دور زدن دولت و دموکراسی. دولت‌های ضعیفی که بدون وجود پیمانکارها اساسا نمی‌تونن کاری انجام بدن. پیمانکارها رو کی به وجود آورده خود دولت و اینا با مالیات و بودجه عمومی دولت قوی شدن و کارمندای سابق دولت رو به خدمت گرفتن و دولتی در سایه یا دولتی درون دولت تشکیل دادن، دولتی که به هیچ کس پاسخ گو نیست. مردم فقط دستشون به همون دولت نحیف و بسیار کوچک شده میرسه و نهایت می‌تونن با انتخابات اعضای این دولت رو عوض کنن اما در واقع دولتی که همه کاره است رو نه میشه عوض کرد نه میشه کنترلش کرد چون این دولت خصوصیه نه عمومی.

با ادامه این روند احتمالا در آینده به جایی میرسیم که این آینده‌ای که میگم شاید ده سال دیگه باشه شاید دیرتر شایدم زودتر که فقط کسانی می‌تونن از فاجعه نجات پیدا کنن که پولش رو داشته باشن و این چیز عجیبی نیست کلی هم هالیوود فیلم داره با این مضمون از ۲۰۱۲ بگیر تا کلی فیلم‌های آخرالزمانی دیگه که در اون همیشه این تم تکراری وجود داشته مردمی که دستشون به هیچ جا بند نبوده نابود شدن و سرمایه داران و ثروتمندا از مهلکه دررفتن و عذاب آورترین چیزی که هست اینه که اینا با پول همین مردم به اینجا رسیدن.

چرا افرادی مثل ترامپ یا ایلان ماسک که شدن قبله عالم یه سری جوون‌ها نسبت به تغییرات زیست محیطی بی اعتنان و میگن همه اینا جعلیاته؟ بخاطر اینکه خیالشون راحته که اگه زمین نابود بشه اینا و خانواده‌اشون می‌تونن فرار کنن. فکر می‌کنید چرا انقدر در کاوش‌های فضایی و اینکه بتونن جایی مثل زمین پیدا کنن هزینه میشه؟ در حالیکه اون هزینه‌ها رو می‌تونن صرف بهبود کره زمین بکنن؟ برای اینکه اینا دنبال زمین دیگه‌ای هستن که اگر زمین رو با اقداماتشون نابود کردن بتونن فرار کنن.

اسرائیل و مفهوم سودآوری فاجعه

نویسنده در فصل آخر کتاب سراغ اسرائیل میره و اقتصاد اسرائیل رو شرح میده که چطور اقتصاد این کشور در فاصله معاهده اسلو که اسرائیل به صلح نیاز داشت تا اقتصادی شکوفا داشته باشه به جایی رسید که با شعله‌ور شدن جنگ رونق بیشتری پیدا کرد. این اقتصاد مدیون رشد فناوری‌هایی در حوزه امنیت بود که بعد از سال ۲۰۰۱ به شدت جهان بهش نیاز داشت. جنگ با ترور و تروریسم چیزی بود که اسرائیل ادعا داشت در اون صاحب تجربه و صاحب سبکه و کلی نرم افزار و تجهیزات پیرامون این قضیه ساخته بود که حالا می‌تونست به کشورهای دنیا عرضه کنه. انواع و اقسام ابزارهای جاسوسی و پایش افراد، پایش تماس‌های تلفنی و دوربین‌های نظارتی و مواردی از این دست. اقتصاد به این سمت حرکت کرد که هر چقدر جنگ و ناامنی بیشتر باشه سود هم بیشتر میشه پس حرف از صلح زدن یعنی فروپاشی اقتصاد. این رو آمار رشد اقتصادی اسرائیل تایید میکنه مثلا در طی جنگ لبنان در سال ۲۰۰۶ اقتصاد اسرائیل ۸ درصد رشد کرد سه برابر رشد اقتصاد آمریکا در همون سال. یا خانم آلبانیزی در گزارششون نشون میدن که با آغاز جنگ غزه رشد اقتصادی اسرائیل بسیار بالا بوده و بورس تل آویو حدود ۱۸۰ درصد رشد کرده. این رشد اقتصادی خیره کننده اما نصیب همه نشد بلکه مثل سایر جاهای دنیا که اقتصاد نئولیبرالی در اون حاکمه نصیب عده کوچکی شد. یه شاخصی وجود داشت به اسم اسلحه و خاویار که میزان فروش جت‌های جنگی نسبت به جت‌های لوکس رو نشون میداد. تا پیش از سرمایه‌داری فاجعه هر وقت جنگ میشد میزان فروش جت‌های جنگی بیشتر میشد و فروش جت‌های لوکس می اومد پایین اما بعد از برتری سرمایه‌داری فاجعه مشاهده شد که همزمان با بالا رفتن فروش جت‌های جنگی میزان فروش جت‌های لوکس هم بالا میره. به همون نسبت سرمایه‌داران در این وضعیت نیاز به تامین امنیت بیشتری داشتن، شرکت‌های خصوصی که تخصصشون برقراری امنیت بود می‌اومدن و دور این ثروتمندان حصار امنیتی می‌کشیدن تا از فاجعه به دور بمونن اما اسرائیل تونست شیوه برقراری امنیت رو تغییر بده یعنی به گفته نویسنده به جای اینکه دور ثروتمندان دیوار بکشن دور فقرا دیوار کشیدن و اونا رو جدا کردن و این تحول جدیدی در سرمایه‌داری فاجعه بود. یعنی به جای اینکه ثروتمندان رو محدود کنن، فقرا رو محدود میکردن، اجازه نمی‌دادن به راحتی جابه‌جا بشن، کار کنن و … دلیل اینکه چی شد اقتصاد اسرائیل به این سمت حرکت کرد رو نویسنده در فاجعه اقتصادی روسیه می‌دونه که باعث شد روس‌های یهودی در اوایل دهه نود به طور گسترده به اسرائیل مهاجرت کنن، گفته میشه طی فقط یک سال یک میلیون یهودی روسی به اسرائیل مهاجرت کردن که نویسنده برای اینکه تصور درستی از این مهاجرت داشته باشیم میگه مثل این می موند که کل جمعیت یونان به فرانسه مهاجرت کنن. این مهاجرت ساختار جمعیتی اسرائیل رو تغییر داد به طوری که دیگه نیازی به کارگران فلسطینی وجود نداشت و از طرفی میزان متخصصانی که به اسرائیل مهاجرت کردن اونقدر زیاد بود که به رونق صنعت دات کام منجر شد. اسرائیل که دیگه نیازی به کارگران فلسطینی نداشت که از کرانه باختری یا غزه به اسرائیل می اومدن تا کارگری کنن یا تجارت کنن راه‌های ارتباطی رو بست و از ورود فلسطینی‌ها به اسرائیل جلوگیری کرد که این خودش مستلزم ایجاد ساز و کارهای نظارتی بود که به رشد شرکت‌هایی در حوزه امنیت کمک کرد، با ترکیدن حباب دات کام در سال ۲۰۰۰ شرکت‌های اسرائیلی بیشتری به سمت تولید محصولات امنیتی رفتن و دیگه نیاز چندانی به ارتباط تجاری با کشورهای عربی منطقه نداشتن. نکته‌ای که نئولیبرال‌ها خیلی روی اون تاکید دارن اینه که نئولیبرالیسم با صلح رابطه مستقیمی داره یعنی رشد کسب و کار در صلح و ثبات ممکن میشه اما نئولیبرالیسم نشون داد که اتفاقا میتونه اینطور نباشه و رشد سود میتونه با رشد بی ثباتی و جنگ همراه باشه.

نتیجه پیاده سازی بازار آزاد به سبک فریدمن و مکتب شیکاگو این شده که در سال ۲۰۰۶ دو درصد بزرگسالان ثروتمند دنیا بیش از نیمی از ثروت دنیا رو در اختیار دارن. زمانی که ریگان اصلاحات به سبک فریدمن رو شروع کرد مدیران شرکت‌ها ۴۳ برابر میانگین درآمد کارگران درآمد داشتن این عدد در سال ۲۰۰۵ به ۴۱۱ برابر رسید. وعده بازار آزاد این بود که با ثروتمندتر شدن یه عده کیک اقتصاد بزرگتر میشه و در نهایت همه مردم از اون سهم می‌برن اما در واقعیت چنین اتفاقی نیوفتاده.

اما نویسنده در انتهای کتاب نشانه‌هایی از امیدواری هم از خودش بروز میده مثلا میگه این پروژه در عراق شکست خورد، یا در بعضی کشورها در برابر خصوصی‌سازی، مقررات زدایی و کاهش خدمات دولت مقاومت شد. شوک نتونست مردم رو سردرگم کنه تا اصلاحات نئولیبرالی رو جلو ببرن و مواردی از این دست. به عنوان نمونه این جمله رو به نقل از یه نظامی در نشریه قدرت هوایی فضایی سال ۲۰۰۱ بشنوید: «یک خطر عملیات شوک محور احتمال بروز پیامدهای ناخواسته و یا شتاب بخشیدن به واکنش‌های پیش بینی نشده است. مثلا، حملات گسترده به زیرساخت‌ها، دکل‌های برق، یا سامانه اقتصادی می‌تواند تنگناهایی چنان وسیع ایجاد کند که واکنش به آن، به جای تضعیف، باعث تقویت اراده ملی مخالفانمان برای مبارزه شود.» و گویا در عراق چنین اتفاقی افتاد.

نقدها به کتاب دکترین شوک

حالا باید بریم سراغ نقدهایی که به کتاب شده

خب خیلی ها از این کتاب تعریف کردن مثلا پل بی. فارل از نشریه Dow Jones Business News نوشت دکترین شوک شاید مهم‌ترین کتاب اقتصادی قرن بیست‌ویکم باشد. یا جان گری در روزنامه گاردین این کتاب رو یکی از معدود کتاب‌هایی دونسته که واقعاً به فهم جهان امروز کمک می‌کنه و این کتاب رو اثری «به‌موقع و ویران‌کننده» توصیف کرده یا در لس آنجلس تایمز نوشتن که «همه با او موافق نخواهند بود، اما این کتاب در سنت روزنامه‌نگاری تحقیقی ایزی استون و آپتون سینکلر قرار می‌گیرد. کلاین بسیاری از پیش‌فرض‌ها را واژگون می‌کند و خواننده را وادار به فکر کردن می‌کند. کتابی هیجان‌انگیز، نگران‌کننده و بسیار تاریک.» یا بعضی دیگه به تحلیلش در مورد جنگ عراق اشاره کردن و گفتن که قانع کننده بوده یا خوان مانوئل سانتوس، برنده جایزه صلح نوبل هم کتاب رو اینجوری توصیف کرده: «به اندازه بهترین رمان‌های جنایی جذاب و به اندازه بهترین آثار روزنامه‌نگاری تحقیقی مستند.»

اما این کتاب نقدهای منفی زیادی هم گرفته که بیشتر از سمت اقتصاددان‌ها و مورخان صورت گرفته مثلا جوزف استیگلیتز برنده جایزه نوبل اقتصاد و اقتصاددان ارشد سابق بانک جهانی، در نقدی در نیویورک تایمز نوشت که مقایسه شوک‌درمانی اقتصادی با آزمایش‌های روان‌شناختی دکتر کامرون بیش از حد اغراق‌آمیز و غیرقانع‌کننده است یا کلاین پژوهشگر دانشگاهی نیست و نباید با معیارهای دانشگاهی قضاوت شود یا او در بخش‌های متعددی مسائل را بیش از حد ساده‌سازی کرده است. اما در عین حال تأکید کرد استدلال علیه بسیاری از این سیاست‌ها حتی از آنچه کلاین مطرح کرده قوی‌تر است، یعنی کلاین کم گفته و دلایل زیادی برای فاجعه بار بودن این سیاست‌ها وجود داره و همچنین کتاب رو به خاطر توصیف دقیق پشت‌پرده‌های سیاسی اجرای این سیاست‌ها ستایش کرده.

اما یکی از مهمترین نقدهایی که بر این کتاب شده و منم تا حدودی باهاش موافقم اینه که کلاین گاهی بیش از اندازه تمایل داره پشت هر رویداد یه توطئه ببینه؛ در حالی که بسیاری از رخدادها نتیجه ترکیبی از آشفتگی، اشتباهات انسانی، نیت‌های خوب و حرص و آز هستن.

مثلا این نقد رو بشنوید که استیفن هولمز در London Review of Books نوشته: «کلاین استدلال می‌کند که نیروهای مهاجم عمداً اجازه دادند موزه‌ ملی بغداد غارت شود و کتابخانه‌ ملی به آتش کشیده شود. به باور او، این اقدامات ظاهراً ناشی از سهل‌انگاری جنایت‌کارانه، در واقع نوعی لوبوتومی فرهنگی و شوک‌درمانی جمعی بودند که هدفشان «از الگو خارج کردن» ذهن عراقی‌ها و کاهش توانایی آن‌ها برای مقاومت در برابر اصلاحات بازار آزاد بود.

او هرگز توضیح نمی‌دهد که چرا نسخه‌های خطی باستانی موجود در یک کتابخانه باید توان مقاومت عراقی‌ها در برابر یک دستورکار اقتصادی رادیکال را تقویت می‌کردند. در واقع، این مثال نشان می‌دهد کلاین تا کجا حاضر است پیش برود تا نقش تعیین‌کننده‌ حماقت و بی‌توجهی را در شکل‌گیری فاجعه‌ عراق انکار کند. برتری ادعایی ایدئولوژی نئولیبرال و منافع تجاری در جنگ عراق، از زاویه‌ی دیگری نیز زیر سؤال می‌رود. آنطور که از دیک چنی می‌دانیم او قصدی برای رستگار کردن عراق یا تبدیل آن به جامعه الگو نداشته است. اگر چنی در برنامه‌های مبهم خود برای عراق پس از حمله از الگویی پیروی کرده باشد، آن الگو نه میلتون فریدمن، بلکه آریل شارون بوده است. هیچ‌کس نمی‌گوید شارون قصد داشت فلسطینی‌ها را «رستگار» کند یا در کرانه‌ باختری و غزه یک جامعه‌ الگوی بازار ایجاد کند. هدف او چیزی بود که می‌توان آن را «هرج‌ومرج مدیریت‌شده» نامید: جامعه‌ای ضعیف، دچار شکاف داخلی و در حال پوسیدن که قادر به اعمال قدرت در بیرون از خود نیست، اما در برابر دخالت‌های خشونت‌آمیز دوره‌ای آسیب‌پذیر است. ارتدوکسی بازار آزاد نه در ذهن شارون جایی داشت و نه در ذهن چنی. قیاس با شارون به‌شدت علیه تحلیل کلاین سخن می‌گوید. تجارت آزاد ممکن است، همان‌طور که کلاین استدلال می‌کند، «یک پروژه‌ امپریالیستی» باشد؛ اما این به آن معنا نیست که همه‌ پروژه‌های امپریالیستی در درجه‌ اول دغدغه‌ «تصاحب مستقیم بازارهای جدید برای شرکت‌های چندملیتی غربی در میدان‌های جنگ‌های پیش‌دستانه» را دارند. اهداف دیگری، مانند نابود کردن دشمنان سیاسی، اغلب به همان اندازه یا حتی بیشتر اهمیت دارند.» و در ادامه میگه: «بزرگ‌ترین ضعف کتاب این است که «بازار آزاد» را با رفتار غارتگرانه شرکت‌های بزرگ یکی می‌گیرد؛ در حالی که این دو الزاماً یک چیز نیستند.»

ما با بخش اول نقد جناب هولمز همدلم، یه جاهایی به نظر میرسه که نویسنده داره خیلی چیزهای بی ربط رو به هم ربط میده، با اون بخش هم که می‌گه الگوی چنی احتمالا شارون بوده هم همدلی دارم. اما اینکه میگه نویسنده بازار آزاد رو با رفتار غارتگرانه شرکت‌ها یکی گرفته رو نه. این استدلال مثل این میمونه که میگن کمونیسم واقعی هنوز اجرا نشده، خیلی از کسانی که دست اندر کار این اصلاحات بودن و به رفتار غارتگرانه شرکت‌ها دامن زدن و اصولا اجازه این رفتار غارتگرانه رو دادن شاگردان میلتون فریدمن بودن. اینکه با استناد به نوشته‌های فریدمن بگیم که نئولیبرالیسم واقعی یا این خلطی که جناب هولمز کردن بازار آزاد واقعی اجرا نشده، واقعیت اینه که منافع شرکت‌های چندملیتی با ایدئولوژی نئولیبرالیسم خوب جور درمیاد خود جناب هولمز هم اعتراف می‌کنن که: «اگرچه «چشم‌انداز» فریدمن و «منافع شرکت‌های چندملیتی بزرگ» گاهی با یکدیگر هم‌پوشانی داشتند، هم‌پوشانی منافع با یکی بودن نگرش‌ها فرق دارد.» بله همپوشانی منافع با یکی بودن نگرش‌ها فرق داره اما وقتی هر بار هر جا اجرا میشه نتیجه یکسانی داره دیگه نمیشه همه چیز رو ربط داد به حرص و آز شرکت‌ها، ایدئولوژی هم ایراد داره که به یه همچین جایی میرسه. در واقع شاید اینطور بگم بهتره، نئولیبرالیسم بستری رو فراهم میکنه که شرکت‌های چند ملیتی و دیکتاتورها تحت نام آزاد سازی تجارت و بازار آزاد به ثروت دست پیدا کنن. اینا هم بیشتر از این به نئولیبرالیسم نیازی ندارن یعنی مثلا نقش رقابت رو کنار می‌گذارن و اقتصادی رفاقتی، سرشار از فساد، کلاهبرداری و خویشاوندسالاری می‌سازن. چرا؟ چون این سیستم نظارت نهادهای عمومی رو تضعیف می‌کنه، دیده شده که در کشورهایی بهتر جلو رفته که یا دچار بحرانن یا سیستم‌های بسته و دیکتاتوری دارن، نمیشه با وجود نهادهای دموکراتیک این اصلاحات رو جلو برد چون مردم همچنان باور دارن که دولت باید نقش پررنگ‌تری در اقتصاد داشته باشه و یکی از وظایفش حمایت از مردمه. دولتی که شاگردان میلتون فریدمن چندان علاقه ای به درست کردنش نداشتن و همین عدم علاقه باعث شد که عراق در نبود دولتی قوی خیلی راحت‌تر بره در آغوش هرج و مرج و تروریسم. خود جناب هولمز هم در نقدش اشاره می‌کنه که این دسیسه‌ها در زمان بحران راحت‌تر انجام میشن اما ادعای پیوستگی اونا رو با یه دکترین واحد رد میکنه. که به نظر من هم درسته هم غلط.

مثلا فرض کنید برای اولین بار یه فاجعه‌ای رخ میده، برخورد هر کس با فاجعه متفاوته مثلا یه سری از این فاجعه استفاده می‌کنن و سود کلانی می‌برن، مردم دچار وحشت می‌شن و یه سری کارها می‌کنن و مثلا فلان سیاستمدار فلان تصمیم رو میگیره. به هر صورت فاجعه رد شده، آیا این امکان وجود نداره که برای بار دوم در یک موقعیت دیگه عین همین فاجعه رخ بده و اینبار اون کسانی که فاجعه رو مطالعه کردن متوجه بشن چطور میشه سود کرد؟ و اگر در مقام تصمیم سازی و تصمیم گیری باشه چطور؟ آیا نمی‌تونه به عمد فاجعه رو ایجاد کنه و سود ببره؟ به نظرم حداقل روی کاغذ شدنیه پس من نمی‌تونم به طور قطع ردش کنم اما به طور قطع هم نمی‌شه همه چیز رو به وجود طرح و برنامه ربط داد، اونوقت در تقدیرگرایی گرفتار می‌شیم و عمل انسانی از اهمیت می‌افته که اینم درست نیست، یه جاهایی مردم واکنشی نشون دادن که همه چیز رو بهم ریخته. یا با وجود این همه متغیر امکان اینکه همه چیز برنامه ریزی شده باشه به نظرم نزدیک به صفره اما، تا حدی هم میشه ذهن ها رو دستکاری کرد و هم کنش ها رو.

نکته جالب اینجاست که تقریباً هیچ منتقد جدی این موارد رو انکار نمی‌کنه که سیاستمداران از بحران‌ها استفاده می‌کنن، شرکت‌ها از بحران‌ها سود می‌برن، خصوصی‌سازی عجولانه می‌تونه فاجعه ایجاد کنه، شوک‌درمانی روسیه مشکلات بسیار بزرگی ایجاد کرد، انحلال ارتش عراق اشتباه بزرگی بود و فساد شرکت‌های پیمانکار در عراق واقعی بود.

اختلاف اصلی بر سر اینه که آیا همه این‌ها محصول یک «دکترین» منسجم و از پیش طراحی‌شده بودند، یا مجموعه‌ای از سیاست‌های گاه ایدئولوژیک، گاه فرصت‌طلبانه و گاه ناشی از آشفتگی؟

اگه بخوام یه جمع‌بندی شخصی از فضای دانشگاهی بدهم به نظر می‌رسه اجماع نسبی اینجوریه: تز اصلی کلاین، یعنی اینکه «بحران‌ها فرصت مناسبی برای پیشبرد اصلاحات نامحبوب هستند»، به طور گسترده قابل قبول و مستند دونسته می‌شه اما تز قوی‌تر کلاین، یعنی اینکه «بحران‌ها در بسیاری موارد عمداً ایجاد یا هدایت می‌شوند و همه این موارد بخشی از یک دکترین واحد هستند»، از نظر بسیاری از مورخان، اقتصاددانان و دانشمندان علوم سیاسی با شواهد کافی پشتیبانی نمی‌شه یا بیش از حد کلی‌سازی شده.

البته اینجا من هم یه نقد دیگه به کار کلاین دارم، خانم کلاین در صفحات این کتاب یه جوری به نئولیبرالیسم حمله کرده و جابه جا از بازار آزاد و سرمایه‌داری به جای هم استفاده می‌کنه که مخاطب تقریبا گیج میشه البته یه نکته رو باید بگم که مترجمان کتاب هم ممکنه در این گیج شدن مخاطب مقصر باشن من نسخه اصلی کتاب رو ندیدم یعنی فرصتش رو نداشتم تا جملات رو با هم مقابله کنم و به ترجمه اعتماد کردم. اما به نظر نمیرسه که مترجمان خیلی هم در کتاب دست برده باشن چون شواهدی در متن هست که این موضوع رو تایید میکنه. علاوه بر این شما دید منفی خانم کلاین به سرمایه داری رو کاملا در کتاب حس می کنید من این دید منفی رو ندارم و اگر جاهایی لحنم اینطور القا کرده بخاطر این بوده که داشتم از کتاب نقل می آوردم و اصلا این بخش آخر که نقدها به کتاب هست رو آوردم تا هم موضع دیگران رو نسبت به این کتاب بگم و هم موضع خودم رو روشن کنم. سرمایه‌داری یا کاپیتالیسم دستاوردهای زیادی برای بشریت داشته دستاوردهایی که شاید از هر مدل اقتصادی دیگه بیشتر بوده، قطعا اشکالاتی داره و به نظرم این اشکالات قابل رفع یا تعدیل هستن اما به طور کلی از بین نخواهند رفت یعنی ما هیچ وقت نمی تونیم به سیستمی دست پیدا کنیم که صد در صد برای همه آدما کار کنه، می‌تونه دامنه اثربخشی رو برای آدم‌ها بالا ببره اما هیچ وقت نمی تونه همه رو راضی کنه، حالا این سیستم میخواد بر پایه سرمایه‌داری باشه یا سوسیالیسم یا کمونیسم یا مدل‌های دیگه. یعنی در بهترین حالت ما می‌تونیم یه اکثریتی رو راضی کنیم که شاید بتونیم در طی زمان و با اصلاحاتی که انجام میشه این اکثریت رو بزرگتر کرد اما هیچ وقت این اکثریت مساوی با همه نمیشه. من اعتقاد دارم باید گشت و راه میانه‌ای پیدا کرد، اگه نئولیبرالیسم به نابرابری دامن میزنه باید راهی پیدا کرد تا جلوش گرفته بشه، اگه خصوصی سازی به برتری منافع شرکت‌ها بر منافع عمومی منجر میشه یا طبقه الیگارش وابسته به حکومت میسازه باید شکل خصوصی سازی رو عوض کرد تا به شایسته‌ها برسه و اموال عمومی رو حراج نکنه، اگه مقررات زدایی به انحصار ختم میشه باید حواسمون باشه که مقررات رو تا جایی حذف کنیم که انحصار رخ نده و اینا به نظر من قابل پیاده سازی هستن اگرچه شاید در مواردی خیلی سخت. اما تا وقتی انسان هست، تا وقتی اراده آزاد هست و تا وقتی میشه مقاومت کرد همه چیز قابل تغییر و قابل اصلاح شدنه.

با همه این حرفا نویسنده از حرفش عقب نکشیده و در سال ۲۰۲۰ و هم‌زمان با همه‌گیری کووید-۱۹، مقاله‌ای منتشر کرد و در اون استدلال کرد که شکل تازه‌ای از «دکترین شوک» در حال شکل‌گیریه وضعیتی که اسمش رو گذاشته بود «Screen New Deal» یا «نیو دیلِ صفحه‌نمایش»؛ مدلی که به اعتقاد او با گسترش آموزش، کار، خرید و خدمات از راه دور، وابستگی جوامع به شرکت‌های بزرگ فناوری رو افزایش میده و ممکنه زمینه‌ساز شکل تازه‌ای از سرمایه‌داری فاجعه باشه. آقای واروفاکیس در کتاب تکنوفئودالیسم اسم چیزی که کلاین داره شرح میده رو گذاشته تکنوفئودالیسم یعنی ما به عصر فئودالیسم برگشتیم و شرکت‌های بزرگ فناوری شدن اربابان دنیای جدید. این کتاب هم کتاب بسیار جذابیه که امیدوارم بتونم به زودی درباره‌اش صحبت کنم.

خب به پایان چهارگانه دکترین شوک رسیدیم. به نظرم کتابیه که ارزش خوندن داره، دوست دارم کتاب جدید ایشون یعنی همزاد رو هم بخونم که البته با این وضع قیمت کتاب‌ها فعلا جرات خرید کتاب رو ندارم و البته کتاب خوب نخونده هم زیاد دارم پس فعلا برام در اولویت نیست.

توضیحات تکمیلی
موضوع
فصلفصل هفتم

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “دکترین شوک (ظهور سرمایه‌داری فاجعه)- قسمت آخر”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *