بذارید با یک پرسش ساده شروع کنم: آزادی یعنی چی؟
خیلی از ما فکر میکنیم آزاد بودن یعنی بتونیم انتخاب کنیم، بتونیم حرکت کنیم، بتونیم از جایی که هستیم بریم و برگردیم. اما آبه میاد و همۀ این تعریفهای ساده رو به چالش میکشه. قهرمان داستان در نگاه اول اسیره، توی یک گودال شنی گرفتار شده، راه فراری نداره، و مجبوره هر روز کار تکراری و بیپایانی انجام بده.
ولی کمکم سؤال بزرگتر پیش میاد: مگه بیرون از این گودال، بیرون از این روستا، زندگیاش چقدر آزادتر بود؟ اونجا هم توی چرخۀ کار و روزمرگی گیر نیفتاده بود؟ اونجا هم هر روز از خواب بیدار نمیشد، به مدرسه نمیرفت، با آدمها سر و کله نمیزد و شب دوباره برنمیگشت خونهاش؟
کوبو آبه با نوشتن رمان زن در ریگ روان که موضوع این قسمت از پادکسته آینه ای جلومون میذاره تا بپرسیم: آیا ما واقعاً آزادیم، یا فقط قفسمون بزرگتره و بهجاش اسمش رو گذاشتیم آزادی؟
حمایت از پادکست
عضویت در باشگاه هواداران پادکست در یوتیوب
https://www.youtube.com/channel/UCfC3vNa1hs8UeCnBLxBW3vQ/join
برای عزیزان داخل ایران صفحه حامی باش برای حمایت از پادکست
https://hamibash.com/epitomebooks
حساب پی پل:
https://www.paypal.com/paypalme/epitomebookspod
حمایت شما باعث دلگرمیه ❤️

مشخصات کتاب
عنوان: زن در ریگ روان
نویسنده: کوبو آبه
مترجم(ان): مهدی غبرائی
ناشر(ان): نیلوفر
تعداد صفحات: ۲۳۶
لینک خرید کتاب: خرید آنلاین نسخه فیزیکی
توی این قسمت از پادکست قراره شما رو ببرم به دنیای یکی از خاصترین و متفاوتترین رمانهای قرن بیستم؛ کتابی که وقتی شروعش میکنید، خیلی زود متوجه میشید با یک داستان معمولی طرف نیستید. رمانی از دل ادبیات ژاپن، نوشتۀ نویسندهای که نهفقط در ژاپن، بلکه در سراسر جهان اسمش با ادبیات فلسفی و اگزیستانسیالیستی گره خورده.
بذارید همین اول یک اعترافی بکنم: خوندن یا حتی شنیدن دربارۀ این کتاب، مثل راه رفتن توی یک کویر شنی بیانتهاست. شن همهجا هست، از در و دیوار میریزه، به همه جا میپاشه، میمونه روی پوستت، میره لای انگشتها و لای لباسها، وارد ریهها میشه و حتی وقتی فکر میکنی خلاص شدی، باز هم گوشهای خودش رو نشون میده. این تصویر، دقیقاً همون حسیه که رمان قصد داره در ما بیدار کنه. داستانی دربارۀ گیر افتادن، دربارۀ تکرار بیپایان، دربارۀ رابطۀ انسان با محیطی که هیچوقت رام نمیشه و دربارۀ حضور هر روزه و سمج چیزی به اسم زندگی.
اما نترسید، من قرار نیست کل داستان رو لو بدم. چون واقعاً ارزش داره که خودتون باهاش مواجه بشید. قراره اینجا فقط کمی دربارۀ نویسنده، فضای کتاب، حالوهوای کلی و مفاهیم اصلی صحبت کنیم. طوری که وقتی بعداً خودتون سراغش رفتید، حس کنید قبلاً یکی دستتون رو گرفته و آمادهتون کرده برای ورود به یک کویر بیرحم و در عین حال پر از رمز و راز.
درباره نویسنده کتاب کوبو آبه
کوبو آبه در سال ۱۹۲۴ توی توکیو به دنیا اومد. خانوادهاش بهخاطر شغل پدرش مدتی در منچوری زندگی کردند. آبه در ابتدا پزشکی خوند، ولی خیلی زود فهمید که دنیای او نه در بیمارستان و اتاق جراحی، بلکه در قلم و کاغذ خلاصه میشه. البته اون نگاه علمی و دقیق به بدن و روان انسان هیچوقت از ذهنش پاک نشد. وقتی «زن در ریگ روان» رو بخونید، متوجه میشید که توصیفهای آبه از حالتهای جسمانی و روانی آدمها، دقت یک پزشک رو داره و همین هم باعث میشه شخصیتها زنده و ملموس به نظر بیان.
آبه رو بعضیها «کافکای ژاپنی» صدا میزنند. چون همونطور که کافکا شخصیتهاش رو در جهانی پر از قوانین نامرئی و پوچیهای بیانتها گیر میانداخت، آبه هم همین کار رو میکنه. ولی انصافاً باید بگیم آبه فقط مقلد نبود؛ یه جهان شخصی ساخته. جهانی که در اون روستا و شنها، بهاندازۀ دادگاههای بیرحم کافکا یا تخته سنگ سیزیفِ کامو، بار فلسفی و نمادین دارن.
آبه رمان «زن در ریگ روان» رو سال ۱۹۶۲ منتشر کرد که خیلی زود توجه منتقدان جهانی رو به خودش جلب کرد و برای آبه شهرت جهانی به همراه آورد. چند سال بعد هم هیروشی تشیگاهارا از روی همین کتاب فیلمی ساخت که توی جشنواره کن برندۀ جایزه شد و حتی نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی هم شد. جالبه بدونید که کوبو آبه در نوشتن فیلمنامه هم کمک کرده. خود کتاب هم جایزههای معتبری مثل جایزۀ «یوکوساوا» رو دریافت کرد. یعنی ما داریم دربارۀ یک اثر جدی و تأثیرگذار حرف میزنیم، نه یک رمان حاشیهای.
اما داستان این رمان درباره چیه؟ من سعی می کنم بدون لو دادن داستان یه سرنخی از داستان بهتون بدم، رمانی که به نظر من یکی از بهترین رمانهای اگزیستانسیالیستیه.
داستان دربارۀ یک مرده. یک معلم ساده که عاشق جمعآوری حشراته. یا چطور بگم سرگرمیش در زندگی جمع آوری حشراته. مردی که میره به مناطق بکر و ساحلی تا دنبال حشرههای کمیاب بگرده. همین مرد، وقتی به یک روستای عجیب و دورافتاده میرسه، با چیزی مواجه میشه که تمام زندگیاش رو تغییر میده. اونجا آدمهایی زندگی میکنن که در خونههایی عجیب، پایین تپههای شنی ساکناند. خونههایی که مدام باید از شن خالی بشن، چون شن مثل یک دشمن همیشگی هر لحظه در حال هجوم آوردنه و اگه سقف خونهها و دور و اطراف خونه ها هر روز از شن پاک نشن چیزی نمی گذره که خونهها زیر شن مدفون بشن. مرد تصمیم میگیره شب در یکی از این خونه ها اقامت کنه و صبح بره دنبال حشره بگرده، مردم روستا او رو به خونه زنی تنها میفرستن، خونه عملا در گودالی از شن واقع شده و باید با یه پلکان طنابی پایین میرفت تا به سقف خونه میرسید و از همین جاست که ماجرا شروع میشه و قرار نیست که مرد به این راحتیا از این خونه نجات پیدا کنه. ولی تا همینجا کافیه، بیشترش رو نمیگم. فقط همینقدر بدونید که این مرد، درگیر یک موقعیت غیرقابلباور میشه. موقعیتی که نه فقط جسمش رو، بلکه ذهن و روحش رو هم به چالش میکشه. و البته زنی که در اون خانه زندگی میکنه حضورش هم رازآلود و هم تکاندهنده است و عملا وجود اونه که این کتاب رو ممکن کرده اسم کتاب یادتون بیاد زن در ریگ روان.
پس ما در این کتاب با دو نماد اصلی سر و کار داریم یکیش زن و دیگری شن یا ریگ روانه.
شن در این رمان همهجا حضور داره. شن فقط یک عنصر طبیعی نیست. شن یک موجود زندهست. شن چیزیه بین کابوس و واقعیت. شن نشونۀ بیپایانی و تکراره. شن نمادی از زمانه، از پوچی، از تهدیدی که هیچوقت تموم نمیشه. همونطور که قطرهقطره آب میتونه سنگ رو سوراخ کنه، دانهدانه شن میتونن تیرهای چوبی رو متلاشی کنن و جون انسانها رو بگیرن
وقتی این کتاب رو میخونید، خیلی زود متوجه میشید که آبه شن رو به یک شخصیت تبدیل کرده. شن، دشمنه، اما در عین حال بخشی جدایی ناپذیر از زندگی آدمهاست. انگار آبه میخواد بگه: ما همیشه در دل چیزی زندگی میکنیم که بزرگتر از ماست، غیرقابلکنترله و با همۀ تلاشهامون باز هم ما رو احاطه کرده.
بغیر از زن و شن که جلوتر بیشتر بازش میکنم یکی دیگه از مهمترین محورهای این کتاب، تضاد بین آزادی و اسارته. قهرمان داستان فکر میکنه که تا قبل از این اتفاق آزاد بوده و حالا ناجوانمردانه به اسارت افتاده. اما هرچی بیشتر توی این موقعیت پیش میریم، میبینیم که خودِ مفهوم آزادی داره زیر سؤال میره. آیا ما واقعاً آزادیم؟ یا فقط توی قفسی بزرگتر زندگی میکنیم که بهخاطر عادتهامون اسمش رو «آزادی» گذاشتیم؟
اینجاست که «زن در ریگ روان» به یک رمان فلسفی تبدیل میشه. چون دیگه بحث فقط دربارۀ یک مرد و یک زن و شن نیست؛ بحث دربارۀ همۀ ماست. دربارۀ اینکه چطور در زندگی روزمره، توی کارهای تکراری، توی تلاش برای بقا، کمکم گرفتار شدیم.
خب… تا اینجا کمی دربارۀ داستان و فضای کلی کتاب حرف زدم. حالا وقتشه عمیقتر بشیم. چون واقعاً چیزی که «زن در ریگ روان» رو به یک شاهکار تبدیل کرده، فقط ماجرای گیر افتادن یک مرد و یک زن در شن نیست. اون چیزی که اثر رو ماندگار میکنه، لایههای زیرینشه؛ فلسفهای که در هر دانۀ شن پنهان شده.
بذارید با یک پرسش ساده شروع کنم: آزادی یعنی چی؟
خیلی از ما فکر میکنیم آزاد بودن یعنی بتونیم انتخاب کنیم، بتونیم حرکت کنیم، بتونیم از جایی که هستیم بریم و برگردیم. اما آبه میاد و همۀ این تعریفهای ساده رو به چالش میکشه. قهرمان داستان در نگاه اول اسیره، توی یک گودال شنی گرفتار شده، راه فراری نداره، و مجبوره هر روز کار تکراری و بیپایانی انجام بده.
ولی کمکم سؤال بزرگتر پیش میاد: مگه بیرون از این گودال، بیرون از این روستا، زندگیاش چقدر آزادتر بود؟ اونجا هم توی چرخۀ کار و روزمرگی گیر نیفتاده بود؟ اونجا هم هر روز از خواب بیدار نمیشد، به مدرسه نمیرفت، با آدمها سر و کله نمیزد و شب دوباره برنمیگشت خونهاش؟
کوبو آبه با نوشتن رمان زن در ریگ روان آینهای جلومون میذاره تا بپرسیم: آیا ما واقعاً آزادیم، یا فقط قفسمون بزرگتره و بهجاش اسمش رو گذاشتیم آزادی؟
این سؤال وقتی جدیتر میشه که به شن فکر کنیم. شن در کتاب، فقط یک پدیدۀ طبیعی نیست. شن مثل زمانه، مثل زندگی روزمره است. هر لحظه روی سر آدم میریزه. هیچوقت متوقف نمیشه. هیچوقت نمیگی: «خب، حالا تموم شد.» نه، دوباره و دوباره میاد، عملا بیپایانه.
اسطوره سیزیف رو به احتمال زیاد باید بدونید همون مرد محکومی که باید یه تخته سنگ رو تا بالای کوه میبرد، و هر بار که میرسید به بالای قله، سنگ دوباره میغلتید پایین. کاری بیپایان، بینتیجه، اما ابدی. کامو توی کتاب «اسطورۀ سیزیف» گفت که ما باید سیزیف رو خوشحال تصور کنیم. چون همین عملِ تکراری، همین رویارویی با پوچی، خودش معنای زندگی رو میسازه.
در «زن در ریگ روان» هم همین ایده هست. شن هر روز هست، کار هر روز تکرار میشه. اما وسط همین تکرارها لحظههای عجیبی اتفاق میافتن. یک نگاه، یک گفتگو، یک درک تازه. و اینطوری، چیزی شبیه معنا بهوجود میاد.
حالا برسیم به شخصیت زن.
این زن سالهاست توی اون گودال زندگی میکنه. برای او این وضعیت عجیب و اسارتگونه، به یک عادت تبدیل شده. اون دیگه نمیجنگه که فرار کنه؛ او یاد گرفته چطور زندگی کنه. حتی گاهی میبینیم نوعی آرامش در رفتارهاش هست.
اینجا اختلاف بزرگی بین مرد و زن شکل میگیره. مرد مدام میخواد راه فرار پیدا کنه. زن، در عوض، داره به او یاد میده که «این زندگیه، همین رو بپذیر.» حالا سؤال اینجاست: پذیرش یعنی شکست خوردن؟ یا یعنی پیدا کردن نوعی معنا در دل همون وضعیت تکراری؟
بهنظر میرسه آبه نمیخواد جواب قطعی بده. بلکه میخواد ما رو به فکر واداره. بعضیها زن رو نماد سازگاری میدونن؛ کسی که یاد گرفته با طبیعت بجنگه نه برای پیروزی، بلکه برای ادامۀ زندگی. بعضیها هم او رو نماد تسلیم و بیعملی میدونن.
اگر با آثار کافکا آشنا باشید، این حس براتون آشناست. آدمی وسط یک سیستم یا یک وضعیت گیر افتاده، هیچ قانون روشنی وجود نداره، هیچ راه نجاتی پیدا نمیشه، و در نهایت آدم میمونه و پوچیِ خودش.
ولی آبه، همونطور که گفتم، فقط کافکا رو تکرار نمیکنه. اون با اضافه کردن عناصر طبیعت ژاپنی—مثل شن و روستای ساحلی—یک رنگوبوی تازه به این فضای پوچ میده. روستای ساحلی در اینجا فقط مکان داستان نیست، بلکه مثل یک شخصیت مستقل عمل میکنه. چیزی که نه دشمنه، نه دوست. چیزی که فقط «هست» و بودنش، همهچیز رو شکل میده.
یکی از نکات جذاب کتاب، تمرکز عجیب روی بدن انسانه. آبه با دقت پزشکی، حرکات بدن، عرق کردن، نفسنفس زدن، پوست خیس از عرق یا خاک گرفته رو توصیف میکنه. این باعث میشه ما نهتنها ذهن قهرمان، بلکه جسمش رو هم تجربه کنیم.
در برابر طبیعتی مثل شن، بدن ما همیشه در حال فرسودگیه. شن میره توی چشم، توی دهان، روی پوست میمونه. انگار طبیعت، هر لحظه یادآوری میکنه که تو شکنندهای، تو ضعیفی، تو نمیتونی بر من غلبه کنی. اینجاست که بدن و روان با هم یکی میشن. وقتی جسمت خسته و فرسوده میشه، ذهنت هم بهتدریج از مقاومت دست میکشه.
خیلیها میگن این رمان، تمثیلیه از زندگی مدرن. ما آدمها هم در یک جور گودال زندگی میکنیم. زندگیمون پر شده از کارهای تکراری، صبحها از خواب بیدار میشیم، میریم سر کار، برمیگردیم، و روز بعد دوباره همینه. شاید از بیرون به نظر برسه ما آزادیم، ولی واقعیت اینه که ما هم اسیر چرخههای روزمرگی و تکرار بیپایانیم.
آبه با این رمان به ما میگه: به این زندگی نگاه کن. آیا تو واقعاً باهاش کنار اومدی؟ یا هنوز داری دستوپا میزنی که ازش فرار کنی؟
خیلیها «زن در ریگ روان» رو یک رمان اگزیستانسیالیستی میدونن. اگزیستانسیالیسم مکتبیه که میگه زندگی هیچ معنای از پیشتعیینشدهای نداره. ما خودمون باید معنای زندگی رو بسازیم. و این دقیقاً همون چیزیه که توی رمان میبینیم.
مرد اول فکر میکنه باید از اون گودال فرار کنه تا معنا رو پیدا کنه. اما کمکم متوجه میشه که معنا رو باید همینجا، وسط همین شنها، پیدا کنه. آزادی واقعی شاید این نباشه که بتونی بدوی و از حصارها رد بشی. آزادی واقعی یعنی بتونی در دل شرایطی که داری، انتخاب کنی چطور زندگی کنی.
خب… تا اینجا با دنیای شن و پرسشهای فلسفی «زن در ریگ روان» آشنا شدیم. اما بذارید کمی دربارۀ مسیر این کتاب بعد از انتشارش حرف بزنم. اینکه چطور از دل ادبیات ژاپن سر درآورد و تبدیل شد به اثری جهانی.
وقتی رمان در سال ۱۹۶۲ منتشر شد، خیلی زود توجه منتقدان رو به خودش جلب کرد. دلیلش هم روشن بود: آبه چیزی نوشته بود که تا اون زمان توی ادبیات ژاپن کمتر دیده میشد. بیشتر رمانهای ژاپنی در اون سالها یا حولوحوش سنت و مدرنیته میچرخیدند، یا دغدغۀ بازسازی کشور بعد از جنگ جهانی دوم رو داشتن. اما «زن در ریگ روان» یک جور بیگانگی رادیکال بود. داستانی که هم ژاپنی بود—با تصویر شن و روستاهای ساحلی—و هم جهانی، چون دغدغههایی مثل آزادی، اسارت، پوچی و جستجوی معنا رو مطرح میکرد.
خیلی زود کتاب جوایز ادبی مهمی رو در ژاپن برد و به زبانهای مختلف ترجمه شد. منتقدان غربی هم آبه رو همردیف نویسندگانی مثل کافکا، کامو و بکت گذاشتند. همون موقع لقب «کافکای ژاپنی» برای آبه سر زبانها افتاد.
یکی از اتفاقهای مهمی که به شهرت این رمان کمک کرد، اقتباس سینمایی اون بود. در سال ۱۹۶۴، کارگردان ژاپنی «هیروشی تشیگاهارا» فیلمی ساخت با همین عنوان کتاب.
فیلم خیلی سریع به موفقیت جهانی رسید. جایزۀ ویژۀ هیئت داوران جشنواره کن رو گرفت و نامزد دو جایزۀ اسکار شد: بهترین کارگردانی هنری و بهترین فیلم خارجی. این موفقیت باعث شد خیلیها در غرب که شاید اسم کوبو آبه رو نشنیده بودند، حالا کنجکاو بشن و سراغ کتاب برن.
فیلم، درست مثل خود رمان، فضایی خفه و نفسگیر داره. تصویرسازیهای سیاهوسفیدش کاری میکنه که تماشاگر عملاً شن رو روی پوست خودش حس کنه. صحنههایی که شن مثل یک موجود زنده روی بدنها میریزه، یا وقتی که باد شنها رو جابهجا میکنه، بهشدت تأثیرگذارن.
جالب اینجاست که کوبو آبه خودش هم در نوشتن فیلمنامه کمک کرد. برای همین فیلم و کتاب، از نظر حس و حال، کاملاً همخونن. درواقع این همکاری، باعث شد فیلم نه یک اقتباس آزاد، بلکه یک مکمل برای کتاب باشه و البته برای مخاطب امروزی که حال چند ساعت وقت گذاشتن برای خوندن کتاب رو هم نداره خوبه چون میتونه توی دو ساعت با فضا و داستان کتاب آشنا بشه.
یکی از چیزهایی که «زن در ریگ روان» رو متفاوت میکنه، سبک روایت آبهست. همونطور که گفتم، او پزشک بود. همین باعث شده نگاهش به بدن و جزئیات فیزیکی خیلی دقیق باشه. مثلاً وقتی شخصیت اصلی تشنه میشه، آبه اونقدر دقیق حس خشکی گلو، ترک خوردن لبها و سنگینی زبان رو توصیف میکنه که خواننده بی اختیار حس تشنگی بهش دست میده اما فقط این نیست. آبه استاد ایجاد تعلیقه. رمان رو که میخونی، مدام حس میکنی چیزی در کمینه، قراره اتفاقی بیفته، حتی اگه هیچ اتفاق بزرگی نیفته. این همون چیزییه که رمان رو به یک کابوس در بیداری تبدیل میکنه.
از نظر زبان هم، آبه مینیمال کار میکنه. جملاتش طولانی و پیچیده نیستن، ولی بار معنایی سنگینی دارن. همین سادگی، فضا رو واقعیتر و خفقانآورتر میکنه.
حالا ممکنه بپرسید: چرا باید الان، بعد از شصت سال، این کتاب رو بخونیم؟ سوالی که من در اکثر قسمت های پادکست از خودم و از شما میپرسم چون اکثر کتاب هایی که تو این پادکست کار شدن قدیمی هستن. جوابش سادهست: چون دغدغههای کتاب هنوز هم دغدغههای ماست.
امروز، خیلیها از «تکرار روزمره» شکایت دارن. کار، شلوغی شهر، فشار اقتصادی، زندگیای که انگار بهجای اینکه ما اونو هدایت کنیم، اون داره به هر کجا که دلش میخواد ما رو میبره. این دقیقاً همون چیزیه که آبه به تصویر کشیده.
از طرف دیگه، موضوع آزادی و اسارت هم هنوز زندهست. شاید ما در ظاهر آزادیم—میتونیم سفر کنیم، انتخاب کنیم، حتی با یک کلیک دنیا رو ببینیم—اما آیا واقعاً آزادیم؟ یا اسیر تکنولوژی، اسیر شبکههای اجتماعی، اسیر چرخۀ بیپایان مصرف و تولید؟
«زن در ریگ روان» به ما یادآوری میکنه که آزادی فقط یک مفهوم بیرونی نیست. آزادی درونی مهمتره: اینکه در دل هر وضعیت، حتی اگر پر از شن و محدودیت باشه، بتونیم معنای خودمون رو بسازیم. یا بخوام روشن تر بگم در دل شرایط خفقان آور، در دل ناامید کننده ترین وضعیت ممکن بازم بتونیم به زندگیمون معنا بدیم و به قول کامو اگه جایی برای امید نیست دست کم به ناامیدی هم تن ندیم.
این کتاب برای خیلیها یک تجربۀ تکان دهنده اس. چون وقتی تموم میشه، تو رو با یک حس عجیب تنها میذاره. از خودت میپرسی: خب، من چی؟ زندگی من چقدر شبیه این مرده؟ شن زندگی من کجاست؟ گودالی که توش افتادم چیه؟ آیا باید تسلیم شد یا فرار کرد؟ اصلا تسلیم و فرار معنایی داره؟
بعضیها هم بعد از خوندن کتاب، احساس سنگینی میکنن. بعضیها برعکس، حس میکنن آرامش پیدا کردن، چون میفهمن حتی در دل تکرار و پوچی هم میشه معنا ساخت. این همون قدرت ادبیاته: اینکه بتونه یک آینه جلوی ما بگذاره و اجازه بده خودمون رو بهتر ببینیم.
کوبو آبه در «زن در ریگ روان» یک دنیای عجیب خلق میکنه؛ دنیایی که شن نه فقط یک عنصر طبیعی، بلکه یک شخصیت زندهست.
وقتی شخصیت اصلی وارد این دهکدۀ دورافتاده میشه، انگار وارد یک دنیای موازی شده. همهچیز با همون شن تعریف میشه. خونهها توی گودال ساخته شدن، مثل تلههایی که کسی راحت ازشون نمیتونه در بره. و این وسط، زنی تنها زندگی میکنه که وظیفۀ هر روزش بیل زدن و خالی کردن شنهاست؛ کاری بیپایان، بیثمر، اما ضروری.
اینجا جاییه که آدم میفهمه «زن در ریگ روان» فقط یک داستان عاشقانه یا ماجراجویانه نیست. این کتاب دربارۀ زندگی خود ماست. دربارۀ کارهای تکراری روزمره که شاید به ظاهر پوچ به نظر برسن، اما نبودنشون یعنی نابودی.
شن همون کاریه که هر روز باید باهاش دستوپنجه نرم کنیم. شاید هیچوقت تموم نشه، شاید هیچوقت نتیجۀ بزرگی به دست نیاد، اما همین مبارزهست که ما رو زنده نگه میداره.
و زنِ داستان، نماد پذیرش این چرخهست. او نه به دنبال فرار از شنهاست و نه آرزوی دنیایی دیگه رو داره. اون فقط زندگی میکنه، در دل همون شنها، با صبوری و تکرار.
شخصیت اصلی مرد داستان، آدمیه که دنبال آزادی و فرار از روزمرگی بود اصلا اومده به اینجا حشره جمع کنه که از روزمرگی زندگی بیرونیش فاصله بگیره. اما وقتی توی این گودال گیر میافته، آزادی براش معنای دیگهای پیدا میکنه. آبه خیلی ظریف نشون میده که آزادی همیشه به معنای فرار کردن یا شکستن قید و بندها نیست. گاهی آزادی یعنی قبول کردن واقعیت و ساختن معنایی جدید در دل همون محدودیتها.
اینجا میشه رد پای فلسفۀ اگزیستانسیالیسم رو دید. چیزی شبیه به کارهای آلبر کامو، وقتی دربارۀ «ابسورد» و «مبارزۀ بیپایان» حرف میزد.
وقتی داستان به اوج خودش میرسه، ما دیگر فقط شاهد یک ماجرای گیر افتادن در گودال شنی نیستیم. ما شاهد تجربۀ انسانی هستیم که با تمام وجود، با بدن و ذهن و روحش، با محدودیتها و محدودیتهای خودش روبروست.
آبه به ما یادآوری میکنه که زندگی واقعی، همیشه ساده و خوشایند نیست. گاهی مثل شن بیرحمه؛ گاهی مدام روی سر ما میریزه و هیچ راه گریزی ازش نیست. اما همین سختیها هستند که امکان رشد و فهم عمیقتر رو فراهم میکنن.
این همان جاییست که فلسفه وارد میشود. اگزیستانسیالیستها میگن زندگی هیچ معنای از پیش تعیینشدهای نداره. ما هستیم که باید معنی بسازیم. و چه جایی بهتر از دل یک گودال شنی برای امتحان کردن این نظریه؟
شخصیت اصلی وقتی در ابتدا تلاش میکنه فرار کنه، فکر میکنه آزادی یعنی رفتن به جایی دیگه، بیرون از گودال. اما کمکم متوجه میشه که آزادی واقعی ممکنه معنای دیگهای داشته باشه: این که بتونه در دل محدودیتها، زندگی و معنا بسازه.
زن داستان، با تجربۀ طولانیاش، این درس رو به او میده. او به جای مبارزه با طبیعت، یاد گرفته که باهاش زندگی کنه و از دل تکرار، آرامش پیدا کنه. شاید ما هم در زندگی روزمرهمون باید این رو یاد بگیریم: گاهی مقاومت کردن کافی نیست؛ پذیرش و ساختن معنا مهمتره.
و در نهایت، «زن در ریگ روان» فقط یک کتاب نیست. یک تجربه است. سفر به دل شنها، به دل محدودیتها، و به دل پرسشهای بزرگ انسانی.
اگر هنوز این رمان رو نخوندید به شدت توصیه میکنم که این کار رو بکنید. رمان کوتاهی هم هست با ترجمه مهدی غبرائی از نشر نیلوفر، شاید با خوندن این کتاب خودتون تکرار و محدودیت را تجربه کنید، و ببینید که چطور میشه حتی در دل سختیها، معنا رو پیدا کرد و به زندگی معنا داد.
چه در رمان و چه در فیلم، این تجربه شما را تغییر خواهد داد. و شاید بعد از تمام شدن، متوجه شوید که گودال شنی و شن، فقط مکان و ماده نیستند؛ بلکه آیینهای از زندگی خودمونه.

نقد و بررسیها
Clear filtersهنوز بررسیای ثبت نشده است.