ملیگراهای سفیدپوست و گروههایی که به برتری نژاد سفیدپوست اعتقاد دارن مدتهاست که از اینترنت برای جذب اعضای جدید استفاده میکنن. اما ظهور جریان خودخواندۀ آلت رایت یا «راست آلترناتیو» باعث شد حضور این گروه ها به شکل چشمگیری افزایش پیدا کنه. این گروهها دو دسته کلی دارن، اولیش همین گروه آلت رایتن و دومی مَنوسفِیرها (manosphere) که مجموعهایان پراکنده از وبلاگها و فرومهایی که به حقوق مردان، استراتژیهای جنسی و زنستیزی میپردازن. هر دو گروه ممکنه از تاکتیکهای ترولگونه برای جلب توجه استفاده کنن، یا چهره و لحنی جدی و شبهدانشگاهی به خودشون بگیرند.
پشتیبانی از پادکست
عضویت در باشگاه هواداران پادکست در یوتیوب
https://www.youtube.com/channel/UCfC3vNa1hs8UeCnBLxBW3vQ/join
برای عزیزان داخل ایران صفحه حامی باش برای حمایت از پادکست
https://hamibash.com/epitomebooks
حساب پی پل:
https://www.paypal.com/paypalme/epitomebookspod
در ادامه بررسی گروه هایی که رسانه رو دستکاری میکنن می رسیم به گروه های راست آلترناتیو و منوسفیرها. اینا کیان؟ اگه یادتون باشه در دو قسمت قبلی من از ترولها و جریان گیمرگیت حرف زدم. این دو جریان، یه جورایی جریانهای پایهایان، ترول کردن هم جریانه و هم تکنیک یعنی در جامعه ترول ها، ترولی ارج و قرب داره که هم قدیمی کاره و هم تکنیک های ترول کردن رو خیلی خوب بلده. ماجرای گیمرگیت هم کمک کرد که هم قدرت ترول کردن بیشتر معلوم بشه و هم آلت رایت بیوفته سر زبون ها. اولین کسی که برای توصیف دیدگاه های سیاسی راست گرایانه از اصطلاح آلت رایت یا راست آلترناتیو استفاده کرد ریچارد اسپنسر بود که این اصطلاح رو سال ۲۰۰۸ اختراع کرد. اسپنسر، تحصیلات بالایی داشت و دانشجوی انصرافی مقطع دکترای دانشگاه دوک بود که بعدها نشریه اینترنتی AlternativeRight.com را تأسیس کرد.
بعد از ماجرای معروف «گیمِرگِیت» در سال ۲۰۱۴، آلترایت با استفاده از ترول کردن و آزار اینترنتی تونست بیشتر دیده بشه. سال ۲۰۱۵، وقتی رسانه «بریتبارت» به رهبری استیو بَنن شروع کرد دربارۀ این جریان نوشتن، آلترایت حسابی سر زبونها افتاد، بهویژه چون خیلی از اعضاش از کمپین انتخاباتی ترامپ حمایت میکردن. اما وقتی ترامپ رئیسجمهور شد، خودش علناً این جنبش رو پس زد. نقطۀ اوج ماجرا هم راهپیمایی «اتحاد راست» در سال ۲۰۱۷ بود؛ جایی که درگیری شدید بین آلترایتیها و مخالفانشون رخ داد و حتی یک نفر بهخاطر حملۀ ماشین یکی از اعضای آلترایت کشته شد. بعد از اون اتفاق، این جریان وارد سراشیبی شد.
اما آلترایت چه ایدههایی رو ترویج میکنه؟ یکی از مهمترین این ایده ها باور شبهعلمی به «برتری زیستی نژاد سفید» یا همون نژادپرستی بیولوژیکه. این جنبش ضدبرابریه و اصول دموکراسی لیبرال آمریکا رو رد میکنه، چه در نسخهی محافظهکارانه و چه در نسخهی لیبرال. خیلی از اعضاش حتی دنبال ایجاد یک کشور کاملاً سفیدپوست و جداسازی نژادی هستن. بعضیهاشون تلاش میکنن نژادپرستی سفید رو محترمانه و «قابلقبول» نشون بدن، اما بعضی دیگه خیلی صریح شعارهای نازیستی میدن و عمداً دنبال شوکهکردن جامعهان. بخشی از اونها یهودستیز هستن و به تئوریهای توطئه باور دارن. تئوری هایی که میگن یهودیها میخوان نسل سفیدپوستها رو منقرض کنن. بخش دیگهای هم یهودیها رو بخشی از نژاد سفید میدونن.
آلترایت ضد فمینیسمه و با جریانهای آنلاین مردسالار مثل «منوسفیر» ارتباط مستقیمی داره. اکثر طرفدارهاش هم اسلامستیز هستن. چیزی که این جنبش رو از نژادپرستیهای قدیمیتر متمایز میکنه، حضور پررنگش در اینترنت و استفادهی گسترده از طنز، شوخی و میمهای اینترنتیه؛ مثل میم معروف «قورباغه پپه». حتی بعضی افراد که خیلی از ایدههای آلترایت رو قبول دارن ولی نژادپرستی سفید رو رد میکنن، اسم خودشون رو گذاشتن «آلت-لایت» که بعدا درباره اشون حرف می زنم.
اعضای آلترایت تقریباً همگی مردان سفیدپوست هستن. خیلیهاشون بهخاطر شرایط بد اقتصادی و ترسِ از دسترفتن جایگاه مرد سفیدپوست در جامعه به این جریان جذب شدن. اونها از سیاستهای هویتی گروههای دیگه مثل فمینیستها یا جنبش «جان سیاهان مهم است» عصبانیان. ولی مشکل اینجاست که محتوای آلترایت نهتنها باعث رادیکالشدن خیلیها شد، بلکه بعضی از اعضاش در سالهای اخیر دست به قتل و حملات تروریستی هم زدن. برای همین، خیلی از منتقدها معتقدن که «آلترایت» چیزی جز یک نام جدید و بستهبندی تازه برای همون برتریطلبی سفیدپوستی قدیم نیست.
جنبش آلترایت از دل مجموعهای از جریانهای قدیمیتر راست افراطی شکل گرفت. در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، ایدهی «برتری نژاد سفید» در سیاست آمریکا حرف اول رو میزد. اما بعد از جنگ جهانی دوم، این ایده بهشدت مورد انتقاد قرار گرفت و به حاشیهی راست افراطی رانده شد. گروههایی مثل حزب نازی آمریکا به رهبری جورج لینکلن راکول یا «اتحادیهی ملی» ویلیام لوتر پیرس هنوز به این عقاید پایبند بودن، ولی در حاشیه موندن.
در دههی ۱۹۹۰، نژادپرستی سفید بیشتر محدود به نئونازیها و کوکلاکسکلان بود، هرچند نظریهپردازاشون دوست داشتن دوباره وارد جریان اصلی بشن. در همون دوران، بعضی از نژادپرستها شروع کردن به بازتعریف خودشون تحت عنوان «ملیگرایی سفید». اونها سعی میکردن خودشون رو نه بهعنوان کسانی که میخوان بر غیرسفیدپوستها مسلط بشن، بلکه بهعنوان گروهی معرفی کنن که مثل جنبشهای حقوق مدنی سیاهپوستها و لاتینتبارها، صرفاً دارن از منافع سفیدپوستهای اروپاییتبار دفاع میکنن. با این حال، روح برتریطلبی سفید هنوز در نوشتهها و ایدههای ملیگرایان سفید حضور پررنگ داشت.
ملیگرایان سفید آمریکا باور داشتن که ایالات متحده اساساً برای سفیدپوستهای اروپاییتبار ساخته شده و باید همینطور باقی بمونه. خیلیهاشون حتی خواستار تشکیل یک کشور مستقل و خالص سفیدپوست بودن. برای اینکه از تصویر خشن نئونازیها و کوکلاکسکلان فاصله بگیرن، چهرههایی مثل جرد تیلور، پیتر بریملو و کوین مکدونالد سعی کردن تصویری «محترمانه» و حتی «روشنفکرانه» از خودشون بسازن. جورج هاولی بعدها این رو «ملیگرایی سفید نخبگانی» نامید و گفت همین گرایش تأثیر مهمی روی آلترایت گذاشت. مثلاً جرد تیلور در بین آلترایتیها به یک چهرهی محبوب تبدیل شد.
در دورهی جورج بوش پسر، یعنی دههی ۲۰۰۰، ملیگرایان سفید بیشتر به جای نقد لیبرالها، شروع کردن به حمله به محافظهکارها و متهم کردنشون به خیانت به سفیدپوستها.
انتخاب باراک اوباما در سال ۲۰۰۸، بهعنوان اولین رئیسجمهور سیاهپوست آمریکا، باعث شد گروههای مختلف راستگرا ــ از نژادپرستهای سفید گرفته تا میهنپرستان و تیپارتیها ــ به خاطر دشمنی مشترک با اوباما بیشتر به هم نزدیک بشن.
طبق نظر بعضی تحلیلگرها، در دوران ظهور جنبش تیپارتی و انتخابات میت رامنی در ۲۰۱۲، چند عامل فرهنگی و اقتصادی شرایط رو برای تغییر در سیاست راستگرای آمریکا آماده کرد: تغییرات جمعیتی، گسترش اینترنت و شبکههای اجتماعی که به صداهای افراطی تریبون میداد، شکست جنگ با تروریسم که توسط نومحافظهکارها رهبری میشد، قانونیشدن ازدواج همجنسگرایان در دادگاه عالی، رکود اقتصادی ۲۰۰۸ که اعتماد به بازار آزاد رو زیر سؤال برد، و البته ترس بعضی مردها از اینکه نقشهای سنتی مردانه در جامعه داره از بین میره و زنان تحصیلکرده در اقتصاد جای اونها رو میگیرن. همهی این عوامل دستبهدست هم دادن تا محافظهکاری سنتی آمریکا دچار فروپاشی بشه و زمینه برای آلترایت فراهم بشه.
آلترایت علاوه بر اینها از چند جریان فکری قدیمیتر هم الهام گرفت. یکی از اونها «راست نو» (Nouvelle Droite) بود که در دههی ۱۹۶۰ از فرانسه شروع شد و بعد به جاهای دیگهی اروپا هم رسید. آلترایتیها از این جریان، استراتژی تغییر فرهنگی بلندمدت رو گرفتن؛ چیزی که بهش میگفتن متاپولیتیک. این نگاه شباهت زیادی با جنبشهای «هویتگرای اروپایی» داشت.
شباهت دیگهی آلترایت به «پِیلیو کانسروتیسم» آمریکاست؛ پیلیو هم در زبان یونانی یعنی اصیل تر یا قدیمی تر که یه جورایی میشه گفت اینا خودشون رو نسبت به محافظه کارها، محافظه کارهایی اصیل تر میدونستن. این جریان در دههی ۱۹۸۰ و به دنبال جنگ ویتنام شکل گرفت. هر دو یعنی هم آلت رایت و هم پیلیوها مخالف نومحافظهکارها بودن، هر دو خواستار محدودیت مهاجرت و سیاست خارجی ملیگرایانه بودن. اما تفاوتشون این بود که پیلیوها به مسیحیت پایبند بودن و بیشتر میخواستن محافظهکاری رو اصلاح کنن تا نابود. بعضیهاشون، مثل ساموئل فرانسیس، حتی به ملیگرایی سفید نزدیک شدن.
بین جنبش لیبرترینهای راست آمریکا و آلترایت هم پیوندهایی وجود داشت، با اینکه معمولا لیبرترینها مخالف سیاستهای هویتی و جمعگرایی بودن. خیلی از چهرههای آلترایت در گذشته خودشون رو لیبرترین میدونستن.
جنبش «تاریکی روشنگری» یا «نئوریاکشنری» هم یکی دیگه از جریانهایی بود که در دههی ۲۰۰۰ بهصورت آنلاین شکل گرفت و پیام ضدبرابریطلبی داشت. این جریان با آلترایت نقاط مشترک داشت و خیلیها خودشون رو همزمان به هر دو منتسب میکردن. با این حال، نئوریاکشنها نژادپرست سفید به معنای سنتی نبودن، چون به نظرشون این ایده به اندازهی کافی نخبگانی و برتریجویانه نیست.
حتی در دههی ۱۹۹۰ هم در گروههای اینترنتی Usenet چیزی شبیه به آلترایت وجود داشت؛ جایی که لیبرتارینهای افراطی، آنارکو-کاپیتالیستها و طرفداران فیلسوف آمریکایی «آین رند» جمع میشدن و از حذف کامل دولت به نفع مالکیت خصوصی و بازار دفاع میکردن. اما به گفتهی بعضی پژوهشگرها، راست افراطی آمریکا تا اواخر دههی ۲۰۰۰ هنوز استفادهی چندانی از اینترنت نکرده بود. تازه با ظهور شبکههای اجتماعی بود که این جریان دوباره قدرت گرفت و تونست خودش رو به جریان اصلی نزدیک کنه.
درباره آین رند هم این روزها مشغول ترجمه کتابی هستم که به زندگی و فلسفه این نویسنده و فیلسوف آمریکایی پرداخته که امیدوارم به زودی به اتمام برسونمش و منتشر بشه.
اما همونطور که گفتم اصطلاح آلت رایت رو اسپنسر اختراع کرد، نشریات و نهادهای وابسته به اسپنسر تلاش میکردن که ایدئولوژی برتری نژادی سفیدپوست رو علمی نشون بدن. یعنی همونکاری که نازی ها در جریان جنگ جهانی دوم ادعا می کردن، ادعای اینکه نژاد آریایی برترین نژاده و باید حاکم زمین باشه. این نشریات از لحاظ ظاهری بسیار شبیه نشریات دانشگاهی چپ گراهاست و به زعم خودشون مقالات انتقادی منتشر میکردن. اما هدف از اختراع اصطلاح آلت رایت فقط محدود به این نشریات نبود، این اصطلاح برای این ابداع شد تا ایده هایی رو زیر چتر خودش قرار بده که مدتها بود در رسانههای جریان اصلی غیرقابل پذیرش قلمداد میشدن. با خلق این اصطلاح این امکان به وجود اومد که بشه اندیشههای راست گرایانه افراطی رو وارد گفتمان عمومی کنن. یعنی اومدن و با خلق یه واژه جدید این مفاهیم کهنه و واپسگرایانه و نئونازی رو کادو پیچ کردن. در اصطلاح رایج در تحلیل سیاسی، به این پدیده میگن «گشودن پنجرهی اورتون»، یعنی کاری میکنه که بعضی از فکرها یا ایدههایی که قبلاً عجیب، خطرناک یا غیرقابلقبول به نظر میاومدن، کمکم عادی و قابلپذیرش بشن. در هر جامعه، یه محدودهای از نظرها هست که مردم و سیاستمدارها میتونن راحت دربارهش حرف بزنن یا روش قانون بذارن. به این محدوده میگن «پنجره اورتون». حالا اگر کسی بتونه با حرف زدن، تبلیغ کردن یا بحث راه انداختن، این پنجره رو حرکت بده، ممکنه یه ایده حاشیهای و ناپذیرفتنی، کمکم وارد گفتوگوی عمومی بشه و حتی به نظرِ خیلیها درست یا قابل اجرا بیاد. مثلاً یه چیزی که قبلاً همه ردش میکردن، بعد از چند سال ممکنه بشه یه قانون رسمی—چون پنجره اورتون به سمت اون باز شده. و اصطلاح آلت رایت در واقع همینکارو میکرد.
این گروهها با ریبرندینگ «ملیگرایی سفید» یا «برتری نژاد سفید» در بستهبندی شیک و جدید آلت رایت یا راست آلترناتیو، تونستن با سواستفاده از کنجکاوی رسانهها نسبت به چیزهای نو و تازه ایدههای خودشون رو در مقیاسی وسیع منتشر کنند. مثلا وبلاگ ضدیهودی The Daily Stormer بسیاری از عناصر زیباییشناختی راست آلترناتیو رو اختراع کرد که مستقیماً از فرهنگ فرومهای چن (مثل ۴chan) اقتباس شده بودند و اون جور که بنیانگذار سایت، یعنی اندرو آنگلین میگه نازیسم غیرطنزآمیز رو تبدیل به نازیسم طنزآمیز کردن. به این ترتیب، ملیگرایی سفید بازطراحی شد تا برای نسل هزاره جذاب باشه. یعنی دقیقا از تکنیکهای ترول کردن، مثل ساخت محتوای جذاب و تکان دهنده و البته طنز و سرگرم کننده استفاده کردن تا مخاطب جذب کنن. کاری که مثلا من نمی کنم تو این پادکست. شکلک خنده.
اما در ادامه بیایم یه کم به این سایت یعنی The Daily Stormer نگاه بندازیم ببینیم دقیقا چیکار میکنه.اندرو انگلین، بنیانگذار سایت، خودش گفته هدف این سایت اینه که مردم رو با یه نگاه خاص نسبت به دنیا آشنا کنه و دیدگاه خودش رو تبلیغ میکنه. برای همین، مقالهها و تیترهاش خیلی تند و افراطیان. مثلاً تیترهایی مثل «همه آدمای باهوش تاریخ از یهودیا بدشون میاومده» یا «آدولف هیتلر: مردی که بیشترین دروغ رو دربارهاش گفتن» توش پیدا میشه.
سایت ادعا میکنه که «معتبرترین منبع خبری جمهوریخواهان آمریکاست»! اما واقعاً پره از نوشتههای نژادپرستانه علیه سیاهپوستها، عربها و یهودیها. حتی تئوریهای توطئه عجیبی هم تبلیغ میکنه، مثلاً اینکه یهودیها در واقع مارمولکهایی تغییرشکلیافتهان که دنیا رو کنترل میکنن!
سبک نوشتنش هم خیلی شبیه فرومهایی مثل 4chan هست؛ یعنی پر از شوخیهای عجیب، میمهای اینترنتی و لحن بیادبانه. همچنین کنار اسم یهودیها یا موسساتی که توسط یهودیها اداره میشه سه تا پرانتز میذاره که این هم یکی از شوخیهای رمزگونهی نژادپرستان آنلاینه تا یهودیها رو تارگت کنن. انگلین و نویسندههای سایت گاهی با اکانتهای جعلی که خودشون رو زن یا اقلیت جا میزنن، پستهای عجیبی منتشر میکنن تا جامعه رو تحریک یا سردرگم کنن. خودش گفته جملههایی مثل «یهودیها رو با گاز مسموم کنید»، اگه تو رسانهها زیاد تکرار بشن، ممکنه باعث بشه ذهن مردم نسبت به وحشتهای هولوکاست بیحس بشه! این سایت، آدمهایی رو که معمولاً فاشیست نیستن ولی مخالف اصلاحات اجتماعی، فمینیسم یا عدالتخواهیان، هم جذب میکنه—مثل فعالای گیمرگیت، یا طرفدارای حقوق مردان. حتی یه راهنمای نگارش هم برای نویسندههاش داره که میگه باید متنها اونقدر اغراقآمیز باشن که خواننده نفهمه جدیان یا شوخی. این هم باعث میشه دستشون برای نفرتپراکنی بازتر باشه.
این وبسایت با جریانهای خبری و سیاسی هم در ارتباط بود مثلا وقتی «دیلان روف»، قاتل نژادپرست آمریکایی در سال ۲۰۱۵ به کلیسای سیاهپوستان حمله کرد و ۹ نفر رو کشت، برخی نشانهها حاکی از اون بود که روف پیشتر در این سایت نظر میداده یا دستکم از مطالبش تأثیر گرفته بود. انگلین،خشونت رو محکوم کرد ولی گفته بود با خیلی از نظرات روف موافقه. اما همون سال، از سوءقصد به جان یک سیاستمدار زن آلمانی طرفدار مهاجرت، استقبال کرد و اون رو «عفریته فمنیست» خطاب کرد.
انگلین در سال ۲۰۱۵ هم رسماً از ترامپ حمایت کرد و گفت این اولین باره که به کسی رأی میدیم که «واقعا نماینده منافع ماست». از ممنوعیت موقت ورود مسلمانان حمایت کرد و تیتر زد: «هایل دونالد ترامپ – نجاتبخش نهایی!» گروههای نژادپرست بهطور بیسابقهای از ترامپ حمایت کردن، چون معمولاً سیاستمدارها رو باور ندارن. انگلین گفت ترامپ شاید ضدیهود عملگرا باشه؛ یعنی فقط به خاطر رأی مسیحیهای محافظهکار از اسرائیل حمایت میکنه ولی پشت پرده با یهودیها مخالفه.
اینجا جای خوبیه که برگردیم به ابتدای این ویژه نامه که درباره تاثیر آلت رایت بر پیروزی ترامپ گفتم. باید ببینیم چی شد و چرا آلت رایتیها رفتن پشت سر ترامپ.
در ژوئن ۲۰۱۵ وقتی دونالد ترامپ، میلیاردر و تاجر سرشناس، نامزدی خودش رو برای رقابت در انتخابات ریاستجمهوری آمریکا از طرف جمهوریخواهان اعلام کرد، توجه آلت-رایتیها، همچنین ناسیونالیستهای سفید، نئونازیها، گروههای کوکلوسکلان (KKK) و جنبش «میهنپرستان» را به خودش جلب کرد. اونا با صدای بلند از کمپین ترامپ حمایت کردند و این موضوع باعث شد آلت-رایت انرژی تازهای بگیره و فرصتی به دست بیاره تا مخاطبان بیشتری رو جذب کنه و یه جورایی بسیاری از افراد از طریق علاقه به ترامپ با این جنبش آشنا شدند.
از نظر ایدئولوژیک، آلت-رایت بسیار «راستتر از ترامپ» باقی موند و خود ترامپ هم شناخت چندانی از این جنبش نداشت. خیلی از آلت-رایتیها میدونستن که ترامپ ناسیونالیست سفید نیست و همه تغییرات مدنظرشان رو اجرا نخواهد کرد؛ با اینحال، از مواضع سختگیرانهاش درباره مهاجرت، درخواست برای ممنوعیت ورود مسلمانان به آمریکا، و ساخت دیوار در مرز مکزیک برای جلوگیری از مهاجرت غیرقانونی استقبال کردند. اونا خیلی خوشحال بودن که ترامپ گفتوگوی ملی را به سمت راست کشونده و نشون داد میشه از جناح راست به جنبش محافظهکار جریان اصلی حمله کرد. مثلا یکی از آلت رایتی ها گفت «به کمپین ترامپ بپیوندید… تا از شر محافظهکاران منفور و خائن یا (cuckservatives)ها خلاص شویم». البته اقلیتی کوچک از آلت-رایتیها مخالف ترامپ بودند؛ مثلاً یکی از نویسندگان The Right Stuff با نام مستعار «داور فوتبال آشویتس» اعتراض داشت که دو فرزند ترامپ با یهودیان ازدواج کردهاند.
ترامپ، که کاربر پرشور توییتر بود، در نوامبر ۲۰۱۵ یک گرافیک درباره آمار جرم و جنایت در میان سیاهپوستان آمریکا بازنشر کرد که در آن هشتگ «#نسلکشی_سفیدپوستان» درج شده بود. آلت-رایتی معروف به RamZPaul از این کار خوشحال شد و نوشت: «ترامپ میبیند و از آلت-رایت تأثیر میگیره». در ماههای بعد، ترامپ چند بار دیگر توییتهایی را بازنشر کرد که شامل همین هشتگ بود یا از سوی برتریطلبان سفید منتشر شده بودند. آلت-رایتیها این شواهد رو نشونه این می دونستن که ترامپ قهرمان آنهاست.
در اوت ۲۰۱۶، ترامپ استیو بنن را بهعنوان مدیر کمپین انتخاباتیاش منصوب کرد. این تصمیم بلافاصله با سخنرانی هیلاری کلینتون، رقیب دموکرات او، در رنو، نوادا محکوم شد. کلینتون به ادعای بنن اشاره کرد که بریتبارت «سکوی آلت-رایت» است و این جنبش را «ایدئولوژی نژادپرستانه در حال ظهور» خواند و هشدار داد که «یک جریان حاشیهای عملاً حزب جمهوریخواه را تسخیر کرده است». او آلت-رایت را متشکل از «ایدههای نژادپرستانه، ضداسلامی، ضد مهاجر و ضد زنان» دونست و ترامپ را متهم کرد که آنها را به جریان اصلی سیاست آمریکا آورده است. کلینتون گفت نیمی از طرفداران ترامپ افراد شریفی هستند که «برای تغییر ناامیدند»، اما نیم دیگرشان در «سبدی از نفرتانگیزان (basket of deplorables)» جای میگیرند.
پس از این سخنرانی، ترافیک وبسایتهای آلت-رایت افزایش پیدا کرد و رسانههای جریان اصلی توجه بیشتری به آنها نشان دادند. اینم از تاثیر تبلیغ منفی یعنی شاید عده کمی بودن که استیو بنن رو می شناختن اما با سخنرانی کلینتون ولع برای شناخت این آدم و تفکراتش به شدت افزایش پیدا کرد. اسپنسر و دیگر آلت-رایتیها از این سخنرانی استقبال کردند و معتقد بودند که سخنرانی کلینتون باعث شد بیشتر دیده بشن و مشروعیت پیدا کنن. بسیاری از هواداران ترامپ هم لقب «deplorables» (نفرتانگیزان) را با افتخار پذیرفتند و آلت-رایت آن را در میمهای اینترنتی بهشدت ترویج کرد. در سپتامبر، اسپنسر، تیلور و پیتر بریملو در واشینگتن دیسی یک کنفرانس خبری برگزار کردند تا اهداف خودشون رو توضیح دهند.
وقتی ترامپ در نوامبر ۲۰۱۶ پیروز انتخابات شد، واکنش آلت-رایت سرشار از غرور و پیروزیطلبی بود. اندرو انگلین گفت: «شک نکنید، این کارِ ما بود. اگر ما نبودیم، این اتفاق نمیافتاد.» اسپنسر هم توییت زد: «آلت-رایت برنده اعلام شده است… حالا ما جریان اصلی هستیم.» اینا با این حمایتهاشون امیدوار بودن که ترامپ رو بیشتر به سمت راست بکشونن.
اما این حمایتها بدون واکنش هم نبود مثلا بعضی جمهوریخواهها مثل «کریستال رایت» گفتن ترامپ باید خودش رو از نژادپرستهایی مثل اینا جدا کنه. تحلیلگرها هم نوشتن که تمرکز دانشگاهها روی مسائل نژادی (بهجای فردگرایی بیطرف) باعث شده سایتهایی مثل The Daily Stormer رشد کنن.
بعد از پیروزی ترامپ، سایت از خوانندهها خواست با تهدید غیرمستقیم، مهاجرها (مخصوصاً رنگینپوستها) رو از آمریکا فراری بدن و کاری کنن که طرفدارای ناامید هیلاری کلینتون خودکشی کنن! اما بعضی از پژوهشگرا اعتقاد دارن که انتخاب ترامپ نشانهی «آغاز پایان» آلت-رایت بود، چرا که رشد این جنبش از همون زمان متوقف شد. با این حال، ریچارد اسپنسر برای جشن گرفتن پیروزی ترامپ در نوامبر ۲۰۱۶ نشستی در واشینگتن دیسی برگزار کرد و گفت که فکر میکند «یک ارتباط روحی و عمیق با دونالد ترامپ دارد، ارتباطی که ما بهطور معمول با اکثر جمهوریخواهان نداریم». او در پایان کنفرانس شعار داد: «درود بر ترامپ! درود بر ملت ما! درود بر پیروزی!» و بسیاری از حاضران با سلام نازی و شعار پاسخ دادند. این ماجرا توجه زیادی از سوی رسانهها به خود جلب کرد. اسپنسر بعداً ادعا کرد که این سلامها «با روحیهای طنزآمیز و از سر شور و شوق» انجام شده بود.
اواخر همان ماه، ترامپ در مصاحبهای با نیویورک تایمز گفت: «نمیخواهم این گروه را انرژی ببخشم، و از آنها اعلام برائت میکنم». این موضع بسیاری از آلت-رایتیها را خشمگین کرد. در آوریل ۲۰۱۷، آلت-رایتیها حمله موشکی ترامپ به پایگاهی هوایی در سوریه را بهشدت نقد کردند، زیرا معتقد بودند او از وعدهی خود مبنی بر سیاست خارجی غیرمداخلهگرانه در خاورمیانه عقبنشینی کرده است.
هاولی اشاره کرد که نفوذ آلت-رایت بر دولت ترامپ «ناچیز» بود. با این حال، برخی رسانهها مدعی شدند تعدادی از منصوبان دولت ترامپ به آلت-رایت مرتبطاند؛ از جمله استیون میلر (مشاور ارشد)، مایکل فلین (مشاور امنیت ملی)، سباستین گورکا (معاون دستیار رئیسجمهور)، جولیا هان (دستیار ویژه رئیسجمهور) و دارن بیتی (نویسنده سخنرانیها).
از سال ۲۰۱۶، توییتر شروع به بستن حسابهای آلت-رایتیها بهدلیل سوءاستفاده و آزار کرد؛ از جمله حسابهای اسپنسر و مؤسسه NPI که متعلق به او بود. در فوریه ۲۰۱۷، ردیت انجمن “r/altright” را بهخاطر نقض قوانین ضد داکسینگ بست. فیسبوک هم در آوریل ۲۰۱۸ صفحات اسپنسر را حذف کرد.
بعضی از سایتهای ملیگرای سفیدپوست مثل Stormfront و Counter-Currents به لحن سطح پایین این سایت و دفاع انگلین از مسیحیت اعتراض کردن. حتی بعضیا او رو متهم کردن که با ژستهای اغراقآمیز اینترنتی، افراد سادهتر جامعه سفیدپوست رو جذب میکنه تا جنبش نژادپرستی سفید رو خراب کنه. بعضیا حتی فکر میکنن او یه نفوذی یهودیه! بالاخره وقتی به توهم توطئه دامن میزنی و نفرت پراکنی میکنی دامن خودت رو هم میگیره. انگلین همچنین بابت رابطه با زنهای فیلیپینی و توهینهاش به زنهای سفیدپوست هم نقد شده. انگلین از شیجینپینگ و سیاستهای ضد فمینیستی و ضد دگرباشی اینترنت چین هم حمایت کرده و محافظهکاران آمریکاییِ ضدچین رو نقد کرده. همچنین، گاهوبیگاه سرکوب مسلمانان اویغور توسط دولت چین رو تحسین کرده است.
یکی از مسائل دیگه که به این سایت مربوط بوده ماجرای حمله مرگبار سال ۲۰۲۲ در بوفالو نیویورکه. پِیتون جِندرون، عامل این حمله که ده نفر رو کشت، گفته بود که مطالب The Daily Stormer، بهعلاوه 4chan و نوشتههای تیرانداز نیوزیلندی که در سال ۲۰۱۹ در تیراندازی به مسلمانان نیوزلند ۵۱ نفر رو به قتل رسونده بود، الهامبخش این حمله بودن.
علاوه بر اینها این سایت گروهی به اسم «ارتش ترولها» تشکیل داده بود که کاربرانش را برای آزار هدفمند افراد یهودی، سیاهپوست، مسلمان، زنان و خبرنگاران تحریک میکرد. «لوسیانا برگر» سیاستمدار یهودی بریتانیایی، «مریم ویسزاده» فعال افغان و مسلمان استرالیایی، «جولیا آیوفه» خبرنگار و فعال سیاسی یهودی و«تانیا گِرش» از قربانیان مشهور این حملات بودند. ممکنه من اسامی رو درست تلفظ نکنم که از این بابت عذرخواهی می کنم.
در چندین مورد، اطلاعات شخصی این قربانیان منتشر شد و کاربران به ارسال پیامهای تهدیدآمیز و نژادپرستانه تشویق شدند. حتی سایت به کاربرانش یاد میداد چطور این پیام ها رو بفرستن که ناشناس بمونن و گیر نیوفتن. «تانیا گرش» در دادگاهی علیه اندرو انگلین پیروز شد و ۱۴ میلیون دلار غرامت گرفت. در مواردی مثل حمله به «دِین عبیدالله» یا «تیلور دامپسون»، دادگاهها هم انگلین و هم سایت را محکوم کردند و حکمهایی سنگین مالی علیهشان صادر شد. سایت همچنین با هک پرینترهای عمومی در آمریکا و آلمان، پیامهای نژادپرستانه منتشر کرد و حتی از بازی Pokémon Go برای جذب کودکان به ایدئولوژی نازی استفاده کرد.
از این شخصیتها و از این دست سایتها زیاد داریم. من این یکی رو به عنوان نمونه یه کم بیشتر توضیح دادم که بدونیم وقتی از یه همچین سایتی صحبت میکنیم منظور چیه. اما اصطلاح «راست آلترناتیو» به شکلی حسابشده، مبهم و چندپهلوئه. از یک طرف، به فرهنگی از ترولگری پرخاشگرانه در فرومها اشاره داره که از لیبرالیسم و محافظهکاری رسمی متنفرند، به شوخیهای درونی و زبان کنایهآمیز متکی اند، و از گفتار افراطی برای خشمگین کردن دیگران بهره میبرن. از طرف دیگر، این اصطلاح شبکهای پراکنده از وبلاگها، فرومها، پادکستها و کاربران توییتر را در بر میگیره که نفرت از لیبرالیسم، فمینیسم و چندفرهنگیگرایی نقطهی مشترک اوناست.
طبق قانون «پو» (Poe’s Law)، تشخیص اینکه کدامیک از این افراد واقعاً جدیاند و کدام صرفاً کنایهآمیز، غیرممکنه. حتی در بین کسانی که به نظر میرسه تعهد ایدئولوژیک دارن باز هم اختلاف دیدگاه و نزاع درونی بسیاره. چهرههایی که رسانه جریان اصلی بهعنوان «رهبران» راست آلترناتیو معرفی میکنن، مثل ریچارد اسپنسر و مایلو یوناپولِس، الزاماً از سوی همۀ اعضای این جریان پذیرفته یا تأیید نمیشوند.
برخی رسانههای آلت رایت، مثل The Daily Stormer بهصراحت ضدیهودی و نئونازی هستن، در حالیکه برخی دیگه با این رویکرد مرزبندی دارن. این آشفتگی هدفداره یعنی این ابهام به شرکتکنندگان اجازه میده از عناصر مشمئزکنندۀ این جنبش فاصله بگیرن، اما همچنان در راستای تقویت کلیت اون تلاش کنن.
در مجموع، راست آلترناتیو فرهنگی عمیقاً طعنهآمیز، خودارجاعی، و پر از ارجاعهای نژادپرستانه، نمادهای نازی، و پیوندهای عرفانیه؛ فرهنگی که میشه اون رو هم کاملاً جدی گرفت و هم صرفاً شوخی دونست. خیلی از طرفدارها و مدافعان راست آلترناتیو بهشدت با برچسبهایی چون نژادپرستی یا نئونازیسم مخالفت میکنن. مثلا مایلو یوناپولِس و آلوم بوخاری نوشتن: «آیا کاربران انجمن /pol/ سایت 8chan واقعاً متعصباند؟ و در جواب میگن نه به اندازه طرفداران دثمتال دهۀ هشتاد که شیطانپرست بودند. برای این کاربران این کارها، صرفاً ابزارهاییست برای اذیت کردن پدربزرگها و مادربزرگها.»
اما این توجیه صادقانه نیست. حتی اگر این فضاها متنوع باشن، ملیگرایی سفید (اگر نگیم برتری نژادی سفیدپوستان) در زیرلایۀ بسیاری از جوامع راست آلترناتیو حضور داره. بسیاری از کنشهای راست آلترناتیو—از تبلیغ نمادهای نازی گرفته تا استفاده از توهینهای نژادی و گسترش ایدههای ضد مهاجرت—به تقویت همین ایدئولوژی منجر میشن. چه این اعمال از سر جدیت انجام بشن و چه به قصد شوخی، نتیجه یکیست: بازتولید نژادپرستی.
عناصر وحدتبخش این جریان عبارتاند از:
یک: پرستش سنت که با نوعی حسرت نسبت به گذشتهای بدوی و اسطورهای همراهه (مثل شعار «آمریکا را دوباره عظیم کنیم» یا آرمان اسپنسر برای ساخت «روم نوین» به سبک موسولینی).
دو: ترس از تفاوته، چه تفاوت جنسی، جنسیتی، دینی یا نژادی.
سه: نوعی آیین مردانگی که خود را در وسواس نسبت به سیاست جنسی نشان میدهد (ارجاع به فرهنگ پیکآپ آرتیستها و نقشهای جنسیتی سنتی در خانوادهی هستهای که اینو جلوتر بهش می رسیم.
چهار: خصومت با سیاست پارلمانی و اندیشۀ انتقادی.
پنج: باور به جنگ دائمی و پرستش کنش به خاطر کنش، فارغ از هدف یا نتیجه است. یعنی جنگ یا درگیری نه بهخاطر رسیدن به هدفی خاص یا حل مشکلی، بلکه خودش فینفسه باارزش و مقدس شمرده میشه. در چنین نگاهی، صلح، تعقل، یا گفتوگو بیارزش تلقی میشه. اقدامگر بودن، حتی بدون فکر، حتی اگر بیهدف یا بینتیجه باشد، مهمتر از تأمل و منطقه. مثال تاریخیاش را میشه در فاشیسم موسولینی دید، که در اون جنگ و خشونت به خودی خود ستایش میشد، نه بهعنوان ابزاری برای صلح یا پیشرفت، بلکه چون خودِ جنگیدن نشانه قدرت و مردانگی و شکوه تلقی میشد
و شش: ستایش تکنولوژی، نه از منظر عقلانیت روشنگری، بلکه باوری غریزی به فناوری بهعنوان ابزار سلطه و بازتولید نابرابری.
در جنبشهای حاشیهای مرتبط با راست آلترناتیو فرقهای به نام «فرهنگ سنت» ظهور کرده که دنبال بازگشت به گذشتهای خیالی هستند که در اون «مردها، مرد» بودند، مهاجرت محدود بود و نظم اجتماعی سنتیتری برقرار بود. بسیاری از چهرههای فعال در جنبش معاصر حقوق مردان مثل «داریوش یا (روش) ولیزاده» نویسنده وبلاگ Return of Kings، میخوان به اونچه بهش میگن مردانگی پیشامدرن برگردن. یه نمونه دیگه وبلاگنویسی به نام «منسیوس مولدباگ»، Mencius Moldbug پایهگذار جنبش «روشنگری تاریک» (Dark Enlightenment)، برنامهنویس نرمافزاره که قبلا لیبرترین بود باور داشت دموکراسی لیبرال در اصل با آزادی و بازار آزاد ناسازگاره. او در عوض خواستار بازگشت به نظم سلطنتی و فئودالی بود. وبلاگ محبوب و الان بسته شدهاش عمدتاً شامل نوشتههایی بسیار طولانی درباره نظریه سیاسی بود.
این سیاستهای ارتجاعی نو یا به زعم خودشون نئو ریاکشنری، همراستا با سیاستهای فناورانه لیبرترینی در سیلیکونولی و ایدئولوژی موسوم به «ایدئولوژی کالیفرنیایی» عمل میکنن؛ یعنی ترکیبیان از عینیتگرایی (Objectivism) و جبرگرایی فناورانه.
برای کسایی که نمی دونن ایدئولوژی کالیفرنیایی چیه یه توضیح مختصر بدم. «ایدئولوژی کالیفرنیایی» یعنی یک طرز فکر خاص درباره آینده و تکنولوژی که توی دهه ۱۹۹۰ بین کارآفرینهای دنیای فناوری در دره سیلیکون خیلی رایج شد. این ایدئولوژی یه ترکیب عجیبی بود: از یه طرف، باور داشت که تکنولوژی (مخصوصاً اینترنت) میتونه دنیا رو بهتر، مردم رو آزادتر و مستقلتر و قدرت دولتها رو کم کنه. این بخش از ایدهها، بیشتر از فرهنگ دهۀ ۱۹۶۰ و آزادیخواهی فردی الهام گرفته بود (مثل هیپیها و چپگرایان اون زمان). من در مورد جو اون زمان در اپیزود نوشته روی سنگ قبر کمی توضیح دادم که لینکش در کپشن همین پادکست هست.
ولی از طرف دیگه، این طرز فکر به شدت از اقتصاد نولیبرالی و سرمایهداری آزاد هم دفاع میکرد — یعنی اعتقاد داشت که بازار باید آزاد باشه، دولت کمتر دخالت کنه، و کارآفرینها باید بتونن بدون محدودیت رشد کنن. اینا هم ضد دولت بودن، هم طرفدار بازار آزاد؛ هم از آزادی فردی دفاع میکردن، هم در عمل باعث قدرت گرفتن شرکتهای بزرگ میشدن و این آخری هم آزادی فردی رو به خطر میندازه هم بازار آزاد رو و هم شرکت های بزرگ رو جایگزین دولت میکنه یعنی یه ترکیب متناقض.
هوادارهای این ایدئولوژی فکر میکردن توی «عصر اطلاعات»، دانش و اطلاعات مهمترین منابع ثروتن، و هر کسی که به اینترنت وصل باشه میتونه خودش رو بالا بکشه. ولی منتقدها میگفتن این فقط یه خیال خوشبینانهست: در واقع، این مدل باعث شده شرکتها از مردم قویتر بشن، نابرابری بیشتر بشه، و همونهایی که اول راه قدرت داشتن، قدرتشون همیشگی بشه. پس در یک جمله ساده، ایدئولوژی کالیفرنیایی یعنی این باور که تکنولوژی آزادکنندهست و میتونه جامعه رو بهتر کنه — ولی در عمل، باعث تقویت نابرابری و قدرت شرکتهای بزرگ میشه.
با اینکه این ایدهها در حاشیه قرار دارن، اما در بین برخی از چهرههای بانفوذ هم برای خودشون طرفدارایی دست و پا کردن، کسانی هستن که بین «فئودالیسم شایستهسالارانه» و ساختار استارتاپهای فناورانه شباهتهایی میبینن. برای نمونه، «بالاجی سرینیواسان»، کارآفرین بیتکوین در سال ۲۰۱۳ در سخنرانیای از «خروج نهایی سیلیکونولی» دفاع کرد؛ خروجی که بهمعنای ساختن جامعهای داوطلبانه، در بیرون از آمریکا و با اداره فناوری بود.
و همچنین در مقالهای در مجله Wired با عنوان «نرمافزار دارد جهان را دوباره سازماندهی میکند»، از صنعت فناوری خواست که بهصورت دیجیتالی از ایالات متحده «خارج شود» و فعالیتهایش را به خارج از کشور منتقل کند. این سخنرانی با استقبال مثبت نشریاتی مثل Reason، Wired و Bloomberg News روبهرو شد، اما نشریاتی مثل نیویورک تایمز و وال استریت ژورنال از این مقاله انتقاد کردن.
بعد از اونکه سایت TechCrunch در مقالهای به ارتباط برخی از رهبران فناوری دره سیلیکون با جنبش راستگرای افراطی «روشنگری تاریک» (Dark Enlightenment) اشاره کرد، سرینیواسان در ایمیلی به رهبر این جنبش نوشت: «اگه اوضاع داغ شد، جالب میشه اگه مخاطبهای روشنگری تاریک رو بریزیم سر یه خبرنگار آسیبپذیر و متخاصم تا طرف رو داکسینگ کنن و با گزارشهای منفی اونو به جون آگهیدهندهها و دوستان و ارتباطاتش بندازن.»
در سال ۲۰۲۲، سرینیواسان کتابی با عنوان The Network State: How To Start a New Country («دولت شبکهای: چگونه کشوری نو بسازیم») منتشر کرد که در اون دیدگاههاش درباره «ملیت دیجیتال» و لزوم گسستن از دولتهای جغرافیایی را بیشتر بسط داد. توی این کتاب، مفهوم «دولت شبکهای» رو توضیح میدهد: جامعههایی دیجیتال که با سرمایهگذاری جمعی، منابع لازم برای ساخت شهرها یا دولتهای مستقل رو تأمین میکنند. این ایده از نظریهای از اقتصاددان آلبرت هیرشمن الهام گرفته که دو مسیر برای اصلاح وضعیت ارائه میدهد: یکی «اعتراض درونی» (voice) یعنی اصلاح از درون سیستم، و دیگری «خروج» (exit)، یعنی ترک سیستم و ساختن چیزی جدید.
گیل دوران در مقالهای در آوریل ۲۰۲۴ برای نشریه The New Republic، هشدار داد که نباید دولت شبکهای را صرفاً یک نظریه حاشیهای و بیاثر دونست. او در این مقاله به گفتوگویی از سپتامبر ۲۰۲۳ با سرینیواسان اشاره میکند که در اون، سرینیواسان گفته بود که افراد حامی تکنولوژی باید قدرت سیاسی رو و کنترل شهرها رو به دست بگیرن. او با صراحت گفته بود که قصد داره دموکراتها را از مناطقی که تکنولوژیدوستان کنترل میکنن، حذف کنه. همچنین پیشنهاد داده بود که برای جلوگیری از اجرای قوانینی که به ضرر شرکتهای فناوریه، پلیس رو با ضیافتها و دادن شغل به بستگانشون تطمیع کنه.
دوران استدلال کرد که این ایدهها نشاندهنده میل به خودکامگیه. اسلاوی ژیژک فیلسوف هم از جمله منتقدانیه که از مفهوم دولت شبکهای انتقاد کرده و اون رو شکل مدرنی از استعمار دونسته که به سبک شرکت هلندی هند شرقی عمل میکند.
پیتر تیل که شرکت مولدباگ رو تأمین مالی میکنه، مولدباگ همونی که بنیانگذار جنبش روشنگری تاریکه در کتاب Zero to One، استدلال میکند یکی از مزایای استارتاپها اینه که شباهت زیادی به سلطنت دارن؛ یعنی جایی که رهبر تمام قدرت رو در دست داره اما تمام مسئولیت شکست رو هم میپذیره، بر خلاف دموکراسی که به نظر او برای موفقیت استارتاپها مناسب نیست.
خب حالا برای بستن بحث آلت رایت یه مقدار آمار و ارقام هم بد نیست تا ببینیم با چه جریانی و چه حجمی طرفیم
آلترایت چون ساختار متمرکز و مشخصی نداره، دقیق نمیشه فهمید چند نفر عضو این جریان هستن یا چه ویژگیهای جمعیتی دارن. اما روشنه که بیشترشون در ایالات متحده هستن؛ هرچند توی کشورهای انگلیسیزبان دیگه مثل کانادا، بریتانیا و استرالیا هم طرفدار دارن، و حتی بخشی از اروپا هم درگیرشه. پژوهشگرها میگن: آمریکا مرکز اصلیه، ولی آلترایت یه پدیده بینالمللی محسوب میشه.
خود آلترایتیها آمارهای متناقضی دادن:
- «اندرُو آنگلین» در ۲۰۱۶ گفت ما بین ۴ تا ۶ میلیون هوادار منسجم داریم.
- ولی «جورج گریفین» فکر میکرد تعداد واقعی اعضای فعال چند صد هزار نفره، با یه حلقهی بزرگتر از سمپاتها.
یه مطالعه نشون داد بین ۲۰۱۶ تا ۲۰۱۸، سایتهای آلترایت ماهی حدود ۱.۱ میلیون بازدیدکننده منحصربفرد داشتن. مقایسه کنید با:
- ۴۶.۹ میلیون برای سایتهای راستگرای معمولی
- ۹۴.۳ میلیون برای سایتهای چپگرا
پس در مقیاس سیاسی آمریکا، آلترایت خیلی کوچیکه؛ چیزی در حد نشریات کمتیراژ.
با این حال، در سال ۲۰۱۷، یه نظرسنجی نشون داد ۱۰٪ از آمریکاییها خودشون رو حامی آلترایت میدونن. پژوهش تازهتر در ۲۰۲۰ گفت این رقم در کل جمعیت ۶٪ه، اما بین طرفدارای ترامپ دوباره به همون ۱۰٪ میرسه.
اما از لحاظ جنسیت و سن
آلترایت بهطور غالب مردانهست، هرچند حدود ۲۰٪ طرفدار زن هم دارن. بیشتر اعضا نسبت به گروههای افراطی قدیمی، جوانتر هستن. خیلیها دانشجو یا فارغالتحصیل تازهان که از فضای «نزاکت سیاسی» توی دانشگاهها خسته شدهن.
«گرگ جانسون» – یکی از تئوریسینهاشون – حتی معتقد بود چون شرایط اقتصادی برای فارغالتحصیلها بد شده، آدمهای تحصیلکرده هم جذب این جریان میشن.
با این حال، تصویر «گروهی از جوانهای باهوش و باکلاس» که آلترایت از خودش نشون میداد، کاملا واقعی نبود. پژوهشها نشون میده خیلی از فعالها مردان میانسال طبقه کارگر بودن که توی انجمنها و فرومها فعالیت داشتن.
گزارشگرها گفتن بخش بزرگی از جریان رو یوتیوبرها و میمسازهای جوان تشکیل میدادن که پشت اسمهای مستعار، محتوای زنستیز، ضدلیبرال، ضدیهودی و نژادپرستانه تولید میکردن.
اما چرا جوانها جذب این جریان میشن؟
خیلی از جوانهای آلترایت میگن دلیل اصلیشون حوادث دوران ریاستجمهوری اوباما بوده مثل جنبش Black Lives Matter
اینها باعث شد حس کنن جامعه داره علیه سفیدپوستها قطبی میشه. بعضیها حتی حاضر بودن آمریکا رو کنار بذارن و بهجاش یه «ملت سفید» بسازن.
در مقابل، نژادپرستهای قدیمیتر بیشتر دنبال بازگشت به گذشته بودن؛ دورهای که جداسازی نژادی و سلطه سفیدها آشکار بود.
ویژگیهای روانشناختی اینا چیه؟
یه مطالعه روی ۴۴۷ عضو آلترایت نشون داد که خیلیهاشون ویژگیهای «سهگانه تاریک» شخصیت (خودشیفتگی، ماکیاولیسم، و روانپریشی) رو بیشتر از بقیه دارن. این آدمها نسبت به طرفدارای ترامپ هم معمولاً:
- بیشتر ضدسیاهپوست بودن
- حمایت بیشتری از «اقدام جمعی سفیدپوستها» داشتن
- در عین حال نسبت به آینده اقتصادی خوشبینتر بودن
دلایل پیدایش این جریان چی بود؟
تحلیلگرها چند عامل رو مهم میدونن:
- رسانههای جدید اینترنتی مرز بین راست سنتی و راست افراطی رو برداشت.
- فاصله گرفتن از جنگ جهانی دوم باعث شد خاطرهی مبارزه با نازیسم کمرنگ بشه و سد ذهنی علیه فاشیسم فرو بریزه.
- واکنش به موج اعتراضات و جنبشهایی مثل BLM و بحثهایی مثل «امتیاز سفید» و «امتیاز مردانه».
- بحرانهای اقتصادی، بیکاری و شغلهای بیمعنا در دهههای اخیر.
برخی پژوهشگرها هم میگن زمینهی فرهنگی مهمی وجود داشت: اضطراب نسبت به مردانگی سفید سنتی، که بعد از حملات ۱۱ سپتامبر توی فضای آمریکا پررنگتر شد. رسانههای محافظهکار با حمله به «نزاکت سیاسی» این حس رو بیشتر تحریک کردن و ناخودآگاه راه رو برای آلترایت باز کردن.
یه دیدگاه دیگه هم اینه که فرهنگ «افشاگری لیبرالها» توی دهه ۲۰۱۰ – که به هر کسی زود برچسب «نژادپرست» یا «سفیدبرترپندار» میزد – باعث شد وقتی یه جریان راست افراطی واقعی سر بر آورد، تشخیصش برای جامعه سختتر بشه.
اما همونطور که گفتم بین آلترایت و خشونت و تروریسم هم ارتباط وجود داره
در سال ۲۰۱۷، پژوهشگر «هاولی» گفت که آلترایت بهطور کلی جنبش خشونتآمیزی نیست، اما این وضعیت میتونه تغییر کنه. تحلیلها نشون میده که اکثر اعضای آلترایت بیشتر به بحث و تبلیغ مسالمتآمیز ارزشهاشون میپردازن و صرفاً القای این تصور که همه اعضا خشن یا انقلابی هستن، اشتباهه و شبیه به اینه که بخوایم همه مسلمانها یا ناسیونالیستهای سیاهپوست رو تروریست فرض کنیم.
با این حال، بعضیها در لبه افراطی این جریان آماده استفاده از خشونت هستن. گفته شده که فرهنگ آلترایت میتونه جوانهای منزوی و خشمگین رو پرورش بده که حاضر به قتل هستن. به همین دلیل، بعضی پژوهشگران و سیاستمداران، آلترایت رو یک جنبش تروریستی میدونن
حوادث خشونتآمیز زیادی رو هم رقم زدن
بین سالهای ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۸، سازمان Southern Poverty Law Center فهرستی از ۱۳ حادثه خشونتآمیز تهیه کرد که افراد تحت تأثیر آلترایت باعثش بودن که در نتیجه این حملات
- ۴۳ نفر کشته شدن
- ۶۷ نفر زخمی شدن
عاملان همه مرد بودن، سنشون بین ۱۷ تا ۳۷ سال، با میانگین حدود ۲۵ سال. تقریباً همه آمریکایی بودن و یکی کانادایی بود.
مثالهاش هم ایناس
- دیلان روف قبل از تیراندازی به کلیسای چارلستون در ۲۰۱۵، ساعتها در سایتهای آلترایت وقت گذرونده بود.
- ویلیام ادوارد آتچیسون در ۲۰۱۷، دو دانشآموز در نیومکزیکو کشت و بعد خودش رو کشت؛ فعالیتهای آنلاینش شامل پستهای طرفدار هیتلر و ترامپ بود.
- رابرت باورز در ۲۰۱۸ به یک کنیسه در پیتسبورگ تیراندازی کرد و ۱۱ نفر رو کشت. او عضو شبکه اجتماعی حاشیهای «Gab» بود و قبل از تیراندازی پیام تهدیدآمیز گذاشته بود.
خب تا اینجای کار باید بهتون یه خسته نباشید بگم. میدونم اطلاعات زیادی دادم. از چهرههای زیادی نام بردم که شاید تقریبا هیچکدومشون رو نشناسید و درباره خیلی چیزها حرف زده شد. من سعی می کنم اطلاعات تکمیلی این ها رو بعدا حالا یا در اینستاگرام پادکست یا در یوتیوب پادکست منتشر کنم. بخوام همه اشون رو اینجا توضیح بدم اوضاع خیلی بدتر از چیزی که هست میشه و کلا از بحث اصلیمون دور میشیم.
در ابتدای پادکست گفتم که ما با دو دسته طرفیم دسته اول جنبش راست آلترناتیو بود که تا اینجای پادکست سعی کردم تا حدودی دربارهاشون اطلاعات بدم، که از کجا اومدن، چه دیدگاههایی دارن و چه جنبشها و سایتهایی دارن. البته که کامل نیست، اما در حد آشنایی فک کنم خوب باشه. حالا بریم سراغ دسته دوم. این دسته دوم رو من اینجا خیلی مختصر باز می کنم چون قصد دارم در آینده خیلی عمیقتر و با جزئیات بیشتری بهشون بپردازم. دستهای که به مَنوسفیر معروف شده و مجموعهای گسترده از وبلاگها، انجمنها و وبسایتهاییه که درباره مردانگی گفتوگو میکنن. دو زیرمجموعه مهم این فضا، فعالان حقوق مردان و پیک آپ آرتیستها یا هنرمندان مخ زنی هستن، اما این فضا شامل ضدفمینیستها، گروههای مدافع حقوق پدران، اینسلها یا کسانی که میخوان رابطه جنسی داشته باشن اما نمیتونن، مردان همجنسگرا که خودشون رو همجنسگرا نمیدانند و خودشون رو آندروفیل میدونن، پیروان مردسالاری سنتی و دیگر گروههای حاشیهای عجیب غریب تر هم میشه
اگرچه انگیزههای مختلفی اعضای مَنوسفیر رو به این فضا جذب میکنه، اما بیشتر آنها دیدگاه تیره و بدبینانهای نسبت به زنان دارن. در نظر اونا، زنان موجوداتی دمدمیمزاج و فرصتطلب هستن که همیشه بهدنبال فریب مردان «با منزلت» هستن (که این مردا بهطور کلی «چد» یا «آلفا» نامیده میشوند). قصدشونم اینه که از اونا سوءاستفاده مالی کنن. پیک آپ آرتیست ها سعی میکنن رفتار مردان آلفا را تقلید کرده تا با زنان بیشتری رابطه برقرار کنن؛ فعالان حقوق مردان برخلاف فمینیستها، از زنانی که نقشهای سنتی جنسیتی رو میپذیرن، حمایت میکنن؛ و گروههایی مثل «مردانی که راه خودشان را میروند» (MGTOW) کاملاً از زنان کنارهگیری میکنن.
این گروهها دیدگاه خصمانهای نسبت به فمینیسم دارن؛ فمینیستها رو باعث و بانی تضعیف مردانگی میدونن و (Political Correctness) یا «نزاکت سیاسی» رو شکلی از سانسور تلقی میکنن. نزاکت سیاسی هم که چندبار تا اینجا ازش نام بردم یعنی سخن گفتن و عمل کردن بر طبق ادب سیاسی یا ملاحظات سیاسی به طوری که اقلیتهای نژادی و مذهبی و دیگر اقلیتها نرنجن. مَنوسفیر در واقع جهانی زیرزمینی از گروهها و افرادیه که به دنبال احقاق حق حقوق مردان در اینترنتن، و سرشار از زنستیزیهای سختگیرانه و افراطیان.
مَنوسفیر اغلب با استفاده از گفتمانهای لیبرال درباره «ستم» تلاش میکنه مردان رو قربانیان فمینیسم افراطی جلوه بده. نشریه The American Prospect نوشت که: «فعالان حقوق مردان ادعا میکنند که جنبششان برای ایجاد تغییر مثبت است و هدف آن به رسمیت شناختن مردان بهعنوان طبقهای ستمدیده و معرفی زنان – بهویژه فمینیستها اما نه فقط آنها– بهعنوان ستمگران مردان است.»
جنبش حقوق مردان در اواخر دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰ در میان دانشجویان مرد دانشگاهها و در واکنش به فمینیسم موج دوم شکل گرفت. این جنبش در ابتدا با اذعان به نابرابریهای جنسیتی، تلاش داشت توجه را به سوی فشارها و بارهای روانی که ذهنیت مردانه در جامعه پدرسالار با آنها روبهروست جلب کند؛ فشارهایی مربوط به سلامت، زندگی عاطفی و روابط انسانی.
در دهه ۱۹۸۰، جنبش مردان اسطورهپرداز (mythopoetic men’s movement) پدید اومد؛ این جنبش که با جنبش اولیه مردان طرفدار فمینیسم فاصله داشت، استدلال میکرد که مردان در جامعه مدرن در حال زنانهشدناند و از ماهیت مردانه حقیقی خودشون دور نگه داشته میشن. اگرچه این جنبش به ظاهر به نفع همه مردان بود، اما بهطور پنهان، سیاستهای جنسیتی را در قالب نژاد سفید بیان میکرد. جنبش مردان اسطورهپرداز در واقع بازتابی از ترسهای عمومی درباره تغییراتی بود که در مقوله اجتماعی «سفیدپوستی» و «هویت مرد سفیدپوست» به عنوان هویتی شکننده و در معرض تهدید رخ داده بود.
از دهه ۱۹۶۰ به بعد، سلطه مردان سفیدپوست در جامعه بیشتر و بیشتر مورد چالش قرار گرفته؛ عوامل زیادی در این وضعیت دخیل بودن مثل افزایش حضور زنان سفیدپوست و افراد رنگینپوست در محیطهای کاری، یا رشد جنبشهای فمینیستی، جنبش حقوق اقلیتهای جنسی، و جنبشهای هویتی قومی و نژادی، در کنار اینها بیثباتی اقتصادی و گذر از اقتصاد تولیدی به اقتصاد خدماتی هم در این امر تاثیر گذار بوده. در نتیجه، بسیاری از مردان سفیدپوست، دگرجنسگرا، میانسال و طبقه متوسط، نهتنها خود را قدرتمند نمیبینن، بلکه احساس ناتوانی میکنن و خودشونو بیدفاع میدونن. پس جای تعجب نیست که خیلی از مردانی که امروزه در جنبش حقوق مردان فعالاند، دقیقاً متعلق به همین گروه اجتماعیاند. یعنی سفید پوستن، دگرجنس گرا از طبقه متوسط و میانسال.
با وجود تنوع گروههای مختلف در جنبش حقوق مردان، اغلبشون به مجموعهای تقریباً یکسان از ارزشها و گرایشهای ایدئولوژیک باور دارن. باور محوری اونا اینه که مردان و پسران در جهان غرب در معرض خطر و به حاشیه راندهشدن قرار دارن و باید ازشون دفاع بشه. اغلب فعالان این حوزه تلاش دارن تا برای این مسئله مشروعیت اجتماعی کسب کنن و برای احقاق حقوق مردان در حوزههایی چون قانون خانواده، فرزندپروری، تولیدمثل، خدمت سربازی اجباری و آموزش مبارزه کنن.
فعالان حقوق مردان برای اثبات ادعاهای خودشون، مجموعهای از چارچوبها و روایتها را گسترش دادهاند که در جذب هواداران و پیشبرد اهدافشان بسیار موفق بودهاند. این روایتها شامل این ایده است که مردان و پسران قربانیاند؛ فمینیستها عامل اصلی این ظلماند؛ و اینکه حقیقت توسط اطلاعات نادرست، سیاستزدگی، و دستورکار لیبرالها از مردم پنهان میشه.
فعالان حقوق مردان مدتهاست که به صورت آنلاین با هم در ارتباطن و فضاهایی رو مثل وبلاگها و انجمنهایی که به این جنبش تعلق دارند ساختن، مثل «Return of Kings» یا «Sluthate.com» و سابردیتهایی مثل redpill که اشاره به «قرص قرمز» در فیلم ماتریکس داره. این جوامع واژگان مشترکی دارند و اغلب با جنبشهای راست آلترناتیو و نئوریاکشنری همپوشانی دارند.
«جامعه اغوا» یا (seduction community) خودشون رو یک جنبش خودیاری معرفی میکنن که تلاش دارن تا به مردها خصوصا کسایی که ازشون با نام نرد یاد میشه، یاد بدن که چطور در ارتباط با زن ها موفق باشن. درباره اصطلاح نرد هم تو اپیزود قبلی همین مجموعه توضیح دادم. برای اینکه یه مرد از یه «ابلهِ ناامید معمولی» به یک «هنرمند مخ زنی» تبدیل بشه، باید مجموعهای از مهارتها را یاد بگیره، به اعتقاد پیک آپ آرتیستها جذابیت قوانینی داره که میشه یادشون گرفت، تمرینشون کرد و به کمال رسوندشون. به این فرآیند «گِیم» (game) گفته میشود.
این نگاه قاعدهمند به روابط پیچیده انسانی از چارچوبهای سنتی مردانه مثل علم، ورزش و ارتش استفاده میکنه و برای مردانی که در فرهنگ اینترنتی و بازیهای رایانهای غرق شدن جذابه. در سمینارها و کارگاهها، روی DVDها و در تالارهای گفتوگو، مردان مشتاق تبدیلشدن به پیک آپ آرتیست، توصیهها، تکنیکها و گزارشهای میدانی از تجربههای خود در جذب زنان را با همدیگه به اشتراک میگذارند. It
با اینکه این توصیهها به طور کلی میتونه به مردان جوان خجالتی و ناکام در برقراری رابطه کمک کنه، اما جامعه پیک آپ آرتیستها این مسئله را با غیرانسانیکردن زنان و دادن تمام عاملیت جنسی به مردان تحریف میکنه. حتما شما هم از این دست مردا اطرافتون دیدین، همونا که الان معروف به بزن در رو
اینترنت نقش کلیدی در گسترش تکنیکهای پیک آپ آرتیست داشته. اولین انجمن پیک آپ آرتیست ها «alt.seduction.fast» بود؛ یک گروه یوزنت که در سال ۱۹۹۴ راهاندازی شد. با فراگیرشدن موضوع مخ زنی در اواسط دهه ۲۰۰۰ – بهویژه به دلیل انتشار کتاب پرفروش The Game نوشته نیل استراوس و سریال واقعگرایانه VH1 با عنوان «The Pickup Artist» – شمار فرومهای اینترنتی به شدت زیاد شد. امروزه، به عنوان مثال، سابردیت Seduction بیش از ۷۷۵ هزار مشترک داره. در این انجمنها، مردان نکاتی درباره چگونگی «آلفا» شدن و جذب زنان رد و بدل میکنن، مثل «نِگینگ» (negging) یعنی اینکه یه نفر یه جور حرف بزنه که هم انگار داره ازت تعریف میکنه هم همزمان نیش میزنه. مثلاً طرف ممکنه بگه: «امروز خیلی خوشگل شدی… معلومه کلی وقت گذاشتی! معمولاً اینجوری نیستی.» این حرفا اولش ممکنه تعریف به نظر برسن، ولی پشتش یه حس منفی وجود داره، انگار میخوان تو از خودت مطمئن نباشی تا بیشتر دنبال تأیید طرف باشی. هدفشم اینه که طرف حس کنه باید تلاش کنه تا خودشو به اون آدم ثابت کنه، یا تاییدش رو بگیره. مخصوصاً توی روابط عاشقانه یا قرار گذاشتن این کار رو میکنن تا طرف مقابل که معمولا خانومه حس کنه اونقدرها هم جذاب یا خوب نیست و باید تلاش کنه نظر مرد رو به خودش جلب کنه.
علاوه بر نگینگ، کینو که میشه لمس کردنهای مثلا بدون منظور و روشهایی برای عبور از «مقاومت ظاهری» یا همان امتناع زنان از برقراری رابطه جنسی هم آموزش میدن.
در حالی که سیاستهای جنسیتی جامعه پیک آپ آرتیستها از ابتدا مسئلهدار بود، اما در سالهای اخیر، بخشی از این جامعه ایدئولوژی جنبش حقوق مردان را در خودش جذب کرده. کاربران در انجمنها فمینیسم را مقصر ایجاد «بازار جنسی ناعادلانه» میدونن؛ بازاری که در آن تنها مردان ثروتمند، خوشچهره و بااعتمادبهنفس دسترسی گسترده به زنان دارند، در حالی که اکثر مردان یا به وضعیت «تجرد ناخواسته» یا همون اینسل دچارند، یا ناچارند با زنان مسن یا دارای اضافهوزن رابطه داشته باشن.
در این گفتمان، مردان قربانی تغییرات اجتماعی ناشی از فمینیسماند؛ تغییراتی که موقعیت اونا را تنزل داده و یافتن شریک زندگی مطلوب یعنی زنی زیبا که بی بند و بار نیست و خانهدار و مخالف شغل مستقله رو دشوار کرده. به عنوان نمونه، در پستی در وبلاگ Return of Kings میخونیم:
«هیچ شکی نیست که روابط بلندمدت در حال افولاند. محافظهکاران اجتماعی اغلب به خاطر اعتراض به روابط آزاد، زنستیز نامیده میشوند، اما آمارها حقیقت را نشان میدهند. ازدواجهایی که در آن زن هنگام ازدواج باکره بوده، ۸۰٪ احتمال موفقیت دارند، در حالی که این احتمال برای زنانی که بیش از ۱۵ شریک جنسی پیش از ازدواج داشتهاند، تنها ۲۰٪ است. بهبیاندیگر، تعداد روزافزونی از پیرزنهای ازمدافتاده داریم که حالا از روابط آزاد گذشتهشان پشیماناند و در آستانه پذیرش این واقعیت قرار گرفتهاند که احتمالاً تنها و بیفرزند خواهند مرد.»
از نگاه این افراد، زنان از «امتیاز زنانه» برخوردارند؛ از جمله کنترل بر فضای خانه، رسانههایی که به نفع زناناند، و نظام قضاییای که در پروندههای طلاق به زیان مردان عمل میکنه. ایدئولوژی «قرص قرمز» یا همون redpill ترکیبیه از خشم نسبت به زنان و فمینیسمی که امتیاز مرد بودن رو انکار میکنه. این ایدئولوژی ذاتاً زنستیز است، چرا که بیشتر محتوای این سایتها زنان رو موجوداتی احساسی، ناپایدار و مردان رو منطقی، برتر و عقلانی توصیف میکنن. در سراسر منوسفیر، فمینیسم علت اصلی وضعیت تغییر یافته مردان – بهویژه مردان سفیدپوست – در جامعه آمریکاست.
خب به پایان این قسمت از مجموعه پادکست دستکاری در رسانهها رسیدیم تا الان ما با چهار دسته از کسانی که رسانهها و به دنبال اون ذهن ما رو دستکاری می کنن آشنا شدیم. ترولها، گیمرگیتها و جنبش آلت رایت و منوسفیرها.
می دونم اپیزودهای سختی هستن. پر از اطلاعاتن و پر از اصطلاح. همونطور که گفتم سعی می کنم شخصیت ها و اصطلاح ها رو در اینستاگرام و یوتیوب پادکست بیشتر باز کنم. متاسفانه در ایران تحقیقات چندانی در این حوزه ها انجام نشده و اکثر اصطلاحات معادل فارسی ندارن. اما سعی می کنم تا جای ممکن این مفاهیم رو توضیح بدم. در قسمت بعد سراغ گروه مهم بعدی میرم یعنی تئوری پردازان توطئه. اونم بحث جذابیه و قبل از اینکه یادم بره دوباره بگم که این بخش فعالان حقوق مردان رو باید بیشتر بهش بپردازم و مطالبی هم آماده کردم که بعد از این مجموعه حتما سراغش میرم. امیدوارم که تا اینجا از مطالبی که ارائه شد استفاده برده باشین.
لایک و کامنت و اشتراک گذاری این پادکست کمک میکنه که افراد بیشتری این مطالب رو بشنون که ممکنه براشون مفید باشه پس حتما برای حمایت از این پادکست اینکار رو بکنید.

نقد و بررسیها
Clear filtersهنوز بررسیای ثبت نشده است.