چرا باید کتاب بخوانیم؟
دیدم چی بهتر از اینکه توی هفت سالگی شروع این پادکست برم سراغ دغدغه اصلیای که باعث شد این پادکست رو بسازم، یعنی کتابخوانی.
از اینجا بشنوید:
نوشته روی سنگ قبر، بررسی موسیقی Epitaph
در این اپیزود رفتم سراغ یه آهنگی که خیلی دوستش دارم، آهنگی در سبک پراگرسیو راک که حدود 9 دقیقهاس. آهنگی از گروه کینگ کریمسون که در سال 1969 منتشر شده.
من درباره این قطعه، شعرش و فضایی که این قطعه در اون ساخته شده حرف زدم امیدوارم از شنیدنش لذت ببرید.
از اینجا بشنوید:
مقاومت، عصیان و مرگ
از اینجا بشنوید:
حالا باید چیکار کرد؟ کاری برای انجام دادن نیست، نه سر کاری هست، نه حقوق سرماهی، نه ترفیعی نه تنبیهی، نه آرمانی، نه علمی، حتی اخلاق هم بی معناست، همه چیز بی معناست، وقتی آخرین فرد روی زمین باشی دیگه چه اهمیتی داره که زمین دور خورشید بچرخه یا خورشید دور زمین؟ چه اهمیتی داره که درمانی برای سرطان پیدا بشه یا نه؟ چه اهمیتی داره که پول داشته باشی یا نه؟ چه اهمیتی داره که آدم خوبی باشی یا نه؟ تنها چیزی که اهمیت داره اینه که آیا باید زنده موند یا خود را کشت؟ یا همون جمله معروف آلبر کامو که گفته بود: تنها یک پرسشِ فلسفی بهراستی جدی وجود دارد و آن خودکشی است. تصمیم در اینباره که زندگی ارزش زیستن دارد یا نه بسته به پاسخی است که به این پرسش بنیادین فلسفی داده میشود. مابقی مسائل … در درجۀ دوم اهمیت قرار دارند؛ ابتدا باید به این پرسش پاسخ گفت.
اپیزود شصت و ششم: انقلاب قسمت پنجم
از اینجا بشنوید:
تجلیل مارکس از کمون پاریس موقتی بود چرا که مارکس متوجه شد که این قالب سیاسی چقدر با دیکتاتوری تک حزبی پرولتاریا در تناقض است، دیکتاتوریای که قدرت را کاملاً در اختیار خود میگرفت و برای اعمال آن از خشونت استفاده میکرد.
اپیزود شصت و پنجم: انقلاب قسمت چهارم
از اینجا بشنوید:
بعد از پیروزی انقلاب دو مشکل بزرگ ذهن انقلابیون را به خود مشغول کرده بود باید قوانین جدیدی نوشته میشدند، قوانینی که ضمانت میکرد حقوقی که توسط رژیم پیشین نقض شده بودند دیگر نقض نشوند.این قوانین باید به مدت طولانی مورد وثوق و اطمینان مردم باشند یعنی مبنایی داشته باشند که فقط به درد نسل فعلی نخورند بلکه برای نسلهای آینده هم مورد استفاده باشند. مشکل اینجا بود که این قوانین مشروعیت و مرجعیت خود را از کجا باید میگرفتند؟ و از اینجا بود که دو مسئله مشروعیت و مرجعیت قانون ذهن انقلابیون را به خود مشغول کرد.
اپیزود شصت و چهارم: انقلاب قسمت سوم
احتمالاً این جمله معروف را شنیده باشید که انسانهای تهیدست چیزی برای از دست دادن ندارند، جز زنجیرهایشان. اما این اندیشه تا قبل از انقلاب فرانسه شناخته شده نبود. به زعم آرنت پیروزی انقلاب در آمریکا و شکست آن در فرانسه بخاطر وجود سیهروزی و فقدانی بود که بجز آمریکا در بقیه نقاط دنیا وجود داشت. جفرسون دو سال قبل از انقلاب فرانسه در مورد مردم فرانسه گفته بود: «از بیست میلیون مردم… نوزده میلیونشان از بدبخترین افراد در سراسر ایالات متحد بدبختر و از لحاظ کلیۀ شرایط زندگی انسانی، نفرین شدهترند.» (ص 92-93) جفرسون حتی از اقلیتی که در فقر و بدبختی زندگی نمیکردند هم انتظاری نداشت چون سیهروزی در نظر او فقط فقر نبود بلکه فساد هم بود و جفرسون این اقلیت مرفه غرق در فساد را سیهروز میدانست چون امکانی برای آزاداندیشی ندارند.
اپیزود شصت و سوم: انقلاب قسمت دوم
در کشاکشی که امروز در جهان تفرقه افکنده است و پای این همه منافع را به میان آورده است احتمالاً کسانی برنده خواهند شد که دربارۀ انقلاب فهمی کسب کنند. به عکس، آنانکه ایمانشان در گرو قدرت سیاسی و سیاستبازی به معنای قدیمی باشد و هنوز به جنگ به عنوان واپسین چاره در سیاست خارجی اعتقاد بورزند، به ظن قوی در آیندهای نه چندان دور پی خواهند برد که در حرفهای بیفایده و متروک استاد شدهاند. (ص 18)
اپیزود شصت و دوم: انقلاب قسمت اول
آرنت معتقد بود که برای داوری و تعقل، باید حداقلی از آزادی سیاسی و تبادل اندیشه وجود داشته باشد، پس در جامعۀ توتالیتر که این حداقلها موجود نیست نباید انتظار داشت افراد دست به داوری و تعقل بزنند. اما میبینیم که در شدیدترین شرایط سرکوب و ارعاب، باز هم کسانی هستند که مقاومت میکنند.
اپیزود شصت و یکم: مرگ خدا و معنای زندگی
وقتی نیچه مرگ خدا را اعلام کرد، منظورش فقط مرگ خدای مسیحی نبود، بلکه منظورش نفی هرگونه مطلقاندیشی و آرمانگراییای بود که بالاتر از زندگی قرار گرفته بودند، آرمانها و مطلقهایی که به نام دین، علم و اخلاق بر فراز زندگی بشر برافراشته شده و زندگی را از معنایی در خود تهی کرده بودند. به اعتقاد نیچه مسیحیت، علم و اخلاق؛ که سه دستاورد بزرگ بشریت در طول تاریخ هستند، ریشه در آرمانگرایی افلاطونی دارند. اینها آرمانهای متافیزیکیاند که به زعم نیچه، زندگی را به تباهی کشاندهاند. یا به عبارت دیگر بر طبق آرمانگرایی افلاطونی تنها در صورتی زندگی معنادار است که یا در خدمت دین باشد یا در خدمت اخلاق یا علم. در واقع آرمانگرایی صرفاً در آرمانهایی دنبال معنا میگردد که خارج از زندگی و برتر از زندگی باشند.
اپیزود شصتم: اندیشه توکویل
انقلاب 1789 فرانسه آنطور که معروف است برخلاف برخی اظهار نظرها واقعا کبیر بود، هم خودِ انقلاب و هم اثرات دامنهداری که شعارهای آزادی، برابری و برادری در جهان گذاشت و هم اتفاقات بعد از انقلاب، مثل دوران وحشت و به قدرت رسیدن ناپلئون که مثل دومینو بر جهان تاثیر گذاشت. یکی از تاثیرات این انقلاب و البته دوران ترور و وحشت ظهور چهرهای است در عالم سیاست که به یکی از مهمترین چهرههای مروج لیبرالیسم تبدیل شد، این شخص کسی نبود جز آلکسی دو توکویل.
اپیزود پنجاه و نهم: دولت و انقلاب در ایران
انقلاب 57 ایران، یک اتفاق مهم هم در عرصه بین المللی و هم در داخل ایران بود. فروپاشی حکومتی نزدیک به غرب در وسط جنگ سرد و در همسایگی شوروی کمونیستی و برقراری حکومت اسلامی در ایران برای بسیاری از تحلیلگران سیاسی، مبارزین، دولتها و حتی افراد درگیر در انقلاب، اتفاقی غیر قابل هضم بود. رشد تحلیلهایی که بیشتر مبتنی بر توهم توطئه بودند و سعی داشتند دست پنهان قدرتهای بزرگ را در وقوع این انقلاب ببینند از همین غیر قابل هضم بودن انقلاب ناشی میشود، که حتی محمدرضاشاه را هم برای توضیح علل انقلاب به سمت تئوری توطئه سوق داد. حتی روندی که انقلاب طی کرد تا به جمهوری اسلامی برسد نیز خالی از افسانهپردازی نیست، بعضیها معتقدند که مردم ایران فریب داده شدند، بعضیها معتقدند انقلاب دزدیده یا منحرف شد و بعضیها با اشاره به تحولات بین المللی و منطقهای، انقلاب در ایران را ناگزیر میدیدند. چیزی که در این تحلیلهای دیده نمیشود یا اهمیتی ندارد نقش دولت و طبقات اجتماعی در انقلاب است. زمینههایی که نویسنده این کتاب سعی کرده به بعضی از آنها بپردازد.
اپیزود پنجاه و هشتم: موج سوم
ما چه تصوری از آینده داریم؟ آیا جهان به همین شکل ادامه پیدا میکند و اگر احیانا تحولاتی رخ بدهد خیلی آرام خواهد بود و انقلابی نیستند؟ یا نه جهان به آخرالزمان نزدیک شده است و چیزی به نابودیاش باقی نمانده، همانطور که با تهدید اتمی روسیه چنین احساسی در مردم قوت گرفته است. شاید هم جهان از لحاظ تکنولوژیکی انسانها را به بند بکشد همچون فضای تیره و ترسناکی که در سریال بلک میرور تصویر میشود. نقطه مشترک همه این تصورات این است که منفعلانهاند. یعنی منتظریم تا ببینم چه پیش خواهد آمد.
پس ما کجای این تصور از آینده قرار داریم؟ آیا در ساختن آینده تاثیری داریم؟ آیا باید تنها شاهد تصمیمات اقلیتهای حاکم باشیم یا نه میتوانیم از اشتباهات گذشته درس بگیریم و جهانی انسانیتر بسازیم؟ یا به عبارتی آیندهای را تصور کنیم که ما در آن نقشی منفعلانه نداشته باشیم؟