بعضی داستانها را که تمام میکنی، میتوانی با چند کلمه خلاصهاش کنی: داستانی بود درباره عشق، جنگ یا تنهایی. اما «تجاوز قانونی» کوبو آبه از آن داستانها نیست که به این راحتی دست از سرت بردارد؛ این داستان شوکهات میکند، کابوسی منطقی است که تا مغز استخوان نفوذ میکند.
ماجرا خیلی پوچ و مضحک یا حتی آبسورد شروع میشود: خانوادهای پرجمعیت وارد خانۀ مردی تنها میشوند و اعلام میکنند که از این پس آنجا زندگی خواهند کرد. واکنش طبیعی ما این است که این مرد مقاومت کند و متجاوزان را از خانه بیرون کند اما این دقیقاً همان چیزی است که کوبو آبه از ما میگیرد تا پایههای تفکر ما را به لرزه درآورد. این خانواده متجاوز، نه با اسلحه که با ابزارهای «متمدنانه» پیش میآیند، مرد خانواده به نظر جنتلمن میرسد، زن خانواده نیز در تاریکی نصفه شب در نظر مرد مجرد خوش پوش میآید، بسیار مودب هم هستند و وقتی وارد خانه میشوند گویی مهمانهایی هستند که از سر ناچاری مزاحم یکی از اقوامشان شدهاند. اما ماجرا دقیقا از همان لحظه ورود خانواده به خانه شروع میشود و مرد مجرد تازه به ابسوردی و مضحکی ماجرا پی میبرد، این خانواده عجیب رفتارهای عجیب و به اصطلاح متمدنانهای هم دارند مثلا در جواب اعتراض صاحبخانه جلسه تشکیل میدهند، رأیگیری میکنند و با استناد به «نظر اکثریت»، حضور خود را مشروع اعلام میکنند.
اما این تمام ماجرا نیست. آبه به ما نشان میدهد که این «دموکراسی» صرفاً یک نقاب است. رأیگیری، پوششی است برای خشونت عریانی که در لایههای زیرین آن جریان دارد. این اکثریت، نه تنها با رأی خود، که با نظارت دائمی، ضرب و شتم در صورت مقاومت، مصادره اموال و فاشیست خطاب کردن مرد مجرد، سعی میکنند فردیت فرد را در هم بشکنند. آنها به زور پولهایش را از او میگیرند و درآمدش را متعلق به جمع میدانند. خانه و جای خوابش را تصرف میکنند، حتی عکس نامزدش را پاره میکنند و نامزدش را نیز تصاحب میکنند. این دیگر «استبداد اکثریت» نیست؛ این کاریکاتور هیولاوار از سوسیالیسم افراطی است که در آن «فرد» به طور کامل در «جمع» حل و منابعش به نفع جمع مصادره میشود.
فروپاشی قرارداد اجتماعی: وقتی نهادها تو را تنها میگذارند.
اما وحشت واقعی داستان زمانی آشکار میشود که قهرمان داستان برای کمک به بیرون از خانه روی میآورد اول میرود سراغ مدیر ساختمان، مدیر ساختمان با بی اعتنایی داستان مرد را میشنود و در پایان و پس از درخواست مرد که از او میخواهد شهادت دهد که این خانه، خانه اوست میگوید آن خانه مال کسی است که اجارهاش را بدهد، من خانه را به پول اجاره دادم نه به شخص. مرد با دیواری بلندتر از دیوارهای خانهاش مواجه میشود و به خود لعنت میفرستد که چرا رابطهاش را با همسایگان و مدیر ساختمان گرمتر نکرده که در این مواقع به دادش برسند. اما با جلوتر رفتن داستان متوجه میشویم که این یک مشکل شخصی نیست؛ بلکه با فروپاشی سیستم طرفیم. مرد سراغ پلیس میرود، پلیسی که در ظاهر کاری برای انجام دادن ندارد وقتی با شکایت فرد روبرو میشود خود را غرق در پروندههای مشابه نشان میدهد. از صحنه برخورد مرد با پلیس میفهمیم که این «تجاوز قانونی» به هنجاری اجتماعی تبدیل شده است. مرد سعی میکند وکیل بگیرد و وکیلی را نشان میکند تا در موقعیت مقتضی و وقتی که بتواند کسانی که مراقبش هستند را دست به سر کند سراغش برود ولی در کمال ناباوری میبیند که وکیلش نیز خود قربانی همین وضعیت است و خانوادهای دیگر او را در خانهاش به اسارت گرفتهاند. وکیل حتی به درخواست مرد جهت اینکه با هم دوست باشند نیز جواب رد میدهد.
اینجاست که نقد آبه فراتر از دموکراسی میرود و کل قرارداد اجتماعی را هدف میگیرد. دولتی که قرار بود حافظ جان، مال و آزادی فردی باشد، عملاً منحل شده است. قانون دیگر پناهگاه فرد نیست، بلکه ابزاری است در دست اکثریت متجاوز. وقتی نهادهای حافظ قانون خود از هم پاشیدهاند، دیگر چه چیزی از فرد در برابر جمع محافظت میکند؟
از دیکتاتوری اکثریت تا بلعیده شدن فرد
داستان، گذاری هولناک از «دیکتاتوری اکثریت» به «توتالیتاریسم» را به تصویر میکشد. در یک دیکتاتوری اکثریت ساده، اقلیت ممکن است تحت فشار باشد اما هنوز وجود دارد. اما در جهان «تجاوز قانونی»، اکثریت، اقلیت (که در اینجا یک نفر است) را میبلعد. فردیت او به رسمیت شناخته نمیشود؛ او دیگر یک شهروند با حقوق مستقل نیست، بلکه صرفاً منبعی برای بهرهکشی جمع است. خانهاش، پولش و بدنش دیگر متعلق به خودش نیستند، حتی از او خواسته میشود تا با پذیرش وضع موجود به رهایی برسد و این یعنی توتالیتاریسمی ناب.
این فرآیند تدریجی «واگذار کردن» که در ابتدا انفعال به نظر میرسید، در واقع تنها واکنش منطقی در جهانی است که تمام راههای مقاومت در آن مسدود شده است. وقتی قانون، پلیس و حتی منطق علیه تو هستند، مقاومت چه معنایی دارد؟ این عقبنشینیها، مرگ تدریجی «خود» است؛ انحلال کامل آزادی فردی در اسید خواستههای جمع.
آخرین سنگر آزادی کجاست؟ فرار یا خودکشی؟
در جهانی که عملا فرد قادر به هیچ کنش معناداری نیست دو راه بیشتر باقی نمیماند که آزادیاش را به دست آورد، یا از وضع موجود فرار کند یا دست به خودکشی بزند. خودکشی، انتخابی تراژیک است. در جهانی که اختیار زندگی کردن از تو سلب شده، شاید تنها اختیاری که برایت باقی میماند، انتخاب «چگونه مردن» باشد. این عمل، اعتراف نهایی به این حقیقت است که در نبرد میان فرد و جمع تمامیتخواه که منطق را به نفع خود بازنویسی کرده، فرد محکوم به نابودی است.
«تجاوز قانونی» صرفاً داستانی درباره اشغال یک خانه نیست. این یک هشدار است درباره اینکه چگونه مفاهیم مقدسی چون «دموکراسی»، «جامعه» و «قانون» میتوانند توخالی شده و به ابزاری برای مشروعیت بخشیدن به وحشیانهترین شکلهای تجاوز و استبداد تبدیل شوند. این داستان به ما یادآوری میکند که مرز بین تمدن و توحش، نه با رأی اکثریت، که با حفظ حقوق بنیادین اقلیت تعریف میشود؛ حقوقی که هیچ اکثریتی، تحت هیچ شرایطی، حق زیر پا گذاشتن آن را ندارد.
فضای داستان به شدت کافکایی است اما آن قوت و استحکام قلم کافکا را ندارد و متاسفانه با اینکه ایده داستان و مفاهیمی که آبه سعی در بیان آن را دارد بسیار جذاب و خلاقانه است اما روایت از بیان مفاهیم عقب میماند، ما نمیتوانیم با مرد داستان هم قدم شویم و داستان این مجال را به خواننده نمیدهد که با قهرمان داستان همذات پنداری کند.
این داستان ما را با پرسشهای زیر مواجه میکند شما هم نظر خودتان را درباره این پرسشها برایم بنویسید:
- آیا هر تصمیمی که با رأی اکثریت گرفته شود، الزاماً عادلانه است؟ آیا دموکراسی یعنی رای اکثریت و نابودی اقلیت؟
- اصلاً چه چیزی وجود دارد که نباید بتوان دربارهاش رأیگیری کرد؟
- چرا مرد نمیتواند مسئله را حل کند؟ چرا وارد قواعد آنها میشود؟ چرا اجازه میدهد آنها دائماً چارچوب بحث را تعیین کنند؟ چقدر از شکست او ناشی از قدرت خانواده است و چقدر ناشی از ناتوانی خودش در تعریف و دفاع از مرزهایش؟
- خانواده چرا اینقدر عادی رفتار میکند؟ که این ما را میرساند به چیزی شبیه مفهوم پیش پا افتادگی شر در فلسفه هانا آرنت.
- و مهمترین پرسش که از عنوان داستان برمیآید آیا این ترکیب متضاد یعنی تجاوز قانونی ممکن است؟
بعد از مدتها داستانی خواندم با ایده ای جذاب و به شدت خواندنی و گیرا که خیلی به من چسبید.