اپیزود پنجاه و سوم: هویت ایرانی
درک ما از هویت ایرانی با پیچیدگی همراه است، از طرفی خودمان را از نسل آریاییها میدانیم و تاریخمان را به بیش از 2500 سال عقب میبریم، به زمانی که اولین امپراتوری جهانی در زمان هخامنشیان بوجود آمد. و از طرفی دیگر بیش از 1400 سال است که با تمدن اسلامی پیوند خوردهایم. این دو درک متفاوت باعث بوجود آمدن دو دیدگاه متفاوت و البته متعصبانه شده. بعضی معتقدند که اسلام باعث انحطاط ایران بوده و باید به تمدن پیش از اسلام و شکوه امپراتوری ایران برگشت و از این طریق دوباره هویتمان را بازسازی کرد. و در مقابل عدهای دیگر تاریخ پیش از اسلام را کلا نادیده میگیرند و هویت اسلامی را جایگزین هویت ایرانی میکنند. در این بین هم کسانی هستند که تلاش دارند این دو دیدگاه متضاد را با هم آشتی و تعریفی ملی-مذهبی از هویت ایرانی به دست بدهند. دسته دیگری هم وجود دارند که اصولا مفهوم هویت ملی را جعل شده توسط حکومتها میدانند و قائل به هویت ملی برای هیچ کشوری نیستند و صرفا به قومیتها معتقدند. عدم توافق بر سر موضوع هویت ملی و هویت ایرانی احتمالا نشانهای است از وجود مشکلی عمیقتر، پرسشهای ما که هستیم و هویت ما چیست و از کجا میآید؟ وقتی جوابهایی تا این حد متناقض دریافت میکنند به این معناست که گفتگو و تعامل بین قشر الیت جامعه و البته در بین مردم وجود ندارد، که روز به روز به ایجاد فاصله بین مردم دامن زده و تکثر را نمیپذیرد.
اپیزود پنجاه و دوم: توتالیتاریسم-قسمت دوم
چیرگی تام تلاش دارد تا انسانها را به صورتی سازمان دهد که تکثر و تمایز نامحدودشان از بین برود و کل انسانیت، به صورت فردی واحد درآید.
اپیزود پنجاه و یکم: توتالیتاریسم-قسمت اول
با استعدادترین رهبران تودهای نه از بین تودهها بلکه از بین اوباش برخاستند که به دنبال حکومت اوباش نبودند یعنی قصد نداشتند که دیکتاتوری نظامی یا حکومتی استبدادی بنا کنند، بلکه به دنبال شیوه جدیدی از حکمرانی بودند که بر سازماندهی تودهها استوار بود.
اپیزود چهل و یکم: کار کار انگلیسیهاست
در این قسمت از پادکست، درباره کتاب “کار کار انگلیسیهاست” نوشته جک استراو صحبت میکنم که توسط مترجمان و نشرهای متفاوت ترجمه و منتشر شده است. در این قسمت درباره دخالتهای بریتانیا در امور داخلی ایران و نقش این کشور در عقب ماندگی ایران صحبت میکنم.
اپیزود سی و هفتم: وضع بشر-قسمت آخر
فعالیت تفکر به اندازه خود زندگی بی وقفه و مکرره و این سوال که آیا تفکر معنایی داره مثل پرسش از معنای زندگی، معمای بیجوابیه.
اپیزود سی و ششم: وضع بشر-قسمت دوم
در حقیقت آرنت عمل و سخن رو وجه تمایز انسان با حیوان میدونه و میگه ما با کلام و کردارمون وارد جهان بشری میشیم. این ورود مثل زحمت به خاطر ضرورت و مثل کار بخاطر فایده نیست
اپیزود سی و پنجم: وضع بشر-قسمت اول
آرنت در این کتاب بدیهیترین دریافتهای ما رو به چالش میکشه و جاهایی حتی خوانندهاش رو آزار میده، آرنت از ما دعوت میکنه به آنچه میکنیم فکر کنیم.
اپیزود سی و سوم: اقتصاد و امنیت
دکتر علینقی عالیخانی یکی از مهرههای اصلی و بسیار تاثیرگذار در رشد اقتصادی دهه 40 ایران بود، دههای که ایران به طور میانگین شاهد رشد اقتصادی سالانه 11 درصد و تورم 2.5 درصدی بود و سریعترین رشد اقتصادی در جهان رو بین سالهای دهه 60 میلادی تجربه کرد.
اپیزود سی و یکم: مرشد و مارگاریتا
بولگاکف راه نجات جامعه بشری رو در عشق میبینه، ولند جز مرشد و مارگاریتا که عشق، پیونده دهنده اونهاست به هیچ کس رحم نمیکنه. عشق باعث میشه مارگاریتا با شیطان پیمان ببنده چون تنها راه رسیدن دوباره به معشوق رو در این پیمان میدونه و آگاهانه دست به انتخاب میزنه و در نهایت هم این عشق مارگاریتاست که مرشد رو نجات میده. همچون عشق گریتچن Gretchen به فاوست.
قسمت بیست و نهم: قدرت بیقدرتان
نظام پساتوتالیتر در حقیقت یکی از صورتهای شکست انسان مدرن در مسلط شدن به اوضاع خودش است. در حقیقت ما نه با پادآرمانشهر”1984″طرفیم و نه با “دنیای قشنگ نو”، بلکه در طیفی از 1984 تا دنیای قشنگ نو گرفتاریم و این ضرورت مبارزه را بیشتر میکند
قسمت بیست و یکم: افسوس نمیخوریم
اگه به عکسای ماهوارهای که از شبِ زمین گرفته شدن دقت کنین، بین کرهجنوبی و چین که تو شب روشن و درخشانن، یه تاریکی و سیاهیِ مطلق وجود داره به اسم کرهشمالی. بعد از دههی نود با قطع کمکهای شوروی و چین شبهای تاریک کرهشمالی شروع شد، پیرمردا و پیرزنای کرهشمالی، روزهایی رو به خاطر دارن که از برق و غذای بیشتری نسبت به پسرعموهاشون تو کرهجنوبی بهرهمند بودن ولی امروزه این روند برعکس شده و این به حس حقارتشون بیشتر دامن میزنه.
قسمت نوزدهم: نیایش چرنوبیل
این حادثه برای بلاروس کوچیک با جمعیت 10 میلیون نفری فاجعهای ملی بود. خود بلاروسیها اصلا نیروگاه اتمی نداشتن. بلاروس مثل گذشته کشوریه متکی به کشاورزی با جمعیتی که عمدهشون ساکن روستاها هستن. تو سالهای جنگ جهانی دوم، فاشیستهای آلمانی، تو بلاروس 619 روستا رو همراه با ساکنانش به کل نابود کردند. بلاروس، بعد از حادثه چرنوبیل، 485 روستا و آبادی رو از دست داد: از این تعداد 70 روستا برای همیشه در زمین مدفون شدند.