با این اپیزود، بررسی مجموعه داستان تبعید و سلطنت به اتمام میرسه. مجموعهای که دوباره خوندنش دست کم برای خود من خیلی لذت بخشتر بود چون علاوه بر اینکه باید داستانها رو میخوندم باید بهشون فکر میکردم، عمیق میشدم و دربارهاش مینوشتم. این کمکم کرد به درک متفاوتی از داستانهای کامو برسم و سعی کردم این درک رو با شما هم به اشتراک بگذارم که امیدوارم به دردتون خورده باشه.
قبل از اینکه بریم سراغ داستان ششم لطفا کانال رو سابسکرایب کنید تا احیانا یه وقت گمش نکنید و برای حمایت از ما و پروژه هایی این چنینی مشترک کانال بشین که لینک پشتیبانی و حمایت از ما رو توی کپشن پادکست گذاشتم. حمایتهای شما باعث دلگرمی ماست تا بهتر و بیشتر ویدیو و پادکست بسازیم.
داستان «صخرهای که حرکت میکند» دربارهٔ مردی فرانسوی به نام داراست که با یه رانندۀ محلی به اسم «سقراط» اومده تو یه شهر کوچک در آمریکای جنوبی براشون موج شکن بسازه تا جلوی سیلهای فصلی رو بگیره. برخلاف داستان قبل که معلوم نبود داستان داره کجا اتفاق میافته و چهار داستان قبلترش که در الجزایر بود، این داستان در برزیل اتفاق میافته. داراس در ظاهر اومده که کار مهندسی کنه اما در واقع یه آوارهاس که از این شهر به اون شهر میره تا شاید جای خودشو توی این جهان پیدا کنه.
وقتی میرسن شهر با استقبال بزرگان شهر روبهرو میشن. اما کمی بعد رئیس پلیس که ظاهراً مسته، اصرار میکنه گذرنامۀ داراس رو ببینه و ادعا میکنه که مدارکش ناقصه. بقیه مقامات شهر از این کار رئیس پلیس شرمزده میشن و معذرت میخوان و از داراس میخوان که برای رئیس پلیس مجازات تعیین کنه؛ داراس نمیخواد رئیس پلیس مجازات بشه اما مقامات شهر اصرار دارن حتما مجازات صورت بگیره. داراس که میبینه عدم تمایلش به مجازات رئیس پلیس تاثیری نداره، عجالتا موضوع رو به وقت دیگهای محول میکنه.
در بازدید از محلۀ پایینشهر، داراس با فقر سیاهپوستان محلی مواجه میشه که بسیار شبیه مواجه شدن کامو با فقر مردم قبائلیهاس. او را به کلبهای میبرن و دختر خانواده در جریان پذیرایی، به او رام تعارف میکنه؛ اما داراس احساس میکنه مردم به او و راهنماهاش با خصومت برخورد می کنن. داراس وقتی به شهر رسیده که قراره همون شب یه مراسم آیینی برگزار بشه و فرداش هم قراره مردم برن به زیارت کلیسا. سالها پیش مردم مجسمهای از عیسی رو دیدن که از دریا به سمت رودخانه اومده بود، ماهیگیرا این مجسمه رو از آب میگیرن و داخل یه غار میذارن، موقعی که داشتن مجسمه رو میشستن میبینن که یه صخره از دل غار بیرون میاد. از اون به بعد هر سال این «معجزه» را با جشن و مراسمی بزرگ گرامی میداشتند و صخره رو خرد می کردن و یه تیکه سنگ به نشان تبرک برمیداشتن اما سال بعد که میاومدن میدیدن دوباره صخره رشد کرده.
سقراط و داراس بعد از بازدید از این غار با آشپزی آشنا میشن که داستان معجزهی شخصی خودش رو تعریف میکنه. این آشپز یه مدت در یه کشتی کار میکرده و یه شب که کشتی آتش میگیره با قایق نجات از کشتی فرار میکنه اما یه موج بزرگ قایق نجات رو برمیگردونه، آشپز که شناگر خوبی هم نبود، به هر ضرب و زور خودشو به تکههای شکسته قایق میچسبونه، دریا هم طوفانی بوده و امیدی برای نجات نداشت. اینجاست که یه دفعه نور کلیسا رو از دور میبینه. نذر میکنه که اگه نجات پیدا کنه در مراسم سالانه سنگی پنجاه کیلویی رو تا کلیسا حمل کنه. بعد از تعریف این داستان، آشپز داراس رو به مراسم رقص دعوت میکنه و از داراس میخواد که حتما بیاد و نذاره آشپز تا صبح برقصه چون صبح باید سنگ رو تا کلیسا حمل کنه.
با فرارسیدن شب، داراس همراه آشپز و برادرش به کلبهای در نزدیکی جنگل میره. جایی که مراسم مذهبی به شیوۀ قدیم و باستانی برگزار میشه و مردان و زنان با ریتم تند طبلها، بهشکل دیوانهواری میرقصند. آشپز که گفته بود نذاره زیاد برقصه، ناگهان در هیجان مراسم خودش را به جریان رقص میسپره. داراس سعی میکنه آشپز رو یاد نذرش بندازه اما آشپز ازش میخواد که مراسم رو ترک کنه، چون هنوز غریبهاس و آشپز ترجیح میده بیشتر برقصه تا به فکر نذرش باشه. یعنی وابستگی آشپز به مراسم محلی خودشون خیلی بیشتر از مذهب مسیحیت وارداتیه. داراس از کلبه بیرون میزنه و تا صبح در جنگل پرسه میزنه و از تماشای طبیعت لذت میبره.
فردای اون روز، داراس به همراه مقامات شهر در حال تماشای مراسم مذهبیان که آشپز رو میبینه که داره سنگ رو با خودش میاره و تلاش میکنه به نذرش وفا کنه، اما در حمل سنگ پنجاه کیلویی دچار مشکله چندبار زمین میخورد و زیر بار سنگ بهشدت فرسوده شده. داراس خودشو به آشپز میرسونه و سعی میکنه کمکش کنه، اما بیفایده است. آشپز که به خاطر رقص دیشب کاملا از پادراومده در نهایت از ادامه مسیر باز میمونه. در این لحظه، داراس تصمیم میگیره بهجای او، نذر را به انجام برسونه. سنگ سنگین را از زمین بلند میکنه و میره به سمت کلیسا اما به میدون کلیسا که میرسه و در چند قدمی کلیسا ناگهان تصمیمی غیرمنتظره میگیرد: مسیرش رو تغییر میده و بهجای کلیسا، سنگ رو به کلبۀ آشپز میبره همون جایی که شب قبل مراسم رقص برپا بود و سنگ رو وسط اتاق رها میکنه. وقتی آشپز و برادرش به او میرسند، اینبار داراس رو از خودشون نمیرونن، بلکه با پذیرش از او میخوان که کنارشون بشینه.
کل داستان صخرهای که حرکت میکنه یا صخرهای که میروید به صورت خلاصه این بود. اما این داستان یعنی چی؟
گفتم که داراس مردیه که مرتب از جایی به جای دیگه رفته یعنی هنوز جای خودش رو در جهان پیدا نکرده، بعد از مراسم رقص اما انگار چیزی در وجود داراس تغییر میکنه، در مکالمهای که بعد از مراسم رقص و با سقراط رانندهاش داره، میگه من هنوز جای اصلی خودمو پیدا نکردم و سقراط در جواب میگه پیش ما بمون ما خیلی دوستت داریم و داراس هم در جواب میگه منم خیلی دوست دارم اما من که رقص بلد نیستم. منظور داراس از بلد نبودن رقص اینه که من از شماها نیستم اما دوست دارم باشم و این نشون میده که احتمالا داراس به این نتیجه رسیده که این شهر جاییه که باید در اون موندگار بشه.
اولین نشانهی همدلی داراس با مردم عادی رو میشه اونجا دید که داراس نمیپذیره که رئیس پلیس تنبیه بشه. دومین جا وقتیه که به دعوت اشراف شهر برای صرف شام دعوت شده و در اونجا بسیار ازش تعریف و تمجید میشه و با القاب افتخاری خونده میشه که در جواب میگه تنها لقبی که برازندهاشه همونه که به کشور و جامعهاش مربوط میشه اینکه اومده اینجا تا کاری انجام بده و این اشارهای غیرمستقیم به استعمار فرانسه داره. دید کامو نسبت به استعمار فرانسه این بود که فرانسه باید برای ساکنین فقیر و عقب مانده الجزایر کاری انجام بده وگرنه استعمار هیچ دلیل موجهی نداره. یعنی اگر بخواد الجزایر رو جزیی از خاک فرانسه دونست نباید با الجزایر و الجزایریها همچون جایی برای غارت و سرکوب نگاه کرد بلکه باید بخشی از خاک فرانسه دید و مردم الجزایر رو شهروندان فرانسه. و سومین جایی که نشان از همدلی داراس با مردم شهر داشت شرکت در مراسم رقص یا آیینهای پیشامسیحی (که ریشههایی آفریقایی دارند) بود، آیینهایی متعلق به فقیرترین قشر شهر. کامو باور نداشت که فرهنگ بهشکلی خطی بهسوی مسیحیت تکامل پیدا کرده، بنابراین این مراسمها را نشانهای از استمرار راهها و سنتهای دیگه میدانست. داراس بهنوعی درمییابه که برای آشپز و مردمانش، کشش آیینهای کهن قویتر از دین تازهوارده. او تصمیم میگیره سنگ رو نه به کلیسا، بلکه به کلبۀ آیینی ببره؛ عملی نمادین که نشان میده با اونها احساس همدلی داره. واکنش مردم هم گویای درک همین پیامه: آنها نه با عصبانیت، بلکه با دعوت به نشستن کنارشان، به استقبال داراس میآن. حالا این رو بذارید در کنار داستان مرتد که دومین داستان همین مجموعه بود. در اون داستان پذیرش آیینهای کهن توسط راوی داستان از روی ترس و اجبار و ناامیدی بود. راوی داستان مرتد برده بود، در ابتدا برده کاتولیک و در ادامه برده بت شهر نمک. در حالیکه داراس با انتخاب خودش این دین رو میپذیره تا در کنار مردم باشه و توسط اونها پذیرفته بشه
کامو سالها پیش از نوشتن این داستان از طرف روزنامه آلژر ریپوبلیکن به شمال آفریقا فرستاده شد تا گزارشی از شرایط بومیان الجزایر تهیه کنه؛ تجربهای که با حس تبعید و دوگانگی هویتی برای او همراه بود. تجربهای که داراس به نمایندگی از کامو در این داستان از سر میگذرونه. کامو میدونست مردم قبائلیه فقیرن اما فقرشون رو از نزدیک و با چشمان خودش ندیده بود. کامو خودش از خانواده فقیری بود. فقر و نداری تجربه روزمره کامو بود اما فقری که در قبائلیه دید بسیار بسیار بدتر از چیزی بود که خودش در زندگی تجربه کرده بود. این شهر کوچک که داراس به اونجا فرستاده شده بود استعارهایه از الجزایر، سرزمینی که دور افتادهاس اما نه اونقدر دور افتاده که از مظاهر تمدن به دور افتاده باشه و نه اونقدر متمدن که بشه با شهرهای اروپایی مقایسهاش کرد. داراس هم مثل کامو در حالت تبعیدِ درونی و بیرونی زندگی میکنه نه کاملاً خودش رو اروپایی یا فرانسوی میدونه و نه کاملا ریشه در این فرهنگهای محلی داره که ریشه خانوادگی مادرش بود. اما در نهایت دست به انتخاب میزنه و فرهنگ مردم رو انتخاب میکنه. داراس از قبل با طرد ریشههای ارباب بودنش قدم در این راه گذاشته بود. اسم فامیل داراس در فرانسوی یعنی اهل جایی به اسم اراس بودن، که نشون میده اجداد داراس ارباب جایی به اسم اراس بودن و این در متن داستان هم اومده. داراس مهندس شدن رو به جای ارباب بودن انتخاب کرده و آشپز هم به طور ضمنی این رو نشونهای میگیره از اینکه داراس شبیه خودشونه و ارباب نیست.
در واقع به نظر من کامو با این داستان آرزوی قلبیش رو روی کاغذ آورده، آرزویی که در داستان مهمان هم شاهدش بودیم اینکه مردم او رو اونجور که هست بپذیرن. بین مردم خودش غریبه نباشه، اینطور نباشه که هم فرانسوی او رو از خودشون ندونن هم مردم بومی. اما این تضاد، این بیگانگی تا آخر عمر با کامو میمونه و کامو نه میتونه خودش رو فرانسوی بدونه و نه الجزایری. یکی از مخاطبان این پادکست یه بار گفته بود چرا به کامو گفتی نویسنده فرانسوی-الجزایری در حالیکه کامو فرانسویه و دیدی که به کامو داشت شبیه دیدی بود که روشنفکران جناح چپ به کامو داشتن یعنی کامو طرفدار استعمار بود و این داستانا. اما در همین مجموعه و در تمامی داستانهای این مجموعه دیدیم که کامو تا چه حد به زادگاهش الجزایر عشق میورزید و تا چه حد دوست داشت که الجزایریها اون رو از خودشون بدونن، همونطور که از فرانسویها چنین انتظاری رو داشت. در واقع اگر بخوایم اتحاد بین الجزایر و فرانسه رو به آدم تشبیه کنیم اون آدم بدون شک کامو بود. پس به نظر من فرانسوی-الجزایری دونستن کامو ادای دین به مردیه که همه عمر تلاش کرد این دو کشور رو متحد نگه داره و مثل یین و یانگ به تعادل برسونه.
خب با بررسی این داستان آخر کار من با مجموعه تبعید و سلطنت تمام شد. قرار بود کتاب تبعید و سلطنت رو با یه اپیزود یا یه ویدیو به بهانه تجدید چاپ جدیدش که پارسال اتفاق افتاد معرفی کنم. اما وقتی وارد کار شدم دیدم که هر داستان این مجموعه حرفایی برای گفتن داره که نمی تونم با یه معرفی سرسری و کوتاه از کنارش بگذرم و این شد که دیدید. امیدوارم شما هم از خوندن این کتاب لذت ببرید، مثل من که بسیار لذت بردم و حتما حتما نظر خودتونو راجع به داستان هاش برام بنویسید. اینا دید من و برداشت من بود اما برداشت من که به تنهایی نمی تونه کامل باشه. خیلی دوست دارم نظر شما رو بدونم لطفا این پادکست رو مسیری یه طرفه از سمت من به خودتون ندونین بیایین وارد گفتگو بشیم و من خیلی دوست دارم نظرات شما رو بدونم. آی دی تلگرام من در کپشن همین پادکست هست. بهم پیغام بدین خصوصا اگه صوتی پیام بدین میتونم نظر شما رو به گوش بقیه دوستانی که این پادکست رو می شنوم هم برسونم.

امیر –
کامو نویسنده ای که همیشه دغدغه اش تنهایی انسان ها بود در مواجه با جهانی که درش زندگی می کنند و تنها راه نجات رو هم در همبستگی انسان ها با همدیگه میدونست با هر فرهنگ و جامعه ای که توش بزرگ شده بودند ولی متاسفانه در نهایت خودش هم در میان همون انسان ها در اوج تنهایی و به نوعی میشه گفت طردشدگی ناشی از برداشت های غلط از افکارش جان سپرد. به نظر من کامو نویسنده ای است که برای درک نوشته هاش خیلی باید وقت گذاشت و درش عمیق شد واگرنه اگر سطحی خونده بشه میتونه خیلی سوء تفاهم ها ایجاد کنه چنانچه این اتفاق در زمان خودش و به شکلی بسیار تاسف آور اتفاق افتاد و انواع انگ ها از نیهیلیسم و طرفدار استعمار و … بهش زده شد.
ممنون بابت وقت و انرژی که بابت ساخت این مجموعه صرف کردی
دمت گرم و سالم و پایدار باشی
EpitomeBooks –
ممنون از تو امیر جان که گوش دادی و نظر گذاشتی. کاملا باهات موافقم. کامو حتی در بین علاقمندانش هم دچار بدفهمی شده. جدیدا مقالهای ترجمه کردم که در نشریه فردان منتشر شد از متیو لمب که به کلیشههای رایج و اشتباه درباره کامو پرداخته؛ پیشنهاد میکنم اگه فرصت کردید اون مقاله رو هم بخونید. برای من که بسیار روشنگر بود.