اگر جایی برای امید نیست دست کم به نومیدی تن ندهیم
پشتیبانی از ما:
logo حامی باش
پی پل
پشتیبانی از ما:
logo حامی باش
پی پل
  • صفحه اصلی
  • یوتیوب
  • پادکست
  • بلاگ
فهرست
خانه تاریخ از آزادی که حرف می‌زنیم.
پادکست کتاب آخرین تزار
آخرین تزار
برگشت به مطالب
پادکست خلاصه کتاب فلسفه‌ای برای زندگی
اپیزود اول: فلسفه‌ای برای زندگی
New
از آزادی که حرف می‌زنیم پادکست
Click to enlarge

از آزادی که حرف می‌زنیم.

همه ما باید این کتاب رو بخونیم چون درباره چیزیه که می‌خوایم داشته باشیمش اما مدام مثل ماهی از دستمون لیز می‌خوره و در میره منظورم آزادیه، ما از مشروطه به این طرف برای آزادی مبارزه کردیم اما موفق نشدیم، چون ما معمولاً آزادی رو مثل یه رویای دور می‌بینیم اما اسنایدر میاد و آزادی رو برامون ملموس میکنه، نمیاد شعار بده نمیاد تعریفای پیچیده کنه. میاره‌اش وسط زندگی روزمره. می‌پرسه: تو همین الان، تو همین تصمیم‌های کوچیک، چقدر آزادی؟ وقتی سکوت می‌کنی، وقتی خودت رو قانع می‌کنی «بی‌خیال»، وقتی می‌گی «به من چه»، همونجاست که آزادی رو از دست میدی و واگذارش می‌کنی.

لینک خرید کتاب: نسخه فیزیکی

پادکست رو از اینجا بشنوید:

بدون آگاهی آزادی ات را می‌دزدند، قسمت سیزدهم فلسفه سیاسیادامه مطلب
پادکست کتاب توتالیتاریسمادامه مطلب
دسته ها: پادکست, تاریخ, سیاست, فلسفه سیاسی برچسب ها: Epitome books, آزادی, آزادی از, آزادی برای, آزادی بیان, آزادی مثبت, آزادی منفی, اپیتومی بوکس, بررسی کتاب, پادکست, پادکست فارسی, تیموتی اسنایدر, خویش‌فرمانی, رسانه, عدالت اجتماعی, کتاب خوب, کتاب خوب بخوانیم, معرفی کتاب
اشتراک گذاری:
  • توضیحات
  • توضیحات تکمیلی
  • نظرات (0)
توضیحات

همه ما باید این کتاب رو بخونیم چون درباره چیزیه که می‌خوایم داشته باشیمش اما مدام مثل ماهی از دستمون لیز می‌خوره و در میره منظورم آزادیه، ما از مشروطه به این طرف برای آزادی مبارزه کردیم اما موفق نشدیم، چون ما معمولاً آزادی رو مثل یه رویای دور می‌بینیم اما اسنایدر میاد و آزادی رو برامون ملموس میکنه، نمیاد شعار بده نمیاد تعریفای پیچیده کنه. میاره‌اش وسط زندگی روزمره. می‌پرسه: تو همین الان، تو همین تصمیم‌های کوچیک، چقدر آزادی؟ وقتی سکوت می‌کنی، وقتی خودت رو قانع می‌کنی «بی‌خیال»، وقتی می‌گی «به من چه»، همونجاست که آزادی رو از دست میدی و واگذارش می‌کنی.

حمایت از پادکست

عضویت در باشگاه هواداران پادکست در یوتیوب

https://www.youtube.com/channel/UCfC3vNa1hs8UeCnBLxBW3vQ/join

برای عزیزان داخل ایران صفحه  حامی باش برای حمایت از پادکست
https://hamibash.com/epitomebooks

حساب پی پل:

https://www.paypal.com/paypalme/epitomebookspod

حمایت شما باعث دلگرمیه ❤️

از آزادی که حرف می‌زنیم

مشخصات کتاب

عنوان: از آزادی که حرف می‌زنیم

نویسنده: تیموتی اسنایدر

مترجم(ان): محمدرضا عشوری

ناشر(ان): خوب

تعداد صفحات: ۳۱۲

لینک خرید کتاب: نسخه فیزیکی یا از اینجا

من میخوام صحبت درباره کتاب از آزادی که حرف می‌زنیم رو با این جمله از کتاب شروع کنم:

«لِشِک کولاکوفسکی پیشنهاد می‌کرد که همه ما باید محافظه‌کار ـ لیبرال ـ سوسیالیست شویم. با یادآوری این ترکیب بحث‌برانگیز، لبخند کج او در خاطرم زنده می‌شود، اما اندیشه‌ای جدی پشت این ترکیب نهفته است. نگاه به آزادی محور اصلی لیبرال است. اعتقاد به اینکه آزادی به فضیلت‌ها مرتبط است، محافظه‌کارانه است. باور به اینکه ساختارها پشتیبان ارزش‌ها هستند سوسیالیستی است. این سه رویکرد به سیاست، کاملاً موجه و مکمل یکدیگرند. هیچ‌یک به‌تنهایی موفق نمی‌شوند اما اگر هر سه با هم عمل کنند چرا.»

به نظرم شالوده اصلی کتاب در همین جمله نهفته است. جمله‌ای که خیلی ساده‌اس اما ما ترجیح میدیم به جای تحقق این آرزو، یعنی آرزوی داشتن حکومتی که بیشتر مردم بتونن واقعا زندگی کنن و از مواهب زندگی برخوردار باشن، سفت و سخت چسبیدیم به یک سری مفاهیم و در دو یا چند جبهه به اسم راست یا چپ با هم مخالفت می‌کنیم و می‌جنگیم. و قسمت اعظم این اختلاف نظرها که ما رو به جون هم انداخته و دیکتاتور خوشحال کنه اینه که متاسفانه اطلاع دقیقی از همین مفاهیمی که بهشون چسبیدیم نداریم و منبع اطلاعاتمون شده یه سری میکرو جمله که از اینستاگرام یا نمی‌دونم فلان پادکست یا ویدیوی یک دقیقه‌ای یا دو دقیقه‌ای میاد، مطالبی که میان و مثلا تو یک دقیقه سوسیالیسم رو توضیح میدن یا لیبرالیسم رو برای ما باز می‌کنن. و برمبنای همین اطلاعات سطحی و اکثرا غلط مخالفت می‌کنیم، حمایت می‌کنیم، ناسزا می‌گیم و هزارتا کار دیگه. اگه خیلی با اغماض مشروطه رو مبدا مبارزه برای آزادی در نظر بگیریم، ما صد و بیست ساله که داریم برای رسیدن به آزادی تلاش می‌کنیم و هنوز موفق نشدیم. دو سلسله حکومتی عوض شدن، دو تا انقلاب کردیم اما به آزادی نرسیدیم چرا؟ چون یا هدفمون رسیدن به آزادی نبوده یا اگرم بوده شاید درک درستی از آزادی وجود نداشته و یکی از دلایل اصلیش هم اینه که ما هنوز نمی‌دونیم آزادی یعنی چی؟ نه تنها ما بلکه آمریکایی‌ها هم نمی‌دونن، همون آمریکایی که مهد دموکراسی و آزادیه. چون این کتاب اول از همه برای مخاطب آمریکایی نوشته شده و چون مسائلی که مطرح میکنه برای مای ایرانی هم مهمن تصمیم گرفتم این کتاب رو ترجمه کنم، کتابی که شاید بتونم بگم تاثیرگذارترین کتابی بوده که دست کم در دهه چهارم زندگیم خوندم. من از وقتی که یادم میاد به آزادی علاقه داشتم، به دونستن درباره آزادی، اینکه چرا اینهمه مردم برای رسیدن به آزادی جان خودشون رو فدا کردن و چرا فکر می‌کنم آزادی تنها راه رسیدن ما به حکومتی خوبه و چی به سرمون میاد اگر آزادی رو رها کنیم؟ سوالاتی که این کتاب سعی می‌کنه به همه اونا پاسخ بده نه در قالب مفاهیم بلکه در قالب زندگی زیسته نویسنده، در قالب اینکه زندگی باید چطور باشه و الان چجوریه؟ و اینکه ما چیکار می‌تونیم بکنیم تا به آزادی برسیم؟

پیش درآمد

برای شروع شاید بهتر باشه از پیش‌درآمد کتاب بگم تا دستتون بیاد که نویسنده کتاب چه دیدی به آزادی داره و چرا این دیدش انقدر منحصربفرد بوده که از همون جملات اول کتاب تصمیم گرفتم ترجمه اش کنم.

در پیش‌درآمد، ما با پیرزنی هشتاد و پنج ساله به اسم ماریا آشنا می‌شیم، ماریا در یکی از روستاهای اوکراین زندگی می‌کنه که به دنبال حمله روسیه به اوکراین خونه‌اش ویران شده بود. بعد از آزادسازی این روستا، ماریا تونست به محل زندگیش برگرده، سازمانی بین المللی برای ماریا موقتا کانکسی تهیه کرده بود که تا بازسازی شهر در اون ساکن بشه. این وضعیت نویسنده رو به فکر فرو می‌بره و اولین سوال رو می‌پرسه: آیا الان که شهر آزاد شده ما باید ماریا رو آزاد تصور کنیم؟ و در جواب میگه: «بی‌شک چیزی وحشتناک از زندگی ماریا رخت بربسته، تهدید روزانۀ مرگی خشونت‌بار و اشغالی همراه با شکنجه و قتل. اما به این وضعیت می‌شود گفت آزادی؟ ماریا هشتاد و پنج ساله است و تنها زندگی می‌کند. حالا که این اقامتگاه کوچک و مرتب را دارد، بی‌شک نسبت به زمانی که بی‌خانمان بود، آزادتر است. این آزادی از آنجاست که خانواده و داوطلبان به کمکش شتافته‌اند و دولتی که با رأی خودش سر کار آمده، برایش کاری کرده است. ماریا از سرنوشت خود شکایتی ندارد، اما وقتی گفت‌وگو به دشواری‌هایی می‌رسد که رئیس‌جمهور با آن‌ها روبه‌روست، به گریه می‌افتد. واژۀ اوکراینی رفع اشغال که من و او در صحبت‌هایمان به‌کار می‌بریم، دقیق‌تر از مفهوم رایج آزادسازی است. این واژه ما را به این اندیشه وامی‌دارد که برای آزادی به‌غیراز رفع ستم به چه چیزهایی نیاز داریم. درواقع، فراهم کردن شرایطی که زنی سال‌خورده بتواند به گرمی از مهمانانش استقبال کند و مناسبات شایسته‌ای داشته باشد، به تلاش فراوانی نیاز دارد. اگر ماریا خانه‌ای مناسب با یک صندلی و مسیری امن به جاده برای واکرش نداشته باشد، سخت می‌شود او را به‌راستی آزاد تصور کنم. 

آزادی فقط نبودِ شر نیست، بلکه حضورِ نیکی است.»

من با خوندن همین روایت کوتاه فهمیدم با کتابی متفاوت طرفم. اما هنوز نمی‌دونستم که این کتاب قراره دید منو نسبت به خیلی مسائل تغییر بده و باید می‌رفتم جلوتر تا اینو بفهمم. اما چه چیزی در این روایت بود که باعث شد بفهمم این کتاب متفاوته؟ بذارید یه کم فنی‌تر بگم. من در همین پادکست درباره آزادی زیاد حرف زدم، همونطور که گفتم آزادی دغدغه من بوده و هست، من در هیچکدوم از مطالبی که تا به حال درباره آزادی خونده بودم ندیده بودم که کسی آزادی رو مساوی با ساختن بگیره. مثلا جان استوارت میل که یکی از پیشگامان پرداختن به آزادی در قرون اخیره آزادی رو اینطور تعریف کرده: هرکس هر کاری میخواد بکنه تا جایی که به آزادی دیگران آسیبی وارد نشه. در این تعریف هیچ نشانی از ساختن نمی‌بینید بلکه دارید قید محدود کننده میگذارید. هابز هم آزادی رو در نبود موانع می‌دونه و این توانایی که انسان هر جا که دوست داره بره یا جابه‌جا بشه. آیزایا برلین دو نوع آزادی رو معرفی میکنه آزادی منفی یعنی نبودِ مانع و دخالت و آزادی مثبت یعنی توانایی و حقِ خودفرمانی و خودمختاری. ژان-ژاک روسو آزادی رو اینطور تعریف می‌کنه: «اطاعت از قانونی که انسان خود برای خود وضع کرده است.»

در نظر روسو انسان در وضعیت طبیعی آزاده، اما جامعه و مالکیت خصوصی این آزادی را محدود می‌کنه. یعنی اگه انسان در کوه و جنگل مثل اجدادش زندگی می‌کرد آزاد بود اما وقتی میاد توی جامعه و شهر باید از آزادی‌هاش دست بکشه. ایمانوئل کانت آزادی رو توانایی عمل بر اساس قانون عقلانی که انسان خودش برای خودش وضع می‌کنه می‌دونه که شبیه تعریف روسوئه آزادی برای کانت یک امر اخلاقی و مبتنی بر خودمختاریه، یعنی خودمون تصمیم بگیریم چیکار کنیم. سیمون دوبووار مثل سارتر انسان رو محکوم به آزادی میدونه؛ یعنی آزادی مساویه با انتخاب، اما مسئولیت و اضطراب هم داره. در نظر آلبر کامو آزادی تنها در پذیرش مرزهای ابسورد و در شور زندگی معنا پیدا می‌کند. برای کامو آزادی یعنی زیستن راستین در برابر پوچی، و نه فرار از آن. هانا آرنت در کتاب انقلاب تمایز ظریفی میگذاره بین رهایی و آزادی و آزادی نزد آرنت یعنی توانایی عمل کردن و آغاز کردن، آزادی نزد آرنت امری سیاسیه؛ آزادی در جهان مشترک و فضای عمومی متولد می‌شه، نه در درون فرد یعنی خلاف کسانی مثل روسو و کانت و دوبووار و سارتر فکر می‌کنه و این از بقیه تعریف‌ها به نظرم نزدیکتره به این کتاب هر چند که آزادی آرنت پیوند بسیار زیادی با امر بنیادگذاری داره یعنی ساخت حکومت که تنها یک بخش از این کتابه. کارل مارکس آزادی رو رها شدن از سلطه نیازهای مادی می‌دونه. فریدریش هایک مثل هابز و میل آزادی رو نبود اجبار از سوی دیگران می‌دونه و تمرکزش بر آزادی منفی است. آلکسی دو توکویل آزادی رو مشارکت فعال در حیات سیاسی میدونه، توکویل نگران استبداد اکثریت بود و آزادی رو در پیوند با نهادهای مدنی و مشارکت‌جویی می‌دید. و در آخر سیمون وی آزادی حقیقی رو زمانی میدونه که انسان خود را از خویشتنِ خود رها کنه.

می‌بینید در هیچ کدوم از این تعریف‌ها خبری از ساختن نیست. خبر از حمایت نیست. اکثر این متفکران آزادی رو منفی می‌بینن یعنی یه چیزی هست که جلوی ما رو میگیره. حالا این یه چیز یا دولته، یا جامعه است، یا مادیاته، یا خود انسان.

اما اسنایدر میاد و میگه آزادی فقط نبود شر نیست بلکه حضور نیکی است. و سوال پیش میاد این یعنی چی؟ اگه کمی به روایت دقت کنید متوجه منظور نویسنده می‌شید. نویسنده میگه: فراهم کردن شرایطی که زنی سال‌خورده بتواند به گرمی از مهمانانش استقبال کند و مناسبات شایسته‌ای داشته باشد، به تلاش فراوانی نیاز دارد. اگر ماریا خانه‌ای مناسب با یک صندلی و مسیری امن به جاده برای واکرش نداشته باشد، سخت می‌شود او را به‌راستی آزاد تصور کنم. 

و این تعریف از آزادی با هیچکدوم از تعریف‌هایی که براتون خوندم همخوانی نداره و از اینجاست که خط به خط و صفحه به صفحه که جلوتر رفتم بر شگفتی‌ام اضافه شد. نویسنده میگه آزادی منفی در ذهن ما نهادینه شده، وقتی ازمون می‌پرسن آزادی چیه؟ اولین چیزی که به ذهنمون میاد رها شدن از چیزیه. انگار یه سری چیزها هستن که جلوی راه ما رو گرفتن و اگه اونا نباشن ما احساس آزادی می‌کنیم. انگار اگر این موانع نباشن وضعیت پیش فرض جهان آزادیه درحالی که اینطور نیست. اسنایدر خط بطلانی بر این اندیشه می‌کشه و اضافه می‌کنه «آزادی با رهایی ذهن ما از ایده‌های نادرست آغاز می‌شود.» همونطور که آزادی پیش فرض جهان نیست، آزادی هم به ما داده نمیشه بلکه باید به دست بیاریمش و براش بجنگیم.

اما چطور؟ چطور برای چیزی بجنگیم که هیچی ازش نمی‌دونیم یا اونچه ازش می‌دونیم احتمالا غلطه؟ اینجاست که نویسنده سعی میکنه راهی جلو پامون بذاره و آزادی رو تعریف کنه، تعریفی که پنج فصل طول میکشه. نویسنده میگه: «پنج شکل آزادی عبارتند از خویش‌فرمانی، یا همان ظرفیت آموخته برای انتخاب؛ ‌پیش‌بینی‌ناپذیری، یا توانایی تطبیق واقعیت‌های فیزیکی با اهداف شخصی؛ تحرک، یا توانایی حرکت در زمان و مکان با پیروی از ارزش‌ها؛ واقعیت‌مداری، یا شناختی از جهان که به ما اجازه می‌دهد تغییرش دهیم؛ و همبستگی، یا تشخیص اینکه آزادی برای همه است.»

خویش‌فرمانی

حالا باید هر کدوم اینا رو دونه دونه شرح بده تا بفهمیم منظورش دقیقا چیه؟ کاری که از فصل اول شروع میکنه اما در همین پیشگفتار یه سرنخی به ما میده. در مورد خویش‌فرمانی میگه انسان بعد از به دنیا اومدن این قابلیت رو داره که دنیا رو تغییر بده در واقع معنایی که اسنایدر از خویش‌فرمانی داره معادل میشه با آغاز در فلسفه هانا آرنت. آرنت هم می‌گفت هر انسان آغازی تازه است. ولی یه تفاوت بزرگ اینجا وجود داره، انسانی که قراره دنیا رو عوض کنه باید حمایت بشه. شما نوزاد انسانی رو نمی‌تونی به حال خودش رها کنی که هر جور دلش میخواد رشد کنه و قوی بشه. چیزی که بازار آزاد یا اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد به ما میگه که دست از سر بازار بردارید بذارید هر جور که میخواد رشد کنه و قوی بشه. با این استدلال نوزاد رو هم باید رها کرد تا هر کاری دلش میخواد بکنه. به قول اسنایدر مشکل این تئوریا یعنی تئوری بازار آزاد و امثال اون، اینه که دوره نوزادی و نوجوانی انسان رو فراموش می‌کنن و انسان رو موجودی بالغ می‌بینن که باید دست از سرش برداشت و آزادش گذاشت. در واقع نوزاد با نبودن چیزی آزاد نمیشه بلکه باید ازش مراقبت کرد، نوزاد احتیاجاتی داره که خودش هم نمیدونه و هیچ شناختی نسبت بهشون نداره و این احتیاجات اگه تامین نشه عملا از بین میره. برای داشتن نسلی که بتونه در آینده جهان رو عوض کنه ما به نسل یا نسل‌هایی نیاز داریم که برای نسل بعدی وقت بگذاره و فداکاری کنه. نویسنده کل فصل اول رو اختصاص میده به این قضیه، اینکه نوزاد به غذا، سرپناه و گرما نیاز داره اینکه نوزاد به دیگرانی نیاز داره که مراقبش باشند و نیاز داره که آموزش ببینه و همه اینا نیازمند اینه که کسی باشه تا وقتی این نوزاد روی پای خودش واینستاده یعنی به خویش فرمانی نرسیده ازش مراقبت کنه.

همه اینایی که اسنایدر گفت یعنی چی؟ یعنی ما به ساختارها و نهادهای حمایتی نیاز داریم. مثلا فرض کنید پدر و مادر نوزاد مجبور باشن بخاطر شرایط اقتصادی حاکم بر جامعه وقت زیادی رو سر کار بگذرونن، در این صورت آیا زمان و حوصله کافی برای پرداختن به نیازهای بچه شون رو دارن که بتونه به خویش فرمانی برسه؟ به قول نویسنده پژوهش ها نشون دادن «عواملی چون ارتباط فیزیکی و کلامی مداوم، روابط مبتنی‌بر اعتماد، بازی‌های بدون ساختار و در معرض انتخاب قرار دادن کودک در مورد اشیا و افراد  به کودکان خردسال کمک می‌کند تا ظرفیت‌های بنیادین خود را توسعه دهند. تنها ازطریق اقدامی جمعی ویژگی‌های لازم برای تبدیل شدن ما به انسان‌هایی آزاد در دسترسمان قرار می‌گیرند. کودکان می‌توانند طوری پرورش یابند و آموزش ببینند که به انسان‌هایی آزاد تبدیل شوند، اما خودِ آن‌ها قادر نیستند شرایط لازم برای چنین رشدی را فراهم کنند. ازآنجاکه آزادی به ظرفیت‌هایی نیاز دارد که ما نمی‌توانیم به‌تنهایی آن‌ها را پرورش دهیم، درنتیجه آزادی خود را مدیون دیگران هستیم.» و این دین رو کودک زمانی می‌تونه جبران کنه که به بزرگسالی برسه و تجربیات و زمانش رو در اختیار نسل بعدی بگذاره. نقش دولت این وسط نقش ضامن این دینه، تا کسایی که به کار تربیت کودکان مشغولند رو حمایت کنه تا زمان کافی برای اینکار رو داشته باشن.

در این فصل نویسنده از خیلی چیزها حرف می‌زنه که به خویش فرمانی مربوطند، از بدن میگه، از مرگ میگه، از نژاد میگه، از خوشبختی و مهمتر از همه اینا از سلامتی. کتاب یه قسمت درخشان داره که درباره خوشبختی از نگاه دیگران صحبت می‌کنه که حیفم میاد براتون نخونمش. اسنایدر میگه: «تأمل در خوشبختی درس‌های مهمی به ما می‌آموزد. خوشبختی برای هر کدام از ما متفاوت است. شاید این تفاوت گاهی آزاردهنده به نظر برسد. اما تنوع بی‌پایان ایده‌های خوب، نشان‌دهندۀ ظرفیت‌های آزادی است. 

جفرسون بر این باور بود که خوشبختی به فضیلت نیاز دارد. هم‌عصر او، مارکی دو ساد ، استدلالی فراموش‌نشدنی به نفع رذیلت ارائه می‌دهد که البته زندگی شاد جفرسون نیز خالی از آن نبود. 

شوپنهاور می‌گوید خوشبختی عطا می‌شود، بالزاک معتقد است ساخته می‌شود. 

بنتام  باور دارد که خوشبختی را می‌توان قانون‌گذاری کرد، داستایفسکی می‌گوید قوانین، خوشبختی را از بین می‌برند. 

لافارگ  ادعا می‌کند تن‌آسایی خوشبختی می‌آورد، فوریه  کار و تلاش را پیشنهاد می‌دهد. 

برک می‌گوید زیبایی وعدۀ خوشبختی می‌دهد، کاواباتا  و موراکامی (مانند اووید) باور دارند که زیبایی مصیبت‌بار است. 

لئوپولد استف می‌گوید زمانی خوشحالیم که بیشترین بخشش را داشته باشیم، ایرن نمیروفسکی  معتقد است که کمترین بخشش ما را خوشحال می‌کند. 

لامنه  می‌گوید وقتی زیاد بخواهیم خوشبختیم، گوته باور دارد که قانع بودن خوشبختی می‌آورد. 

اپیکتتوس  می‌گوید خوشبختی از همان‌جا که عشقمان را روانه کرده‌ایم به ما برمی‌گردد، اما بودا به ما می‌آموزد که انتظار چنین پاداشی را نباید داشت. 

میکیه‌ویچ  معتقد است که خوشبختی همراه با رنج غیرممکن است، ترتولیان  می‌گوید رنج فرصت ماست. 

ژرومسکی  باور دارد جوانان خوشبخت‌اند، سیسرو  پیران را خوشبخت می‌داند (بر اساس داده‌های نظرسنجی، هر دو درست می‌گویند؛ میان‌سالان بدترین دهه‌های زندگی را ازنظر خوشبختی تجربه می‌کنند).

ژان پل سارتر دیگران را جهنم می‌داند، هم‌عصر او سیمون وی تنهایی را. 

این اختلاف‌نظر حل‌نشدنی دربارۀ نحوۀ رسیدن به خوشبختی، حق آزاد بودن را ثابت می‌کند.  خوشبختی در پیوند با چیزهایی است که برایمان ارزش دارند. آنچه برای ما ارزشمند است واقعی است، اما هیچ‌یک از ما به همان شکلی که دیگری ارزش‌گذاری می‌کند، ارزش‌ها را نمی‌بیند و ترتیب مشخص و درستی برای همه فضایل وجود ندارد. هیچ خیر یگانه‌ای وجود ندارد که همه چیزهای دیگر صرفاً بخش یا نمونه‌ای از آن باشند. اگر چنین خیر واحدی وجود داشت، جهان ما متفاوت بود و آزادی امکان‌پذیر نبود. اگر انسان‌ها بر سر منشأ خوشبختی توافق داشتند، موجوداتی بسیار ساده‌تر، قابل برنامه‌ریزی و ناتوان از آزادی بودند. 

تنها جایی که اندیشمندان در تمام دوران‌ها و فرهنگ‌ها بر سر خوشبختی به توافق رسیده‌اند، اهمیت سلامتی است. وقتی سالم هستیم، خواسته‌هایمان متفاوت و گوناگون است. اما وقتی بیماریم، همگی یک چیز می‌خواهیم: بهبودی.»

و از اینجا میره سراغ یکی از مهم ترین نهادهایی که می‌تونه نقش تعیین کننده ای در میزان آزادی ما داشته باشه یعنی نهاد درمان و سلامت. آدم مریض یا گرفتار عملا قدرت عمل چندانی نداره و میشه گفت عملا از آزادی محروم شده. خیلی کارها رو نمی‌تونه بکنه، حتی اگر توانایی حرکتیش محدود نشده باشه از لحاظ ذهنی و بدنی توانایی انجام خیلی کارها رو از دست میده. همچنین بیماری مخصوصا بیماری‌های خاص هزینه زیادی دارن و قدرت اقتصادی بسیاری از خانواده ها اجازه نمیده که بتونن بهترین‌ها یا دست کم خدماتی قابل قبول رو برای بیمارشون به دست بیارن. اینها چیزهایی‌ان که بسیار مهم‌ان. با سیستم درمان خصوصی که بر پایه سود و فایده کار می‌کنه نمیشه انتظار داشت نیازمندان یا کسانی که پول کافی برای درمان بیمارشون ندارن بتونن از سلامتی بهره ببرن و آزاد باشن. به قول اسنایدر کسایی که از سلامت خودشون مطمئنن میتونن برای آینده برنامه ریزی کنن و اهداف بزرگتری رو دنبال کنن. اما کسی که می‌دونه نهایتا در سی سالگی خواهد مورد بیشتر تمایل دارن خوش بگذرونن و خطر کنن، خطر کردنی که جان دیگران رو هم به خطر می‌اندازه. و اینایی که گفتم بخش کوچکی از مباحثیه که توی این فصل مطرح شده و منم امیدوارم ایده اصلی نویسنده رو با همین روایت‌های کوتاه به شما منتقل کرده باشم که منظورش از خویش فرمانی چیه. خویش فرمانی مترادفه با کودکی انسان، انسانی که نیاز به حمایت داره تا بتونه روی پای خودش بایسته و این روی پای خودش ایستادن فقط فیزیکی نیست، بلکه باید بتونه از لحاظ شخصیتی هم شخصیت مستقلی داشته باشه و این نیازمند حمایت، دلسوزی، زمان و حضور دیگرانه.

پیش بینی ناپذیری

برای رسیدن به خویش‌فرمانی اول باید خود رو شناخت یعنی امکانی به وجود بیاد که خودمون رو بشناسیم و شناخت خود قبل از هر چیز از شناخت بدن شروع میشه. که من این بخش‌ها رو میذارم به عهده خودتون. نویسنده در قدم بعدی میره سراغ شکل دوم آزادی یعنی پیش‌بینی‌ناپذیری که بر خویش‌فرمانی استواره. خلاصه بخوام بگم یعنی وقتی شما آدم مستقلی هستی احتمالا در شرایطی که همه یه جور عمل می‌کنن، شما جور دیگه عمل می‌کنی و این یعنی پیش‌بینی‌ناپذیری. نویسنده در فصل قبل از سیمون وی و ادیت اشتاین نام برد تا مفهوم بدن و ایستادن روی پای خود رو توضیح بده، توی این فصل میره سراغ هاول و لشک کولاکوفسکی و سعی می‌کنه پیش‌بینی‌ناپذیر بودن رو توضیح بده. یه نمونه بارز پیش بینی ناپذیری کاری بود که زلنسکی رئیس جمهور اوکراین کرد. نویسنده می‌نویسه: «در سه‌شنبۀ پیش از تهاجم روسیه، به من پیشنهاد شد در کلاسی در دانشکدۀ مدیریت دانشگاه ییل شرکت کنم. همکارم که کلاس را اداره می‌کرد،  یکشنبۀ پیش مرا در تلویزیون دیده بود و می‌دانست که نظر متفاوتی دربارۀ رئیس‌جمهور اوکراین، ولودیمیر زلنسکی دارم. من گفته بودم اگر روسیه حمله کند، او خواهد ماند و اوکراین مقاومت خواهد کرد. همکارم مشاوران امنیتی رئیس‌جمهوران سابق، باراک اوباما و دونالد ترامپ را به‌صورت مجازی به کلاس دعوت کرده بود و از آن‌ها خواست نظرشان را دربارۀ پیش‌بینی من بیان کنند. آن‌ها برخلاف من اعتقاد داشتند که زلنسکی فرار خواهد کرد. در واشنگتن نیز مانند کرملین معتقد بودند که اوکراین ظرف سه روز سقوط خواهد کرد. خرد متعارف روسی و آمریکایی یکسان بود.» و چرا یکسان بود؟ چون به پیش بینی پذیری آدما عادت کرده بودن. هاول اعتقاد داشت پیش بینی پذیر بودن یعنی آزاد نبودن و هدف همه حکومت‌ها اینه که بتونن مردمشون رو پیش بینی پذیر کنن و این کار رو با روش‌های مختلفی انجام میدن. اوج این پیش بینی پذیر کردن آدما در اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها اتفاق افتاد تا بتونن آدم ها رو حتی از هویت و اراده مستقل هم تهی کنن. امروز اما به اون شدت عمل نمی‌کنن و ترجیح میدن با چیزای کمتر خشونت بارتری مثل تلویزیون در دهه ۷۰ میلادی یا گوشی‌های همراه امروزی اینکار رو بکنن. و اینجاست که یکی از درخشان‌ترین قسمت‌های کتاب شروع میشه. و همین مسائل مطرح شده در این قسمت بود که منو سوق داد به ساخت مجموعه شش قسمتی دستکاری در رسانه‌ها که اگه هنوز نشنیدین پیشنهاد می‌کنم بشنوید.

نویسنده میگه احساسات و حتی کنش‌های ما نتیجه فعالیت افرادی مثل پریگوژین هستند، که در بین سال‌های ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۶ مدیریت آژانس تحقیقات اینترنت روسیه رو اداره می‌کرد و احتمالا اسمشو در این سمت نشنیدید و اونو به اسم فرمانده گروه واگنر می‌شناسید. شاید براتون سوال باشه که این یعنی چی؟ توضیح میدم براتون. رسانه‌های اجتماعی با الگوریتم‌های هوشمندانه خودشون تمام تلاششون رو میکنن تا ما رو در فضای آنلاین نگه دارن. مثلا وقتی میرید تو تیک تاک یا اینستاگرام یا یوتیوب، این شبکه‌های اجتماعی تمامی رفتارها و کنش های شما رو مدام پایش می‌کنن، حواسشون هست که چی رو لایک می‌کنید، چی رو برای دوستاتون می‌فرستید، روی چی مکث بیشتری می‌کنید و از این دست پایش‌ها حتی شنیده شده که کیندل با پایش چهره ما می‌تونه بفهمه کجا از خوندن کتاب هیجان زده شدیم، کجاش ناراحتمون کرده و کجاش خسته‌مون کرده تا بتونه کتاب معرفی کنه و احتمالا که این احتمالا نزدیک به یقیقنه اطلاعات شما رو بفروشه به تولید کنندگان محتوا.

حالا آدمایی مثل پریگوژین میان از همین الگوریتم‌ها استفاده می‌کنن برای پخش اطلاعات نادرست. من در اینباره حرف زیاد زدم که خواهش می‌کنم برای اطلاعات بیشتر به اپیزودهای دستکاری در رسانه‌ها مراجعه کنید. اما چیزی که اونجا نگفتم رو می‌خوام اینجا بگم. اول با یه مثال شروع می‌کنم. آمریکا بیشترین زندانی رو در جهان داره، اما چین اینطور نیست چرا؟ منطقا انتظار داریم که زندانی‌های چین بیشتر باشه و در واقعیت هم هست. چون عملا کل کشور چین تبدیل به زندان شده، چطور؟ همۀ شهروندان چینی با الگوریتم‌ها امتیازدهی می‌شن. و بر اساس امتیازهاشون مجازن که کجا باشن. یعنی شهروندان چینی اونقدر آزادی ندارن که هر جا دلشون خواست برن بلکه امتیازشون تعیین میکنه حق دارن کجا باشن. در واقع تمام چین به زندان تبدیل شده. یعنی از دست دادن آزادی با استفاده از الگوریتم‌ها، الگوریتم‌هایی که ما رو دسته بندی می‌کنن و پیش بینی پذیر خیلی راحت تر از اون چیزیه که فکر می‌کنید و متاسفانه باید بگم این اتفاق تا حد زیادی برای همه مردم دنیا از جمله ما افتاده.

اما چطور؟ با آزمایش روی حیوانات. بله درست شنیدید آزمایش روی حیوانات تا بفهمن که آیا حیوانات اونقدر باهوش هستن که بتونن ارتباط بین چیزها رو درک کنن یا نه. آزمایش اینجوری بود که حیوان وقتی یه اهرمی رو فشار میداد بهش غذا میدادن یعنی یه چیزی که باعث لذتش می‌شد. بعدتر فهمیدن که دلیل جذابیت این اهرم فقط لذت نیست بلکه تنهایی هم هست. وقتی حیوان دوست و رفیق و همبازی داشته باشه اهرم جذابیتش رو از دست میده پس انزوای مصنوعی اولین شرط دستکاری ذهن ماست. یعنی اول از دیگران جدات می‌کنن بعد ذهنت رو دستکاری می‌کنن. اما این فقط یه نسخه از این آزمایش بود در آزمایش بعدی فشار دادن اهرم میتونست غذا بده یا نده و حیوان برای اینکه غذا بگیره مرتب فقط اهرم رو فشار میداد تا اون چیز لذت بخش آزاد بشه. ما در مواجهه با شبکه‌های اجتماعی همینطور شدیم، مثلا فرض کنید رفتید تو اکسپلورر اینستاگرام، یه ویدیوی جذاب می‌بینید، دوپامین آزاد میشه و سرخوش می‌شید، بعد میزنید ویدیوی بعدی، جالب نیست، میرید بعدی باز جالب نیست، چهارمی اما جذابه دوباره دوپامین آزاد میشه و یواش یواش معتاد میشیم. به این میگن تقویت متناوب. از این روش در قمار و فروش محصولات استفاده میشد تا اینکه پاش به شبکه‌های اجتماعی هم باز شد. مدل کسب و کار آنلاین بر این اساس چیده شد که تا می‌تونه ما رو آنلاین و در حال دیدن محتوا نگه داره. شبکه‌های اجتماعی ما رو با چیزهایی که دوست داریم یا ازشون می‌ترسیم آنلاین نگه می‌دارن. اسم این کار یعنی انزوای مصنوعی و تقویت متناوب رو گذاشتن رفتارگرایی. نویسنده می‌نویسه: «رفتارگرایی می‌تواند در سیاست نیز کاربرد داشته باشد، همان‌طور که در «عادی‌سازی» کمونیستی که هاول توصیفش کرد، دیده می‌شود. کمونیسم متأخر بر این فرض بنا شده بود که انسان‌ها موجوداتی هستند خالی از ارزش و می‌توان آن‌ها را به‌راحتی و برای منافع عده‌ای اندک دست‌کاری کرد. منطقشان ساده بود، هر از چند گاهی به مردم چیزی بدهید که می‌خواهند، کمی ترس به آن اضافه کنید و هرگز نپرسید معنای این‌همه چیست و مطمئن شوید که دیگران هم چنین پرسشی نکنند. پس از آنکه رؤیای توتالیتر یعنی تنها ارزش کمونیسیم، پوچ از کار درآمد و کنار گذاشته شد، کمونیست‌ها به بی‌ارزشی مطلق و تقویت متناوب روی آوردند. پیامبران سیلیکون‌ولی نیز همین مسیر را از هیجان به نیهیلیسم پیمودند.»

برای همین میگم که چپ و راست و دعوایی که الان بین مردم راه افتاده اینا از اساس برای بازی دادن آدماس. منطق پشت همه اینا یه چیزه، کنترل آدما و پیش بینی پذیر کردنشون.

اما دستکاری ذهنی در همین جا محدود نمی‌مونه سومین دستکاری ذهنی سوگیری تاییدیه. به این معنا که شواهد رو وقتی قبول می‌کنیم که با باورهای قبلی ما همخوانی داشته باشن. الگوریتم‌ها از این قضیه استفاده می‌کنن و مطالبی رو نشونمون میدن که دوست داریم و یواش یواش ما رو در اتاق پژواک گیر میندازن یه جوری که احساس می‌کنیم همه مثل ما فکر می‌کنن پس ما خیلی زیادیم. بعد اینجا این توهم به ما دست میده که پس واقعا درست فکر می‌کنیم. و این به چهارمین دستکاری ذهنی راه میده یعنی همرنگی جمعی. رسانه‌های اجتماعی کاربران رو دسته‌بندی می‌کنن یعنی سعی می‌کنن برای اینکه عمل انسانی رو بفهمن اونا رو در قالب‌های صفر و یکی که خودشون می‌تونن بفهمن دربیارن. اسنایدر می‌نویسه: «احساساتمان که مدام تشدید می‌شوند، حالتی وسواس‌گونه می‌یابند. در مسائلی که هیچ دانشی درباره‌شان نداریم، بی‌چون‌وچرا مطمئن می‌شویم. باور می‌کنیم افرادی که متفاوت فکر می‌کنند، بدخواهند. اگر دیگران نظرشان را بیان کنند، فوراً مشکوک می‌شویم. در اینترنت مدام در معرض تصاویری از دشمن قرار می‌گیریم، اما در زندگی واقعی به‌ندرت با بدن‌های این دشمنان یا دیگری در تماسیم.»

و اینجاست که ما همرنگ جماعت شدیم و وقتی همرنگ جماعت میشیم کنترل کردنمون خیلی ساده میشه. شما باید مثل بقیه به یه سری مسائل واکنش نشون بدی و اگه این واکنش رو نشون ندی پس احتمالا از اونا نیستی. اسنایدر میگه تا وقتی بهمون حمله نشده می تونیم این احساسات رو تا حدی کنترل کنیم اما «رسانه‌های اجتماعی مدام موجی از توهین و بی‌حرمتی تولید می‌کنند، حتی اگر در واقعیت هیچ اتفاقی رخ نداده باشد. مطمئن می‌شویم که هم حالا، هم در آینده، هم در گذشته و هم همیشه قربانی هستیم: قبیلۀ من هرگز مرتکب هیچ اشتباهی نشده. نژادپرستان واقعی آن‌هایند. طرف من نبود که انتخابات را از بین برد. حتماً طرف مقابل بوده که آرا را دزدیده. ترس‌های ما به گونه‌ای پرورده می‌شوند که با ترس‌های دیگر افراد در گروه ما همخوانی داشته باشد. اگر مرد سفیدپوست میانسالی هستید و ترس شما دقیقاً همان چیزی است که دیگر مردان سفیدپوست میانسال از آن می‌ترسند، پس بازی خورده‌اید.» و به همین راحتی قابل پیش بینی می‌شیم با همین گوشی‌های به ظاهر مظلوم و بی خطر همه ما رو کنترل می‌کنن و خیلی راحت استبداد بر ما حاکم میشه. اما کاش قضیه به همین جا ختم میشد ما به جایی می‌رسیم که از عملکرد ماشین‌هایی که ذهن ما رو دستکاری کردن یعنی از همین الگوریتم‌ها دفاع می‌کنیم. اگر بر فرض محال یه نفری پیدا بشه و برخلاف همه این باورهای پذیرفته شده، بر خلاف این ترس‌ها بر خلاف اعتقادات ما حرف بزنه با فحاشی و خشونت جوابش رو می‌دیم. و یه دفعه دست به اعمالی می‌زنیم که الگوریتم‌ها برامون نوشتن اما فک می‌کنیم کار و انتخاب خودمون بوده. به قول اسنایدر «آزادی نیازمند اندیشمندانی خویش‌فرمان و پیش‌بینی‌ناپذیر است. در مقابل، بندگی به موجوداتی نیاز دارد که مطیع و پیش‌بینی‌پذیر باشند؛ موجوداتی که در قفس‌هایی خودساخته از ترس می‌لرزند و خواب دشمنانی را می‌بینند که هرگز ملاقاتشان نخواهند کرد و دوستان و عاشقانی که هرگز نخواهند داشت.»

تحرک

خب تا اینجا درباره دو شکل آزادی حرف زدم این دو شکلی که تا اینجا گفتم رو نویسنده مساوی میدونه با دوران کودکی و دوران جوانی انسان اما سومین شکل آزادی یعنی تحرک مال وقتیه که انسان میخواد راه خودش رو پیدا کنه و در آستانه بزرگسالیه. حتی در این مرحله هم آدم به کمک دیگران نیاز داره. اگه آدم در کودکی به حمایت و مراقبت نیاز داره و در پیش بینی ناپذیر شدن هم به کسانی که مارو راهنمایی کنن. در تحرک هم نیاز داریم به راه هایی که دیگران برای ما ساختن تا بتونیم راه خودمون رو پیدا کنیم و بسازیم. نویسنده میگه: «من مکان‌هایی را که از آن‌ها آمده‌ام دوست دارم، اما خوشحالم که توانستم در زمان مناسب آن‌ها را ترک کنم. همۀ ما به تحرک نیاز داریم، اما نیاز جوانان به آن حیاتی‌تر است. اگر همه‌چیز آن‌طور که باید پیش برود، آن‌ها خویش‌فرمانی و پیش‌بینی‌ناپذیری را به دست می‌آورند و سپس از ساختارها (و افرادی) که به آن‌ها اجازۀ چنین رشدی داده‌اند، رها می‌شوند. اما زمانی‌ که این ساختارها وجود نداشته باشند، یا چنان طراحی شده باشند که به تحقیر و مانعی برای تحرک بدل شوند، عصیان معنایی دیگر پیدا می‌کند.» یعنی باید اجازه داد یه سری ساختارها که از قبل ساخته شدن رو دوباره ساخت یا بهترشون کرد. اگه قرار باشه تا ابد از تصمیمات و قوانینی که یه روزی وضع شده پیروی کنیم که اسمش رو نمی‌تونیم بذاریم آزادی. مثلا هم سن و سال‌های من یادشون هست که یه زمانی تو اواسط دهه هفتاد و با روی کار اومدن خاتمی خیلی بحث آزادی گرم بود و این جمله رو مدام می‌شنیدیم آزادی در چارچوب قانون. نویسنده برای اینکه نشون بده این شعار چقدر میتونه اشتباه باشه دست میذاره روی تبعیض نژادی در اتوبوس‌های بین ایالتی آمریکا در دهه چهل که سیاه پوستا هر جایی که دلشون می‌خواست نمی‌تونستن بشینن. و مورد ایرن مورگان رو شرح میده. خب آزادی در چارچوب چنین قانونی چه معنایی می‌تونه داشته باشه؟ جز لفاظی با کلمات معنای دیگه‌ای داره؟ آیا ایرن مورگان تونست روی هر صندلی‌ای که میخواست بشینه؟ آیا تونست برای یه جابه جایی ساده از خونه‌اش تا محل کارش انقدر استرس نکشه و کتک نخوره؟ درسته که مورگان شکایت کرد و برنده هم شد و در سال ۱۹۴۶ این تبعیض دیگه در قانون نبود اما تا سال‌ها بعد این قانون اجرا نمیشد. حتی تا ۱۵ سال بعدش که مسافران آزادی که راه افتادن تا ببینین آیا تبعیض نژادی هنوز در پایانه‌های اتوبوسرانی برقرار هست یا نه. و خیلی از این‌ها در راه بازداشت شدن، کتک خوردن، زندانی شدن تا بتونن از یه ایالت به یه ایالت دیگه برسن. به قول نویسنده: «تحرک در نگاه اول موضوعی شخصی به نظر می‌رسد، اما درواقع سیاسی است.» و یادتون هست که براتون چین رو مثال زدم؛ شما در چین به راحتی نمی‌تونی جابه‌جا بشی در شوروی کمونیستی هم همینطور بود. اصلا هر جا که اشغال میشه یا قوای نظامی مستقر میشه یا استبداد حاکمه افراد نمی‌تونن به راحتی از جایی به جای دیگه برن. و یادمون هست که یکی از این تعاریف آزادی همون تحرک بود یعنی آزادی جابه‌جایی.

اما تحرک شکل‌های مختلفی داره، تحرک استعماری یکی از شکل‌هاشه و تحرک اجتماعی یکی دیگه. تحرکی که اینجا مهمه بحث تحرک اجتماعیه. یعنی این امکان که آدما بتونن از لحاظ طبقه جابه‌جا بشن. اما قبل از اون میخوام یه بخش خیلی جذاب رو از کتاب بخونم که داره درباره تحرک استعماری توضیح میده. این بخش رو برای این می‌خونم که بیشتر با بینش نویسنده کتاب نسبت به مسائل آشنا بشین: «شعار معروف «به غرب برو جوان!» بازتاب‌دهندۀ روحیۀ تحرک امپریالیستی آمریکایی بود. ابهام در معنای غرب و مرز حاکی از این بود که همیشه جایی برای تسخیر وجود داشت. زندگی را می‌توان در میانۀ یقین به برتری و عدم اطمینان درمورد سرزمین‌های جدید شکل داد. جوانان اروپایی‌تبار با امیدها و آرزوهای خود همراه با گلوله‌ها و میکروب‌هایشان به سوی تصاحب زمین در این مرزهای جدید می‌رفتند (برای آفریقایی‌آمریکایی‌ها، حتی آنان که آزاد بودند، دسترسی به زمین دشوارتر بود و معمولاً کارهایی فصلی و موقتی مانند گاوچرانی را انجام می‌دادند).

مرزهای آمریکا وسیع بود اما نامحدود نبود. مرزهای شرقی و غربی ایالات متحده را اقیانوس‌ها محدود می‌کردند و مرزهای شمالی و جنوبی نیز پس از اواسط قرن نوزدهم تغییر چندانی نکردند. اسپانیا پس از شکست در جنگ ۱۸۹۸، پورتوریکو، گوام و فیلیپین را به ایالات متحده واگذار کرد. آخرین موج بزرگ امپریالیستی، «تقسیم آفریقا» به دست قدرت‌های اروپایی از دهه ۱۸۸۰ تا ۱۹۱۴ بود. در جنگ جهانی اول (و پس از ۱۹۱۷ با کمک آمریکایی‌ها)، برخی امپراتوری‌های اروپایی برخی دیگر را شکست دادند که به بازتوزیع‌هایی انجامید (آلمان مستعمرات خود در آفریقا و اقیانوس آرام را از دست داد، و سرزمین‌های عثمانی تحت نظارت فرانسه یا بریتانیا قرار گرفتند)، اما تغییری اساسی در نظام استعماری رخ نداد. 

جنگ جهانی اول به انقلاب در امپراتوری روسیه منتهی شد، آن‌ هم به دست افرادی که گمان می‌کردند امپریالیسم در سراسر جهان در حال فروپاشی است. بعدتر بلشویک‌ها، امپریالیسم را روزآمد کردند، جمهوری‌های تازه‌تأسیس را نابود کردند  و کنترل بیشتر سرزمین‌های امپراتوری سابق روسیه را به دست گرفتند. استالین سیاست «استعمار داخلی»، اشتراکی‌سازی اجباری و صنعتی‌سازی را پیش برد. ازسوی دیگر، آلمان از سال ۱۹۳۳ تحت حاکمیت حزب نازی قرار گرفت که هدف آن ایجاد امپراتوری جدید در اروپای شرقی بود. نازی‌ها اتحاد جماهیر شوروی (به‌ویژه بخش غربی آن) را مستعمره‌ای بالقوه می‌دیدند و قصد داشتند روند مدرن‌سازی استالین را معکوس کرده و از اوکراین برای تأمین غذا بهره ببرند. 

از سال ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵، آلمان نازی و اتحاد جماهیر شوروی در نبردی استعماری بر سر اوکراین جنگیدند؛  جنگی که ما آن را با عنوان جنگ جهانی دوم می‌شناسیم. این واقعیت که دو قدرت اروپایی برای تسلط بر سرزمینی در اروپای شرقی می‌جنگیدند، نشان می‌داد که دیگر هیچ سرزمینی برای استعمار وجود نداشت. اوکراین به کانون استعمار جهانی تبدیل شده بود. 

هیتلر اتحاد جماهیر شوروی را دولتی شکننده می‌پنداشت و اوکراینی‌ها را مردمانی سلطه‌پذیر، اما این تصورات واقعیت را تغییر نمی‌داد. تفاوت‌های فناورانه میان آلمان نازی و شوروی حداقلی بود. آلمان هیچ برتری‌ای درباب مصونیت در برابر بیماری‌ها نداشت؛ بلکه برعکس، آلمانی‌ها هنگام تهاجم به شوروی از عوامل بیماری‌زا وحشت داشتند. اما آنچه تفاوت را رقم زد، حمایت اقتصادی آمریکا از اتحاد جماهیر شوروی بود.  پس از شکست آلمان نازی، شوروی کنترل اوکراین را بازپس گرفت و امپراتوری خود را احیا کرد، هرچند این امپراتوری تنها ۴۶ سال دوام آورد. 

در طول ربع سوم قرن بیستم مزایای مصونیت در برابر بیماری‌ها و فناوری در سطح جهان پایان یافت. پس از ۱۹۵۹، زمانی که آلاسکا و هاوایی به ایالات متحده پیوستند، آمریکا دیگر هیچ سرزمینی را به خاک خود اضافه نکرد. ایالات متحده در بیشتر جنگ‌هایی که علیه کشورهای به‌اصطلاح جهان سومی راه انداخت ناکام ماند، که عملکردی مشابه با دیگر قدرت‌های استعماری داشت. فرانسه نتوانست به مستعمرات پیشین خود در هندوچین بازگردد،  لائوس در سال ۱۹۴۹ و کامبوج در سال ۱۹۵۳ استقلال یافتند. فرانسه حتی با وجود حمایت مالی ایالات متحده، در سال ۱۹۵۴ مجبور به ترک ویتنام شمالی شد. ایالات متحده در سال ۱۹۶۵ مستقیماً وارد جنگ ویتنام شد، حدود یک میلیون ویتنامی را کشت و در سال ۱۹۷۳ با شکست از ویتنام خارج شد. فرانسه پس از خروج از ویتنام، در الجزایر به جنگ استعماری ادامه داد، اما در سال ۱۹۶۲ شکست خورد و الجزایر استقلال یافت. 

امپراتوری‌های بریتانیا، هلند، اسپانیا و پرتغال نیز در طول ربع سوم قرن بیستم از آسیا و آفریقا عقب‌نشینی کردند. اتحاد جماهیر شوروی اما برنامه‌ای متفاوت داشت. این امپراتوری سرزمین‌های خود را گسترش داد و پس از سال ۱۹۴۵ امپراتوری خارجی خود را با ایجاد رژیم‌های مشابه در اروپای شرقی تقویت کرد.  شوروی توانست در سال‌های ۱۹۵۶ و ۱۹۶۸ در مجارستان و چکسلواکی به مداخلۀ نظامی دست بزند. اما در سال ۱۹۷۹ که به افغانستان حمله کرد، با شکست‌های پیاپی روبه‌رو شد. رهبران شوروی در سال ۱۹۸۱ این توان را داشتند که به‌جای به کارگیری ارتش سرخ برای حمله به لهستان به کمونیست‌های لهستان فشار بیاورند تا جنبش همبستگی را سرکوب کنند. اما در سال ۱۹۸۹، شوروی مجبور شد از افغانستان عقب‌نشینی کند  و در همان سال امپراتوری خارجی خود در لهستان و اروپای شرقی را نیز از دست داد. 

اگر اقدامات استالین و هیتلر در دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ نوعی استعمار نو بود، جنگ‌های پوتین علیه اوکراین در سال‌های ۲۰۱۴ و ۲۰۲۲ را می‌توان «استعمار نو نوین» نامید. رهبران روسیه برای توجیه تجاوز خود به اوکراین و اوکراینی‌ها از همان استدلال‌های آشنای امپریالیسم ازجمله استعمار نو نازی‌ها و شوروی استفاده کردند؛ ادعاهایی نظیر اینکه دولت اوکراین وجود خارجی ندارد، ملت اوکراین واقعی نیست، مرزها غیرواقعی هستند و قوانین بین‌المللی در این مورد کاربرد ندارد. آنان اوکراینی‌ها را مردمی می‌پندارند که ذاتاً برای استعمار خلق شده‌اند؛ نخبگان بیگانه آن‌ها باید نابود شوند و منابع طبیعی و ثروت‌های آن باید به یغما برود. میزان جنایات روسیه پس از سال ۲۰۲۲ تنها با بدترین جنگ‌های استعماری گذشته قابل مقایسه است. 

بااین‌حال، از منظر نظامی، جنگ روسیه و اوکراین همان الگوی معمول را دنبال می‌کرد. بدون برتری‌های فناورانه و مصونیت در برابر بیماری‌ها، حتی کشورهایی که خود را ابرقدرت می‌دانند نیز در اشغال و حفظ سرزمین‌های وسیع با مشکل مواجه خواهند شد. در لحظۀ تاریخی کنونی، کشور بزرگ‌تر (امپراتوری) معمولاً در جنگ‌ها شکست می‌خورد. تحرکات امپراتوری دیگر بادوام نیستند.»

خیلی دوست دارم برداشت شما رو از این متنی که خوندم بدونم. اما من حین ترجمه این کتاب بودم که ترامپ رئیس جمهور شد و از الحاق پاناما، آلاسکا و جاهای دیگه به خاک آمریکا حرف می‌زد و من یاد این سطرها افتادم. یعنی راه کار آدمایی مثل ترامپ برای ایجاد تحرک همون راهکار استعمارگران پیشین بود. فکر می‌کنه باید بریم دیگران رو استثمار کنیم تا بتونیم خودمون خوب زندگی کنیم. این آدما تحرک اجتماعی رو فراموش کردن، یا نمی‌خوان به تحرک اجتماعی تن بدن. تحرکی که باعث میشه از ثروت‌های لایزالشون با مالیات کم بشه. ثروت‌هایی که فقط تلاش و کوشش خودشون در به دست آوردنش دخیل نبوده و این چیزیه که طرفداران بازار آزاد خیلی دوست ندارن درباره‌اش صحبت کنن. نویسنده از مفهومی نام می‌بره به اسم سادوپوپولیسم و میگه ترامپ سادوپوپولیستی برجسته است. حالا این مفهوم یعنی چی؟ اسنایدر می‌نویسه: «اما سادوپوپولیسم تنها به نشان دادن محرومیت دیگران اکتفا می‌کند…. وقتی سادوپوپولیسم در کارش موفق شود، اکثریت به شرایط موجود رضایت می‌دهند و هرگز خواستار امکاناتی بدیهی مانند جاده یا خطوط راه‌آهن نمی‌شوند. جاده‌های من بدند، اما جاده‌های تو بدترند. من در طبقۀ اجتماعی خود گرفتارم، اما تو زاغه‌نشینی.» اینجوری بازی کی از همه بدبختره راه میوفته و اون بدبخت اولی که ابتدا فک می‌کرد خیلی بدبخته با دیدن بدبختی دیگران خودشو خوشبخت حس می‌کنه و دیگه هیچ درخواست و اعتراضی نداره و سادوپوپولیسم از ایستایی یا عدم تحرک میاد. عدم تحرکی که گریبانگیر امپراتوری‌ها شد و جاش با تحرک اجتماعی پر نشد. تحرکی که به قول نویسنده «سه معنای متفاوت دارد. از منظر سیاسی، جایگزینی برای ایستایی پساامپراتوری و سادو‌پوپولیسم است. از منظر تاریخی، بدیلی برای بسیج مردمی و گسترش امپراتوری در قرن بیستم بود و به جوامع اروپایی امکان شکوفایی داد. و از منظر فلسفی، نمونه‌ای است از سومین شکل آزادی.»

اما تحرک اجتماعی که در اروپا و آمریکای بعد از جنگ شروع شد بعد از فروپاشی شوروی متوقف شد. البته بیشتر در آمریکا. با روی کار اومدن ریگان سیاست‌های حمایتی برعکس شدن نویسنده می‌نویسه: «من در سال ۱۹۸۷ دبیرستان را به پایان رساندم. از دهه ۱۹۸۰ به بعد، ثروت جدیدی که اقتصاد آمریکا تولید کرده، در دست بخش کوچکی از جامعه باقی مانده است.  تعداد الیگارش‌ها به طرز حیرت‌انگیزی ناچیز است. این الیگارش‌ها درواقع آن یک درصد معروفی نیستند که جنبش اشغال وال‌استریت به آن‌ها اشاره کرد، بلکه یک درصد از یک درصد هستند. نه ۱ درصد، بلکه ۱ صدم درصد. نه ۱ نفر از هر ۱۰۰ نفر، نه حتی ۱ نفر از هر ۱,۰۰۰ نفر،   بلکه ۱ نفر از هر ۱۰,۰۰۰ نفر. 

درواقع، تمام ثروت جدیدی که اقتصاد آمریکا از سال ۱۹۸۰ تاکنون تولید کرده، کم‌وبیش در انحصار این درصد بسیار کوچک از جمعیت قرار گرفته است. گروهی از آمریکایی‌ها که ثروتشان به‌اندازۀ نیمی از جمعیت این کشور است، حتی کوچک‌ترند؛ به‌اندازۀ تعداد هم‌کلاسی‌های دبیرستان من. و اکنون این چندصد الیگارش نسبت به هم‌کلاسی‌های دبیرستان من، مالیات کمتری پرداخت می‌کنند، به این معنا که نرخ مالیات مؤثر آن‌ها کمتر از آمریکایی‌های طبقۀ کارگر و متوسط است. 

تحرک اجتماعی به توزیع وابسته است. اگر من همه‌چیز را در اختیار داشته باشم و دور آن حصار بکشم، شما نمی‌توانید به آسانی جابه‌جا شوید. اگر مالک شرکت بزرگی باشم که بتواند رقابت را از بین ببرد، احتمال کمی وجود دارد که شما در ابتدای کار خود شغلی هیجان‌انگیز پیدا کنید. اگر من به همراه چند دوست بتوانیم با قدرت انحصاری‌ای که داریم، بازار را کنترل کنیم، این قدرت را داریم که قیمت‌ها را بالا نگه داریم و با این کار امکان پیشرفت افراد به طبقات اجتماعی بالاتر را بسیار دشوار کنیم. در شرایط انحصار، درآمدها بیشتر از سهام به دست خواهد آمد تا از دستمزد، و این موجب تثبیت ثروت در دست افراد ثروتمند و نگه ‌داشتن دیگران در طبقات پایین‌تر می‌شود. 

سیاست اجتناب‌ناپذیری این وضعیت را عادی کرده است. ازآنجاکه سرمایه‌داری با آزادی یکی دانسته می‌شود، هر رنج و سختی امری ضروری تلقی می‌شود. ازآنجاکه آزادی را منفی تعریف کرده‌اند، به‌ظاهر دولت نمی‌تواند مداخله کند. در هر صورت، به ما گفته می‌شود هیچ جایگزینی وجود ندارد. سیاست‌مداران حامی این دیدگاه، نابرابری روبه‌رشد را یکی از پیامدهای پیشرفت قلمداد می‌کنند نه تناقضی با آن. وقتی این فرض پذیرفته شود که آینده ظاهراً مشخص، حتمی و مطلوب است، منطقی است که رنج کنونی باید گامی معنادار در مسیر رسیدن به آن آینده باشد. 

اما حقیقت ساده‌تر از این‌ها بود. نابرابری یعنی ایستایی اجتماعی و ایستایی یعنی نبود آزادی. 

سیاستمداران طرف‌دار اجتناب‌ناپذیری و پیروانشان علاقۀ زیادی به صحبت از میانگین‌ها دارند، اما این میانگین‌ها فراتر از مزخرف‌اند. اگر جف بزوس در اتاقی حضور داشته باشد که صد مادر فقیر شاغل هم باشند، میانگین ثروت آن‌ها بیش از ۱ میلیارد دلار خواهد بود، اما این میانگین برای آن زنان هیچ معنایی ندارد. اگر شما ۱۲ میلیون دلار داشته باشید و هر کدام از ده دوست شما ۱۰۰ هزار دلار بدهی دانشگاهی داشته باشند، شما و دوستانتان، به‌طور میانگین، یک میلیون دلار ثروت خالص دارید. اما دوستان شما نمی‌توانند با این میانگین، بدهی‌های خود را پرداخت کنند.»

بله دیگه اینجوریاست. یه استراحتی کنیم و برگردیم.

واقعیت مداری

من ساعت‌ها می‌تونم درباره این کتاب حرف بزنم، ما هنوز به نصف کتاب هم نرسیدیم و من خیلی چیزها رو تا اینجا نگفتم و ازشون گذشتم چون دوست دارم این کتاب رو بخونید ارزشش رو داره. هنوز دو شکل دیگه از آزادی مونده یکی واقعیت مداری یا زیستن در دایره حقیقت و دومی همبستگی. در بخش واقعیت مداری بحث خیلی جالبی مطرح میشه درباره آزادی بیان و نویسنده سعی می‌کنه متر و میزانی به ما بده که آزادی بیان یعنی چی؟ نویسنده می‌نویسه: «آزادی بیان، همچون آزادی در کلیت خود، نمی‌تواند منفی باشد. نمی‌توان با رها کردن انسان‌هایی تک‌افتاده در جنگلی از پول، قدرت و زرق‌وبرق و محروم کردنشان از آموزش و حمایت‌های ضروری آزادی را به دست آورد. آزادی بیان مثبت است؛ یعنی از کسانی که خطر می‌کنند محافظت می‌کند، دیگران را به شنیدن ترغیب و درنهایت از دیگر شکل‌های آزادی پشتیبانی می‌کند.» و از اینجا میره سراغ خبرنگاران مستقل و کسانی که سعی می‌کنن قدرت رو به چالش بکشن. بحث‌هایی به شدت جذاب که یکیش اینه: قانون گذاشتن برای آزادی بیان لاجرم به حفاظت از چیزهایی منجر میشه که نیازی به حفاظت ندارن، مثل حرفای صاحبان رسانه، یا رئیس جمهور یا مهملاتی که خیلی‌ها میگن و احتمالا من و شما هم بهشون می‌خندیم و رد می‌شیم. کلیشه‌های بی‌ضرری که به هیچ جای قدرت برنمی‌خوره. به قول نویسنده «بیان چه تحت حمایت قانونی باشد و چه نباشد، سیل پروپاگاندا و سخنان پوچ و بی‌معنا بی‌وقفه جریان دارد.» یه نکته ریز داره این جمله و اونم اینکه آزادی به بیان برنمی‌گرده بلکه به کسی برمی‌گرده که اون حرف رو میزنه. بیان مهم نیست آزاد باشه یا نه، افرادی که بیان دارند باید آزاد باشند. اما اون متر و معیاری که برای آزادی بیان به دست داده چیه؟ به این پاراگراف دقت کنید، البته قبلش یه پرانتز باز کنم درباره کلمه لایب که در فصل اول نویسنده درباره‌اش توضیح داده اما من چیزی درباره‌اش نگفتم، لایب کلمه‌ای آلمانیه به معنای بدن انسانی، کلمه‌ای که نمیشه به جسد انسان یا جسم انسانی نسبتش داد چون زنده است و خصوصیاتی انسانی داره، آگاهه، اختیار داره، احساسات داره و غیره، این کلمه در مقابل کرپر که اونم آلمانیه بکار میره که بیشتر به جسد و جسم اشاره داره و فرقی نداره که انسان باشه یا نه. تفاوت این دو در مطالبی که در فصل اول گفته روشن میشه خب پرانتز رو ببندم نویسنده درباره متر و معیار آزادی بیان میگه: «وقتی بحث «آزادی بیان» به میان می‌آید با این پرسش‌ها می‌توان فریب‌ها را آشکار کرد: لایب کجاست؟ حقیقت چیست؟ چه خطری لایب کسی را که بیانگر این حقیقت است، تهدید می‌کند؟ اگر لایبی در کار نیست، اگر حقیقتی وجود ندارد و خطری در میان نیست، پس مفهوم آزادی بیان بی‌ارزش شده است.»

یه توضیح کوتاه بدم درباره این جمله، اول از همه میگه باید دقت کنیم کسی که داره از آزادی بیان استفاده می‌کنه موجودی انسانی یا لایب باشه نه دستگاه تبلیغات شرکت‌ها یا ربات‌هایی که طراحی شدن برای اینکار و نه کسانی که استخدام شده تا برای جریان‌های وابسته به قدرت کار کنن. یعنی اول از همه انسان باشه و مستقل. دوم باید ببینیم حقیقتی که داره ازش حرف می‌زنه چیه؟ آیا این حقیقت آشکار کننده روابط پنهان قدرت هست یا نه؟ آیا قراره این افشاگری کمکی به آزادی ما بکنه یا نه؟ آیا می‌تونه دید ما رو نسبت به بعضی مسائل عوض کنه یا دید بهتری بهمون بده یا نه و در نهایت اینکه آیا این حقیقتی که ازش حرف زده میشه آیا جون کسی که داره این حقیقت رو بیان می‌کنه به خطر میندازه یا نه؟ اگر هیچ کدوم اینا یا حتی یکیشون وجود نداره باید شک کنیم. یه مثال بزنم شاید مطلب بهتر جا بیوفته، مثلا چند وقت پیش یه جریانی درباره توهین به شاهنامه خیلی سرو صدا کرد. یه سری‌ها اومدن و این خانم کمدین رو به شدت کوبیدن، خانم کمدین از کار خودش دفاع کرد و این بحث‌ها رو ربط دادن به آزادی بیان. حالا ببینیم با این متر و معیارها آیا این کار آزادی بیان بود یا نه؟ خب مشخص بود که ما با لایب طرف بودیم یعنی یک انسان داشت این حرفا رو میزد حالا اینکه حامی مالیش کی بود یا نبود من خیلی اطلاع ندارم اما فرض کنیم کار مستقل بوده. پس شرط اول رو داشت. اما شرط دوم از چه حقیقتی حرف می‌زد؟ تقریبا هیچی. یه برداشت بسیار سطحی و اروتیک از بخشی از شعرهای شاهنامه بود، نه وضع زندگی ما رو عوض می‌کرد نه دید بهتری بهمون میداد نه این حقیقت خطاب به قدرت بود. پس شرط دوم رو نداشت، اما شرط سوم چی؟ ممکن بود این آدم با تبعاتی روبرو بشه که شد و حتی حکم قضایی هم گرفت. اما چون مورد دوم رو نداشت نمی‌شد اسم این رو گذاشت آزادی بیان، بیشتر لوث کردن مفهوم آزادی بیان بود تا خود آزادی بیان که مفهومی والاست. آزادی بیان به این معنا نیست که هر چی به ذهنمون رسید رو بلافاصله بگیم و انتظار هم نداشته باشیم که به اونچه گفتیم احترام گذاشته بشه و حق ما دونسته بشه. کسانی می‌تونند فرمان کشتار صادر کنن، آیا فردی که فرمان کشتار داده از آزادی بیانش استفاده کرده و نباید پاسخگو باشه؟ لطفا در مورد این سوال هم اگه تونستین شما نظر بدین.

همبستگی

حالا بریم سراغ فصل آخر و آخرین شکل آزادی، اجازه می‌خوام این فصل رو خیلی سریع و در قالب چند جمله کوتاه ببندم چون فصل آخر یعنی حکومت که در اون نویسنده راهکارهای عملی میده به نظرم خیلی مهمتره. کوتاه بگم که منظور نویسنده از همبستگی اینه که همه اینایی که تا اینجا ازشون حرف زده یعنی همه شکل‌های آزادی بدون حضور دیگران و بدون همبستگی ممکن نیست. آزادی در خلا و تنهایی به دست نمیاد. آزادی یه پروژه جمعی و بین نسلیه، ممکنه انتخاب‌های یک نسل باعث بشه که چندین نسل مجبور بشن برای حداقل‌های آزادی بجنگن و کشته بدن، تا شاید بتونن اون ساختاری که مانع آزادیشون شده رو اصلاح کنن یا کنار بزنن. پس خیلی باید حواسمون باشه چه می‌کنیم. دیدیم که ما در هر مرحله به وجود دیگران نیاز داریم و مدیونیم، پس تک تک ما در این مسیر به همدیگه نیاز داریم و باید با هم به آزادی برسیم و اینکه چطور اینکار رو بکنیم موضوع فصل آخره که یه استراحتی بکنیم و درباره‌اش حرف بزنم.

حکومت

به نظرم مهمترین بخش این کتاب بخش پایانی اونه که عنوان حکومت رو بر خودش داره. در این فصل نویسنده راهکار میده. راهکارهایی فردی و حکومتی که چطور می‌تونیم با استفاده از اونا شکل‌های آزادی رو محقق کنیم. اما برای رسیدن به حکومت خوب که بتونه شرایط رو برای رسیدن به آزادی محقق کنه باید یه سری قواعد رو در نظر بگیریم قواعدی که برای حرکت از آنچه هست به آنچه باید باشه به کمکمون میاد نویسنده می‌نویسه: «قاعدۀ اول تفاوت است: جهان آنچه که هست (چهار بُعد اول) و جهان آنچه که باید باشد (بُعد پنجم) با یکدیگر متفاوتند. این دو تنها ازطریق ما و بدن‌های ما می‌توانند به هم مرتبط شوند. قاعدۀ دوم کثرت است. در قلمرو آنچه باید باشد فضیلت‌های بسیاری وجود دارد، نه فقط یکی. قاعدۀ سوم عدم تقلیل‌پذیری است. خیرهای مختلف به دلایل مختلفی خوب هستند.  فضیلت‌ها به یکدیگر تقلیل‌پذیر نیستند و نمی‌توان آن‌ها را رتبه‌بندی کرد. این‌گونه نیست که صداقت بهتر از وفاداری باشد. آن‌ها صرفاً متفاوت‌اند. 

قاعدۀ چهارم تنش است. نمی‌توانیم همه فضیلت‌ها را به‌سادگی از بُعد پنجم به چهار بُعد زمان و مکان خود منتقل کنیم. فضیلت‌ها در عمل با یکدیگر در رقابت‌اند. شاید بخواهم وقت‌شناس باشم، اما باید صبور نیز باشم. شاید بخواهم از لحاظ اخلاقی بی‌نقص باشم، اما گاهی باید سازش کنم. شاید شک‌گرایی را ارزش بدانیم، اما به ایمان نیز نیاز داریم. عشق کور است، اما تشخیص آنچه نباید دید، نیازمند بصیرت است. این ما را به قانون پنجم، یعنی ترکیب‌پذیری می‌رساند. انسان‌ها می‌توانند فضیلت‌ها را به‌صورت خلاقانه با یکدیگر ترکیب کنند و گاهی فضیلت‌های جدیدی خلق کنند.» ما چون کامل نیستیم می‌تونیم آزاد باشیم، اگر انسان کامل بودیم دیگه عملا انسان نبودیم بلکه ماشینی بودیم که همه کارهاش از روی حساب و کتابه و به دقت همه اعمالش سنجیده شده پس در نتیجه آزادی برای این موجود معنایی نداره.

خب حالا برسیم به راهکارها، در مورد شکل اول یعنی خویشفرمایی نویسنده می‌نویسه: «همۀ ما می‌توانیم موقعیت‌هایی را بیابیم که در آن‌ها یادگیری دربارۀ دیگران به درک بهتر از خودمان منجر شود. مانند حمایت از مدرسه یا مشارکت در تربیت کودکی که فرزند شما نیست یا انجام کارهای داوطلبانه مانند بلند کتاب‌ خواندن در یک کتابخانه یا مربی تیم شدن یا رأی دادن به نامزدهایی که از مرخصی والدین حمایت می‌کنند.»

در مورد پیش‌بینی ناپذیری هم میگه: «باید ترکیب ارزشی خود را اعلام و از هم‌رنگی با جماعت پرهیز کنیم. نباید از پیش تسلیم شویم. نمونۀ آن انتخاب‌های شخصی و کار مشترک ماست. ما می‌توانیم برای حفظ پیش‌بینی‌ناپذیری خود تلاش کنیم؛ با افراد جدیدی آشنا شویم یا کتاب بخریم (یا قرض بگیریم). دانستن دربارۀ ماشین‌ها بهتر از خشمگین شدن در برابر ماشین است. موتورهای جست‌وجو شما را مکانیکی‌تر می‌کنند؛ قفسه‌های کتابخانه شما را انسانی‌تر. خیره شدن به صفحه‌های نمایش شما را قابل‌کنترل‌تر می‌کند؛ گوش سپردن به مردم شما را مستقل‌تر.»

در مورد تحرک هم میگه: «همۀ ما به حرکت در مسیری شخصی که مال خودمان باشد نیاز داریم. برای داشتن زندگی‌ای پویا به ساختارهایی نیاز داریم که در هنگام بلوغ به کارمان بیایند. هیچ فردی نمی‌تواند زیرساخت‌های جابه‌جایی را به تنهایی ایجاد کند؛ ما به حکومت نیاز داریم تا عمارت رؤیای آمریکایی را بنا کند،‌ خواه این عمارت شامل دانشگاه‌های عمومی مستقل و مقرون‌به‌صرفه باشد یا جاده‌های عمومی کارآمد. اینکه آیا حکومت چنین کاری را انجام خواهد داد، به افراد بستگی دارد. بزرگسالان آزاد باید با صدا، رأی و زمان خود از نهادهایی که به آن‌ها کمک کرده‌اند، حمایت کنند.»

در مورد واقعیت مداری هم می‌نویسه: «واقعیت‌مداری نیز به نهادهایی نیاز دارد، مانند گزارشگران محلی، که خود مستلزم سیاست‌گذاری است. اما واقعیت‌مداری به تعهد اخلاقی نیز نیاز دارد و این وظیفه‌ای فردی است. می‌توانیم باور داشتن به حقیقت را به زبان بیاوریم. می‌توانیم برخورد با واقعیت‌ها را هدفی ارزشمند بدانیم. می‌توانیم روزنامه‌نگاران را قهرمانان زمانۀ خود بدانیم. می‌توانیم با پرداخت حق اشتراک روزنامه شروع کنیم. بسیار پیش می‌آید که از گزارش‌های دیگران بهره می‌بریم بی‌آنکه پاداشی به آن‌ها بدهیم. مشترک رسانه‌هایی شوید که گزارش‌های پژوهشی پخش می‌کنند و مطالبی را که انسان‌ها گزارش کرده‌اند در رسانه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارید. از کارزارهایی حمایت کنید که هدفشان بستن مالیات بر شرکت‌های رسانه‌های اجتماعی است تا بودجه گزارش‌های محلی را تأمین کنند.» و در آخر در مورد همبستگی میگه: «بدون همبستگی نمی‌توانیم دشواری‌های دیگران را همچون دشواری‌های خود ببینیم و درنتیجه توانایی دیدن خود را نیز از دست می‌دهیم. انتخاب روشی برای ابراز همبستگی ما را آزادتر می‌سازد و کمکمان می‌کند تا در برابر ناامیدی و بی‌انگیزگی مقاومت کنیم. دربارۀ سازمان‌ها تحقیق کنید. سازمانی مدنی را انتخاب کنید و به آن بپیوندید، و اگر توان مالی دارید از سازمانی دیگر حمایت مالی کنید. سعی کنید گوش کنید. حواستان به همسایه‌تان باشد، شاید واقعاً بدشانسی آورده باشند. به دیگران کمک کنید رأی دهند. به کسانی گوش دهید که خانواده‌شان تجربیات تاریخی متفاوتی نسبت به خانواده شما دارند. 

سازمان‌هایی بیابید که شرایط را برای کمک به دیگران فراهم می‌کنند. اگر امکانش را دارید، بدهی درمانی شخصی دیگر را پرداخت کنید. از پروژه‌ای در کشوری جنگ‌زده که به آسیب‌دیدگان قدرت می‌بخشد حمایت کنید (پروژه مستندسازی اوکراین یکی از آن‌هاست که هنگام نوشتن این کتاب در تأسیس آن کمک کردم). اگر می‌توانید، با مراقبت از زمین، همبستگی خود را نشان دهید. گرمایش جهانی و آلودگی معمولاً ابتدا فقرا را تحت‌تأثیر قرار می‌دهند. کمتر گوشت بخورید، درخت بکارید، خانه خود را عایق کنید، از پنل‌های خورشیدی استفاده کنید، و حمل‌ونقل عمومی را طلب کنید و از آن استفاده کنید.» و تمام اینا رو با جزئیات بیشتر در ادامه فصل توضیح میده، من به عمد از وظایف حکومت نگفتم چون فکر نمی‌کنم فایده‌ای داشته باشه، چون از اسنایدر یاد گرفتم که میشه با آزادی مثبت شروع کرد یعنی میشه چیز جدیدی ساخت که جایگزین چیز قبلی بشه و واقعا لزومی نداره که اول اون چیز قبلی رو نابود کرد و بعد ساخت هرچند که بعضی وقتا اینکار ناگزیره.

همه اینا رو گفتم اما دلیلی که چرا باید مای ایرانی این کتاب رو بخونیم نگفتم، هر چند که مطمئنم تا اینجا خیلی چیزا دستگیرتون شده البته اگه خوب ارائه داده باشمش.

اگه بخوام خیلی ساده بخوام بگم، همه ما باید این کتاب رو بخونیم چون درباره چیزیه که می‌خوایم داشته باشیمش اما مدام مثل ماهی از دستمون لیز می‌خوره و در میره منظورم آزادیه، ما از مشروطه به این طرف برای آزادی مبارزه کردیم اما موفق نشدیم، چون ما معمولاً آزادی رو مثل یه رویای دور می‌بینیم اما اسنایدر میاد و آزادی رو برامون ملموس میکنه، نمیاد شعار بده نمیاد تعریفای پیچیده کنه. میاره‌اش وسط زندگی روزمره. می‌پرسه: تو همین الان، تو همین تصمیم‌های کوچیک، چقدر آزادی؟ وقتی سکوت می‌کنی، وقتی خودت رو قانع می‌کنی «بی‌خیال»، وقتی می‌گی «به من چه»، همونجاست که آزادی رو از دست میدی و واگذارش می‌کنی. دلیل دوم اینه که این کتاب آزادی رو فقط سیاسی نمی‌بینه. یعنی نمی‌گه آزادی فقط اینه که قانون چیه یا حکومت چطوره. می‌گه قبل از همه اینا، آزادی توی ذهن ما اتفاق می‌افته. توی این‌که راست و دروغ برامون مهمه یا نه. توی اینه که حاضری خودت رو گول بزنی یا نه. و خب این دقیقاً همون جاییه که خیلی از ما گیر کردیم، چون خسته‌ایم، چون سال‌هاست تحت فشاریم، چون راحت‌تره که آدم بی‌تفاوت باشه. یه نکته مهم دیگه اینه که اسنایدر قهرمان‌بازی درنمیاره. نمی‌گه همه باید همیشه هزینه بدن یا بزنن به دل خطر. اتفاقاً درباره همون لحظه‌های خاکستری حرف می‌زنه؛ لحظه‌هایی که نه قهرمانی، نه خیانت. فقط یه انتخاب ساده‌ست: بگم یا نگم؟ ببینم یا خودمو بزنم به ندیدن؟ همراه جمع بشم یا وایسم و یه کم فکر کنم؟ و یه نکته خیلی مهم دیگه اینکه اسنایدر خیلی خوب توضیح می‌ده که آزادی چطوری یواش‌یواش از بین می‌ره. آزادی با یه اتفاق بزرگ از بین نمیره. اول حقیقت شُل می‌شه، بعد اعتماد، بعد مسئولیت و بعد آزادی. این روند رو ما خوب می‌شناسیم. توی سیاست، توی رسانه، حتی توی روابط روزمره‌مون. این کتاب کمک می‌کنه بفهمیم الان کجای این مسیر ایستادیم.

و آخرین نکته اینکه این کتاب ناامیدت نمی‌کنه. غر نمی‌زنه، نسخه فانتزی نمی‌ده. فقط نشون می‌ده آزادی اگه قراره برگرده، از کجا شروع می‌شه: از خود آدم‌ها. از یاد گرفتن، حرف زدن، حساس بودن به حقیقت، و قبول این‌که هیچ‌کدوم‌مون بی‌تقصیر نیستیم. برای جامعه‌ای مثل ما که مدام بین امید و ناامیدی بالا و پایین می‌ریم، این نگاه خیلی واقعیه. این کتاب با خواننده ایرانی نگاه از بالا به پایین نداره، مثل کسی حرف می‌زنه که تجربه داره، زخم خورده، دنیا رو دیده. نمی‌گه تو هیچی نفهمیدی یا باید از صفر شروع کنی. می‌گه تو می‌دونی آزادی چیه، فقط باید حواست باشه کِی داری یواش‌یواش از دستش می‌دی. این کتاب یه سؤال ساده می‌پرسه که خیلی دردناکه: آزادی رو کِی و کجا واگذار می‌کنی؟ و همین سؤال، برای ما، شاید از هزار تا جواب سیاسی مهم‌تر باشه. این کتاب رو نمی‌خونی که حال‌ت خوب شه. می‌خونیش که دقیق‌تر ببینی. که بفهمی کجا وایسادی. و این‌که هنوز چی باقی مونده که اگه حواست باشه، می‌شه نگهش داشت و بیشترش کرد.

اما در آخر باید چند کلمه درباره ترجمه این کتاب بگم. شاید یکی از عجیب ترین اتفاقاتی که ممکنه در نشر یک کتاب اتفاق بیوفته رو من با این کتاب تجربه کردم. کتاب در آذر ۱۴۰۴ منتشر شد و من ترجمه اون رو در بهمن ۱۴۰۳ تمام کردم. نوروز امسال که می‌خواستم کتاب‌های سال ۱۴۰۳ رو معرفی کنم متوجه شدم که در همون ایام نوروز یه ترجمه از کتاب به صورت پی دی اف در اینترنت قرار گرفته و تا زمان انتشار کتاب دو ترجمه دیگه هم منتشر شد و یه ترجمه هم بعد از انتشار ترجمه من. یعنی الان جمعا پنج ترجمه از این کتاب در بازار هست که می‌تونید از بینشون انتخاب کنید. قیمت‌ها تقریبا یکی هستن بغیر از ترجمه نشر نو که حدودا ۵۰ درصد گرونتره. من چون بغیر از اون نسخه آنلاین بقیه ترجمه‌ها رو ندیدیم نمی‌تونم قضاوتی روی ترجمه‌ها داشته باشم. این اتفاق برای خودم هم خنده دار بود هم ناراحت کننده. اول اینکه من نمی دونستم تیموتی اسنایدر انقدر برای ناشران ما جذابه که دست کم چهار ناشر رفتن سمتش، بخش خنده دارش اینجاست که ما خودمون مترجم‌هایی که یهو حمله می‌کردن آثار نویسنده‌ای که نوبل برده رو ترجمه می‌کردن مسخره می‌کردیم که سرمون اومد. میگن کسی رو مسخره نکن سرت میاد اینجاست. و بخش ناراحت کننده اش اینجاست که کاش یه ساز و کاری وجود داشت تا این موازی کاری‌ها و رقابت به این شکل پیش نیاد. ترجمه این کتاب حدودا سیصد چهارصد صفحه‌ای که متن نسبتا سختی هم داره چیزی حدود چهار تا شش ماه زمان میخواد. زمانی که میشد روی بیشمار کتاب‌هایی به خوبی این گذاشت که ترجمه نشدن یعنی ما دست کم به جای پنج ترجمه از یک کتاب الان می‌تونستیم ۵ ترجمه از کتاب‌های مختلف داشته باشیم و تنوعمون بالاتر بره. خلاصه این‌ها رو گفتم تا توضیحی داده باشم که چرا این ترجمه توسط من انجام شده چون عملا اطلاعی از بقیه نداشتم و وقتی مطلع شدم که کارها انجام شده بود. حالا اختیار با خودتون که کدوم ترجمه رو بخونید با هر ترجمه‌ای که راحت‌ترین کتاب رو بخونید، فقط توصیه اکید می‌کنم که حتما این کتاب رو بخونید حالا با هر ترجمه‌ای که دوست دارید یا اگه تسلطتون به انگلیسی خوبه به زبان انگلیسی بخونید. اگرم کسی مقایسه‌ای انجام بده و احیانا کمی و کاستی ترجمه من رو بیان کنه که کم هم نیستن خیلی خوشحال می‌شم.

امیدوارم از خوندن این کتاب لذت ببرید و یه خواهشی هم در انتها دارم، لطفا صفحات اجتماعی پادکست خصوصا اینستاگرام رو دنبال کنید آدرسش رو در کپشن می‌گذارم، خیلی از مسائل جانبی و اطلاع رسانی‌ها و همین چیزایی که اینجا نگفتم رو اونجا میگذارم. پس حتما اونجا هم ما رو دنبال کنید چون ادامه منطقی این پادکست‌ها اونجاست. روش‌های حمایت مالی از پادکست رو هم در کپشن می‌تونید پیدا کنید، مطمئنا حمایت‌های شما به تداوم این پادکست کمک می‌کنه. خیلی ممنونم که تا اینجا همراه من بودید، تا اپیزود و معرفی کتاب بعدی شاد باشید و کتابخوان.

توضیحات تکمیلی
فصل

فصل ششم

نظرات (0)
امتیاز 0 از 5
0 نظر
امتیاز 5 از 5
0
امتیاز 4 از 5
0
امتیاز 3 از 5
0
امتیاز 2 از 5
0
امتیاز 1 از 5
0

نقد و بررسی‌ها

Clear filters

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “از آزادی که حرف می‌زنیم.” لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

محصولات مرتبط

آزارشان به مورچه هم نمی رسید
پیش نمایش

بررسی کتاب آزارشان به مورچه هم نمی‌رسید| They Would Never Hurt a Fly

اخلاق, تاریخ, جامعه شناسی, روانشناسی, سیاست, یوتیوب
امتیاز 0 از 5
ادامه مطلب
نگاهی متفاوت به تاریخ ایران
پیش نمایش

نگاهی متفاوت به تاریخ ایران – مصیبت وبا و بلای حکومت

تاریخ, سیاست, یوتیوب
امتیاز 3.00 از 5
(2)
ادامه مطلب
پیش نمایش

دفاع از تهران

تاریخ, سیاست, یوتیوب
امتیاز 0 از 5
(1)
ادامه مطلب
پیش نمایش

ملکم خان قربان بدفهمی

تاریخ, جامعه شناسی, زندگینامه, سیاست, یوتیوب
امتیاز 0 از 5
ادامه مطلب
پادکست خلاصه کتاب وضع بشر
پیش نمایش

اپیزود سی‌ و هفتم: وضع بشر-قسمت آخر

اقتصاد, پادکست, تاریخ, تکنولوژی, جامعه شناسی, سیاست, فلسفه, فلسفه سیاسی
امتیاز 0 از 5
(1)
ادامه مطلب
پادکست خلاصه کتاب وضع بشر
پیش نمایش

اپیزود سی‌ و ششم: وضع بشر-قسمت دوم

اقتصاد, پادکست, تاریخ, تکنولوژی, جامعه شناسی, سیاست, فلسفه, فلسفه سیاسی
امتیاز 0 از 5
ادامه مطلب
پادکست خلاصه کتاب فرماندهی و نافرمانی
پیش نمایش

قسمت بیست و هفتم: فرماندهی و نافرمانی

پادکست, تاریخ
امتیاز 0 از 5
ادامه مطلب
خلاصه کتاب جستارهایی درباره‌ تئوری توطئه در ایران
پیش نمایش

قسمت پانزدهم: جستارهایی درباره تئوری توطئه در ایران

پادکست, تاریخ, جامعه شناسی, سیاست
امتیاز 0 از 5
ادامه مطلب
    تمام حقوق مادی و معنوی این سایت محفوظ است. استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است.
    بستن
    • صفحه اصلی
    • یوتیوب
    • پادکست
    • بلاگ