بیست سال از پایان جنگ جهانی گذشته، چهره جهان داره عوض میشه، از گوشه و کنار دنیا خبرهایی میاد هم خبرهای خوب هم خبرهای بد. جنگ سرد با قدرت و شدت ادامه داره، جنگی که شاید برای آمریکاییها و روسها سرد بود اما برای مردم ویتنام، کره، آلمان، مجارستان، چکسلواکی، الجزایر، مصر، اعراب، شیلی، اسرائیل، افغانستان و حتی ایران سرد نبود. آمریکا درگیر جنگ ویتنام بود جنگی که میلیونها نفر کشته داشت و میلیاردها دلار هزینه. از طرف دیگه شوروی انقلاب مجارستان رو به شدت سرکوب کرده و تهدید کرده بود از بمب اتم در بحران سوئز استفاده میکنه. اما گویا این کشت و کشتارها و تهدیدها حاکمان مستبد کمونیست و حتی جهان به اصطلاح آزاد رو راضی نمیکرد و باید در فضا هم رقابت میکردن. رقابت فضایی در کنار رقابت تسلیحاتی دنیا رو جای ناامنی کرده بود. خطر جنگ اتمی از همیشه نزدیکتر بود و بچهها کابوس جنگ میدیدن، کابوس جنگی که میرفت نسل بشر رو برای همیشه منقرض کنه، روسیه در سال ۱۹۶۱ بمب تزار رو آزمایش کرده بود بمبی که قدرت تخریب صد در صدش به شعاع ۵۰۰ کیلومتر میرسید. یعنی تا شعاع ۵۰۰ کیلومتری انفجار بمب هیچ موجود زنده و هیچ بنای ساخته دست انسان در امان نبود، یعنی اگر این بمب رو تهران میافتاد نه تنها تهران و کرج بلکه قزوین، زنجان، اردبیل، رشت، مازندران، یزد، اصفهان، اراک، دزفول، سنندج، ایلام، همدان، کرمانشاه، شاهرود، سمنان، گرگان و خرم آباد هم با خاک یکسان می شد. انسان برای اولین بار به مرحلهای رسیده بود که میتونست با یک اشتباه و فقط با یک اشتباه خودش رو برای همیشه نابود کنه و هنوز هم میتونه. انسانی که تونست بسیاری از گونههای حیات رو منقرض کنه اینبار نوبت به خودش رسیده بود. حماقتی که حد و حصر نداشت و نداره.
اما این موجود احمق دو رو داره، هر چقدر سیاستمدار و نظامیانی داره که برای تخریب سر از پا نمیشناسن به همون اندازه یا شاید بیشتر کسانی هستند که راهی مخالف اینا رو در پیش میگیرن. وقتی ناامیدی زیاد میشه، امیدواری هم مثل سدی در برابر این ناامیدی قدعلم میکنه، همیشه همینطور بوده در همه ادوار تاریخ انسانهایی بودن که بر جریان غالب شوریدن. این دوران مصادفه با دوران جنبشها، دوران خلق آثار جدید، دوران طلایی هنرها خصوصا موسیقی، سینما و نقاشی. دورانی که دیگه تکرار نشد، حتی هنرمندان اون دوران هم دیگه نتونستن خلاقیت خودشون رو دوباره تکرار کنن. در تمامی عرصهها همینطور بود، از انتشار کتابهای انقلابی بگیر تا موسیقیهای پیشرو و آثار سینمایی خارق العاده و جنبشهای مدنی خیره کننده. راسل به کمک فیلسوفا و فعالان سیاسی دادگاه بین المللی جنایت جنگی ایجاد کرده بودن، کسانی مثل لوترکینگ دنبال آزادی و برابری سیاه پوستان بودن. جنبشهای ملی گرایانه و استقلال طلبانه در اقصی نقاط دنیا سر بر میآوردن و دوران استعمار به سر رسیده بود، دیگه عصر، عصر امپراتوری نبود. قدرتهای اروپایی که زمانی کل دنیا زیر دستشون بود و از هیچ جنایت و چپاولی فروگذار نکرده بودن بعد از جنگ جهانی دیگه توان شرارت کردن رو از دست داده بودن، بریتانیا یکی یکی مستعمرات سابقش رو از دست میداد و حتی در قضیه بحران کانال سوئز مقهور دو ابرقدرت جدید یعنی آمریکا و شوروی شد و فرانسه هم ویتنام و الجزایر رو از دست داد. در خود آمریکا هم جنبشهای مدنی یکی یکی سر برمیآوردن؛ مثل جنبش ضد فرهنگ که به جنگ با فرهنگ حاکم رفته بود، یا جنبش ضد تبعیض نژادی سیاه پوستان در آمریکا که به راهپیمایی بزرگ تا واشنگتن برای کار و آزادی منجر شد که گفته میشه ۲۵۰۰۰۰ نفر در این راهپیمایی شرکت کردن و همون جا بود که مارتین لوترکینگ سخنرانی معروف رویایی دارم رو ایراد کرد.
این راهپیمایی به تصویب لایحه حقوق مدنی در ۱۹۶۴ منتهی شد که طبق اون تبعیض بر اساس نژاد، رنگ، دین، جنسیت، یا ملیت غیرقانونی شد. جنبش هیپیها که لباسهای عجیب میپوشیدن، از رسم و رسومهای پذیرفته شده پیروی نمیکردن، حرف از آزادی و برابری میزدن و طرفدار صلح و عشق و آزادی جنسی بودن سر برآورد، موج دوم فمینیسم که به دنبال آزادی و برابری و احقاق حق زنها بود شکل گرفت، مسافران آزادی که از گوشه و کنار آمریکا راه افتادن تا با اتوبوسهای بین ایالتی سفر کنن و با تبعیض نژادی مبارزه کنن تبعیضی که اجازه نمیداد سیاه پوستان هر جایی از اتوبوس که میخوان بنشینن و اگر سفیدپوستی جا برای نشستن نداشت باید جاشون رو میدادن به اونا. یا انقلاب جنسی که روایتهای پذیرفته شده جنسی رو به چالش میکشید یا تابستان عشق که صدها هزار آمریکایی رو به نیویورک کشوند تا در فستیوال موسیقی و جشن شرکت کنن که بعدتر در وودستاک به اوج رسید و ۴۰۰ هزار نفر که عمدتا هیپی و مخالف جنگ بودن رو به این فستیوال کشوند. در اروپا هم بهار پراگ از راه رسید هرچند که با لشکرکشی شوروی سرکوب شد و جنبش دانشجویی-کارگری مه ۱۹۶۸ فرانسه و کلی فعالیت و مبارزه در آلمان و کشورهای بلوک شرق برای رسیدن به آزادی. یعنی در کنار تهدید دائمی به نابودی بشر در جای جای دنیا هم مبارزات ضد استعماری و ملی گرایانه جریان داشت و هم جنبشهای مدنی. این فضا یعنی فضای ترس از نابودی نوع بشر، سیاستهای جنگطلبانه و کوته بینانه حاکمان، قتل و جنایت و انقلاب و در کنارش مبارزات مدنی و تلاش برای تحقق آزادی و برابری و در کنار همه اینها رشد تکنولوژی و فناوری، رشد رسانههایی مثل تلویزیون و گسترش ارتباطات در هنر هم بازتاب پیدا کرد. جوانان اون دوران کسانی بودن که جنگ رو ندیده بودن، فرزند دورانی بودن که رقابت سختی بین دو ایدئولوژی کمونیسم و کاپیتالیسم برقرار بود. هر دو اینها ادعا داشتن راهشون درسته و هر دو هم سعی داشتن برتریشون رو در قدرت نظامی، رقابت فضایی و رفاه ساکنانشون نشون بدن، هر دو بهشت وعده میدادن و اما برای ساکنین جهان جهنم میساختن. در یک سمت جهان آزادی بود و در سمت دیگه جهان برابری، جذابیتهای این جهانها باعث میشد که هم آمریکا و اروپا و هم شوروی برای جلوگیری از نفوذ ایدئولوژی رقیب به مردم خدماتی ارائه بدن. در آمریکا رویای آمریکایی سر برآورد، رویایی که فضا رو چنان برای افراد مهیا می کرد که بتونن با تلاش و کوشش خودشون نه با انحصار و مونوپولی طبقه خودشون رو عوض کنن و از اون طرف هم کمونیسم اجازه میداد مصرف گرایی رشد کنه و مردم سرگرم مصرف بشن و از صرافت انقلاب و مبارزه بیوفتن. اما همین امتیاز دادنها باعث شد هم در آمریکا و هم در اروپا دولتهای رفاه سر کار بیان و راه رو برای رشد و تحرک اجتماعی باز کنن. وضع اقتصادی مردم بهتر شده بود، سواد رشد بیشتری کرده بود و نیاز برای تغییر احساس میشد، خواستههای مدنی روز به روز بیشتر میشد و مسائل روز در موسیقی، سینما و نقاشی بازتاب پیدا میکرد. برای همین هم هست که ما اینهمه آثار خوب، آثاری که سرشون به تنشون می ارزه از اون دوران داریم.
در فرانسه موج نو سینما رو داشتیم که از چارچوبهای تحمیلی سینما خودش رو جدا کرده بود یا استنلی کوبریک رو در آمریکا داشتیم که تو این سالها ادیسه فضایی رو ساخت و توش از یه دستیار هوش مصنوعی استفاده کرد که احتمالا الهام بخش الکسا و سیری و دستیار گوگل بود یا در بریتانیا پراگرسیو راک ظهور کرد.گروههای موسیقی و هنرمندانی که نامشون هنوز که هنوزه زنده است مثل گروه بیتل، رولینگ استونز، پینک فلوید، بیچ بویز، لد زپلین و خوانندگانی مثل خوان بائز، باب دیلن، لئونارد کوهن، دیوید بویی، باب مارلی و نوازندگانی مثل جیمی هندریکس، فرانک زاپا و هزاران هنرمند دیگه. در نقاشی هم کسانی رو داریم مثل اندی وارهول که نه تنها در نقاشی بلکه در موسیقی هم نقش داشت و گروه ولوت آندرگراند رو مدیریت میکرد. گروهی که به موفقیت تجاری زیادی دست پیدا نکرد اما الهام بخش گروهها و افراد زیادی شذ. یکی از این گروهها که از ولوت الهام گرفت پلاستیک پیپل آود یونیورس در چکسلواکی بود که در کتاب قدرت بی قدرتان واتسلاف هاول ازشون نام برده شده و همین گروه بود که به شهرت واتسلاف هاول و نوشتن منشور ۷۷ و البته نوشته شدن کتاب قدرت بی قدرتان منجر شد که در نهایت برای هاول رئیس جمهوری چکسلواکی رو به همراه آورد. جالبه بدونید که ایران خودمون هم از این قافله عقب نبود مثلا گروه بلک کتس در سال ۱۹۶۰ پایه گذاری شد گروهی که نقش بسیار پررنگی در معرفی خوانندگانی مثل فرهاد، ابی و شهرام شب پره داشت و کلی موزیسین به جامعه فارسی زبان معرفی کرد.
همه اینا رو گفتم تا برای این آهنگ که میخوام درباره اش حرف بزنم آماده تون کنم تا یه مقدار بکشونمتون به حال و هوای اون دوران و جو زمانه. قطعهای که میخوام درباره اش حرف بزنم اسمش هست Epitaph یا نوشتۀ روی سنگ قبر از گروه کینگ کریمسون. گروهی که در سال ۱۹۶۸ تاسیس شد و اولین آلبومشون که این آهنگ توش بود رو در سال ۱۹۶۹ منتشر کردن. گروه کینگ کریمسون به گفته بعضی منتقدان اولین آلبوم واقعی سبک پراگرسیو راک رو منتشر کرد؛ اثری عجیب و ترسناک به اسم In the Court of the Crimson King یا «در دربار شاه سرخ». اعضای این گروه پنج نفر بودند: رابرت فریپ (Robert Fripp)، گیتاریست و رهبر گروه؛ مایکل جایلس (Michael Giles)، درامر؛ گرگ لیک (Greg Lake)، نوازنده بیس و خواننده اصلی؛ یان مکدونالد (Ian McDonald)، نوازنده سازهای بادی، کیبورد و ملوتورن؛ و پیتر سینفیلد (Peter Sinfield)، ترانهسرا. قبل از انتشار آلبوم اولشون، این گروه در لندن اجراهای متعددی داشت و حتی جیمی هندریکس، گیتاریست افسانهای هم دربارهاشون گفته بود: «کریمسون بهترین گروه دنیاست»
اما این آهنگ چی داره که میخوام دربارهاش حرف بزنم؟ اول از همه باید به موسیقیش توجه کنیم این موسیقی آغازین رو دوباره بشنوید:
آهنگ با طبل شروع میشه که حال و هوای نظامی داره و بعد آکورد گیتار میاد و در ادامهاش یه ساز جدید به اسم ملوتورن که به آهنگ شکوه و عظمت میده و آهنگ رو یه جورایی تبدیل به سمفونی میکنه. این شروع مثل یه هشداره، هشداری برای روبرو شدن با واقعهای وحشتناک و اون واقعه وحشتناک در شعر بازتاب پیدا کرده شعری که پیتر سینفیلد سروده و یه جورایی شعری آخرالزمانیه بشنویدش:
از نظر شعری ترانه بسیار غمگینه، چرا که موضوعش درباره نابودی بشر و پوچیه.حتی عنوان ترانه هم غم انگیزه و کل ترانه در گام مینور (Minor) ساخته شده.لحن خواننده هم خیلی سوگوارانه است.
اما شعر چی میگه؟ میگه «دیوارهایی که پیامبران روی اون نوشتن، از درزهایشان در حال شکستناند و خورشید انوار درخشانش رو بر ابزارهای مرگ انداخته» یعنی همه چیز داره نابود میشه و آیندهای که پیامبران و ادیان وعده داده بودن دیگه وجود نخواهد داشت، اما طبیعت براش مهم نیست، طبیعت به ابزارهای مرگ که احتمالا اینجا منظور بمب اتمه همونطوری میتابه که به همه چیزهای دیگه و این پوچی و ابسوردی وضع بشر رو نشون میده، یا به عبارت دیگه اینکه خدا و طبیعت هیچ توجهی به انسان و سرنوشت انسان ندارن و این جهان به وجود یا عدم وجود ما بی اعتناست. ما باشیم یا نباشیم طبیعت و جهان به راه خودش ادامه میده و ما هیچ اهمیتی نداریم.
در ادامه میگه: وقتی هر انسان بین کابوس و رویا دوپاره شده هیچ کس نیست که تاج افتخار رو بر سرش بگذاره و سکوت هر فریادی رو خفه میکنه. که منظور اینه که این رقابت اتمی هیچ برندهای نخواهد داشت یا به طور کلی این رقابت بین کمونیسم و کاپیتالیسم هیچ برندهای نخواهد داشت و انسانها بین بیم و امید گرفتار شدن، در واقع همون وضعیتی که براتون شرح دادم و در دهه ۶۰ برقرار بود، از یک طرف شاهد جنگ و جنایت و نابودی هستیم و از طرف دیگه جنبشهای انسانی و مدنی رو داریم. اما شاعر میگه اگر این رقابت ادامه پیدا کنه در پایان کسی نخواهد موند که برنده باشه و همه نابود میشن و سکوت همه فریادها رو خفه خواهد کرد. این تقابل بیرونی از تقابل خیر و شر در درون انسان بوجود اومده. این تقسیم انسان به کابوس و رویا یعنی انسان همزمان میتونه هم دست به کارهای شرورانه بزنه هم خیرخواهانه. انسان اگه نمیخواد نابود بشه نباید اجازه بده شر بر جهان حاکم بشه یا شر درون خودش رو به جهان بیاره و سکوت ما در برابر این جنایتها و شرها هر فریاد استغاثهای رو در نطفه خفه میکنه. یا در واقع بی تفاوتی ما در قبال دیگران، به نابودی خودمون منتهی میشه.
شاعر در ادامه میگه وقتی سعی میکنم کشان کشان خودم رو در مسیری که نابود شده جلو بکشم سردرگمی یا این تقلا و کشمکش درونی نوشته روی سنگ قبر من خواهد بود، یعنی آیندگان اگر آیندگانی در کار باشه نسل ما رو نسلی خواهند دید که بین بیم و امید سرگردان بود و در ادامه میگه اگه جون سالم به در ببریم میتونیم به عقب برگردیم و به این روزگار بخندیم اما میترسم که آینده اشکمون رو دربیاره.
این سردرگمی که شاعر ازش حرف میزنه سردرگمی نسل بعد از جنگه، آیا باید به سنتهای گذشته وفادار موند، آیا باید راه پدرانمون رو ادامه داد، آیا واقعا این نبرد، نبرد بین جهان آزاد و جهان توتالیتر بود؟ آیا باید بین آزادی و عدالت یکی رو انتخاب کرد؟ آیا نمیشه به این نبرد بیهوده، به این جنگ سرد که این همه آدم رو به کام مرگ کشونده پایان داد؟ آیا نمیشه جهانی عاری از جنگ ساخت؟ اگر بتونیم خیلی خوب میشه اونوقت به این دوران پر از حماقت میخندیم اما شاعر هم مثل من و خیلیهای دیگه به این موجود ابله یعنی انسان امیدی نداره، اگر اون دوران جنگ بین کمونیسم و کاپیتالیسم بود این دوران جنگ بین صدها مزخرف دیگه اس. هنوزم انسانها بی خود و بی جهت به جون هم میوفتن، شهرها رو نابود میکنن، زندگیها رو از بین میبرن و به بهانه دینشون، دیدگاهشون، کشورشون و اعتقاداتشون آدمها رو میکشن، شکنجه میدن و تهدید به حمله نظامی میکنن. منم مثل شاعر معتقدم که آینده اشکمون رو درمیاره. اگر قرار بود چیزی تغییر کنه دست کم از جنگ جهانی دوم به بعد تغییر می کرد.
حالا بریم سراغ تکه دوم این آهنگ تکه ای که خیلی بیشتر دوستش دارم
در این بخش شاعر با بدبینی خودش به این نتیجه میرسه که سرنوشت بشر از پیش تعیین شده و تنها باید بگذاریم زمان بگذره تا محقق بشه و این گذر زمان رو اونهایی که میدانند و شناخته شده هستند تسریع میکنن. که منو یاد این جمله معروف از سقراط میندازه وقتی ازش پرسیدن کی باید حاکم باشه گفت آن کس که میداند. و به نظر میرسه منظور شاعر خیلی دور از این برداشت هم نیست چون بلافاصله اضافه میکنه دانش دشمنی کشنده است وقتی که تابع هیچ قانونی نباشه یعنی هیچکس نباشه که جلوی تبعات ناخواسته دانش یا تبعات سودجویانه دانش رو بگیره مثل ساخت بمب اتم که باز منو یاد هانا آرنت و وضع بشر میندازه اونجا که میگه برای دانشمندان زمین تبدیل به آزمایشگاه شده و نمی دونن چیکار میکنن و ممکنه با آزمایشهاشون زمین رو نابود کنن، چنانچه در آزمایش بمب اتم ممکن بود چنین اتفاقی رخ بده و کل زمین نابود بشه. و در آخر هم برای محکم کاری و اتمام حجت میگه میترسم چون سرنوشت نوع بشر افتاده دست یکسری حاکمان ابله. و دقیقا بعد از این جمله است که قطعه یک دقیقه و سی ثانیهای شروع میشه که به مارش بی دلیل معروفه. یعنی بی خود و بی جهت به جنگ رفتن و آدم ها رو به کشتن دادن. با هم بشنویم
و در آخر هم قطعه اول رو دوباره اجرا میکنن و اینبار خواننده رسما فریاد میکشه. صدای ملوتورن هم نسبت به بخش اول بسیار پرحجمتر شده، این ترکیب فریاد و ملوتورن در کنار کوبشهای مداوم طبل اضطراب زیادی ایجاد میکنه تا نشون بده فاجعه در حال نزدیک شدنه. تکه میترسم که آینده اشکمون رو دربیاره دو بار تکرار میشه، و در هر بار، خواننده بخش پایانی را با تکرار واژه «گریه کردن» به اتمام میرسونه که در مرتبه دوم این تکرار به فریاد میرسه. این صحنه با افزایش حجم صدای ملوتورن و صدای طبل همراهه که ترکیبشون باعث میشه شکوهی سمفونیک وار داشته باشه و شنونده رو تحت تاثیر قرار بده، موسیقی تا حدود یک دقیقه بعد از اتمام شعر ادامه پیدا میکند تا فرصتی بهمون بده به شعر و این ترانه فکر کنیم و مثل من دوباره برگردیم و از اول بشنویمش. حالا یکبار دیگه این قطعه رو بدون گزافه گوییهای من بشنوید و ازش لذت ببرید و اگر به فکر فرو رفتید از درک خودتون برام بگید.

بهرام شبخ نژاد –
متنی کامل در باره یک تصنیف.
تصنیفی که نماد کامل دوران خودش بود.
دورانی که بیانگر کامل سرشت متناقض انسان بود.
انسانی که سرگشته است!
نمیداند کیست ؟
و نمیداند دنبال چه باید باشد؟