اگر جایی برای امید نیست دست کم به نومیدی تن ندهیم
پشتیبانی از ما:
ریالی
پی پل
پشتیبانی از ما:
ریالی
پی پل
  • صفحه اصلی
  • یوتیوب
  • پادکست
  • بلاگ
  • از کجا بشنویم؟
فهرست
خانه فلسفه سیاسی دکترین شوک (ظهور سرمایه‌داری فاجعه)- قسمت دوم
دکترین شوک سرمایه داری فاجعه
دکترین شوک (ظهور سرمایه‌داری فاجعه)- قسمت اول
برگشت به مطالب
پادکست خلاصه کتاب فلسفه‌ای برای زندگی
اپیزود اول: فلسفه‌ای برای زندگی
New
پادکست دکترین شوک
Click to enlarge

دکترین شوک (ظهور سرمایه‌داری فاجعه)- قسمت دوم

دکترین شوک سرمایه داری فاجعهادامه مطلب
اقتصاد, پادکست, سیاست, فلسفه سیاسی Epitome books, اپیتومی بوکس, بررسی کتاب, پادکست, پادکست فارسی, کتاب خوب, کتاب خوب بخوانیم, معرفی کتاب, مهرداد شهابی, میرمحمود نبوی, نشر اختران
اشتراک گذاری:
  • توضیحات
  • توضیحات تکمیلی
توضیحات

مشخصات کتاب

عنوان: دکترین شوک (ظهور سرمایه‌داری فاجعه)

نویسنده: نائومی کلاین

مترجم (ان): میرمحمود نبوی، مهرداد شهابی

ناشر: اختران

تعداد صفحات: 751

راه های مشارکت در ساخت پادکست

  1. عضویت در باشگاه هواداران پادکست در یوتیوب
  2. پشتیبانی ریالی
  3. حساب پی پل

متن پادکست

سلام قبل از اینکه این اپیزود رو شروع کنم باید هشدار بدم که این اپیزود اصلا مناسب بچه‌ها نیست پس لطفا با صلاحدید خودتون عمل کنید.

شما به دومین قسمت از بررسی کتاب دکترین شوک نوشته نائومی کلاین گوش می‌کنید، دکترین شوک ظهور سرمایه‌داری فاجعه، معروف‌ترین نظریه کلاینه، ایشون معتقده که سیاستمداران و شرکت‌های بزرگ از بحران‌ها و شوک‌های بزرگ (مثل جنگ‌ها، حملات تروریستی، بلایای طبیعی یا بحران‌های اقتصادی) سوءاستفاده می‌کنند تا سیاست‌های اقتصاد آزاد، خصوصی‌سازی و مقررات‌زدایی رو به سرعت به اجرا بگذارند؛ سیاست‌هایی که در شرایط عادی با مقاومت شدید مردم روبرو می‌شن. نویسنده اسم این روند را گذاشته «سرمایه‌داری فاجعه»

من در قسمت قبل درباره بخش اول و مختصری از بخش دوم کتاب حرف زدم، نویسنده معتقده که کودتا در شیلی شروع روند سرمایه‌داری فاجعه در جهان بود. یعنی حاکمیت شرکت‌هایی که از وقوع فاجعه یا ایجاد فاجعه سود می‌برن.

اگه قسمت قبل رو نشنیدید ابتدا اون قسمت رو بشنوید چون خیلی از مفاهیمی که اینجا درباره شون صحبت می‌کنم رو اونجا توضیح دادم و در این اپیزود ادامه روایت رو پی می‌گیرم پس با من همراه باشید.

ارتباط رکود بزرگ با لسه‌فر

در انتهای قسمت قبل رسیدیم به اینجا که در روایت شیلی خانم کلاین یه سری چیزها رو نمیگه و از طرف دیگه طرفداران نئولیبرالیسم هم همینطور و گفتم برای اینکه بحث روشن بشه باید یه مختصری از دگردیسی‌های سرمایه داری بگم و آغاز کار رو گذاشتم رکود بزرگ سال ۱۹۲۹ و اتفاقات قبل و بعدش. حالا ادامه اپیزود

تا قبل از رکود ۱۹۲۹ در کشورهای صنعتی مخصوصا اروپای غربی و آمریکا یه سیستم اقتصادی وجود داشت به اسم لسه فر، لسه‌فر یه اصطلاح فرانسویه به معنای «بگذار انجام دهند» یا «بگذار آزاد باشند» لسه‌فر یه دکترین و سیستم اقتصادیه که معتقده دولت باید کمترین دخالت ممکن رو در اقتصاد و بازار داشته باشه.

اصول کلیدی این دیدگاه اینا هستن:

یک تجارت و بازار آزاد: یعنی قیمت‌ها و دستمزدها باید فقط بر اساس عرضه و تقاضا تعیین بشن، نه با دستور دولت.

دو حذف مقررات دولتی: به این معنا که تعرفه‌های گمرکی، یارانه‌ها، مالیات‌های سنگین و قوانین محدودکننده کسب‌وکار نباید وجود داشته باشه.

سه مالکیت خصوصی که یعنی باید به مالکیت افراد احترام گذاشته بشه و در نهایت چهار دست نامرئی به این معنا که پیروان این مکتب به پیروی از آدام اسمیت معتقدن که اگه افراد در پیگیری منافع شخصی خودشون آزاد باشن، بازار به طور خودکار توسط یک دست نامرئی به کارآمدترین شکل ممکن تنظیم شده و به نفع کل جامعه عمل می‌کنه. یعنی اگه من به دنبال منفعت شخصی خودم باشم خود به خود کاری که می‌کنم درسته که ممکنه در تقابل با نفع دیگران باشه اما به نفع همه تموم میشه. این مفهوم پایه و اساس سرمایه‌داری  یا همون کاپیتالیسم کلاسیک و مکاتبی مثل مکتب شیکاگوئن که در اقتصاد شیلی پیاده‌سازی شد. نقطه مقابل این دیدگاه، اقتصادهای برنامه‌ریزی‌شده و متمرکز مثل سوسیالیسم یا اقتصادهای کینزیه که به دخالت فعال دولت برای تنظیم بازار اعتقاد دارن.

در واقع لسه فر بهشت طرفداران لیبرالیسمه و دولت‌هایی که اصول لسه فر رو پیاده سازی می‌کردن معروف بودن به دولت نگهبان شب یا مینارشیسم. در دیدگاه لسه‌فر، چون بازار باید کاملاً آزاد باشه، وظیفه دولت به حداقل ممکن کاهش پیدا می‌کنه. طرفداران دولت نگهبان شب معتقدن که تنها وظایف مشروع دولت، حفاظت از شهروندان در برابر خشونت، سرقت، تقلب و تجاوز خارجیه. بنابراین، دولت فقط باید شامل پلیس، ارتش و دادگاه‌ها باشه تا از حقوق مالکیت و قراردادها دفاع کنه و حق نداره در اقتصاد، آموزش، بهداشت یا رفاه دخالت کنه. میلتون فریدمن در کتاب سرمایه داری و آزادی هم همین حرف رو میزنه.

اما دولت نگهبان شب یا لسه فر شکست خورد. این مکتب فکری که در قرن هجدهم اختراع شد و کسی مثل آدام اسمیت با کتاب ثروت ملل نقشی تاثیر گذار در صورت بندی علمی این مکتب اقتصادی ایفا کرد در اواسط قرن نوزدهم در بریتانیا به کار گرفته شد و چند سال بعد و در سه دهه پایانی قرن نوزدهم در آمریکا هم روی کار اومد که به این دوران در آمریکا میگن عصر طلایی. دورانی که مالیات‌ها و مقررات دولتی در حداقل ممکن بود و سرمایه‌داری صنعتی به سرعت رشد کرد. اما آمریکا چندان نتونست لسه فر رو تحمل کنه چون در اواخر قرن نوزدهم با پدیده‌ای مواجه شد به اسم تراست. وقتی هیچ نظارت و مقررات دولتی‌ای بر شرکت‌ها وجود نداشته باشه راه برای سواستفاده هم باز میشه، شرکت‌های قدرتمند با سواستفاده از آزادی مطلق بازار از روش‌هایی برای سود بردن هر چه بیشتر استفاده کردن یعنی همون کاری رو کردن که آدام اسمیت اعتقاد داشت اگه بکنن در نهایت به نفع همه خواهد بود. اونا با استفاده از روش‌هایی مثل قیمت‌شکنی یعنی فروش با ضرر برای ورشکست کردن رقیب، رقبای کوچک‌تر رو نابود می‌کردن و بعد با ادغام شرکت‌های بزرگ با هم، انحصارهای عظیمی به نام تراست تشکیل دادن مثل شرکت «استاندارد اویل» که متعلق به راکفلر بود و تقریباً کنترل همۀ نفت آمریکا را به دست گرفته بود. وقتی یه تراست بازار رو قبضه می‌کرد، دیگه رقابتی وجود نداشت. اونا قیمت‌ها رو برای مصرف‌کننده به شدت بالا می‌بردن، دستمزد کارگران را پایین نگه می‌داشتند و نوآوری متوقف می‌شد. برای مقابله با این انحصارها و نجات دادن «بازار آزاد»، دولت مجبور شد از حالت لسه فر خارج بشه و «قانون ضدتراست شرمن رو در سال ۱۸۹۰ تصویب کنه تا این شرکت‌های غول‌پیکر رو به شرکت‌های کوچک‌تر تجزیه کنه و رقابت رو به بازار برگردونه.

چند سال بعد پیامدهای اقتصاد بدون مقررات این بار در شکلی جدید خودش رو نشون داد. این بار در سیستم بانکداری که به ظهور چیزی به اسم بانک مرکزی یا فدرال رزرو در آمریکا منجر شد. در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، اقتصاد آمریکا هر چند سال یک‌بار دچار رکود و وحشت بانکی می‌شد. با پخش شدن کوچک‌ترین شایعه‌ای، مردم برای بیرون کشیدن پس‌اندازهای خودشون به بانک‌ها هجوم می‌بردن. ولی از اونجا که بانک‌ها تمام پول‌هاشون رو وام داده بودن و ذخیره نقدی کافی نداشتن، به سرعت ورشکست می‌شدن. در این شرایط وقتی یک بانک سالم دچار مشکل کمبود نقدینگی مقطعی می‌شد، نهادی وجود نداشت که به این بانک موقتا یه وام اضطراری بده تا از ورشکستگی‌اش جلوگیری کند. در بحران وحشت سال ۱۹۰۷ وضعیت به قدری وخیم شد که یه بانکدار خصوصی به نام «جی. پی. مورگان» مجبور شد با سرمایه شخصی خود و دوستانش سیستم بانکی آمریکا رو نجات بده. این اتفاق به دولت ثابت کرد که امنیت مالی کشور نمی‌تونه وابسته به اشخاص خصوصی باشه، قبل از فدرال رزرو، حجم پول در گردش زیاد نبود چون به ذخایر طلا وابسته بود. اقتصاد در زمان‌های خاصی از سال مثل فصل برداشت محصولات کشاورزی به نقدینگی بیشتری نیاز داشت، اما سیستمی برای افزایش موقت و تزریق پول به بازار وجود نداشت. در نتیجه، سیستم فدرال رزرو ایجاد شد تا بر بانک‌ها نظارت کنه، در مواقع بحرانی به اونا وام اضطراری بده و با تنظیم حجم پول و نرخ بهره، از بروز شوک‌های ویرانگر اقتصادی جلوگیری کنه.

خب حالا باید مهمترین سوال تاریخ اقتصاد رو بپرسیم، اگه بازار آزاد کار می‌کرد و مقررات زدایی جواب بود چرا این مشکلات پیش اومد و چرا چند سال بعد رکود بزرگ سال ۱۹۲۹ اتفاق افتاد؟

برتون وودز

درباره علت رکود بزرگ دو دیدگاه کاملاً متضاد در اقتصاد وجود داره:

اول دیدگاه کینزی و منتقدان بازار آزاده: اینا معتقدن که رکود ۱۹۲۹ نشون داد که بازار آزاد همیشه نمی‌تونه خودش خودش رو تنظیم کنه. بر اساس این دیدگاه مقررات زدایی و نبود مقررات دولتی باعث سفته‌بازی شدید در بورس، تولید بیش از حد (بدون وجود تقاضای کافی) و نابرابری ثروت می‌شد. وقتی حباب ترکید، بازار نتونست خودش رو اصلاح کند و این نشون می‌داد که برای نجات اقتصاد و ایجاد اشتغال، به دخالت فعال دولت نیازه.

اما دومین دیدگاه که دیدگاه مکتب اتریش و پول‌گرایانه کاملا در تضاد با دیدگاه اول قرار میگیره. اقتصاددانانی مثل میلتون فریدمن معتقدن که فاجعه ۱۹۲۹ به خاطر بازار آزاد نبود، بلکه به خاطر دخالت دولت بود. استدلال اونا اینه که بانک مرکزی آمریکا در دهه ۱۹۲۰ با چاپ پول و پایین نگه داشتن مصنوعی نرخ بهره، حباب ایجاد کرد و بعد در زمان بحران، با سیاست‌های پولی به شدت انقباضی، یه رکود معمولی رو به یه «رکود بزرگ» تبدیل کرد. از نظر آن‌ها، سیستم قبل از ۱۹۲۹ یه لسه‌فر واقعی نبود، چون دولت کنترل پول رو در دست داشت.

اما در نهایت، رکود ۱۹۲۹ باعث شد که اکثر کشورهای جهان از لسه‌فر خالص فاصله بگیرن و به سمت اقتصادهای مختلط یا اقتصاد کینزی حرکت کنن که هنوز بازار آزاد بود اما با مقررات و قوانینی که دولت بر بازار می‌گذاشت. این در آمریکا میشه نیودیل روزولت. و در اروپا شد دولت‌های رفاه. تا اون موقع پشتوانه پول طلا بود، یعنی هر کشوری بر اساس ذخایر طلایی که داشت می‌تونست پول چاپ کنه اما با شروع جنگ جهانی دوم اقتصاد هم دچار بحران شد. کشورها برای پوشش هزینه جنگ مجبور شدن بیشتر از پشتوانه طلاشون هزینه کنن و همین باعث شد که خیلی از کشورها از لحاظ پشتوانه طلا به شدت ضعیف بشن.

اقتصاددانان و طراحان نیودیل می‌دونستن که بعد از شکست آلمان باید اروپا بازسازی بشه اما پولی در بساط نبود و ذخایر طلای اروپا یا بخاطر جنگ خرج شده بود یا دزدیده شده بود. پس پول اروپا بی پشتوانه و بی ارزش بود و عملا نمیشد ازش استفاده کرد. برای همین باید به پول این کشورها اعتبار داده میشد تا بشه خرجش کرد و کشورها رو ساخت. تنها یک چیز بود که میشد پشتوانه این پولها باشه و اونم دلار بود. چرا؟ چون حدود سه چهارم عرضه طلا دست آمریکا بود و از همه مهمتر اینکه آمریکا اگه پرل هاربر رو نادیده بگیریم عملا خسارتی از جنگ ندیده بود. پس متنقفین و هم پیمان‌هاشون که سرجمع ۴۴ کشور بودن و ایران هم جزوشون بود اومدن و در کنفرانس برتون وودز یه سری قرار مدار با هم گذاشتن، قرار گذاشتن که پشتوانه ارزها دلار آمریکا باشه و نرخ برابری ارزها رو ثابت نگه دارن و بانک‌های مرکزی به جای طلا دلار ذخیره کنن. از اون طرف آمریکا هم تعهد کرد که هر وقت هر کسی به جای دلارش طلا خواست بهش بده. پشتوانه دلار هم شد طلا، اونم با نرخ ثابت هر ۳۵ دلار یک اونس طلا. با این توافق ارزهای این کشورها در برابر دلار ثابت شد و ارزش پیدا کرد. اینکه به مدت سال‌ها نرخ دلار در ایران حول و حوش ۷ تومن بود دست کم تا سال ۱۳۵۰ به واسطه همین سیستم مالی بود. برای اینکه این سیستم پابرجا بمونه اومدن و یه محدودیتی روی دلار گذاشتن که هر کسی نتونه دلار خیلی زیادی نگه داره به این سیستم گفتن کنترل سرمایه و بانکدارها دیگه نمی‌تونستن مبالغ هنگفت رو از این ارز به اون ارز انتقال بدن و حق دلالی‌های کلان به جیب بزنن. طراحان نیودیل از بحران ۱۹۲۹ درس گرفته بودن و فضای مانور چندانی برای بانکدارها باز نگذاشتن تا بتونن نرخ بهره رو کنترل کنن. این اصلاحات اقتصادی همراه بود با یه سری اصلاحات سیاسی در آلمان و ژاپن و خیلی هم خوب جواب داد. تا سال ۱۹۷۱ عصر طلایی سرمایه‌داری بود، بیکاری کم، تورم پایین و رشد بالا بود و نابرابری خیلی کم شده بود.

شوک نیکسون و شوک نفتی

اما پابرجا موندن این سیستم وابسته بود به اقتصاد آمریکا، تا وقتی که تراز تجاری آمریکا مثبت بود یعنی صادراتش بیشتر از وارداتش بود برتون وودز خوب کار می‌کرد چون دلارهایی که به شکل وام به کشورها میداد دوباره با خرید کالاهای آمریکایی به آمریکا برمی‌گشت. اما از یه جایی به بعد یعنی از ۱۹۶۰ به بعد تراز تجاری آمریکا منفی شد. سه عامل در منفی شدن تراز تجاری آمریکا موثر بود اولیش جنگ ویتنام بود که هزینه‌ها رو برای آمریکا به شدت بالا برد، دومیش طرح رئیس جمهور جانسون برای ریشه کنی فقر در آمریکا بود که هزینه‌های دولت رو برد بالا و کشور پر شد از کالاهای ژاپنی و اروپایی ارزونتر و سومیش رشد صنایع ژاپنی و آلمانی و جلو افتادن اونا از صنعت آمریکا بود. آمریکا در دهه ۷۰ وارد یه رکود تورمی شده بود، نیکسون برای اینکه تورم رو کنترل کنه ارزش دلار رو آورد پایین اما نتیجه عکس داد و مردم هجوم آوردن تا دلارهاشون رو تبدیل به طلا کنن. اما آمریکا اونقدری ذخایر طلا نداشت که به همه طلا بده پس نیکسون زد زیر تعهدش و پشتوانه طلا رو از پشت دلار برداشت که بهش میگن شوک نیکسون. طلا به سرعت بالا رفت یا بهتره بگیم ارزش دلار نسبت به طلا پایین اومد و هر اونس طلا به محدود ۲۰۰ دلار رسید و تا پایان دهه ۷۰ از مرز ۸۵۰ دلار گذشت، الانم که تو محدوده ۴۰۰۰ تا ۵۰۰۰ دلاره. این شوک نیکسون برای همه بد بود اما برای یه سری‌ها خیلی بدتر بود و اون یه سری ها کیا بودن؟ همونا که به اصطلاح خام فروشی می‌کردن یعنی موادی مثل مس یا نفت خام رو صادر می‌کردن و به جاش دلار می‌گرفتن. ارزش دلار روز به روز داشت می اومد پایین و آمریکا برای اینکه تورم رو کنترل کنه نرخ بهره رو می‌برد بالا. یعنی این کشورها که قبلا از آمریکا وام گرفته بودن تا مثلا صنعت استخراج نفت یا مس رو گسترش بدن حالا باید بهره بیشتری برای وامشون پرداخت می‌کردن. مجموع این دو عامل این شد که هم درآمد این کشورها کم شد هم بدهیشون افزایش پیدا کرد.

کشورهای نفت خیز مثل کشورهای خاورمیانه دیدن اینجوری نمیشه، تورم به شدت بالا رفته بود و محصولات صنعتی گرون شده بود اما نفت داشت به همون دلاری فروخته میشد که روز به روز ارزشش پایین تر می‌اومد پس باید قیمت نفت رو بالا میبردن تا قدرت خریدشون کم نشه. اما این وسط یه اتفاق سیاسی هم افتاد که به این افزایش قیمت حالت شوک داد که به شوک نفتی ۱۹۷۳ یا شوک نفتی جنگ یوم کیپور معروف شده و جالب اینجاست که اونم در اکتبر رخ داد. کشورهای عربی تولید نفت رو کاهش دادن تا قیمت بره بالا و کشورهای حامی اسرائیل رو تحریم نفتی کردن. حتی اگه این جنگ هم اتفاق نمی‌افتاد قیمت نفت بالا می‌رفت اما نه به صورت شوک. قیمت نفت به یکباره چهار برابر شد. ایران در اون زمان به تحریم کردن نفت جواب نه داد اما از اثرات این تحریم استفاده کرد و نفت رو به چهار برابر قیمت فروخت. دلاری که از این فروش نفت به دست اومد بودجه دولت رو به شدت افزایش داد و برنامه‌های توسعه‌ای کشور رو چند برابر کرد. فکر می‌کنم خالی از لطف نباشه که بخشی از مصاحبه محمد یگانه که در این دوران رئیس بانک مرکزی ایران بود رو از پروژه تاریخ شفاهی هاروارد بشنوید که به این موضوع اختصاص داره. {نوار شماره ۷ و ۸}

خب پس تا اینجا دیدیم که بازار بدون مقررات یا همون لسه فر شکست خورد چون یه سری‌ها از نبود مقررات سواستفاده کردن و تراست تشکیل دادن و بحران مالی به وجود آوردن. سیستم کینزی هم شکست خورد چون کینز اعتقاد داشت که یا رکود رخ میده یا تورم اما در دهه ۷۰ میلادی مخصوصا بعد از شوک نفتی رکود تورمی رخ داد یعنی هم تورم بسیار بالا بود هم بیکاری. بر اساس تئوری کینز، دولت برای خروج از رکود باید هزینه‌های خودش رو افزایش می‌داد و پول تزریق می‌کرد اما در دهه ۱۹۷۰، اجرای این سیاست‌ها به جای ایجاد اشتغال، فقط باعث رشد تورم شد. ابزارهای کینزی برای حل «رکود تورمی» هیچ پاسخی نداشتند. چرا که تا اون موقع فکر می‌کردن بین بیکاری و تورم رابطه عکس وجود داره یعنی تورم بره بالا بیکاری کم میشه یا بیکاری زیاد بشه تورم میاد پایین. اقتصاددانانی مثل میلتون فریدمن پیش‌بینی کرده بودند که سیاست‌های کینزی در نهایت به تورم مهارگسیخته منجر میشه. با وقوع این بحران، فریدمن استدلال کرد که تورم یه پدیده پولیه و راه حلش، کاهش دخالت دولت و کنترل شدید حجم پوله.

این وسط فرصت به دست اومده در شیلی، برای کسانی مثل فریدمن و شاگردهاش بسیار تعیین کننده بود تا نشون بدن که سیستم اقتصادی‌ای که اونا ازش حرف می‌زنن تا چه حد درست و کاربردیه و می‌تونه جایگزین سیستم اقتصادی کینز بشه. به زعم نویسنده آزمایشگاه شیلی باعث شد در دهه ۱۹۸۰ با روی کار اومدن رونالد ریگان در آمریکا و مارگارت تاچر در بریتانیا، جهان مجدداً از اقتصاد مبتنی بر دخالت دولت فاصله بگیره و به سمت اصول بازار آزاد، خصوصی‌سازی و کاهش مقررات چرخش کنه.

شیلی و باز هم شیلی

حالا بریم سراغ مورد خاص این کتاب یعنی شیلی. با این توضیحاتی که دادم ببینیم وضع شیلی در سال‌های حکومت آلنده چطور بود. آلنده از سال ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۳ رئیس جمهور شیلی بود. شیلی در دوران مدرن یعنی از قرن نوزدهم تا کودتای پینوشه جمهوری بود، دموکراسی کامل نبود اما دیکتاتوری هم نبود. با اینکه شیلی تاریخ خشونت باری هم داشت و تجربه کرده بود خصوصا در سرکوب کمونیست‌ها و جنبش‌های کارگری اما این سرکوب اصولا سیستماتیک نبود. در دوران پینوشه بود که سرکوب دولتی و سیستماتیک شد. به همین دلیل وحشتی که پینوشه با کودتاش به همراه آورد وحشت بی‌سابقه‌ای بود که مردم شیلی رو دچار شوک کرد.

پس میشه با نویسنده کتاب همدل بود که این شوک اولیه یعنی شوک کودتا توانایی این رو داشت که مردم رو موقتا سردرگم و دچار بی‌عملی کنه. همونطور که در توصیف شوک درمانی دکتر کامرون گفته شد.

آلنده با آرمان‌های سوسیالیستی برنده انتخابات شد البته اختلافش با رقبا بسیار کم بود. یعنی اکثریت رو نداشت اما به صورت قانونی انتخاب شده بود. و باید این افسانه که آلنده بسیار محبوب بود و اکثریت مردم طرفدارش بودن رو بگذاریم کنار. طرفداران نئولیبرالیسم اعتقاد دارن که سیاست‌های اقتصادی سوسیالیستی آلنده بود که باعث سرنگونی دولت شد. حرفشون تا حدودی درسته اما یه سری حقایق رو نادیده می‌گیرن.

تا قبل از آلنده یعنی دهه ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۰ اقتصاد شیلی بر پایه مدل «توسعه‌گرایی» و جایگزینی واردات یا ISI استوار بود. در این دوره، اقتصاد رشد متوسطی داشت اما با مشکلاتی نظیر تورم مزمن ۲۰ تا ۳۰ درصدی، نابرابری شدید ثروت و وابستگی شدید به صادرات مس دست به گریبان بود.

مدل توسعه گرایی در اقتصاد

اما قبل از اینکه جلوتر بریم باید بدونیم مدل توسعه گرایی چیه؟ مدل توسعه گرایی بر پایه نظریات رائول پربیش اقتصاددان آرژانتینی و مدیر کمیسیون اقتصادی سازمان ملل استوار بود. مدل توسعه گرایی که بهش دکترین وابستگی هم میگن استدلالی برخلاف نظریه تجارت بین الملل داشت. تجارت بین الملل می‌گفت که با تقسیم کار بین المللی و تجارت آزاد طرفین مبادله حداکثر استفاده رو خواهند برد و چون تجارت آزاد باعث رقابت میشه در نتیجه قیمت کالاها کاهش پیدا میکنه و بهره‌وری بیشتر میشه، در کنار اینا کشورهای در حال توسعه می‌تونن تکنولوژی روز دنیا رو از کشورهای توسعه یافته دریافت کنن و به مرور توسعه پیدا کنن. اما طبق مشاهدات پربیش تجارت آزاد بین‌المللی که بر مبنای تقسیم کار بین‌المللی بود به نفع کشورهای توسعه یافته تموم میشد نه کشورهای در حال توسعه. پربیش اعتقاد داشت که در تجارت آزاد کشورهای در حال توسعه یا کشورهای حاشیه‌ای باید خام فروشی کنن یا کالاهای کشاورزی تولید کنن و کشورهای توسعه یافته یا کشورهای مرکزی کالاهای صنعتی. اینجوری ما یه سری کشور مرکزی داریم که توسعه یافته و صنعتی هستن و یه سری کشور حاشیه‌ای که حکم تولید کننده مواد اولیه و مصرف کننده کالاهای صنعتی برای کشورهای مرکزی رو دارن. به مرور زمان با رشد ثروت در کشورهای حاشیه‌ای تقاضا برای کالاهای صنعتی بالا میره اما رشد تکنولوژی باعث میشه که تقاضا برای مواد خام کمتر بشه. در نتیجه کشورهای حاشیه‌ای مجبور میشن برای تهیه کالاهای صنعتی مواد خام بیشتر و ارزونتری رو صادر کنن. رقابت بین کشورهای حاشیه‌ای هم فقط به ارزونتر شدن مواد خام منجر میشه نه گرونتر شدنش. به مرور کشورهای صادر کننده مواد خام بدهکار کشورهای صنعتی می‌شدن و روز به روز به کشورهای مرکزی وابسته تر می‌شدن. پیشنهاد پربیش این بود که کشورهای حاشیه‌ای باید خودشون دست به تولید بزنن تا از وابستگی نجات پیدا کنن، برای حمایت از صنعت داخلی باید روی کالاهای خارجی تعرفه ببندن و به تولید کننده‌های داخلی سوبسید بدن. همون کاری که ترامپ الان داره میکنه در آمریکا. بازار آزاد و تجارت جهانی برای دیگران خوبه اما برای آمریکا نه.

این مدل در دهه‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰ در آمریکای جنوبی، آسیا و کشورهای تازه استقلال یافته الگوی غالب اقتصادی بود. این مدل در دهه‌های اول به رشد اقتصادی منجر شد اما در دهه‌های ۱۹۷۰ تا ۱۹۸۰ به بن بست رسید چون باعث شد صنایعی ناکارآمد و غیررقابتی به وجود بیاد، باعث نابرابری شدید ثروت شد چون یه سری صنعتگر سوبسیدها و رانت‌های کلان می‌گرفتن، کسری بودجه شدیدی به وجود آورد و بدهی‌های خارجی و تورم رو بالا برد. این تقریبا وضعیتی بود که آلنده در ابتدای ریاست جمهوریش به ارث برده بود در کنار وابستگی شدید کشور به درآمد مس و نابرابری شدیدتری نسبت به بقیه کشورها. معادن مس هم عمدتا در اختیار شرکت‌های خارجی بودن و عملا درآمد چندانی برای دولت نداشتن.

آلنده می‌خواست این وضعیت رو تغییر بده و از شیلی کشوری مستقل و صنعتی بسازه. برای همین برنامۀ اقتصادی‌ای رو در پیش گرفتن که به نام پدرو ووسکوویچ، وزیر اقتصاد سالوادور آلنده  طرح ووسکویچ نام‌گذاری شد، هسته اصلی برنامه اقتصادی دولت «اتحاد مردمی»، تغییر بنیادین ساختار اقتصادی شیلی از یک کشور وابسته به صادرات مواد خام، به یک اقتصاد ملیِ صنعتی و مستقل بود. این طرح بر سه محور اصلی استوار بود:

یک بازگرداندن قدرت خرید، یعنی افزایش دستمزدها به صورت واقعی (بیشتر از نرخ تورم) برای بهبود قدرت خرید طبقه کارگر و تحریک تقاضای داخلی.

دو کنترل قیمت‌ها و دولتی‌سازی: دولت برای کنترل تورم و جلوگیری از احتکار، قیمت‌ها را به صورت دستوری تعیین کرد. همچنین صنایع استراتژیک (مانند معادن مس، بانک‌ها و صنایع سنگین) را ملی اعلام کرد تا سود حاصل از آن‌ها به جای خروج از کشور، صرف توسعه داخلی بشه.

سه اصلاحات ارضی: دولت زمین‌های بزرگ کشاورزی را مصادره و بین دهقانان توزیع کرد تا ساختار طبقاتی روستاها رو تغییر بده.

یعنی تقریبا مشابه کارهایی که علینقی عالیخانی در ایران انجام داد و به مدت یک دهه از ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۰ ایران با رشد اقتصادی سالانه حدود یازده درصد و تورم ۲.۵ درصد بالاترین رشد اقتصادی در بین همه کشورها رو داشت. اما این سیاست‌ها که در ایران انقدر خوب جواب داده بود در شیلی جواب نداد.

این اقدامات اول باعث رشد اقتصادی شد اما در کوتاه زمانی به تورم ۶۰۰ درصدی، بازار سیاه و عملا فروپاشی اقتصاد شیلی منتهی شد. اما چرا اینطور شد؟ طرفداران نئولیبرالیسم ادعا می‌کنن که برنامه‌های رفاهی گسترده دولت، افزایش دستمزد کارگران، قیمت گذاری دستوری و ملی کردن صنایع مس باعث شد که اقتصاد شیلی سقوط کنه. در این تعریف هیچ اثری از دخالت‌های خارجی، توطئه برای سرنگونی دولت آلنده و شوک‌های جهانی دیده نمی‌شه هرچه هست مقصر آلنده و تیم اقتصادیش بودن، یا همون سوسیالیسم شکست خورده و فقیر کننده. از طرف دیگه طرفداران آلنده و سوسیالیسم عملا نگاهی به اقدامات اقتصادی آلنده نمی‌کنن و همه تقصیر رو میندازن گردن آمریکایی‌ها.

حالا بیایم شرایط رو یه مقدار بی‌طرفانه‌تر نگاه کنیم. از مقدماتی که تا اینجا گفتم اگه خاطرتون باشه جهان در بین سال‌های ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۳ که آلنده رئیس جمهور شیلی بود دو شوک بزرگ رو تجربه کرد، شوک نیکسون و شوک نفتی، هر دو این شوک‌ها برای اقتصاد ضعیف و بیمار شیلی خرد کننده بود. با شوک نیکسون جهان وارد رکود شد، وقتی رشد صنعت کند میشه تقاضا برای مس کاهش پیدا می‌کنه یعنی قیمت مس کاهش پیدا کرد، این کاهش قیمت حدود یک سوم درآمد ارزی دولت رو به باد داد. شوک نفتی هم عامل دیگه بود، نفت گرون شد و شیلی نیاز داشت برای استخراج مس از سوخت فسیلی استفاده کنه مجموع اینا میشه بالا رفتن هزینه تولید و پایین اومدن درآمد برای شیلی. این به خودی خود برای اقتصاد بده و هیچ ربطی به سیاست‌های اقتصادی داخلی نداره. یعنی اگه نئولیبرالیسم هم حاکم بود همین مشکلات وجود داشت.

اشتباهات آلنده

حالا بیایم فاکتور دوم رو بررسی کنیم یعنی سیاست‌های اقتصادی دولت آلنده، آلنده داشت به سمت ملی سازی صنایع و صنعتی شدن شیلی حرکت می‌کرد اما این کار تا چه حد توجیه داشت؟ شیلی یه کشور ده میلیونی بود در اون زمان، این عدد چی رو به ما نشون میده؟ نشون میده که صنعتی شدن خیلی به صرفه نبود مثلا مقایسه کنید با آلمان غربی که در اون دوران ۶۰ میلیون جمعیت داشت، مقایسه مساحت این دو تا هم جالبه، آلمان یک سوم شیلی مساحت داشت و شش برابر شیلی جمعیت، پس برای کشوری مثل آلمان صنعتی شدن به صرفه بود، چرا که در قدم اول یه بازار خیلی خوب در داخل کشور داشت. از لحاظ ژئوپلوتیک هم شیلی عملا سر راه مسیر تجارتی جهان نبود که بتونه از تجارت سودی ببره. شیلی می‌تونست صنایعی برای مصرف داخلی ایجاد کنه اما اینکه بخواد به غول صنعتی تبدیل بشه، اتفاقی که مثلا در کره جنوبی افتاد برای شیلی خیلی سخت بود. اما ملی کردن صنایع چطور؟ به نظر من و البته بیشتر مردم شیلی ملی کردن صنایع مس به نفع شیلی بود، حتی پینوشه هم بعد از کودتا دست به خصوصی‌سازی معادن مس نزد و هنوزم شرکت ملی مس شیلی بزرگترین تولید کننده مس در جهانه. گفته میشه تقریبا ۸۰ درصد درآمد دولت از محل فروش مس تامین میشد و معادن مس خصوصی نشدن، پس اینکه نویسنده ادعا میکنه شیلی آزمایشگاه مکتب شیکاگو بوده یه مقدار دور از ذهن به نظر میرسه، اگه پینوشه نوکر بی اختیار اقتصاددانان مکتب شیکاگو بود اولین کاری که میکرد این بود که مس رو خصوصی می‌کرد.

اما شکل این ملی کردن توسط آلنده ایراد داشت یعنی یه جوری بحث غرامت دادن به شرکت‌های آمریکایی رو پیش بردن و حساب کردن که یا غرامتی که باید به شرکت‌های آمریکایی میدادن صفر میشد یا حتی شرکت‌های آمریکایی بدهکار هم شدن. اینجا هم نویسنده از بحث غرامت منصفانه حرف میزنه که چندان با واقعیت نمی‌خونه، البته تا حدی میشه به مردمان شیلی حق داد چون وقتی معادن مس در اختیار شرکت‌های آمریکایی بود بخش اعظم سود حاصل از استخراج و فرآوری مس از شیلی خارج میشد. نکته‌ای که دوستان نئولیبرال درنظر نمی‌گیرن اینه که وضعیت معادن مس شیلی مشکلی بود که تقریبا همه جناح‌های شیلی قبول داشتن که باید حل بشه دولت قبل از آلنده کارهایی برای ملی سازی کرده بود. در واقع در دولت فرای پایه‌های ملی کردن معادن مس گذاشته شده بود، آلنده تکمیلش کرد و پینوشه ادامه‌اش داد. دلایل زیادی هم براش وجود داشت، خارج کردن سود یه بخشش بود، اما بخش‌های دیگه‌اش مثل فرآوری مس که در خارج انجام میشد یا عدم سرمایه‌گذاری مجدد روی معادن باعث شد که نخبگان شیلی به این جمع بندی برسن که باید معادن رو خودشون دست بگیرن. به همین دلیل ملی سازی معادن مس در شیلی با اکثریت قاطع جلو رفت و باقی موند.

حالا چرا گفتم شکل این ملی کردن ایراد داشت؟ چون شرکت‌های آمریکایی یک دفعه از درآمدهای هنگفتی محروم شدن که عملا موتور سودآوری شرکتشون بود مثلا بیش از ۷۰ درصد سود جهانی شرکت آناکوندا که صاحب معادن مس شیلی بود از این معادن به دست می‌اومد. اسنادی وجود داره که نشون میده شرکت‌های آمریکایی با لابی کردن سعی در فلج کردن اقتصاد شیلی داشتن که نویسنده هم اون اسناد رو در کتاب آورده. حالا اینو بذارید کنار جنگ سرد، آمریکایی که داشت ویتنام و کامبوج و کلا آسیای شرقی رو به بلوک شرق واگذار می‌کرد دوست نداشت در آمریکای لاتین هم شکست بخوره و الگوی شیلی تبدیل بشه به یه الگوی موفق برای بقیه کشورهای این ناحیه. پس یه عزم سیاسی در کنار عزمی اقتصادی قرار گرفت و با تحریم، عدم دادن وام به شیلی و ترتیب دادن اعتراض و اعتصاب، اقتصاد شیلی رو که دچار مشکل شده بود به مرز فروپاشی کشوندن. نویسنده از این جنگ به اسم جنگ علیه توسعه گرایی نام می‌بره و میگه اینا دنبال این بودن که بگن راه سومی وجود نداره، یعنی یا باید کاپیتالیسم رو انتخاب کنی یا کمونیسم رو راه سومی وجود ندارد که بینابین باشه و برای اینکه حرفشون رو ثابت کنن توی کشورها کودتا کردن و اقتصادها رو فلج کردن و … که به نظر من نمی‌تونه صد در صد درست باشه، مثلا در اروپای غربی اون زمان یا در کشورهای اسکاندیناوی این راه سوم وجود داشت چرا نرفتن سراغ اونا؟ رفتن سراغ کشورهای آمریکای جنوبی؟

بریم سراغ اشتباهات بعدی آلنده که یکی از اونا تامین مالی برنامه‌های رفاهی گسترده در شیلی بود که اقتصاد کشور بزرگی مثل آمریکا رو دچار مشکل کرده بود چه برسه به شیلی، تیم اقتصادی آلنده با خرج تراشی برای دولت و از اون طرف با کم شدن درآمدها باعث شد که کسری بودجه بوجود بیاد برای جبران کسری بودجه پول چاپ کردن که باعث رشد تورم شد. از اون طرف هم با قیمت گذاری دستوری باعث شدن تولید کننده متضرر بشه و همین باعث نارضایتی تولید کننده رو فراهم کرد که به صف مخالفان آلنده کشیده شد. این کار باعث شد بازار سیاه به وجود بیاد و تحریم‌ها هم باعث شد خیلی از اجناس در بازار نایاب بشن و فقط در بازار سیاه بشه پیداشون کرد. از طرف دیگه با تقسیم اراضی، قشر فئودال و بسیار ثروتمند شیلی هم به مخالفان آلنده تبدیل شدن، همه اینا دست به دست هم داد تا هم اقتصاد دچار فروپاشی بشه و هم کودتا شکل بگیره.

خب تا اینجا یه جمع بندی بکنم، اقتصاد شیلی که وابسته به مس بود در سال‌های حکومت آلنده تحت تاثیر دو شوک بزرگ جهانی قرار گرفت و درآمدهاش کاهش پیدا کرد، از طرف دیگه سیاست‌های صنعتی سازی هم به نظر نمی‌رسید بتونه جایگزین صادرات مس بشه و با اینکه خود ملی سازی به نفع شیلی بود اما نحوه اجراش باعث شد که عزم آمریکا برای ساقط کردن دولت آلنده و فروپاشی اقتصادی این کشور جزم بشه. آلنده هم در مواجهه با این بحران‌ها روش‌هایی رو به کار بست که بحران رو به فاجعه تبدیل کرد. پس نه میشه همه تقصیر رو گردن قدرت‌های خارجی خصوصا آمریکا انداخت و نه همه تقصیر رو گردن آلنده و سیاست‌هاش. آلنده بر اساس شرایطی که پیش اومده بود که بخشیش تقصیر اقدامات خودش بود و بخشیش به شرایط جهان و استعمار جهانی برمیگشت تصمیماتی اقتصادی گرفت که در دوران خودش درست بود یعنی بر اساس مدل کینزی عمل کرد اما نتیجه درستی به بار نیاورد. درباره موفقیت‌های اقتصادی تیم پینوشه هم در این کتاب اجحاف شده و در جبهه نئولیبرال‌ها اغراق. در زمان پینوشه تحریم از رو کشور برداشته شده بود، قیمت مس دوباره افزایشی شده بود و طبیعی بود که کشور از اون فروپاشی فاصله بگیره، در کنارش اقداماتی مثل خصوصی‌سازی، کاهش مقررات و کاهش شدید برنامه‌های رفاهی دولت هم بود و درسته که مخارج دولت رو کاهش داد و تورم رو دو رقمی کرد اما پنجاه درصد مردم رو زیر خط فقر برد و نابرابری‌ای به وجود آورد که هنوز که هنوزه شیلی نتونسته حلش کنه. مقررات زدایی هم باعث شد که تولیدات صنعتی کشور عملا تعطیل بشه و تولیدات صنعتی شیلی به حد پیش از جنگ جهانی دوم سقوط کنه. یعنی عملا بازار داخلی به واردات خارجی واگذار شد. اینا رو بگذارید در کنار سرکوب‌های خونین و هزاران زندگی‌ای که نابود شد. اما تونستن تورم ۶۰۰ درصدی رو دو رقمی کنن و با باز کردن درهای اقتصاد راه رو برای سرمایه‌گذاری خارجی هموار کردن. اما بعد از دوران پینوشه است که عملا اقتصاد شیلی ثبات پیدا میکنه و فقر عملا از بین میره، دولت‌هایی که با دیدگاه چپ روی کار اومدن و انضباط مالی و استقلال بانک مرکزی و بازار آزاد رو پذیرفتن اما در کنارش برنامه‌هایی برای رفاه، کنترل تورم و عدالت اجتماعی داشتن. به طوری که از دهه ۹۰ به بعد تورم تک رقمی شد و رشد اقتصادی مستمر وجود داشت و عملا فقر ریشه کن شد.

من از این روایت چه نتیجه‌ای میگیرم؟ آیا اقتصاد باید دست دولت و مالکیت عمومی باشه یا دست بازار و مالکیت خصوصی؟ هر کدوم از این مدل‌ها مزایای خودش و معایب خودش رو داره و به نظرم غلبه هرکدوم از اینا مثل راست گرایی افراطی و چپ گرایی افراطی به توتالیتاریسم می‌رسه یعنی هر دو این سیستم‌ها رادیکالن و نمی‌پذیرن که در این میانه کسان دیگه‌ای هستن و باید باشن. این سیستم‌ها دیگری رو برنمی‌تابن یا مثل استالین با قحطی ساختگی نابودشون می‌کنن یا مثل هیتلر در کوره‌های آدم سوزی. سیستم‌های اقتصادی هم همینطورن مدل نفی مالکیت خصوصی کامل رقابت رو نابود می‌کنه، انگیزه رو از بین میبره و استعدادها رو سرکوب میکنه که یه جور بی عدالتیه و سیستم بازار آزاد مطلق هم به رشد یه عده خاص و سوپرثروتمند شدن یه عده و شکاف طبقاتی منجر میشه و یه جور دیگه بی عدالتیه. هر دو اینها نمی‌تونن هم آزادی و هم عدالت رو به همراه داشته باشه و مدلی جوابگوئه که تلفیقی از اینا باشه، بعضی بخش‌ها باید در اختیار مالکیت عمومی باشه، بعضی بخش‌ها خصوصی و یه جورایی اینا باید قدرت‌های برابری داشته باشن تا یکی بر دیگری غلبه پیدا نکنه تا شاید بشه آزادی و عدالت رو با هم داشت.

طرفداران مکتب شیکاگو اما معتقدن که ثبات اقتصاد شیلی امروزی محصول شوک درمانی دهه ۷۰ تا ۸۰ پینوشه و البته میلتون فریدمن و شاگردهاشه. یعنی همونطور که دکتر کامرون اعتقاد داشت میشه با شوک درمانی بیماران رو درمان کرد، این دوستان هم اعتقاد دارن که میشه از مکانیسم‌های شوک درمانی برای بهبود اقتصاد بهره گرفت. این شوک درمانی باعث فقر جمعی شد، در سال اول شوک درمانی بیکاری که سه درصد بود به بیست درصد رسید. اینا از اصطلاحات بیماری و بدن بیمار برای اقتصاد استفاده می‌کردن و هدف از شوک درمانی‌شون هم همونطور از اسمش پیداست درمان این بیماری اعلام می‌کردن. امیدوارم به اصطلاحات بیماری و درمان و معادل اونا در شوک درمانی دکتر کامرون توجه کرده باشین.

اما همونطور که گفتم اقتصاد شیلی عملا از اواسط دهه ۸۰ ثبات پیدا کرد یعنی بیش از یک دهه شوک درمانی و تحمیل فقر و بیکاری نتونست اقتصاد رو درست کنه، سال ۱۹۸۲ اقتصاد شیلی فروپاشید. میزان بدهی شیلی به شدت بالا رفت بیکاری به ۳۰ درصد رسید یعنی یک سوم جمعیت کاری کشور بیکار شدن و تورم به شدت بالا رفت. دلیلش هم مقررات زدایی بود، یکسری بنگاه‌های مالی و اعتباری بودن که به ماهی های گوشتخوار معروف شده بودن اینا وام‌های کلانی گرفته بودن تا در ادامه روند خصوصی سازی دارایی‌های دولت رو بخرن و نتیجه این شد که یه بدهی سنگین ۱۴ میلیارد دلاری بارآورده بودن. تورم که گریبان آمریکا رو گرفته بود باعث شد که اینا نتونن بدهی‌هاشون رو صاف کنن. چون فدرال رزرو مجبور شده بود برای مهار تورم آمریکا بهره رو افزایش بده و با افزایش بهره، بهره وام هم زیاد میشد و کسایی که وام گرفته بودن دیگه قادر نبودن پول‌ها رو با این بهره‌های سنگین که در بعضی سال‌ها به ۲۰ درصد هم میرسید برگردونن. پینوشه مجبور شد همون کارهایی رو بکنه که آلنده کرده بود، این شرکت‌ها رو دوباره ملی کرد، تقریبا همه بر و بچه‌های شیکاگو رو اخراج کرد و با تکیه بر همون دستاورد آلنده یعنی ملی کردن مس تونست از این بحران نجات پیدا کنه. به قول نویسنده: «شیلی هیچ‌گاه آن آزمایشگاه بازار آزاد نابی که معرکه‌بگیرانش مدعی بودند نبود؛ بلکه، کشوری بود که جمع کوچکی از خواص ظرف مدتی فوق‌العاده کوتاه از ثروتمند به فوق ثروتمند تبدیل شدند.» یعنی اینجا اعتراف میکنه که شیلی آزمایشگاه مکتب شیکاگو نبود اما در ادامه کتاب این اعترافش رو فراموش میکنه و از شیلی مدلی میسازه برای بقیه کشورها که مکتب شیکاگو رو پیدا کردن و جلوتر میگه: «به رغم همه ادعاها، شاید هدف از شوک درمانی دقیقا همانی بوده است که شوک درمانی در مقام عمل انجام داد، یعنی مکیدن ثروت و تزریق آن در دهک‌های بالای جامعه و به ورطۀ نیستی کشاندن بخش بزرگی از طبقه متوسط در اثر شوک‌های وارده»

استفاده از تجربه شیلی در کشورهای دیگر آمریکای جنوبی

اما همونطور که گفتم به قول نویسنده این تجربیات قرار نبود فقط به شیلی محدود بمونه، به برزیل، اروگوئه و آرژانتین هم کشیده شد. هر چهار کشور دولت‌هایی با اقتصاد توسعه گرا داشتن و دولت در اونا با کودتاهای نظامی سرنگون شدن که تحت حمایت آمریکا بودن.

اما مدل شیلی و پینوشه رو نمی‌پسندیدن، رعب و وحشت و جوخه‌های اعدام در انظار بین المللی جلوه خوبی نداشت، فعالان سیاسی در اروپا و آمریکای شمالی به دولت‌ها فشار می‌آوردن که با شیلی تجارت نکنن. برزیلی‌ها و بقیه دیکتاتورهای نظامی دوست نداشتن به این سرنوشت دچار شن. حتی خود پینوشه هم مجبور شد رویه‌اش رو عوض کنه و به جای قتل‌های علنی یا حتی دستگیری علنی، مخالفان رو می‌دزدین و شکنجه می‌کردن و به قتل می‌رسوندن و جنازه‌هاشون رو در گورهای دسته جمعی دفن می‌کردن. بعضی از مخالفان رو هم از هلی کوپتر به دریا پرتاب می‌کردن و قبلش شکمشون رو با چاقو پاره می‌کردن تا اجساد روی آب نیاد. این روش از جوخه‌های اعدام و قتل علنی ترسش بیشتر بود. چون هیچ کس نمی‌دونست چه وقت، به چه جرمی و چطوری توسط حکومت و دولت حذف خواهد شد. پینوشه دنیای کابوس واری شبیه رمان محاکمه کافکا ساخته بود.

این روش‌ها نه تنها در شیلی بلکه در کشورهای دیگه مثل اروگوئه، برزیل، پاراگوئه، بولیوی و خصوصا آرژانتین هم به کار گرفته می‌شد، تخمین زده میشه که در دوران حکومت ژنرال‌ها در آرژانتین سی هزار نفر کشته شدند.

از این بدتر اینکه مخالفان حتی به کشورهای مجاور هم نمی‌تونستن فرار کنن. این دولت‌ها که عموما همسایه همدیگه بودن، یه عملیات نظامی طراحی کردن به اسم عملیات کندور که اطلاعاتشون رو درباره خرابکاران با هم به اشتراک می‌گذاشتن. به گفته نویسنده عملیات کندور از عملیات شب و مه هیتلر الگوبرداری شده بود. در سال ۱۹۴۱ هیتلر دستور داد تا جنگجویان راه مقاومت رو از کشورهای تحت اشغال به آلمان منتقل کنن تا در شب و مه محو شوند. نویسنده میگه بعضی از مقامات بلندپایه رژیم نازی در شیلی و آرژانتین پناهنده شده بودن به عنوان نمونه آیشمن یکی از اینا بود و بعید نیست که این‌ها این راهکار رو یادشون داده باشن. از این تجربیات سازمان CIA هم امروزه استفاده می‌کنه یعنی مخالفان رو می‌دزده و میبره توی یه کشور دیگه و شکنجه‌اش میکنه تا سیا بخاطر انجام شکنجه در خاک آمریکا متهم نشه.

آمریکا البته در آموزش شکنجه‌گرها و پلیس این کشورها نقش فعالی داشت. و دولت آمریکا به این کشورها کمک اطلاعاتی می‌داد. یکی از مشهورترین چهره‌های آمریکایی افسر پلیسیه به اسم دن میتریون که گداها رو از خیابان جمع می‌کرد و در کلاس‌های آموزش شکنجه به صورت عملی شکنجه می‌کرد تا پلیس برزیل راه و رسم شکنجه رو یاد بگیره. میتریون بعدتر به اروگوئه رفت تا همین آموزش‌ها رو در اختیار پلیس اروگوئه قرار بده که توسط چریک‌های توپامارو ربوده شد و به قتل رسید. فیلم حکومت نظامی رو اگه دیده باشید درباره همین واقعه است و شخصیت سانتوره در واقع همون میتریونه.

و نکته اینجاست که این شکنجه‌ها بر اساس دستورالعمل کوبارک انجام می‌شد و شامل اینها بود: بازداشت در ساعات اولیه بامداد، کیسه به سر کشیدن، انزوای مطلق، خوراندن یا تزریق دارو یا مواد مخدر، اجبار به برهنگی، و شوک‌های الکتریکی و ایجاد عمدی پسرفت‌های شخصیتی.

من این قسمت رو به عنوان نمونه از روی کتاب می‌خونم: زندانیان زندان لیبرتاد اروگوئه را به جزیره می‌فرستادند: جزیره نامی برای سلول‌های کوچک بی‌پنجره‌ای بود که چراغ بی‌حبابی همیشه در آن روشن بود. زندانیان مهم را آنجا بیش از ده روز در انزوا نگه می‌داشتند. یکی از این زندانیان به نام موریسیو روزنکوف به یاد می‌آورد: «کم کم فکر می‌کردم مرده‌ایم و سلول‌های انفرادی‌مان نه سلول، که گور ماست، که جهانی در خارج از سلول ما وجود ندارد؛ که خورشید افسانه‌ای بیش نیست.» او ظرف یازده سال و نیم، خورشید را فقط به مدت هشت ساعت دید. اندام‌های حسی او در این دوران به قدر محرومیت کشیده بود که می‌گفت «رنگ‌ها را فراموش کرده بودم، هیچ رنگی برایم وجود نداشت.»

بعد از این مرحله شکنجه و بازجویی شروع میشد که برای اینکه خاطر شنوندگان رو مکدر نکنم شرحشون نمی‌دم خودتون برید در کتاب بخونید. نویسنده در ادامه از روزنامه‌نگاری به اسم والش نام می‌بره که آدم جالبی بود شبیه هاول در چکسلواکی، والش یک روز بعد از نوشتن نامه‌ای سرگشاده که به شیوه زیرزمینی توزیع می‌شد و در اون جنایات حکومت نظامی آرژانتین رو توصیف کرده و توضیح داده بود کشته میشه. در بخشی از این نامه که به توصیف شکنجه‌ها، گورهای دسته جمعی و جزئیاتی دلخراش می‌پردازه می‌نویسه: «با وجود این، این رویدادها، که وجدان دنیای متمدن را به لرزه درمی‌آورد، نه دردناک‌ترین رنج‌هایی است که بر مردم آرژانتین تحمیل شده است و نه بدترین تخلفات حقوق بشری ک شماها مرتکب شده‌اید، با نگاهی به سیاست‌های اقتصادی این دولت، علل جنایات پیش گفته و نیز علل شقاوت‌هاب به مراتب بدتری که، از طریق ایجاد سیه روزیِ برنامه‌ریزی شده، به مجازات میلیون‌ها انسان می‌پردازد روشن می‌شود. کافی است چند ساعتی در حواشی بوئنوس آیرس بگردید تا ببینید که سیاست‌های اقتصادی مزبور با چه سرعتی دارد شهر را به حلبی آبادی ده میلیونی تبدیل می‌کند.» منظور از سیاست‌های اقتصادی همون مدل اقتصادی شیکاگوئه.

گفته میشه این خشونت‌ها در پاسخ به خشونت‌هایی بوده که گروه‌های چپ گرا و تروریستی در کشور اعمال می‌کردن، و این گروه‌های تروریستی تهدیدی برای امنیت ملی بودن و باید دموکراسی رو فعلا ملغی کرد تا تکلیف این گروه‌ها مشخص بشه. اما اسنادی به دست اومده که نشون میده این گروه‌ها یا در زمان کودتا بسیار ضعیف بودن یا مدت زمان کوتاهی بعد از کودتا از بین رفتن. مثلا در مورد آلنده سنای آمریکا اذعان می‌کنه که آلنده هیچ تهدیدی برای دموکراسی نداشت یا در مورد گروه‌های مسلح چپ گرا به عنوان مثال مونتونروهای آرژانتین شش ماه بعد از روی کار اومدن دیکتاتورهای نظامی از بین رفتن. اما ناپدید شدن و قتل ده‌ها هزار نفر به مدت سال‌ها حتی تا یکی دو دهه بعد از سرکوب این گروه‌های مسلح همچنان ادامه داشته. نویسنده میگه اکثر قربانیان این حکومت‌ها نه اعضای گروه‌های مسلح بلکه مخالفانی خشونت پرهیز بودن که بخاطر باورهاشون به قتل رسیدن.

یکی از فرمانده‌هان کودتاچی آرژانتین بعدها گفت: «در ۱۹۵۵، بر این باور بودیم که مسئله ما خوان پرون است. بنابراین از شر او خلاص شدیم. اما تا ۱۹۷۶ این را دیگر فهمیده بودیم که مسئله ما طبقه کارگر است.» و برای نابودی طبقه کارگر ابتدا باید مظاهر و فرهنگش رو از بین می‌بردن که اون موقع فرهنگ غالب فرهنگ چپ بود شامل موسیقی، تئاتر، شعر و اقتصاد. احتمالا همه ما داستان ویکتور خارا رو شنیدیم که چطور در استادیوم شیلی به قتل رسید. ولی از استادان و دانشجویانی که اخراج و زندانی شدن یا در ملاعام و در دانشگاه به جوخه آتش سپرده شدن نشنیدیم.

این رژیم‌ها اولین کاری که کردن سرکوب اتحادیه‌های کارگری بود، به طوری که گفته میشه حدود هشتاد درصد زندانیان شیلی یا از بین کارگران بودن یا دهقان‌ها، یا کمیسیون حقیقت یاب درباره آرژانتین هم گزارش میده: «مشاهده می‌شود که بخش بزرگی از عملیات نظامی علیه کارگران در همان روز کودتا یا بلافاصله پس از آن صورت گرفت.» این بلا سر کشاورزان و کشیش‌هایی که به فقرا کمک می‌کردن هم اومد. بیشتر کشته شدگان و ناپدید شدگان جوان بودن به نوشته کتاب در آرژانتین ۸۱ درصد از سی هزار نفری که ناپدید شدن بین شونزده تا سی سال سن داشتن.

نکته اینجاست که کارخانه‌های بزرگی مثل فورد یا مرسدس بنز با کودتاچیان همکاری می‌کردن تا هر گونه اعتراض رو سرکوب کنن، هم کارخانه فورد و هم مرسدس بنز بعدتر بخاطر دست داشتن در سرکوب کارگران به دادگاه کشیده شدن. اینجا نویسنده یه تناظری برقرار میکنه بین شوک درمانی اقتصادی و سربه نیست شدن مردم و می‌نویسه: «در حالی که متخصصان شوک درمانی می‌کوشیدند تمام آثار جمع گرایی را از اقتصاد بزدایند. سپاهیان شوک نیز نمایندگان و مظاهر فرهنگ جمع گرایی را از خیابان‌ها، دانشگاه‌ها و کارخانه‌ها می‌زدودند.»

ابتکار این تناظر رو البته نمیشه به نویسنده نسبت داد، خود دست اندرکاران بازار آزاد از جمله دکاسترو که وزیر اقتصاد پینوشه بود و برنامه بچه‌های شیکاگو رو جلو می‌برد به این تناظر اعتراف کرده او گفته: «افکار عمومی کاملا علیه ما بود. بنابراین به شخصیتی قوی نیاز داشتیم تا سیاست‌ها را استمرار بخشد. رئیس جمهور پینوشه این کمبود ما را درک کرد و با شخصیتی که داشت، در برابر انتقادات، مقتدرانه ایستاد.» او همچنین گفته که یک دولت اقتدارگرا به سبب استفاده غیرشخصی از قدرت، مناسب‌ترین بدیل برای پاسداری از آزادی‌های اقتصادی است.»

به عبارت دیگه سرکوب کمک می‌کرد تا مردم در مواجهه با شوک‌های اقتصادی مثل تورم و کاهش دستمزدها به خیابون نریزن و به هیچی اعتراض نکنن، چون اولا مبارزان فعلی رو از سر راه برداشته بودن و این از سر راه برداشتن باعث شده بود که مبارزان آینده یا بالقوه جرات مقاومت به سرشون نزنه و با فقری که بهشون تحمیل شده بود می‌سوختن و می‌ساختن. بعد نویسنده می‌افته به دام گذشته طلایی و میگه قبل از کودتا همه چیز گل و بلبل بود و این داستانا که من با همین قسمتای کتاب مشکل دارم. چون واقعا قبل از کودتا هم همه چی خوب نبود، تورم بالا بود، دودستگی شدید بود، اکثر این کشورها دچار رکود بودن و نابرابری ثروت وجود داشت.

اما به نظر من راهش شاید این نبود که به بهانه درمان جامعه یه سری انسان‌ها و خانواده‌ها رو شکنجه کنی، به قتل برسونی و از زندگی محروم کنی. تجربه به من ثابت کرده که هر کس از مثال انسان برای جامعه استفاده می‌کنه باید با احتیاط به حرفاش گوش داد یا کلا ازش فاصله گرفت. مثلا پینوشه در توجیه جنایت‌هاش میگه: «اگر دستت قانقاریا گرفته باشه مجبوری قطعش کنی مگه نه؟» یا شکنجه گرها باور داشتن که دارن زندانیان بیمار رو از بیماری‌ای به اسم سوسیالیسم نجات میدن و ابزار شکنجه و شوک الکتریکی درمان این بیماریه. حالا چرا میگم باید از این جور آدما فاصله گرفت چون اکثر جنایتکاران تاریخ از همین قیاس استفاده کردن تا کارشون رو توجیه کنن.

و در نهایت نویسنده اینطور نتیجه میگیره که پروژه مکتب اقتصادی شیکاگو در آمریکای لاتین بر شکنجه‌گاه‌های پنهانی بنا شد که هزارها انسان که به نوع متفاوتی از اصول و شیوه‌های اداره کشور باور داشتند در آن سر به نیست شدند درست همانطور که یکی از اشکال قدیمی تر سرمایه داری بر گورهای جمعی بومیان آن کشور بنا شد.

اما طرفداران مکتب اقتصادی شیکاگو و بازار آزاد این اعتقاد رو ندارن، مثلا فریدمن گفته: «نکته واقعا مهم درباره مسئله شیلی این است که بازارهای آزاد نقش خود را برای ایجاد جامعه‌ای آزاد ایفا کردند.» فریدمن کتابی داره به اسم سرمایه‌داری و آزادی که اگه عمری بود حتما با هم بررسی‌اش می‌کنیم.

به زعم نویسنده تلاش‌های فراوانی شد که بین شوک درمانی اقتصادی مکتب شیکاگو و شکنجه و سرکوب و کشتار دیکتاتورهای نظامی هیچ ارتباطی وجود نداشته باشه. یعنی انگار این دو جریان دو جریان کاملا متفاوت بوده مثلا فریدمن می‌نویسه: «به رغم مخالفت شدیدم با نظام سیاسی استبدادی شیلی، ارائه مشاوره فنی اقتصاددانان به دولت شیلی را اقدامی شریرانه نمی‌دانم.» و بعدتر در خاطراتش نوشت که پینوشه در دو سال اول حکومتش اقتصاد رو به شیوه خودش اداره می‌کرد که با واقعیت نمی‌خونه چرا که از همون ابتدای کودتا طرح اقتصادی مکتب شیکاگو پیش برده شد و شاگردان فریدمن با کودتاچی‌ها همکاری می‌کردن.

نویسنده میگه کشتار، سرکوب و شکنجه در خدمت اهداف سیاسی و اقتصادی بود نه صرفا اقداماتی ناراحت کننده که هر وجدان آگاهی باید محکومش می‌کرد. این سرکوب‌ها دلیل داشت و صرفا مبارزه با گروه‌های چریکی نبود بلکه همونطور که قبلا هم اشاره شد اکثر قربانیان دستگاه ترور و ارعاب حکومتی نه چریک بلکه مبارزان خشونت پرهیز بودن.

حالا سوال پیش میاد که سازمان ملل در برابر این جنایت‌ها چه واکنشی داشت؟ یک سال بعد از اینکه فریدمن جایزه نوبل اقتصاد رو گرفت، سازمان عفو بین الملل که نهادی تازه تاسیس بود و سعی می‌کرد بی طرف باشه هم برای گزارش‌هاش درباره شیلی و هم آرژانتین جایزه صلح نوبل رو گرفت. در گزارش‌های عفو بین الملل از مصاحبه با قربانیان شکنجه و خانواده‌ها و دوستانشون و اینکه از چه روش‌هایی برای کشتار، ناپدیدسازی، شکنجه و زندان استفاده می‌شد، گفته شده اما از این که چرا این موارد نقض حقوق بشر رخ داده حرفی نیست. مثلا مطرح میشه که شدت خشونت‌ها در قبال خطر چریک‌های چپ گرا اصلا متناسب نیست اما این سوال مطرح نمیشه که پس چرا اینهمه خشونت به کار گرفته می‌شه و نمی‌پرسه که سیاست‌های اقتصادی دیکتاتورهای نظامی که به بی شغل و سرپناه شدن عده زیادی منتهی شده چه ربطی به سیاست کودتاچیان داره و اینکه چرا اکثر قربانیان این رژیم‌ها نه چریک‌های مسلح بلکه از میان فعالان اتحادیه‌های کارگری و مددکاران اجتماعی بودن. فعالان حقوق بشری که در این سازمان‌ها کار می‌کردند درباره اقتصاد حرفی برای گفتن نداشتن چون اساسا اقتصاد رو در حیطه فعالیتشون نمی‌دیدن. البته دیده شد که وقتی یکی از این فعالان وارد حوزه اقتصاد شد چه بر سرش آمد منظورم خانم آلبانیزیه که بخاطر گزارشش درباره اسرائیل توسط دولت آمریکا تحریم شد. پس حتی فعالان حقوق بشری هم در همون مسیری افتادن که باید می‌افتادن و پرسش از چرایی اینهمه نقض حقوق بشر و اینکه این نقض‌ها در پیوند با ایدئولوژی اقتصادی دیکتاتورهای نظامی است رو از دستور کار خودشون خارج کردن.

اما همین گزارش‌ها هم به شدت محدود بودن، مثلا خانواده‌های قربانیان می‌دونستن که اگه درباره برنامه‌های سیاسی یا اقتصادی دولت حرف بزنن ناپدید شده بعدی خودشون هستن. نویسنده از مادران دادخواهی حرف می‌زنه که جرات نداشتن شعاری بدن یا اظهار نظر سیاسی کنن، تنها کاری که می‌تونستن بکنن این بود که عکس فرزندانشون رو در دست بگیرن با این جمله که بچه من کجاست؟ یعنی تلاش داشتن خودشون رو فقط مادرانی اندوهگین نشون بدن نه مبارز سیاسی تا یه وقت گرفتار خشونت رژیم نشن که البته شدن، به نوشته نویسنده در دسامبر ۱۹۷۷ این مادران مورد حمله قرار گرفتن و دوازه نفر از این مادران برای همیشه ناپدید شدن.

نویسنده میگه تنها در یک مورد از این گزارش‌ها اومده که سرکوب مردم و پیاده کردن دیدگاه‌های اقتصاد نئولیبرالی در واقع پروژه واحدی بوده است. اونم گزارش درباره برزیله که کمیته حقیقت یابی مستقل از دولت و بنیادهایی خارجی تهیه کرده. این گزارش رو حقوق دان‌ها و فعالان کلیسا در زمانی که کشور هنوز تحت سلطه دیکتاتورهای نظامی بود تهیه کردن و سوال محوری چرا رو پرسیدن و در پاسخ گفتن: «از آنجایی که اکثر بخش‌های مختلف جامعه با سیاست اقتصادی دولت مخالفت می‌ورزیدند، لازم می‌آمد که چنین سیاست‌هایی با زور به مرحله اجرا گذاشته شود.»

به گفته نویسنده «شکنجه به شکلی کاملا قابل پیش‌بینی هنگامی ظاهر می‌شود که خودکامه محلی یا اشغالگر خارجی از اجماع لازم برای حکومت کردن برخوردار نیست. بی‌هیچ تردید، بدرفتاری‌های رایج و گسترده با زندانیان گواه این است که سیاستمداران سعی دارند نظامی سیاسی، مذهبی یا اقتصادی را تحمیل کنند که جمع وسیعی از مردم آن را مردود می‌دانند.» شکنجه از مشخصات رژیمیه که طرحی ضد دموکراتیک رو پیش می‌بره حتی اگه این رژیم از طریق انتخابات به قدرت رسیده باشه. اما باز هم مواردی هست که نشون میده نویسنده در اینجا هم تعمیم زیادی داده، حکومت‌هایی هم بودن که از اجماع لازم برای حکومت برخوردار بودن اما دست به شکنجه مخالفانشون زدن. اما بخش دوم حرفش درسته که سعی دارن نظامی سیاسی، مذهبی یا اقتصادی رو تحمیل کنن. البته از شکنجه برای چیزهای دیگه هم استفاده میشه و فقط مختص شوک درمانی نیست.

اما سوالی که اینجا نویسنده مطرح میکنه اینه آیا ایدئولوژی نئولیبرالسم ذاتا خشونت آمیزه؟ و یه سوال مهمتر اینکه آیا بحران برای اجرای اصلاحات ایجاد شده یا عمدا از بحران سواستفاده شده؟ یا نه؟ بحران بوجود اومد و باید بخاطر بحران کاری انجام بشه. این سوالات رو میگذارم برای قسمت آخر این مجموعه.

توضیحات تکمیلی
موضوع

سیاست , فلسفه سیاسی

فصل

فصل هفتم

امتیاز 0 از 5
0 نظر
امتیاز 5 از 5
0
امتیاز 4 از 5
0
امتیاز 3 از 5
0
امتیاز 2 از 5
0
امتیاز 1 از 5
0

نقد و بررسی‌ها

Clear filters

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “دکترین شوک (ظهور سرمایه‌داری فاجعه)- قسمت دوم” لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

محصولات مرتبط

معرفی دوازده کتاب سال 1403
پیش نمایش

۱۲ کتابی که باید خوند.

ادبیات, تاریخ, توسعه فردی, جامعه شناسی, روانشناسی, زندگینامه, سیاست, فلسفه, فلسفه سیاسی, یوتیوب
امتیاز 0 از 5
ادامه مطلب
بدون آگاهی آزادی ات را می‌دزدند، قسمت سیزدهم فلسفه سیاسی
پیش نمایش

آزادی، گمشده‌ی همه‌زمان‌ها، قسمت سیزدهم فلسفه سیاسی

سیاست, فلسفه, فلسفه سیاسی, یوتیوب
امتیاز 0 از 5
ادامه مطلب
سوفسطایی‌ها: حکمت‌پیشه‌هایی بدنام یا معماران علوم انسانی؟
پیش نمایش

سوفسطایی‌ها: حکمت‌پیشه‌هایی بدنام یا معماران علوم انسانی؟ قسمت نهم فلسفه سیاسی

سیاست, فلسفه, فلسفه سیاسی, یوتیوب
امتیاز 0 از 5
ادامه مطلب
دیکتاتور خوب؟
پیش نمایش

دیکتاتور خوب؟ قسمت هفتم فلسفه سیاسی

سیاست, فلسفه, فلسفه سیاسی, یوتیوب
امتیاز 0 از 5
ادامه مطلب
کاور اپیزود کتاب انقلاب نوشته هانا آرنت
پیش نمایش

اپیزود شصت و پنجم: انقلاب قسمت چهارم

پادکست, تاریخ, جامعه شناسی, فلسفه سیاسی
امتیاز 0 از 5
ادامه مطلب
پادکست کتاب توتالیتاریسم
پیش نمایش

اپیزود پنجاه و یکم: توتالیتاریسم-قسمت اول

پادکست, تاریخ, جامعه شناسی, سیاست, فلسفه سیاسی
امتیاز 0 از 5
ادامه مطلب
پادکست خلاصه کتاب وضع بشر
پیش نمایش

اپیزود سی‌ و هفتم: وضع بشر-قسمت آخر

اقتصاد, پادکست, تاریخ, تکنولوژی, جامعه شناسی, سیاست, فلسفه, فلسفه سیاسی
امتیاز 0 از 5
(1)
ادامه مطلب
پادکست خلاصه کتاب فلسفه سیاسی
پیش نمایش

قسمت سیزدهم: فلسفه سیاسی

پادکست, فلسفه سیاسی
امتیاز 0 از 5
ادامه مطلب
    تمام حقوق مادی و معنوی این سایت محفوظ است. استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است.
    بستن
    • صفحه اصلی
    • یوتیوب
    • پادکست
    • بلاگ
    • از کجا بشنویم؟