اگر جایی برای امید نیست دست کم به نومیدی تن ندهیم
پشتیبانی از ما:
logo حامی باش
پی پل
پشتیبانی از ما:
logo حامی باش
پی پل
  • صفحه اصلی
  • یوتیوب
  • پادکست
  • بلاگ
فهرست
خانه ادبیات بامداد خمار
تازه‌های نشر ایران پاییز 1404
تازه‌های نشر ایران پاییز 1404
برگشت به مطالب
پادکست خلاصه کتاب فلسفه‌ای برای زندگی
اپیزود اول: فلسفه‌ای برای زندگی
New
پادکست معرفی و نقد رمان بامداد خمار
Click to enlarge

بامداد خمار

چرا «بامداد خمار» بعد از نزدیک به سه دهه هنوز هم خوانده می‌شود؟

چرا بعضی آن را روایتی تلخ از عشق می‌دانند و بعضی دیگر آن را کتابی محافظه‌کار که شور جوانی را سرزنش می‌کند؟

آیا محبوبیت این رمان فقط به خاطر داستانش است، یا تصویری از جامعه ایران در دهه هفتاد را هم با خود حمل می‌کند؟

در این اپیزود، فقط داستان کتاب را مرور نمی‌کنیم؛ درباره جایگاه «بامداد خمار» در ادبیات معاصر ایران، نقدهایی که به آن وارد شده و دلایل محبوبیتش صحبت می‌کنیم.

لینک خرید کتاب: نسخه فیزیکی

دسته: ادبیات, پادکست برچسب: Epitome books, اپیتومی بوکس, بامداد خمار, بررسی کتاب, پادکست, پادکست فارسی, فتانه حاج سیدجوادی, معرفی کتاب, نشر البرز
اشتراک گذاری:
  • توضیحات
  • توضیحات تکمیلی
  • نظرات (0)
توضیحات

چرا «بامداد خمار» بعد از نزدیک به سه دهه هنوز هم خوانده می‌شود؟

چرا بعضی آن را روایتی تلخ از عشق می‌دانند و بعضی دیگر آن را کتابی محافظه‌کار که شور جوانی را سرزنش می‌کند؟

آیا محبوبیت این رمان فقط به خاطر داستانش است، یا تصویری از جامعه ایران در دهه هفتاد را هم با خود حمل می‌کند؟

در این اپیزود، فقط داستان کتاب را مرور نمی‌کنیم؛ درباره جایگاه «بامداد خمار» در ادبیات معاصر ایران، نقدهایی که به آن وارد شده و دلایل محبوبیتش صحبت می‌کنیم.

حمایت از پادکست

عضویت در باشگاه هواداران پادکست در یوتیوب

https://www.youtube.com/channel/UCfC3vNa1hs8UeCnBLxBW3vQ/join

برای عزیزان داخل ایران صفحه  حامی باش برای حمایت از پادکست
https://hamibash.com/epitomebooks

حساب پی پل:

https://www.paypal.com/paypalme/epitomebookspod

حمایت شما باعث دلگرمیه ❤️

پادکست معرفی و نقد رمان بامداد خمار

مشخصات کتاب

عنوان: بامداد خمار

نویسنده: فتانه حاج سید جوادی

ناشر(ان): البرز

تعداد صفحات: 448

لینک خرید کتاب: نسخه فیزیکی

حتما برای شما هم پیش اومده که از یه کتاب یا فیلمی خیلی خوشتون اومده و اونو به دوستانتون هم پیشنهاد دادین، اما وقتی رفتین و نقد اون اثر رو خوندین دیدین که اکثر منتقدها چنان اثر رو کوبیدن که به سلیقه خودتون شک می‌کنین و اگه همین بازخورد رو از دوستاتون هم بگیرین دیگه بدتر ترجیح میدین من بعد از این سلیقه خودتون رو پیش خودتون نگه دارین و این آغازیه بر سانسور خود. برای من این اتفاق وقتی افتاد که قسمت اول اونجرز رو دیدم و خیلی ازش خوشم اومد. بعد که رفتم و نقد خوندم یکسری از منتقدان چنان به این فیلم حمله کرده بودن که یه جورایی از خودم خجالت کشیدم که چطور شده من از یه فیلم بازاری و گیشه‌ای و زرد انقد خوشم اومده. این منتقدان محترم حسابی از خجالت آدمایی مثل من دراومده بودن و مسخره‌ام کرده بودن که چرا رفتم و به این فیلم امتیاز بالا دادم که این فیلم اومده تو لیست ۲۵۰ فیلم برتر تاریخ. اما من دست به خودسانسوری نزدم، هر چند که خودسانسوری به لطف زعمای قوم تا حدود خیلی زیادی درونم نهادینه شده و خود به خود یه سری حرفا رو نمی‌زنم اما اینجا راه خودم رو از این منتقدان محترم و به اصطلاح روشنفکر جدا کردم. که نمونه بارزش رو هم همه شما می‌شناسید.

برای همین توی این قسمت از پادکست میخوام برم سراغ یکی از این آثار که به زعم خیلی‌ها کتاب زرد و عامه‌پسند و طرفدار نظم قدیم و این داستان‌هاست. یعنی کتاب بامداد خمار نوشته خانم سیدجوادی که حدود سی سال پیش برای اولین بار منتشر شد و برای ده سال جز پرفروشترین رمان‌های ایرانی بود. اونموقع می‌گفتن سیصد هزار نسخه ازش فروش رفته که گویا میزان فروشش و البته میزان خوانده شدنش خیلی بیشتر از این‌هاست مثلا آقای علی فردوسی در مقاله‌ای که پیرامون این رمان نوشته گفته که نفر یازدهمی بوده که این کتاب دست به دست به دستش رسیده و همچنان این کتاب داره دست به دست می‌چرخه و خونده میشه. اما چرا؟ چرا این کتاب پرفروش شده؟ چرا بعضی از منتقدان خیلی سفت و سخت این کتاب رو کوبیدن؟ یا اگه بخوام از مقاله علی فردوسی نقل قول کنم «چرا مردم کتابی را می‌خوانند که آن‌ها را “فریب‌” می‌دهد،که ظاهرا توهین به آن‌هاست، حتی برایشان مثل سم خطرناک است و مهلک؟ آیا مردم بیماری خودآزاری دارند؟ یا دلشان برای بازگشت نظام ارباب رعیتی و دادن بیگاری تنگ شده است؟ آیا مردم،آن صدها هزار زنی که خوانندگان اصلی بامداد خمار را تشکیل می‌دهند، زن‌ستیزند و حقیقت‌گریز که نویسنده‌ای تازه‌کار می‌تواند با استفاده از زرادخانۀ زبان«باورهای سنگین سنگواره‌ای یک فرهنگ» را به آن‌ها”حقنه‌” کند؟ آیا می‌شود مانند یک ناقد دیگر به همین سادگی گفت که «اقبال عمومی‌ این‌گونه آثار از آسان‌پسندی قشر کتاب‌خوان حکایت دارد که به‌هرحال خوشایند نیست و جای اندوه است» و گذشت و نپرسید که این چگونه قضاوتی است‌ دربارۀ مردم، و نیندیشید که آیا چنین قضاوتی زننده نیست؟ می‌بینید که پیش شرط قضاوت روشنفکرانه یک دوگانگی اجتماعی است در ذات خواندن و فهمیدن، یک طرف مردم‌اند و یک طرف ما، آن‌ها که فریفته‌ می‌شوند و فریب می‌خورند و ما که هشیاریم و هشدار می‌دهیم.»

اما چرا من از بین این همه رمان ایرانی که شاید به نظر شما بهتر یا خیلی بهتر از این رمان هستن دست گذاشتم روی این رمان به اصطلاح عامه‌پسند؟ واقعیتش اینه که من این رمان رو نخونده بودم، قصد کار کردن روش رو هم نداشتم و حتی اسمش رو هم نشنیده بودم تا اینکه سریالش شروع شد، یه قسمتش رو دیدم و خب چون به دلایل مختلف با کارهای اخیر خانم آبیار ارتباط چندانی نمی‌گیرم با این سریال هم ارتباط نگرفتم. اما اسم رمان گوشه ذهنم موند تا اینکه اتفاقی توی کتابی که به تازگی از مجموعه مقالات ترجمه شده خانم افسانه نجم آبادی گرفته بودم چشمم خورد به مقاله بامداد خمار: رنج سکسوالیته و عشق در ایران مدرن. کنجکاو شدم و این مقاله رو خوندم و همین باعث شد بیشتر درباره این رمان تحقیق کنم و رمان رو بخونم.

خب برای پاسخ دادن به سوالاتی که در مقدمه پادکست پرسیدم اول از همه باید ببینیم داستان این رمان چیه؟

تعریف یک خطی داستان یا تم اصلی داستان اینه: محبوبه راوی اصلی داستان برخلاف نظر و میل خانواده که جز خانواده‌های بافرهنگ و برخوردار ایران اواخر قاجار و اوایل پهلوی است با پسری از قشر کارگر یعنی رحیم شاگرد نجار ازدواج می‌کنه. این ازدواج به شکست منجر میشه و بهشت خیالی محبوبه به جهنم تبدیل میشه و در پایان محبوبه به خانواده خودش برمیگرده و کنار کسانی که هم اصل و نسب خودش هستن به زندگی ادامه میده. این داستان خطاب به دختر خانواده یعنی سودابه گفته میشه که عاشق پسری شده از طبقه تازه به دوران رسیده در دهه هفتاد شمسی که درس عبرتی باشه برای سودابه تا دست از عشق و عاشقی این شکلی برداره و پسری رو انتخاب کنه که هم شان خانواده اش باشن.

تم اصلی داستان یه تم تکراریه، عشق بین دو نفر که از لحاظ طبقه و فرهنگ با هم اختلاف دارن و علی‌رغم مخالفت پدر و مادر دختر با هم ازدواج می‌کنن و فکر می‌کنن عشق برای داشتن ازدواجی موفق کافیه. اگه داستان انقدر نخ نما و تکراریه چرا این کتاب پرفروش شده و البته هنوزم داره می‌فروشه؟ کتاب بنا به اطلاعات سایت ایران کتاب به چاپ هشتاد و هشتم رسیده و هنوز هم جز پرفروش‌های این سایته و در کنار کتاب‌هایی مثل ملکوت بهرام صادقی، مدیر مدرسه جلال آل احمد، زمین سوخته احمد محمود، شوهر آهوخانم علی محمد افغانی، سووشون سیمین دانشور، رمان‌های عباس معروفی و بعضب رمان‌های معروف دیگه قرار گرفته.

امیدوارم نکته رو گرفته باشید، موفقیت این رمان یه شبه به دست نیومده و سی ساله که این رمان داره فروش میره و خونده میشه و اخیرا هم که سریالش رو دارن میسازن، پس مخاطب کم نداره هر چند که ممکنه مخاطب‌های این رمان ترجیح بدن برای اینکه قضاوت نشن خیلی درباره‌اش صحبت نکنن. من این پادکست رو ساختم که مجالی بدم برای حرف زدن درباره این رمان. پس ما با رمانی طرف نیستیم که چند صباحی مطرح شده باشه و بعد هم فراموش بشه، لابد این رمان هنوز حرفی برای گفتن داره که می‌خوننش و باید ببینیم از خلال این تم تکراری چه چیزی باعث شده که این کتاب خونده بشه.

اولین چیزی که در مواجهه با این رمان به چشم میاد اینه که رمان عملا هیچ دست اندازی نداره یعنی خیلی راحت خونده میشه، نثر روانی داره و خیلی راحت می‌تونه خواننده رو درگیر کنه مثلا من وقتی شروعش کردم خیلی سریع به صفحات ۶۰ و ۷۰ کتاب رسیدم بدون اینکه اذیت بشم یا خط روایی داستان رو گم کنم یا مواجه بشم با یه سری شگردها که خوندن رمان رو برام سخت کنه و الکی مغزم فسفر بسوزه. نویسنده به خوبی از یکسری ضرب المثل‌ها، تشبیهات و اشعار استفاده می‌کنه که باعث میشه خواننده به قول علی فردوسی حس «الفت» با متن داشته باشه و یه حالت خودمانی پیدا کنه. این ضرب المثل‌ها و اشعار و تشبیهات هم از ذخایر ادبی برداشته شده و با فرهنگ ما پیوند داره برای همین درک اونا برای ما خیلی سخت و پیچیده نیست و باعث ارتباط مخاطب با متن میشه. نکته بعدی اینکه متن علی رغم انتظار اولیه من اصلا به شعور مخاطب توهین نمی‌کنه یعنی احساس نمی‌کنی که نویسنده فارسیش خوب نیست.

اما این‌هایی که گفتم برای فهمیدن محبوبیت کتاب کافی نیست.

قبل از پرداختن به این سوال باید یه سوال از خودمون بپرسیم و اون اینکه: ما چرا رمان می‌خونیم؟ رمان می‌خونیم که چیزی یاد بگیریم؟ یا رمان می‌خونیم که بهمون یاد بده چطور زندگی کنیم؟ آیا رمان باید پیام داشته باشه؟ یا رمان می‌خونیم تا سرگرم بشیم و لذت ببریم؟ بذارید ببینیم آرتور کریستال چی می‌گه، آرتور کریستال میگه: “همه ما به نوعی برای سرک کشیدن در زندگی بقیه، چیز می‌خوانیم -خواه مثل آبلوموف تمام روز را در رختخواب دراز کشیده باشند یا مثل مادام بواری جور دیگری ماجرا را برگزار کنند- چرا باید زحمت کتاب باز کردن به خودمان بدهیم وقتی می‌توانیم هراس و نفرت را روی صفحه تلویزیون تماشا کنیم؟ جایی که آدم‌های واقعی جیغ می‌کشند، زار می‌زنند و همسران و والدین و فرزاندنشان را متهم می‌کنند یا می‌بخشند، آن هم در خلوت خانه‌های خودمان.”

من به این بحث که سریال تا حد زیادی جای رمان رو گرفته خیلی کار ندارم، چیزی که توی این نقل قول برام مهمه اینه که ما برای سرک کشیدن در زندگی دیگران چیز می‌خوانیم یعنی دوست داریم بدونیم داستانشون چیه، چون داستان دوست داریم و داستان‌های خوب و جذاب رو مرتبا برای هم نقل می‌کنیم. شما به اسطوره‌ها نگاه کن. اینا داستان‌هایی بودن که سینه به سینه نقل شده تا جایی که بشر تونسته مکتوبشون کنه، بعد از اینکه مکتوبشون کرده، یه عده خیلی زیادی نسخه بردار وجود داشتن که در گذر زمان اومدن و این نسخه‌های مکتوب رو که رو به نابودی بودن دوباره نوشتن و به نسل‌های بعدی رسوندن. و خیلی خوبه که بعضی وقتا وقتی یه کتاب قدیمی مثل کلیات سعدی رو دست می‌گیریم به این فکر کنیم که از هفتصد سال پیش تا به امروز چقدر آدم زحمت کشیدن تا این کتاب برای انسان‌ها باقی بمونه. بگذریم، پس لذتی که ما از خوندن یا شنیدن داستان می‌بریم باعث میشه که رمان بخونیم و بخشی از این برمی‌گرده به اینکه دوست داریم از قصه دیگران باخبر بشیم. من قبلا یه اپیزود درباره داستان ساختم و نمی‌خوام اون حرفایی که اونجا زدم رو تکرار کنم. پس اگه جواب شما به این سوال که چرا رمان می‌خونید این باشه که برای سرگرم شدن و لذت بردن رمان می‌خونم، بحث اول ما شروع میشه، بحثی که به نظرم خیلی جذابه و من الان که دارم مینویسمشون خیلی هیجان دارم و امیدوارم برای شما هم جذاب باشه. علی فردوسی در همون مقاله می‌نویسه: «مردم بامداد خمار را می‌خوانند چون آن را دوست دارند، ولی ما، مای روشنفکر، خود را موظف به خواندن آن می‌بیند نه به این خاطر که آن را می‌پسندد، بلکه به این خاطر که دیگران آن را می‌پسندند.»

اینکه بگیم من از خوندن این رمان لذت می‌برم با اینکه بگیم چرا لذت می‌برم دو چیز مجزان. لذت بردن هم درجاتی داره، در مورد خاص رمان شاید بشه گفت که لذت بردن دست کم هفت درجه متفاوت داره.

اولین لذتی که رمان به ما می‌ده که در مورد سریال هم همینطوره، ساده‌ترین و غریزی‌ترین لذت‌هاست اینکه بدونیم بعدش چی میشه؟ شاید به این لذت بشه گفت لذت روایی داستان یا لذت داستان‌گویی.

این لذت از این‌ها میاد: تعلیق، گره داستانی، پیش‌بینی و غافلگیری و کشمکش و حل آن. مثلا چیزی که باعث میشه ما امروز هم بتونیم فیلم‌های هیچکاک رو ببینیم تعلیق‌های بسیار استادانه ایشون در فیلم‌هاشه مثل تعلیقی که در فیلم طناب گنجونده. این همون لذتیه که حتی در قصه‌های عامیانه، سریال‌ها و رمان‌های عامه‌پسند هم به‌شدت فعاله، ذهن ما ذاتاً روایت‌طلبه و از ترتیب «آغاز–بحران–پایان» لذت می‌بره. اگه این لذت نباشه، بسیاری از مخاطبان اساساً تا آخر رمان نمی‌رن. آیا رمان بامداد خمار این لذت رو داره؟ براتون گفتم که وقتی رمان رو شروع کردم خیلی راحت به صفحات ۶۰ ۷۰ رسیدم پس به نظرم این رمان به خواننده این لذت رو میده. «بامداد خمار» از همون صفحه‌های اول روی قوی‌ترین موتور لذت روایی سواره موضوعاتی مثل عشق ممنوع، شهوت، اختلاف طبقاتی، مخالفت خانواده، و سرنوشت مبهم شخصیت اصل داستان. تعلیق اصلی رمان هم بر سه محور می‌چرخه: آیا محبوبه به رحیم می‌رسه؟  آیا عشق بر سنت و طبقه پیروز می‌شه؟ و در آخر نتیجه این انتخاب چی میشه؟ خواننده مدام بین این دو قطب معلقه هم امید داره که این دو نفر به هم برسن و عشق پیروز بشه و هم از فاجعه می‌ترسن، این کشمکش، مخاطب را تا پایان رمان می‌کشونه. «بامداد خمار» دقیقاً می‌دونه که چطور روایت رو قطره‌چکانی جلو ببره و کنجکاوی رو زنده نگه داره. یه چرخی در سایت‌های کتاب بزنید و کامنت‌ها رو بخونید متوجه می‌شید که خیلی از خوانندگان این کتاب اعتراف کردن که رمان رو یه کله خوندن و زمین نگذاشتنش. پس از این لحاظ یعنی کشش داستانی، بامداد خمار نمره قابل قبولی می‌گیره. داستان از همون ابتدا ما رو در دل یک عشق ممنوع پرت می‌کنه. دختری از طبقه سنتی، نجیب، محدود… و مردی که از طبقه‌ای دیگه‌ای میاد. از همون لحظه‌ اول، مغزمون وارد حالت تعلیق می‌شود: آیا این دو به هم می‌رسن؟ آیا خانواده اجازه می‌ده؟ آیا این عشق دوام می‌آره یا فرو می‌پاشه؟ ما صفحه به صفحه جلو می‌ریم، نه فقط از روی علاقه، بلکه از روی نیاز. نیاز به دونستن سرنوشت این داستان. این همون لذت رواییه؛ همون چیزی که هزاران سال ما رو پای قصه‌ها نگه داشته.

اما کمی که جلوتر میریم، یه لذت دیگه آروم آروم فعال میشه یعنی لذت عاطفی. دومین نوع لذتی که ما در مواجهه با اثری مثل رمان تجربه می‌کنیم.

اینجا ما «احساس» می‌کنیم یعنی با شخصیت‌ها غمگین می‌شیم، عاشق می‌شیم، عصبانی می‌شیم، می‌ترسیم یا دلسوزی می‌کنیم. این لذت از همذات‌پنداری میاد. ما به‌طور موقت خودمون رو کنار می‌گذاریم و در بدن و روان دیگری زندگی می‌کنیم. حتی رنج بردن هم اینجا لذت‌بخش می‌شه، چون در فاصله‌ی امنِ هنر رخ می‌ده، به همین دلیل هم هست که حتی از تراژدی هم لذت می‌بریم مثل تراژدی‌های یونانی.

در رمان بامداد خمار، خواننده با محبوبه عاشق میشه، امیدوار میشه، میترسه، اصرار می‌کنه و در نهایت درد می‌کشه. فاجعه فقط در سطح رویداد نیست، در سطح «احساسِ فروپاشی» تجربه می‌شه. خواننده خیلی وقت‌ها بعد از تمام شدن رمان می‌گه «انگار خودم این شکست رو تجربه کردم.» و این دقیقاً تعریف لذت تراژیکه، لذت بردن از رنجی که در فاصله امنِ ادبیات حس میشه.

این همون حسیه که مادر خانم نجم‌آبادی تجربه کرد، خانم نجم آبادی می‌نویسه:«مادر نود ساله من متعلق به نسل محبوبه، شخصیت اصلی رمان، است. او پیش از من شروع به خواندن این رمان کرد، اما نیمه‌کاره رهایش کرد. (من این رمان را خواندم، نه به عنوان یک رمان و نه به این دلیل که مادرم آن را می‌خواند، بلکه همانطور که علی فردوسی با تیزبینی اشاره می‌کند، به این دلیل که صدها هزار ایرانی این رمان را خوانده‌اند و من دیگر نمی‌توانستم آن را نادیده بگیرم و نخوانمش.) وقتی از مادرم پرسیدم چرا این رمان را نیمه‌کاره رها کرده است، در حالی‌که به سختی جلوی اشک‌هایش را می‌گرفت، گفت نیازی نبود که کتاب را بخواند؛ این داستان زندگی خودش بود. به دلیل دخالت‌های مادرشوهرش ازدواج او خوب پیش نرفته بود؛ انتخاب و عشق او با مخالفت شدید مادر پدرم مواجه شده بود، طوری که تا زمان تولد اولین فرزند زوج جوان حاضر نشده بود آن‌ها را بپذیرد. گفت که یک‌بار این داستان را زندگی کرده است و توان مرور دوبارۀ آن را ندارد. بعد از شنیدن حرف‌های دردآلود او، ترغیب شدم این رمان را بخوانم. در هیچ یک از نوشتجات انتقادیِ کم اهمیت هم به این خط داستانی در رمان اشاره نشده بود. مادرم حق داشت. این رمان امکان خوانشی دیگر را نیز فراهم می‌کرد؛ می‌توان نه عشق پرشور که مادرشوهر، زیور خانم، را مسئول به بن‌بست رسیدن این ازدواج دانست، مادرشوهری که در متن بیشتر از رحیم نمایندۀ تفاوت‌های فرهنگی و طبقاتی است و آن‌ها را به نمایش می‌گذارد.»

اما «بامداد خمار» فقط احساس مخاطب رو غلغلک نمیده. یک لذت سوم هم در کار هست، لذت زبان یا همون چیزی که علی فردوسی ازش با عنوان الفت ازش یاد میکنه. علی فردوسی می‌نویسه: «بامداد خمار پر است از ریزه‌کاری‌های فرهنگی که به علت دست یابندگی و گوارا بودنشان رشوه‌ای هستند به حس فرهنگ‌دانی خواننده. یکی از علل موفقیت بامداد خمار این است که سرمایه فرهنگی قهرمانان قصه‌اش، به خصوص عمه‌جان، با سرمایه فرهنگی خوانندگان آن هم سنخ است.»

نثر این رمان اصلا پیچیده نیست، روشنفکرانه هم نیست، اما شفاف، ساده و مستقیمه. جمله‌ها کوتاه‌اند، دیالوگ‌ها باورپذیرند و تصویرها قابل لمس‌اند. ما مجبور نیستیم برای فهمیدن متن بجنگیم؛ متن، خودش را به ما می‌سپارد. این همان لذت زیبایی‌شناختی از نوع مردمیه، زیبایی‌ای که دسترس‌پذیره و متظاهر نیست یعنی سعی نداره با آب و رنگ الکی دادن به متن خودش رو متنی فاخر جا بزنه.

این سه نوع لذتی که تا اینجا ازشون حرف زدم معمولا در نقد هیچ منتقدی ظاهر نمیشه، اونا یکراست میرن سر لذت شناخت که بعد از یه استراحت کوتاه میرم سراغش اما قبلش این جمله از علی فردوسی رو داشته باشیم تا ذهنمون آماده بشه. علی فردوسی می‌نویسه: «روشنفکران ایرانی در دوران تبعید زندگی می‌کنند، نه مردم حرفشان را می‌فهمند و نه آنان حرف مردم را. لاجرم مجموعه جنب و جوش‌هایشان چیزی نیست جز تناوبی میان دویدن نادمانه به دنبال مردم، یا ایستادن دون کیشوت‌وار در مقابلشان و سر دادن فریاد دل‌خراش هشدار به منظور نجات مردم از دست تمایلات خودشان.»

اما لذت شناخت یعنی چی؟ یعنی ما با خوندن رمان از شناخت یکسری چیزها لذت می‌بریم. مثلا با شخصیت دراکولا آشنا میشیم، یا درک می‌کنیم که وقتی طاعون به شهری میزنه چه اتفاقی می‌افته، یا درک بهتری از مفاهیمی مثل ساختارهای طبقاتی، روابط قدرت، جنسیت، تاریخ، دین، خانواده، خشونت، فقر، مهاجرت، تنهایی و عشق به دست میاریم. اینجا همون جاییه که منتقدان و روشنفکران محترم وارد میشن و سعی می‌کنن رمان رو نقد کنن. منظورم صرفا این رمان خاص نیست بلکه همه رمان‌ها. معمولا اینجاست که تکثر نگاه‌ها شروع میشه و در ادامه این تکثرها ممکنه به بی‌انصافی و تخطئه هم منجر بشه. در رمان بامداد خمار ما کم‌کم می‌فهمیم این داستان فقط داستان عشق نیست؛ داستان طبقات و شکاف اجتماعیه، داستان قدرته، داستان جدال سنت با مدرنیته‌اس یا شاید به قول علی فردوسی داستان انقلابه.

بیایم دوباره داستان رمان بامداد خمار رو با هم بررسی کنیم. خانم نجم آبادی می‌نویسه: «مسئله اصلی رمان و مشاجره‌هایی که در پی آن درمی‌گیرد بر سر ازدواجی تراژیک است. این ازدواج بر پایه عشقی پرشور سرمی‌گیرد؛ دختری جوان عاشق پسری می‌شود که از لحاظ اجتماعی و فرهنگی در جایگاهی پایین‌تر از او قرار دارد و بر خلاف توصیه‌های پدر و مادرش با او ازدواج می‌کند. ازدواج با این شیوه نادرست مقابل شیوه‌ای دیگر قرار می‌گیرد که در آن از طریق شبکه خویشاوندی ترتیب داده می‌شود و با راهنمایی و حمایت پدر و مادر به سعادت و خوشبختی منجر می‌شود. در این نوع ازدواج عشق و محبت میان دختر و پسر، پس از گذشت سال‌ها زندگی در کنار یکدیگر، به آهستگی شکل می‌گیرد. این موضوع صرفا درونمایه این رمان نیست، بلکه درون‌مایه اصلی بحث‌های سیاسی و فرهنگی در ایران، دست کم از میانۀ قرن نوزدهم به بعد است.»

گویا اولین روشنفکری که به دفاع از ازدواج عاشقانه پرداخت و ازدواج سنتی رو محکوم کرد میرزا فتحعلی آخوندزاده بود. اما ازدواج عاشقانه چیزی که برای خیلی از ماها امروزه بدیهیه تا مدت‌ها نه در محافل عمومی مطرح میشد نه حتی در ادبیات راه پیدا کرده بود.

اما با آغاز قرن بیستم و ورود گفتمان تجدد و مدرنیته در ایران این مسئله یواش یواش وارد گفتمان عمومی شد. در این دوره دو ژانر ادبی خیلی محبوب بودن یکی داستان‌های عاشقانه که اشاره‌ای به مسائل جنسی نداشتن و هدف از نوشتن اونا اصلاحات سیاسی و مدرنیته بود و دوم داستان‌های اخلاقی با اشاره به مسائل جنسی که هدفشون این بود که به زن‌ها در مورد مردانی شهوتران و سودجو هشدار بدن.

نوع اول داستان می‌خواست بگه که ازدواج از روی عشق رمانتیک به بن بست میرسه چون ما فرهنگ عقب مونده‌ای داریم، پدر و مادرها تو زندگی بچه‌هاشون دخالت می‌کنن، روابط و انتظارات بین زن و مرد منطقی و درست نیست، آموزش وجود نداره، مردا خیلی اختیارات دارن و … در واقع نویسنده‌های اینجور داستانا سعی داشتن وقتی خواننده از لحاظ احساسی درگیر قهرمان‌های داستان میشه علت شکست و نابودی قهرمان‌هاش رو در فرهنگ و قوانین پوسیده و عقب مانده کشور بدونه و بگه اگه اینا نبود این زوج عاشق به هم می‌رسیدن و خوشبخت می‌شدن. یعنی با اینکه آخر این قصه‌ها تلخ بود اما می‌گفت اگه حکومت رو اصلاح کنیم، اگه قوانین رو از نو بنویسیم و اگه بحث آموزش و تجدد رو جدی بگیریم و به کار ببندیم دیگه شاهد یه همچین تراژدی‌هایی نخواهیم بود.

اما در ژانر دوم هدف این بود که به زنان جوان هشدار داده بشه که مردان سودجود، خائن و شهوت‌ران زیادی در جامعه هستن و زنان رو اغفال می‌کنن. تو بعضی از این داستان‌ها هم شاهد ارجاعات سیاسی هستیم. یعنی علی‌القاعده بخاطر سیاسی بودن جامعه و استبداد دیرپا و البته استفاده ابزاری از زن در مفاهیمی مثل مام وطن و ناموس و … که خودش بحث مجزایی می‌طلبه، داستان عاشقانه زن و مرد هم نمادهای سیاسی به خودش می‌گرفت مثلا میرزاده عشقی نمایشنامه‌ای داره به شعر در سه پرده که ماجرای عشق مریم رو نقل می‌کنه، مریم در روز اعلان فرمان مشروطه دنیا میاد و با جوانی شهری آشنا میشه و میرود آنچه که می‌دانید. مریم که حامله شده و جوان هم زیر قول و قرارش برای ازدواج میزنه، خودکشی میکنه. عشقی عملا خواسته بگه جوانان فرنگی مآب به مشروطه خیانت کردن و نابودش کردن.

میل زن‌ها برای ازدواج عاشقانه هم با ازدواج سنتی و پدرسالاری در خانواده کنترل میشد، هم با این داستان‌ها، دختران جوان از ترس بی‌عصمت شدن و فریب خوردن که در نهایت به مرگ یا خودکشی منجر میشد طرف ازدواج عاشقانه نمی‌رفتن.

رمان بامداد خمار هم در همین دسته قرار میگیره یعنی رمانیه اخلاقی و عبرت آموز. در این داستان دیگه هدف تجدد و نقد حکومت و فرهنگ و این داستانا نیست. در این داستان مانع ازدواج بیرونی نیست، یعنی نمیگه که اگه حکومت ال بود یا بل بود این ازدواج سرانجام خوشی داشت. بلکه نشون میده اگه ازدواج بین دو خانواده که از لحاظ فرهنگی هم سطح نیستن سربگیره محکوم به شکسته. در داستان‌های اولیه خلاف این فرض میشد یعنی میگفتن خیلی هم خوبه که بین طبقات مختلف ازدواج صورت بگیره و این باعث همبستگی ملی میشه اما بامداد خمار اینو نمیگه. خانم نجم آبادی می‌نویسه: «این تقسیم‌بندی‌های سفت و سخت با عنوان «ریشه‌ها و اصل و نسب‌ها» در رفتارهای متفاوت زوج جوان، در کلمات و اداها و لحنی که به کار می‌گیرند، رفتارهایی که بروز می‌دهند، حساسیت‌های اخلاقی و زیبایی‌شناسانه، ذائقه‌های متفاوت غذایی، اختلاف نظرهای آن‌ها در خصوص نحوه لباس پوشیدن و بی‌شمار بازنمایی‌های متفاوت ریز و درشت روزمره در رمان، خطی پس از خط دیگر و صفحه‌ای پس از صفحۀ دیگر نمود می‌یابد.»

یعنی چی؟ یعنی نویسنده رمان اومده و در رمان طرف طبقه اشراف رو گرفته و طبقه فرودست جامعه رو کوبیده، این طرح رمان روشنفکرهای چپ رو خیلی اذیت کرده و مجبورشون کرده شدیدا به این رمان حمله کنن مثلا مهرک کمالی، استاد ایرانشناسی دانشگاه ایالتی اوهایو گفته: «به جز کریم امامی و بهاالدین خرمشاهی و شهرنوش پارسی پور، منتقدین داخل کشور یک صدا به رمان خرده گرفتند و آن را محکوم کردند اما هیچ یک نتوانستند دلایل موفقیت آن را توضیح دهند. چرا مردم بامداد خمار را می پسندیدند؟ این رمان چه می گفت و به چه نیازی پاسخ می داد؟ چرا رمانی که به شدت از اخلاق اشراف دفاع می کرد، زن را ذلیل می دید، و از نظر خلاقیت ادبی به پای رمان های مطرح زمانه نمی رسید، پرفروش ترین و پرخواننده ترین رمان فارسی شده بود؟» جلوتر به جواب مهرک کمالی هم می‌رسیم اما به جز چپ‌ها فمینیست‌ها رو هم این رمان آزرده کرده چون مفاهیمی مثل زن ستیزی یا مردسالاری رو در خودش داره، مثلا شهلا لاهیجی از نخستین ناشران زن پس از انقلاب، چاپ این کتاب رو به‌دلیل نگاه اخلاقی و اجتماعی واپس‌گرایانه‌اش نپذیرفت؛ رمانی که تنها راه نجات قهرمان زنش «همسر دوم شدن» است. مهرک کمالی در ادامه مقاله‌اش می‌نویسه: «رحیم و پدر، هر دو، زنباره و مشروب خوار هستند، به بچه و بخصوص پسر دلبستگی دارند و هر دو می خواهند مالک الرقاب خانه شان باشند. اینها برای رحیم گناه است و برای پدر حق. گناه اصلی رحیم، بی اصل و نسبی او و فقرش است و نه رفتارهایش که در خطوط کلی با مردهای اشرافی مشابه است. پدر خیلی جنتلمن است و تنها به خاطر دل تنگی و سادگی، زن دومی می گیرد. او اشرافی و حافظ خوان است، هوسران نیست و محبوبه داشتن زن دوم را برای او گناه نمی داند. رحیم، در موقعیتی مشابه پدر، با دختری مواجه می شود اما محبوبه نمی تواند او را ببخشد. رحیم، اما، کمتر از پدر می کوشد خواسته های خود را به محبوبه حقنه کند. او فرزند شرایط خود است، کسی تربیتش نکرده، وقتی نداشته که به کرده هایش فکر کند و ادعای عقل کل بودن هم ندارد. پدر، در همه حال، طوری رفتار می کند انگار صلاح محبوبه را بهتر از خودش می داند. هم محبوبه، در مقام راوی داستان، و هم روح حاکم بر رمان بر این مردسالاری اشراف منشانه صحه می گذارند.»

یا خانم افسانه فرقدان farghadan می‌نویسه: «بامداد خمار با آلترناتیوی مردانه، قصه‌ای عبرت‌آمیز برای دختران و خانواده‌های آن‌ها تعریف می‌کند تا با هم‌سویی با ایدئولوژی حاکم، نه‌تنها از جمع شدن از کتاب‌فروشی‌ها و خمیر شدن در امان بماند، بلکه حتی ممانعتی از سوی خانواده‌ها برای خوانده شدن را پیش‌روی خود نداشته باشد. فتانه حاج‌سیدجوادی رمانی مردسالارانه و زن‌ستیز، از زاویه دید اول شخص یک زن و حس و حال و هوای زنانه نوشته است.» و در ادامه می‌نویسه: «جای بسی شگفتی دارد که از سوی همین زنان جامعه خوانده می‌شود و زنان به مخاطبان اصلی این کتاب تبدیل می‌شوند.» این مقاله رو خودتون برید بخونید، نگاهی به شدت از بالا به پایین داره که البته عجیب هم نیست و مشابهش رو زیاد دیدیم. بگذریم من کاری به این مسائل ندارم. نکته‌ای که در نقد این دوستان چپ و فمینیست بسیار مشهوده همین دغدغه پرفروش شدن رمانه. یعنی چون این رمان به نظرشون یه رمان عامه پسنده و مفاهیم واپس گرایانه‌ای رو تبلیغ میکنه مثل زن ستیزی و مرد سالاری و کبوتر با کبوتر باز با باز و بی فرهنگی قشر فقیر جامعه اصولا نباید پرفروش میشد. و میپرسن چرا اینجوری شد اما به جای اینکه واقعا دنبال جواب باشن خیلی راحت مثلا در مورد این رمان می‌پذیرن که مردم کم‌سوادن، راحت گول می‌خورن و از این جور داستانا که در این مورد بخصوص حتی به مجادله قلمی بین دو تا از نویسندگان هم منجر شد که قرار شد اونا هم داستانی بنویسن که همینقدر پرفروش باشه که خب موفق نشدن.

اما مهرک کمالی جوابی برای محبوب شدن رمان میده که در خور تامله، این جواب اجتماعیه و البته با رنگ و بویی سیاسی، ایشون می‌نویسن: «وقتی بامداد خمار منتشر شد، هفده سالی از انقلاب پنجاه و هفت و از کنار گذاشتن اشراف از صحنه اجتماعی کشور گذشته بود. دگرگونی انقلابی با مشارکت فعال طبقه متوسط به نتیجه رسید. این گروه اجتماعی تصور می کرد بیش از حد غربی شده و از ریشه اش جدا افتاده و باید اختیار خود را به پاسداران سنت ها و آداب اصیل ایرانی و اسلامی بسپارد که به ارزش های دنیای مدرن و جهان غرب و سرمایه داری آلوده نبودند. در عمل، مشغله اصلی به قدرت رسیدگان، تحمیل سبک زندگی خود به قیمت تهدید گروه های اجتماعی دیگر بود. پس از وادادگی دهه اول پس از پیروزی انقلاب، طبقه متوسط بسیار کوشید هویت خود را حفظ و از سبک زندگی خود دفاع کند. این کوشش از رمان و داستان و فیلم آغاز شد و به حضور در صحنه سیاسی در خرداد هفتاد و شش انجامید. بامداد خمار از اولین نشانه های این بازگشت و اولین رمانی بود که به روشنی علیه اخلاق و سبک زندگی تهیدستان و به نفع انگیزش ها و کنش های طبقه متوسط موضع گرفت.» و در انتهای مقاله نتیجه می‌گیرن: «بامداد خمار یکی از نخستین نشانه های رد عوامگرایی و بازگشت به خاص گرایی پدرسالارانه بود که با انتخاب خاتمی در خرداد هفتاد و شش نیروی تازه ای گرفت. فکر تقدیس طبقه متوسط به عنوان طبقه پیشروی حامل و مدافع دمکراسی آمیخته با تحقیر فرودستان را اول بار بامداد خمار داستانی کرده بود. هم آن بود که گردن نهادن به نظم از پیش موجودِ مجربِ پدرسالارانه را تحسین کرد و بر هر طغیانی، حتی از سر جوانی، خط بطلان کشید. با همه اینها، بامداد خمار بازتاب روح زمانه و نشانه تغییرات شگرف در راه بود.»

خب نمی‌دونم شما تا چه حد با این تحلیل موافقید اما یه نکته وجود داره و اونم اینه که این رمان با وجود سادگیش و با وجود داستانی که انگار خیلی رو و سرراسته اما امکان خوانش‌های مختلفی میده که یکیش همینه که مهرک کمالی گفته.

خوانش دیگری هم علی فردوسی داره، ایشون می‌نویسه: «تصاحب سیاسی معادل است با تصاحب جنسی. رحیم و رضاشاه موضوعات خواهشی هستند که محبوبه و ایران تن خویش را به آنان تسلیم می‌کنند. ولی این کنش جنسی تصاحب سیاسی به رضاه شاه محدود نمی‌ماند و به صورت حتی شدیدتری شامل تسلط جمهوری اسلامی نیز می‌شود. این شمول شدیدتر کنش جنسی تصاحب سیاسی بر انقلاب اسلامی را می‌توان به روشنی در نحوه ترسیم رحیم دید. از تشبیه‌های مکرری که مجبوبه برای توصیف رحیم به کار می‌برد شباهت ریخت و رفتار او است به صوفیان. مدتی طول کشید تا توانستم جوابی برای توسل مکرر به این تشبیه پیدا کنم. در توصیف جذابیت رحیم، همانگونه که در مورد اشعار حافظ دیدیم، صوفی جان می‌گیرد و به پیکره‌ای اروتیک و آماده هجوم جنسی تبدیل می‌شود. در متن کتاب آمده «کلاهش را از سر برداشت و آن حلقه‌های وحشی را آزاد کرد. آن موهای وحشی که آزاد و رها بر پیشانیش افتادند. پرپشت و خوش حالت. انگار درویشی بود که می‌خواست به رقص سماع درآید. کلاه را در دست می‌فشرد و می‌پیچید» یا «هر وقت نسیمی می‌وزید، من به یاد آن زلف‌های آشفته و آن نگاه شوریده و آن رفتار صوفیانه می‌افتادم. آیا آن زلف‌ها هم اکنون با وزش این نسیم می‌لرزید؟ چه قدر دلم هوای آن دکان کوچک و صدای اره و رنده را کرده بود.»» و در ادامه علی فردوسی به نکته جالبی اشاره می‌کنه، رابطه صوفی گری با مذهب و رابطه صوفی گری با قدرت، که میشه تقریبا هر دو رو در شاه عباس دید. و اشاره داره که فاصله بین رحیم صوفی و رحیم صاحب منصب نظامی در رمان خیلی وقتا بیشتر از چند سطر نیست. علی فردوسی در ادامه می‌نویسه: «بگذارید تمامی خصوصیات واقعی و خیالی رحیم را (البته از دید محبوبه) کنار هم قرار بدهیم (جوان، عضلانی، از طبقات فرودست، موهای ژولیده، صوفی مانند، نگاه شوریده، صاحب منصب)، آن وقت چه تصویر مرکبی در برابرمان ظاهر می‌شود؟ چه کسی در نظرمان تجسم پیدا می‌کند؟ …چه کسی است آن پیکره‌ای که ترکیبی است از رفتارهای لایه‌های فرودست تازه به شهر آمده، که همزمان هم ریخت صوفیانه دارد و هم ریخت ارتشی؟ صوفی‌ای کاپشنی سربازی بر تن؟ هر چه من بیشتر کوشیدم تا رحیم را در نظرم مجسم کنم، منظورم تجسم واقعی است، بیشتر و بیشتر جوانان دوران انقلاب در مقابلم ظاهر شدند…. عشق محبوبه به رحیم، عشق ماست به انقلاب و سرخوردگیش از او سرخوردگی ما از آن دیگری.»

تحلیل جذابی بود البته این تحلیل کلی مقدمه چینی و موخره داره که من نیاوردمش. من با تحلیل مهرک کمالی بیشتر هم نظرم تا تحلیل علی فردوسی، چون تحلیل علی فردوسی با بافتار متن نمی‌خونه، نویسنده رمان به صراحت مینوسه: «در خانه مادرم پسر زاییده بود و در بیرون از خانه ایران خود را در آغوش رضاخان انداخته بود و من در آرزوی یک شاگرد نجار بودم. ایران خیلی زودتر از من موفق شده بود. خیلی زودتر و خیلی راحت‌تر.» نویسنده میاد محبوبه رو شبیه به ایران می‌گیره یعنی هر دو زن هستن که خودشون رو در آغوش مردی قوی انداختن، محبوبه در آغوش رحیم نجار و ایران در آغوش رضاخان که هر دو از طبقه‌ای غیرنخبه می‌آمدند. خانم نجم آبادی می‌نویسن: «می‌توان پایان تراژیک این عشق را پایان تراژیک آن آغوش دیگر هم تفسیر کرد؛ بازگشت محبوبه به درایت و خرد پدرانه کهن بدل به تمثیلی می‌شود برای بازگشت ایران به آغوش جمهوری اسلامی و رضایت و اندوه توامانش هنگام پذیرش ازدواجی دو همسری تمثیلی است برای هم زیستی شریعت و سیاست در کنار هم.»

البته که خود خانم نجم آبادی خوانش تمثیلی خودشون رو هم از رمان دارن به این شکل که اگر محبوبه رو ایران بگیریم، عشق محبوبه نه متوجه رحیم بلکه متوجه مدرنیته است. خانم نجم آبادی می‌نویسن: «ایران ابتدا خود را وارد معرکه انقلاب مشروطه کرد، انقلابی که کامل محقق نشد. سپس خود را در آغوش رضاشاه انداخت، رضاشاه نیز بدل به مردی شد که صرفا به این عشق الحاق شده بود. محبوبه در ازدواجش شکست خورد و نازا و سترون مدرنیته پهلوی را تاب آورد. اگر آغوش بعدی آغوش جمهوری اسلامی باشد، پس ما می‌توانیم انقلاب اسلامی را بخشی از تجربه دنباله‌دار ایران در ارتباط با عشق جنون وارش به مدرنیته بازخوانی کنیم.» این خوانش تمثیلی با حال و هوای دورانی که رمان در اون نوشته و چاپ شده بیشتر میخونه، سودابه دختری که مخاطب محبوبه است در دهه هفتاد و در نزدیکی‌های دوران خاتمی زندگی میکنه، و این عشق سودابه در واقع همان عشق محبوبه یا ایرانه برای رسیدن به مدرنیته یا همون جامعه مدنیه. در خوانش علی فردوسی سودابه باید در آستانه یک انقلاب می‌بود تا این تمثیل معنادار بشه. انقلابی اجتماعی که مهرک کمالی می‌گفت معقول‌تر بود تا انقلاب سیاسی علی فردوسی. و خوانش تمثیلی خانم نجم آبادی هم قابل تامله.

از اینجا خوبه که به یه نکته دیگه هم توجه کنیم، خیلی از منتقدانی که بر این رمان خرده گرفتن روی این رمان برچسب عامه‌پسند یا مثلا به قول خودشون محترمانه‌تر برچسب بانوپسند زدن. چرا؟ چون اعتقاد دارن این نوع رمان‌ها رو خواص یا زنان تحصیل کرده و مترقی نمی‌خونن، خانم فرقدانی می‌نویسن: «اما نکته‌ای دیگر این‌که، فتانه حاج سید جوادی با نگاهی کاملاً سیاه و سفید، به شکاف عمیق میان فقیر و غنی صحه می‌گذارد و مهره‌های سفید خانواده اشرافی محبوبه را رو در روی دو مهره سیاه، یعنی رحیم که نجار است و مادرش که بندانداز است و از طبقه فقیر جامعه محسوب می‌شوند، قرار می‌‌‌دهد. این نگاه یک‌سویه و پر از داوری، شاخصه دیگری است که بامداد خمار را به رمانی زرد بدل می‌کند.» و در نقل قولی که بالاتر آوردم می‌نویسه: «جای بسی شگفتی دارد که از سوی همین زنان جامعه خوانده می‌شود و زنان به مخاطبان اصلی این کتاب تبدیل می‌شوند.» یعنی این رمان به زعم ایشون رمانی زرد، عامه‌پسند و زن پسنده.

خب باید دید این ادعاها چقدر درستن، هیچ پژوهشی انجام نشده که مشخص کنه اکثر خواننده‌های این رمان‌ها زن هستن. مثلا از چند کتابفروش پرسیده شده و اونا هم گفتن ۹۰ تا صد درصد مخاطبان این گونه رمان‌ها زن هستن بعد وقتی از یکی از مشتریان همون کتاب فروش پرسیدن گفته این کتاب رو برادرش بهش معرفی کرده. یعنی به این نقل‌های میدانی چندان نمیشه اعتماد کرد. اینا مهم نیست، مهم اینه که این برچسب زدنا یا به قول خانم نجم آبادی این کدگذاری‌های جنسیتی چه تاثیری روی خوانندگان می‌گذاره؟ جالبه بدونیم که بیشتر منتقدان این رمان مردها بودن، این اصطلاح بانوپسند رو هم یک مرد ابداع کرده. این برچسب گذاری‌های تحقیرآمیز باعث میشه که خیلی‌ها سراغ این نوع رمان‌ها و محتواها نرن. خانم نجم آبادی می‌نویسن: «صفت عامه پسند که کلمه بانوپسند نیز از آن برگرفته شده خود به واسطه رد و انکار یک گروه از اجتماع ساخته شده است. مبنای هر دو اصطلاح دیگری سازی است. اصطلاح عامه پسند را عوام ابداع نکرده اند، بلکه خواص آن را رواج داده‌اند، منتقدان ادبی این اصطلاح را به کار برده‌اند تا خود را از نوع خاصی از عوام مجزا کنند. بدین‌سان این دو اصطلاح و برخی از واکنش‌های منفی زنان به این نام‌گذاری به برخی تبری‌جویی‌ها منجر شد. با نام بردن از ژانر عاشقانه به عنوان ژانری بانوپسند، منتقدان مرد از برخی تصورات خاص از زنانگی به نفع تصوراتی خاص از مردانگی تبری جستند و این امر همچنین زمینه‌ای فراهم کرد که برخی زنان هم از همذات‌پنداری با این ژانر پرهیز کنند و هم از اینکه این ژانر را ژانری بانوپسند بنامند. عنوان بانوپسند سرشتی خاص را که به سوژه‌ای مونث منتسب می‌شود به سخره می‌گیرد، تو گویی که زن کسی است که از خیال‌پردازیهای ملودراماتیک و پر سوز و گداز لذت می‌برد.» و اینطوری میشه که زنانی که میخوان در اجتماع سهمی داشته باشن میان و خودشون رو از این لذت‌ها جدا می‌کنن تا یه وقت بهشون برچسب‌های اینجوری زده نشه. برچسب‌هایی که عموما مردها برای تحقیر زن‌ها استفاده می‌کنن تا زن رو موجودی ضعیف و خیال‌پرداز نشون بدن نه کسی که می‌تونه قوی باشه و جایگاه خودش رو در جامعه به دست بیاره. اما سوال همچنان سرجاشه اگر این رمان اینطوره و اگر قبول کنیم که زنان مخاطب اصلی این رمان هستن چرا باید زنان از خوندن رمانی که شور و اشتیاق جوانی رو محکوم میکنه لذت ببرن؟

قبل از اینکه بریم سراغ جواب این سوال باید یه مسئله دیگه رو هم جواب بدیم اونم بحث فقیر و غنی توی این رمانه. خیلی روی این موضوع مانور دادن که نویسنده طرف اشراف و ثروتمندان رو گرفته و هر چی خوبی بوده به این قشر نسبت داده و هر چی بدی بوده به قشر فقیر جامعه. این برداشت از رمان برداشت درستی نیست. در همون صفحات اول رمان وقتی مادر سودابه داره دلایل مخالفتش رو توضیح میده به صراحت میگه که: «مادر آرزو داشت این پسر از خانواده‌ای بود که دستی تنگ و فکری باز داشتند. خانواده‌ای کوچک و شریف و خوشنام.» پس بحث بر سر ثروت نیست. خانواده پسری که سودابه عاشقش شده بود از خانواده خودش ثروتمندتر هم بودند. پس اینجا اصلا بحث طبقه به معنای طبقه اقتصادی مطرح نیست بلکه به معنای تفاوت فرهنگی است و منتقدان محترم کلا مسیر رو اشتباه رفتن و الکی جنگ طبقاتی راه انداختن. جنگی بین فقیر و غنی. خب بگذریم. خانم نجم‌آبادی خیلی درست میگن که «وقتی منتقدان به جای بحث درباره خودِ رمان و بررسی آن به محکوم کردن رمان به جهت شمار خوانندگان احتمالی آن می‌پردازند، نقد آن‌ها در سطح ظواهر اثر باقی می‌ماند.»

حتی اگر نویسنده هم نیت خودش رو از نوشتن رمان بیان کرده باشه که کرده اما متن مستقل از نیتی که نویسنده داشته به خوانش‌های دیگری هم راه میده که چنتاش که سیاسی و اجتماعی بود رو تا اینجا گفتم.

از اینجا به بعد ما وارد سطح پنجم لذت یعنی لذت فلسفی میشیم

«بامداد خمار» ما رو با پرسش‌های خطرناکی روبه‌رو می‌کنه:

آیا انسان واقعاً در عشق آزاده؟

آیا هر انتخابی، حتی اگه از دل شور بیاد، الزاماً درسته؟

مرز اختیار کجاست؟

مرز فریب‌خوردن از خودمون کجاست؟

محبوبه انتخاب می‌کنه. اما آیا انتخاب او آگاهانه است؟ یا حاصل توهم، شور، فشار و ناآگاهی‌؟ همین انتخاب یکی از خوانش‌های مخالفی است که در متن تعبیه شده، سودابه برای این در متن گذاشته شده که خواننده با محبوبه همذات پنداری کنه. نویسنده این کار رو با برقراری شباهت بین سودابه و محبوبه انجام میده. یعنی مرتبا در متن اشاره میکنه که سودابه چقدر به محبوبه شبیهه هم از لحاظ ظاهری و هم از لحاظ رفتاری. اما چیزی که به خوانش مخالف راه میده اینه که سودابه از همون اول شنونده‌ای مخالفه. سودابه از اینکه شبیه عمه‌اشه به خودش افتخار می‌کنه نه به این خاطر که عمه شکست خورده و داره داستانی رو برای سودابه تعریف میکنه که سودابه راه اون رو نره بلکه به این خاطر که عمه‌اش سرکشی کرده و دنبال چیزی رفته که دوست داشته و از همه بلاهایی که سرش اومده نجات پیدا کرده و داستانش رو تعریف می‌کنه. به قول خانم نجم آبادی «سودابه به مثابه شنونده‌ای مخالف در متن، ما را به خوانش مخالف از متن دعوت می‌کند؛ او این فرصت را برای خوانندگان زنِ جوان فراهم می‌کند تا این داستان را با لذت بخوانند و به چشم داستانی قهرمانانه به آن نگاه کنن. برخلاف قصد نویسنده و برخلاف خشم و وحشت برخی از منتقدان، در این رمان راه برای خوانش‌هایی مخالف با طرح اصلی باز شده است.» که این با متن هم می‌خونه، سودابه عمه‌اش رو مثال میزنه تا بگه یکی دیگه هم مثل من بوده اونم در عهد شاه وزوزک نه در دوران امروز، و عمه یه جورایی همدست سودابه است در برابر مخالفت مادرش نه اینکه نقشی پند دهنده داشته باشه. رمان هم عملا با پایانی باز بسته میشه و این امکان رو فراهم میکنه که خواننده برداشت خودش رو از متن داشته باشه نه لزوما برداشتی که اکثر منتقدان و حتی خود نویسنده می‌خواسته داشته باشن. و این برداشت در جای جای رمان تقویت میشه اونجا که محبوبه از سودابه می‌پرسه که خیلی دوستش داری و سودابه در جواب میگه آره، عمه میگه خدا به دادت برسه دختر جان، خدا به دادت برسه، یعنی عمه پیشاپیش میدونه که داستانش عبرت آموز نخواهد بود و در جای دیگه رمان که مادر از سودابه می‌پرسه عمه الان خوشبخته؟ سودابه میگه بله خوشبخته، خوشبخت تر هم میشد اگر پدر و مادرش طردش نمی کردن. و این طردشدگی رو ما در رمان می‌بینیم. در واقع سودابه، عمه رو برای انتخابش مقصر نمی دونه بلکه بار اصلی تقصیر رو گردن پدربزرگش میندازه که اونا رو طرد کرد. البته میشه کس دیگه‌ای رو هم مقصر به بن بست رسیدن این ازدواج دونست، همون خوانشی که مادر خانم نجم آبادی از رمان داشت، یعنی مادر رحیم یا مادر شوهر محبوبه. مادرشوهری که در متن بیشتر از رحیم نماینده تفاوت های فرهنگی و طبقاتیه. اختلاف بین محبوبه و رحیم با ورود مادرشوهر به زندگی اونا شروع میشه و این ها همه در متن رمان هست و این امکان رو فراهم میکنه که خواننده علت شکست این ازدواج رو نه صرفا عشقی پرشور و خیره سرانه زنی جوان بلکه در طرد توسط خانواده‌اش و دخالت‌های مادر رحیم ببینه. نتیجه‌ای که نه نویسنده قصدش رو داشته و نه منتقدان فکرش رو می‌کردن. حتی در پایان رمان دوگانگی عشق و هوس هم از بین میره. جایی که محبوبه که الان زن دوم منصور شده و حس حسادت بهش غلبه کرده او رو رحیم جان صدا میکنه. محبوبه در جواب ناراحتی منصور اعتراف میکنه که بالاخره عاشق منصور شده و این لغزش زبانی به همین خاطر بوده. اما این عشق حاصل پختگی است، عشقی که بعد از ازدواج شکل میگیره. در واقع هدف نویسنده این بوده که زنان جوان خیره سری رو کنار بگذارن و با آدم مناسب ازدواج کنن، عشق خودش به مرور زمان به وجود میاد. اما خوانشی که این داستان به ما میده میتونه این باشه «متن با آمیزه‌ای… از دو نوع عشقش و در لحظه‌ای حساس تلفیق دو شخصیت مرد که تجسم دو نوع عشق متفاوت و متضاد و دو گونه مردانگی متفاوت هستند، از ناممکن بودن جدا کردن عشق و هوس می‌گوید و راهی را برای گذار از این تنگنای دشوار پیش پای سودابه می‌گذارد.»

همونطور که قبلا گفتم در رمان‌هایی که به موضوع ازدواج عاشقانه می‌پرداخت اکثرا شخصیت زن یا بی‌عصمت میشد یا کشته می‌شد یا خودکشی می‌کرد اما در این رمان محبوبه با همه بلاهایی که سرش اومده نه بی عصمت شده، نه کشته شده و نه تبدیل شده به زنی سرخورده، با اینکه مرتبا میگه چه اشتباهی کرده اما محبوبه زنی بدبخت و شکست خورده نیست و همین هم باز امکانی باز میکنه برای خوانشی مخالف با خواست نویسنده از رمان و از همه مهم‌تر اینکه شهوت و هوس در این رمان از طرف شخصیت زن جلو میره یعنی ما هیچ نشانه‌ای در رمان نمی‌بینیم که رحیم نجار هم مثل محبوبه عاشقه یا میخواد از موقعیت اجتماعی و ثروت پدر محبوبه استفاده کنه.

بغیر از بحث انتخاب و راه دادن رمان به خوانش‌هایی در همین راستا یه بحث دیگه هم در مورد رمان وجود داره که برای فهمیدنش باید به دوره‌ای که این رمان منتشر شده دقت کرد. دهه هفتاد دهه‌ای بود که مدام از جوانی جمعیت ایران حرف زده میشد. اون موقع میانگین سنی جمعیت ۶۰ تا ۷۰ میلیونی ایران ۱۷ سال بود و یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های خانواده‌ها و البته حکومت میل جنسی جوانان بود. این رمان در راستای کنترل کردن همین میل جنسی یا هوس رانی تند و تیز و میل جنسی شخصیت زنِ جوان نوشته شده. میل جنسی‌ای که اگه خاطرتون باشه در ماجرای سمیه و شاهرخ به جنایت منتهی شد. برای کسایی که یادشون نیست یا سنشون به این ماجرا قد نمیده بگم که این جنایت که به جنایت خیابان گاندی هم معروفه در دی ماه ۷۵ رخ داد و یکی از انگیزه‌هاش میل جنسی و مخالفت با ازدواج شاهرخ و سمیه بود. بغیر از این خانم نجم آبادی با مراجعه به نشریات اون دوران متوجه میشه که یک انقلاب جنسی در حال رخ دادن بود. مثلا در ماهنامه پیام زن که دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم منتشر می‌کرد و در ستون مشاور شما، پرسش‌های فراوانی درباره روابط جنسی ممنوع مطرح میشه، اما یکی از سوال‌های رایج دقیقا موضوع همین رمانه یعنی داستان زن جوانی که گرفتار عشق شده. جواب هایی که این مشاوران میدن هم مشابه جواب هایی که رمان بامداد خمار میده و برای همینم هست که با اینکه این رمان به خوانش‌های دیگه‌ای هم راه میده اما برداشت عموم از این رمان همونیه که نویسنده خواسته یا منتقدان به اون اشاره کردن.

اما هنوز دو سطح دیگه لذت باقی مونده سطح بعدی سطح روانشناسانه داستانه که خانم نجم آبادی بهش اشاره کرده اما بازش نکرده اونجا که محبوبه به ماندن در ازدواج با مردی آزارگر و بدرفتار تن میده.

محبوبه نشانه‌های خطر رو می‌بینه، اما نادیده می‌گیره، دروغ‌های کوچک رو توجیه می‌کنه، رفتارهای سمی رو رمانتیک می‌بیند و آرام‌آرام، با دست خودش، برای فاجعه استدلال می‌سازه. به قول خانم نجم آبادی «در کتاب در برخی عبارت‌های تاثیرگذار و تکان دهنده به نحوی به پیچیدگی‌های وابستگی احساسی زن به شوهر آزارگر و بدرفتار پرداخته شده است که من تاکنون در ادبیات فارسی نمونه آن را ندیده‌ام؛ منظور فقط از لحاظ اقتصادی، آن گونه که اغلب فرض می‌شود، نیست. نوسان‌های احساسی محبوبه به شکل تاثیرگذار و زیبایی توصیف شده‌اند، زمانی که رفتارهای رحیم او را جسما و روحا خرد کرده اما کمی بعد با دیدن اولین نشانه‌های محبت از سوی رحیم به آغوشش پناه می‌برد.» و ما ناگهان می‌فهمیم که این فقط داستان محبوبه نیست…این داستان خیلی از ماست. ما هم بارها در زندگی، خطر را دیده‌ایم و نادیده گرفته‌ایم، فقط چون دوست داشتیم داستان‌مان عاشقانه بماند.

و در نهایت، آخرین لذتی که «بامداد خمار» به ما می‌دهد، شاید خشن‌ترین لذت باشد: لذت انتقاد. این رمان، افسانۀ عشق مطلق را می‌شکند. همان افسانه‌ای که می‌گوید: «اگر عاشق باشی، همه‌چیز درست می‌شود.» «بامداد خمار» به ما می‌گوید: نه… گاهی عشق، اگر کور باشد، اگر نابرابر باشد، اگر کودکانه باشد، دقیقاً همان چیزی است که نابودت می‌کند. و این هشیار هرچند دردناک است، ولی لذت‌بخش است. چون ما را از یک توهم بزرگ بیرون می‌کشد.

امیدوارم که تونسته باشم دیدی بهتون بدم درباره این رمان و جوابی داده باشم به این سوال که چرا این رمان پرفروش شد. این رمان جوابی بود به دغدغه‌های معاصر خودش و خوانش‌هایی به دست میده که با خوانش رسمی این رمان و حتی خواست نویسنده هم همخوانی نداشت و همین باعث لذت بردن مخاطب از این رمان میشد و میشه.

امیدوارم شما هم از این پادکست لذت برده باشید، تا اپیزود بعدی شاد باشید و کتابخوان.

توضیحات تکمیلی
موضوع

سیاست , فلسفه سیاسی

فصل

فصل هفتم

نظرات (0)
امتیاز 0 از 5
0 نظر
امتیاز 5 از 5
0
امتیاز 4 از 5
0
امتیاز 3 از 5
0
امتیاز 2 از 5
0
امتیاز 1 از 5
0

نقد و بررسی‌ها

Clear filters

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “بامداد خمار” لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

محصولات مرتبط

مهمان داستانی از آلبر کامو
پیش نمایش

تحلیل داستان مهمان آلبر کامو از مجموعه داستان تبعید و سلطنت

اخلاق, ادبیات, سیاست, یوتیوب
امتیاز 0 از 5
ادامه مطلب
درک یک پایان رمانی از جولیان بارنز
پیش نمایش

درک یک پایان رمانی متفاوت و جذاب از جولیان بارنز

ادبیات, یوتیوب
امتیاز 0 از 5
ادامه مطلب
برترین رمان‌های سال 2023 به انتخاب کاربران گودریدز
پیش نمایش

معرفی برترین رمان‌های سال ۲۰۲۳ به انتخاب کاربران گودریدز

ادبیات, یوتیوب
امتیاز 0 از 5
ادامه مطلب
پیش نمایش

نقد و بررسی رمان رنج های ورتر جوان

ادبیات, یوتیوب
امتیاز 0 از 5
(1)
ادامه مطلب
پیش نمایش

نمایشنامه کالیگولا آلبر کامو

ادبیات, روانشناسی, یوتیوب
امتیاز 0 از 5
ادامه مطلب
پادکست خلاصه کتاب فقط روزهایی که می‌نویسم
پیش نمایش

اپیزود سی‌ و چهارم: فقط روزهایی که می نویسم

ادبیات, پادکست
امتیاز 0 از 5
(4)
ادامه مطلب
پادکست بررسی زندگی و آثار آلبر کامو
پیش نمایش

قسمت بیست و پنجم: کامو از تولد تا بیگانه

ادبیات, پادکست, زندگینامه, فلسفه
امتیاز 0 از 5
ادامه مطلب
پادکست خلاصه کتاب چرا ادبیات
پیش نمایش

اپیزود دوم: چرا ادبیات؟

ادبیات, پادکست
امتیاز 5.00 از 5
(6)
ادامه مطلب
    تمام حقوق مادی و معنوی این سایت محفوظ است. استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است.
    بستن
    • صفحه اصلی
    • یوتیوب
    • پادکست
    • بلاگ