چرا باید درباره تزار نیکلای دوم آخرین تزار روسیه بدونیم؟ دونستن درباره زندگی این آدم قراره چه فایدهای برای ما داشته باشه و چرا باید وقت و پول بذاریم این کتاب پونصد صفحهای رو بخریم و بخونیم؟
حمایت از پادکست
عضویت در باشگاه هواداران پادکست در یوتیوب
https://www.youtube.com/channel/UCfC3vNa1hs8UeCnBLxBW3vQ/join
برای عزیزان داخل ایران صفحه حامی باش برای حمایت از پادکست
https://hamibash.com/epitomebooks
حساب پی پل:
https://www.paypal.com/paypalme/epitomebookspod
حمایت شما باعث دلگرمیه ❤️

مشخصات کتاب
عنوان: آخرین تزار
نویسنده: ادوارد رادزینسکی
مترجم(ان): میترا نظریان
ناشر(ان): ماهی
تعداد صفحات: ۵۲۸
لینک خرید کتاب: نسخه فیزیکی
من میخوام این اپیزود رو با این سوال شروع کنم که چرا باید درباره تزار نیکلای دوم آخرین تزار روسیه بدونیم؟ دونستن درباره زندگی این آدم قراره چه فایدهای برای ما داشته باشه و چرا باید وقت و پول بذاریم این کتاب پونصد صفحهای رو بخریم و بخونیم؟
برای شمایی که این کتاب رو نخوندی این سوال می تونه یه سوال کلیدی باشه، یعنی کمکتون میکنه تصمیم بگیرین آیا این کتاب رو بخونید یا نه. اما برای اون کسایی که این کتاب رو خوندن و دارن این پادکست رو گوش میکنن، شاید این سوال همون سوالی باشه که جوابش رو از تو کتاب پیدا نکردن و دنبال اینن که بفهمن چرا وقت گذاشتن و این کتاب رو خوندن.
تزار نیکلای دوم آخرین تزار روسیه که ۲۰ اکتبر ۱۸۹۴ امپراتور شد و تا ۱۵ مارس ۱۹۱۷ سر کار بود در زندگی تک تک ما ایرانیا تاثیر گذاشت. این بازه یعنی ۱۸۹۴ تا ۱۹۱۷ معادله با ۱۲۷۳ تا ۱۲۹۵ شمسی یعنی چیزی حدود ۲۲ سال. ۲۲ سالی که مقارن بود با چهار پادشاه قاجار در ایران، دو سال ابتدایی اش با ناصر الدین شاه همزمان بود، ده سال بعدش با مظفرالدین شاه، سه سال با محمدعلی میرزا و هفت سال پایانی رو با احمد شاه.
اگه مختصر اطلاعاتی درباره تاریخ معاصر ایران داشته باشین از همین تقارنها کلی نتیجه میتونید بگیرید. در مدت امپراتوری تزار نیکلای دوم اتفاقات زیادی افتاد که اکثرش به ضرر ایران اما بعضیهاش هم به نفع ایران بود، من به چنتا از مهمتریناش اشاره میکنم. اولیش تمدید ده ساله عدم ساخت راه آهن در ایران بود. جمعی از تجار روس سعی کردند راهآهنی از شمال به جنوب ایران بکشند و قراردادی هم با ایران بستند. اما گویا شاه در سال ۱۸۸۹ امتیازی مشابه به دولت انگلیس داده بود تا از تهران تا جنوب راهآهن بکشد. مناقشه بین این دو دولت منجر به این شد که دولت روس ایران را مجبور کرد که تا ده سال نه خود راهآهن تاسیس کنه و نه بگذاره کشوری دیگر اینکار را بکنه. این قرارداد تا ده سال بعدتر یعنی ۱۹۱۰ تجدید شد و ایران بواسطه دشمنی روسها و منافع انگلیسها در هند صاحب راهآهن نشد. و همین نبود راه آهن و زیرساختهای حیاتی خیلی به توسعه کشور ضرر زد.
دومین تاثیر نیکلای بر ایران و البته جهان شروع جنگ با ژاپن بود. این جنگ که امپراتوری روسیه در اون از امپراتوری ژاپن شکست خورد اثرات دامنهداری هم برای روسیه، هم برای ژاپن و هم برای کشورهایی که با این دو کشور مرز مشترک یا مراوداتی داشتن گذاشت. که یکی از اون کشورها ایران بود، مردم و روشنفکران ایرانی غالبا از شکست روسیه خوشحال شدن و با امپراتوری ژاپن همدل بودن که اینم دو دلیل داشت. اول از همه کینۀ دیرینه ایرانیا از روسیه بود که شکستهای تحقیرآمیزی رو به ایران تحمیل کرد. اگه این شکستها هم یادشون نبود، مسیو نوز بلژیکی جلو چشمشون بود، مظفرالدین شاه جدیدا یه وام از روسیه گرفته بود و گمرکات رو ضمانت وام گذاشته بود. تجار و بازاریها که همینجوریش از وضع گمرکات ناراضی بودن احساس میکردن پول از جیبشون داره در میاد و میره تو جیب روسها. این قضیه گمرکات خودش بحث مجزایی میطلبه اما علی الحساب میتونید داستانش رو در پادکست ماجرای مشروطه آقای خادم بشنوید.
دومین دلیل همدلی ایرانیا با ژاپن بحث اصلاحاتی بود که در ژاپن اتفاق افتاد. برد ژاپن در این جنگ مهر تاییدی بود بر اصلاحاتی که روشنفکران ایرانی دنبالش بودن. مثلا طالبوف تبریزی در کتاب مسائل الحیات مینویسه: «ژاپن با تربیت ملت خود ره صد ساله را پیموده و با تصویب قانون اساسی مشروطه از وحشیان جدا شده و قله مدنیت را فتح نموده و قدرت از روح قانون گرفته و توانسته بر یک صحرا سپاه روس غلبه کند.» از این دست اظهار نظرها زیاده، البته کسانی هم بودن مثل محمدعلی فروغی که از شکست روسیه خوشحال نبودن، به زعم فروغی اگه روسیه پیروز بشه، قدرتش بیشتر میشه اما اگه شکست بخوره شرق دور رو رها میکنه و توجهاش رو میذاره رو ایران و افغانستان.
به دنبال این شکست در خود روسیه هم درخواست برای اصلاحات بالا گرفت و در نتیجه دوما یا مجلس روسیه به تزار تحمیل شد. پدر نیکلای یعنی الکساندر سوم ضد اصلاحات بود و همین رو هم به پسرش توصیه کرده بود. با اینکه نیکلای مثل پدرش چندان مخالف اصلاحات نبود اما همدلی چندانی هم با دوما نداشت. این اتفاق یعنی تن دادن تزار به سلطنت مشروطه به مشروطه طلبان ایرانی جرات داد تا با جدیت بیشتری دنبال مشروطه کردن سلطنت ایران هم باشن. این هم تاثیر سوم.
تزار که دل خوشی از دومای خودش نداشت از تاسیس حکومتی مشروطه و ایجاد مجلس در همسایگی خودش هم خوشحال نبود. حمایت جدی روسیه از محمدعلی شاه که مخالف مشروطه بود یکی از اقدامات خصمانه نیکلای علیه ایران بود. اقدام بعدی که با همکاری بریتانیا علیه ایران صورت گرفت قرارداد ۱۹۰۷ بود که ایران رو به دو منطقه تحت نفوذ بریتانیا و روسیه تقسیم میکرد که همین تقسیم بندی مبنایی شد بر اینکه در جنگ جهانی اول انگلیسیها جنوب ایران و روسها شمال ایران رو به تصرف خودشون درمیارن و عملا دولت مشروطه ایران رو وادار میکنن تهران رو ترک کنه. قبل از اون هم روسیه با اولتیماتوم به ایران، ایران رو مجبور کرده بود دست از اصلاحات اقتصادی که به دست مورگان شوستر در حال انجام بود برداره و شوستر رو از کشور اخراج کنه. من قبلا درباره کتاب مورگان شوستر یعنی اختناق ایران در همین پادکست حرف زدم که میتونید به اپیزود هجدهم مراجعه کنید. درباره وقایع حین جنگ جهانی اول و بعدترشم هم میتونید به اپیزود کلنل پسیان که اپیزود چهل و نهم همین پادکسته مراجعه کنید. حرف در مورد این دوران زیاده و اگه عمری بود حتما بهشون میپردازم. یکی از فجایع دیگهای که به دست این تزار در ایران رخ داد قحطی ناشی از اشغال ایران بود که خودش فصل جداگونهای رو میطلبه.
خب من این مقدمه نسبتا طولانی رو گفتم تا بگم چرا خوبه که درباره تزار نیکلای دوم بدونیم. از دو جنبۀ دیگه هم زندگی و مرگ تزار برای من جالبه، یکیش شباهت تقریبی اخلاق و خصوصیات فردی تزار با محمدرضا شاه پهلویه و دوم رفتار انقلابیون کمونیست بعد از به دست گرفتن قدرت. رفتارهایی به غایت وحشیانه و غیرانسانی که به جاش بهشون میپردازم. بیشتر این اطلاعات خصوصا در مورد تاریخ ایران در کتاب نیست چون اساسا دغدغه نویسنده نبوده. سعی من اینه که این پادکستها خلاصه کتاب و جایگزین کتاب نباشه بلکه مکملی باشه برای کتاب تا وقتی این کتاب رو میخونید یه سری اطلاعات اضافهتر به دست بیارید یا اگه کتاب رو خوندید، خوندههاتون رو در بستر جدید بگذارید و با دید جدید به این کتاب نگاه کنید. امیدوارم که اینطور باشه شما باید بگین خب یه استراحتی کنیم و بریم سراغ کتاب.
اولین نکتهای که درباره این کتاب باید بدونیم اینه که نویسنده خیلی حس نوستالژیکی نسبت به دوران تزار داره و از اون دوران با عنوان آتلانتیس یاد می کنه که یه جورایی منو یاد مستندهای من و تو از دوران پهلوی میندازه. نویسنده در دهه ۶۰ میلادی دانشجوی موئسسۀ بایگانی اسناد تاریخی شوروی بوده و در یکی از اتاق های خونۀ پیرزنی نود ساله زندگی میکرده. این پیرزن در سال های جوونیش ستارۀ مشهور سالنهای تئاتر پتروگراد یا همون سن پترزبورگ امروزی بوده. نویسنده میگه با ورا یعنی همون خانم پیری که نقلش رفت در آشپزخونه مینشستند و ساعت ها دربارۀ رویدادهای دهۀ ۲۰ گپ میزدن و به نظرش این خانم سالخورده زاویۀ دید نسبتا بیطرفانهای از اتفاقات اون سالها داشته. شوهر این پیرزن که از روزنامهنگاران مشهور اون دوران بود و بعدها توسط استالین تصفیه شد خاطرهای رو نقل میکنه از اعدام تزار و ملاقات با دو نفر از کسانی که در این اعدام نقش داشتن. این روایت روی نویسنده کتاب اثر میگذاره تا دنبال مدارک این اعدام در بایگانی مرکزی انقلاب اکتبر بگرده و اینجوری میشه که سفر ایشون به دل تاریخ شروع میشه و این کتاب رو مینویسه.
این کتاب فقط بیوگرافی تزار نیکلای دوم نیست. بلکه به نوعی بیوگرافی جامعۀ روسیه در سالهای ابتدایی قرن بیستمه و نویسنده برای خلق این روایت مفصل، از یادداشتهای شخصی افراد مختلف چه سیاسیون، چه غیر سیاسیون، نامهها و اسناد تاریخی بسیاری که تا همین ۳ دهه پیش در طبقهبندی فوق محرمانه بودن و همچنین تماسها و خاطرات داوطلبانه افرادی که به نوعی با خانواده تزار و اعدامشون در ارتباط بودن استفاده کرده.
داریم درباره فروپاشی نظمی کهنه، یک امپراتوری که حاکم یک ششم از کل جهان بوده صحبت می کنیم. و مثل هر حکومت مطلقه انفرادی دیگهای در نقاط عطف و حوادث تاریخی همه نگاهها متوجه یک شخصه. نیکلای دوم، تزار روسیه. نویسنده کتاب معتقده برای درک چرایی رویدادهای سالهای منتهی به انقلاب کمونیستی نیازه که به شناخت خوبی از شخصیت خود نیکلای برسیم و برای این کار بیش از هر منبع دیگهای از یادداشتهای شخصی تزار کمک میگیره. نیکلای از ۱۴ سالگی یعنی از سال ۱۸۸۲ وقایع هر روز رو البته به صورت خلاصه ثبت می کرده و برای هر سال یک دفتر در نظر گرفته. که مجموعا شده ۳۶ دفتر یادداشت به همراه آخرین دفتر که تنها نصف اون پر شده. این دفترها در بایگانی اسناد تاریخی روسیه بودن و نویسنده بهشون دسترسی پیدا کرده بود و ۳۶ سال از زندگی تزار رو در خودشون دارن.
در مورد شخصیت نیکلای خوبه که به شخصیت پدرش توجه کنیم، تزار الکساندر سوم مرد بسیار مقتدر، تندخو و البته قوی بنیه بود که هیچکس جرات نداشت برخلاف نظر اون نظری ابراز کنه، همونطور که در مقدمه هم اشاره کردم این تزار به شدت ضد اصلاحات بود و در شرایطی که تغییرات دنیا روز به روز شده بود، نمیشد بنا به عهد قدیم حکومت کرد. به قول ملکم خان «غافل از این بوده که از آن عهد تا امروز پانصد سال گذشته است.» البته نباید این نکته رو ناگفته بگذارم که یکی از علتهای اصلی دشمنی الکساندر سوم با اصلاحات، کشته شدن پدرش الکساندر دوم که تزاری اصلاح طلب بود توسط انقلابیون آنارشیست بود. یعنی شما تقریبا به هر چیزی در این جهان نگاه کنی حاصل یکسری کنش و واکنشه یا همون بحث عمل در ادبیات هانا آرنت. بگذریم نیکلای زیر سایه این پدر بزرگ شد، اینجا یکی از اون جاهایی که میشه بین محمدرضا شاه و نیکلای دوم شباهتی رو دید. نیکلای زیر دست این پدر تبدیل میشه به مردی منزوی، کم حرف و نسبتا بیاراده. مردی که معمولا در موارد مهم نظر خودش رو اعلام نمیکرد و اون قدر سکوت میکرد تا کسی پیدا بشه و موضعی شبیه موضع خودش داشته باشه تا در مقام حمایت بیاد و پشت او قرار بگیره. یعنی خودش جرات نداشته حرف بزنه وایمستاده تا یکی پیشقدم بشه و بعد ازش حمایت میکرده.
یکی از این نقاط حساس بحث ازدواجش با آلیکس همسرش بود. الکساندر دختر دیگهای رو برای نیکلای در نظر گرفته بود اما نیکلای جرات نداشت که بگه عاشق آلیکس دختری آلمانی از خانواده سلطنتی ملکه ویکتوریا شده. اما با وجود مخالفتهای پدر و نقشههای مختلفی که برای سر نگرفتن این وصلت کشیده شد، نیکلای اونقدر صبر کرد و اونقدر بازی درآورد که بالاخره پدرش مجبور شد نامزدی آلیکس و نیکلای رو بپذیره. اما این پذیرش بخاطر لجاجت و سرسختی نیکلای نبود بلکه معلوم شده بود تزار الکساندر سوم مدت زیادی زنده نخواهد بود و باید زودتر تکلیف این قضیه روشن میشد. برای همین قبول کرد که آلیکس و نیکلای با هم ازدواج کنن. از دفتر یادداشتهای نیکلای و آلیکس اینطور بر میاد که خیلی همدیگه رو دوس داشتن اما از طرف آلیکس نگرانیهایی وجود داشت خصوصا اینکه باید مذهبش رو به ارتدوکس تغییر میداد تا بتونه همسر نیکلای بشه. خلاصه عشق اینها تا آخر عمر ادامه پیدا میکنه اما این روزها شاید بهترین روزهای نیکلای بود
«روزهای بعد از نامزدی سعادتمندترین لحظات هر دو به حساب می آمد. عشقی شاعرانه به سبک گوته: او و آلیکس با دلیجان این سو و آن می روند و در دشت های اطراف گل می چینند عید پاک فرا می رسد … روز شنبه مقدس گروه کر کلیسای ارتدوکس پتربورگ از راه می آید و تمام خیر و برکت آیینهای شکوهمند نیایش ارتدوکس را تقدیم شاهدخت می کنند.»
کمی بعد پدر تزار یعنی الکساندر سوم بر اثر بیماری کلیوی میمیره. و نیکلای در سن ۲۶ سالگی تزار روسیه میشه. به پیشنهاد مادر تزار برای جلوگیری از وقوع چالش های انتقال قدرت، در فاصله یک ماه بعد از مرگ پدر، مراسم عروسی و بعد تاج گذاری تزار جدید با شکوه تمام برگزار میشه و اولین واقعه شوم سلطنت تزار نیکلای دوم هم همینجا اتفاق میافته یعنی حادثۀ دشت خادینسکی.
قبل از اینکه بگم چی شد و چه اتفاقی افتاد باید یه نکته دیگه رو هم درباره کتاب و نویسندهاش بگم، نویسنده در حین روایت زندگی تزار مرتبا گریز میزنه به کشته شدن خانواده تزار و اتفاقاتی که حدودا بیست سال بعد میوفته. از یه جهتهایی جالبه و حالت سینمایی به کتاب میده اما از یه جایی به بعد اون جذابیت رو از دست میده و آزاردهنده میشه. خصوصیت آزاردهنده دیگه کتاب هم پرداختن به جزئیات بی اهمیت یا دست کم، کم اهمیت فراوانی از زندگی شخصی تزاره و البته تاکیدش بر عدد ۱۷ که به نظرش برای خانواده تزار عدد شومی بوده. اینکه آدمی در قرن بیستم اونم در جایگاه مورخ به خرافات بها بده یه مقدار کار رو برای من از حالت مستند بودن و علمی بودن خارج میکنه. هر چند درک میکنم که نویسنده برای اینکه کارش جذاب و خواندنی بشه اینکار رو کرده اما بهتر بود نمی کرد.
اما در دشت خادینسکی چی شد؟ نویسنده مینویسه: «در دشت خادینسکی، خیمههایی رنگارنگ برپا شده بود که در هر کدامشان شیرینیهای گوناگونی گذاشته بودند. قرار بود نوشیدنیها را در لیوانهایی آراسته به نشان سلطنتی توزیع کنند، آن هم به رایگان. اما میان خیمهها و جمعیتی که از دیشب، یعنی شب هفدهم ماه آنجا جمع شده بودند خندقهایی جای داشت که تا آن روز کسی به یادشان نیفتاده بود. به سبب سهل انگاری مسئولان، این خندقها به حال خود رها شده بودند. جمعیتی انبوه به هوای پذیرایی رایگان در دشت گرد آمده بود… معلوم شد بیش از نیم میلیون نفر در خادینسکی حاضر شدهاند، چنانکه جای سوزن انداختن نبود. همه منتظر شروع توزیع هدایا بودند. کمکم صدای داد و فریادهایی بلند شد و مردم از فرط ازدحام به حال خفگی افتادند. کسی فریاد کشید: «پذیرایی شروع شد!» و مردم از سر و کول هم بالا رفتند. انبوه پیکرها به تلاطم درآمد و بسیاری در خندقها افتادند. جمعیت بر سر آن افتادگان رفت و سرها و سینههای بسیاری را در هم شکست… هنگام سپیدهدم، اجساد لهشدگان و زیر دست و پا ماندگان را با گاری جمع کردند. روز بعد، وقتی جناب وزیر، سرگئی یولیِویچ ویته، در کالسکه نشسته بود تا در ادامۀ جشنها شرکت کند، خبر تلفات حادثه را دریافت کرد: دو هزار نفر در دشت خادینسکی کشته شده بودند. اما وقتی کالسکههای درخشان و زرین به خادینسکی رسیدند، همه چیز به دقت پاک شده بود و هیچ اثری از حادثه دیده نمیشد»
واکنش تزار به این فاجعه فکر می کنید چی بود؟ هیچی، توی دفتر یادداشتش نوشت که خیلی ناراحت شده. اما نه جشن رو متوقف کرد و نه عاملان این سهل انگاری رو مجازات، چرا؟ چون با ملکه هم عقیده بود که جشن تاج گذاری یه بار بیشتر تو زندگی هر پادشاه رخ نمیده پس چرا باید به بهانه این اتفاق خودمون رو از شادی محروم کنیم؟ انگار اون زندگیهایی که نابود شدن دوباره میتونن برگردن، اون خانوادههایی که کسیشون رو توی این واقعه از دست داده بودن میتونن عزیزشون رو جایگزین کنن، اما برای جشن تاجگذاری و رقص و آواز هیچ جایگزینی وجود نداره و نمیشه به زمان دیگهای موکولش کرد. مادر نیکلای اما مخالف بود و پیشنهاد داد جشن متوقف بشه و مسئولان حادثه رو مجازات کنن که یکی از اصلیترین این مسئولان عموی نیکلای و البته شوهر خواهر ملکه بود. اینجا اولین جایی بود که ملکه جلوی مادر تزار ایستاد و آرام آرام از تاثیر مادر بر پسر کم کرد و خودش جای مادر نشست. مادر نیکلای بچه اش رو خوب میشناخت و میترسید که کسی یا کسانی مهار پسرش رو در دست بگیرن. پسری که عملا جرات مخالفت با هیچکس رو نداشت.
تزار از قبل و در جریان سخنرانی اولش برای مردم نشون داده بود که تزار مقتدری نیست و برخلاف تصور مردم نه حامی اقلیتهاست و نه با خودسریها مقابله خواهد کرد و بعد از این سخنرانی افسانهای از بی ارادگی حولش ساخته شد. با عدم برخورد با متخلفان حادثه دشت خادینسکی بیش از پیش محبوبیتش رو از دست داد، درسته که تزار و ملکه بعد این اتفاق رفتن به دیدن مجروحان حادثه و هدایایی به آسیب دیدهها بخشیدن اما مردم فقط یک چیز رو دیدن اینکه اونا بی توجه به دردی که به مردم تحمیل شده بود به مجلس رقص رفتن و مراسم رو ادامه دادن. به قول نویسنده نیکلای نمیخواست شاه باشد، نمیخواست مادرش را نومید کند، نمیخواست کسی کشته شود و البته نمیخواست انده آلیکس را ببیند… اما تمام اینها اتفاق افتاد.
در ادامه، اتفاق مهم دیگهای نمیافته جز یه سری کارهای عبث و بیهوده درباری و نمایش خرافاتی بودن تزار و ملکه و اعتقاد به معجزات و پیشگویی و این داستانا که زمینه رو آماده میکنه برای ظهور شخصیتی مرموز به اسم راسپوتین. اما قبل از اون باید بریم سراغ مهمترین اتفاق پادشاهی نیکلای یعنی جنگ روسیه با ژاپن.
گفته میشه که تزار نیکلای دوم از جنگ متنفر بود. شاهدی هم برای این ادعا وجود داره، اولین کنفرانس لاهه که در سال ۱۸۹۹ برگزار شد به ابتکار نیکلای بود تا به گسترش صلح در اروپا منجر بشه. اما همین تزار جنگ گریز به دو جنگ کشانده شد یکی جنگ با ژاپن و دیگری جنگ جهانی اول.
اما چه کسانی تزار رو به جنگ کشوندن؟ نویسنده از گروهی به اسم کاماریلا نام می بره . از قول ورا همون پیرزن اول داستان میگه: «دوست من در آن دوران خیلی به کنت ویته نزدیک بود. این دوست باور داشت که بسیاری از وقایع سلطنت نیکلای به فعالیتهای سری کاماریلا مربوط میشوند. این یک کلمه اسپانیایی است که امروزه دیگر از یادها رفته است. کاماریلا از واژههای محبوب کنت ویته بود و به گروه دسیسهچینان متنفذ دربار فردیناند هفتم، پادشاه اسپانیا، اطلاق میشد. این کلمه خیلی زود میان اصطلاحات همگانی جا افتاد. کاماریلای روسیه طایفهای از نجیبزادگان فاسد را در بر میگرفت، کسانی که میترسیدند ثروت و قدرت خود را از دست بدهند و سخت از دوران جدید نفرت داشتند، از این کاپیتالیسم درک ناشدنی. درست همین افراد بودند که نزدیکترین حلقه دوستان نیکلای و الکساندرا را تشکیل میدادند. دوست من معتقد بود در روسیه نیز، مثل هر کشور دیگری که سنن محافظه کارانه چند صد ساله دارد، از مدتها پیش اتحادی پنهان میان راستگرایان افراطی که همان کاماریلا باشند و پلیس مخفی شکل گرفته است. از همین رو وقتی آلکساندر دوم خود را برای ارائه قانون اساسی آماده میکرد، پلیس رویش را برگرداند تا او کشته شود… دوست من اغلب تعریف میکرد که چگونه در زمان الکساندر سوم، در آن سوی حلقههای امنیتی آهنین قصر گایچینا، پیوسته یادداشتهایی از تروریستها پیدا میشد که در آنها تزار را به مرگ تهدید میکردند. بدین ترتیب با انداختن این تکه کاغذها به درون کاخ تزار و آن هم به دست پلیس مخفی، مدام آتش نفرت تزار از لیبرالها را تیزتر میکردند… دوست من شک نداشت که در پایان قرن، اداره پلیس عملا از دست تزار خارج شده بود، یعنی درست در همان سالهایی که پلیس مخفی شروع کرد به فرستادن دسیسهگران به درون سازمانهای انقلابی. دقیقا در همین زمان بود که گامی شوم برداشته شد: دسیسهگران با تحریک انقلابیها و بیآنکه آنها از اصل مطلب بویی ببرند، بمبها را به سوی آن دسته از مقامات دولتی تزاری نشانه میگرفتند که کاماریلا هیچ علاقهای بهشان نداشت.»
خب نویسنده اینجا وارد وادی هیجان انگیز و جذاب و البته خطرناک توهم توطئه شد. حرفایی که شنیدید مقدمهایه بر اینکه گفته بشه خود تزار نیکلای چندان در جریان امور نبود و به جریانات کشیده میشد تا به این روش بتونن از بار مسئولیتهای تزار کم کنند. شکی در این نیست که پلیس مخفی تزاری دست به کارهای نامتعارفی برای کنترل انقلابیون میزد. حتی تا جایی که اعضای نفوذی پلیس مخفی تزاری چاپخونه زیرزمینی راه انداختن و دستور قتل مقامات دولت تزاری رو صادر کردن. حتی واقعه یکشنبه خونین هم که یکی از اتفاقات مهم دوران نیکلای دومه رو یکی از اعضای نفوذی پلیس مخفی رقم زد که جلوتر بهش میرسیم. اما اینکه فکر کنیم گروهی وجود داشتن به اسم کاماریلا که پشت پرده همه وقایع بودن رو اجازه بدید نپذیرم. ممکنه بپرسید پس دخالت و نفوذ پلیس مخفی رو چطور توجیه میکنی؟ اگر کمی با نحوه اداره حکومتهای خودکامه آشنایی داشته باشید متوجه میشید که این مسائل به جای اینکه استثنا باشه قائده است. یعنی چی؟ یعنی یه نفر یه دیدی داره و بدون اینکه اون دید مورد بازنگری قرار بگیره به صورت سلسله مراتبی و از بالا به پایین و بدون پرسش و پاسخ اجرا میشه. خیلی واکاوی نمیشه که این نظر یا این ایده تا چه حد درسته، باید به هر ترتیبی که شده انجام بشه. در پلیس مخفی تزاری هم یه ایده وجود داشت، اینکه نفوذ کنیم بین جریانهای انقلابی و منحرفشون کنیم و اونقدر توی این نقش فرو رفته بودن که گاهی خودشون برای اینکه لو نرن باعث بیثباتی میشدن. این تمرکز افراطی پلیس مخفی روی گروه های کوچک و فرعی انقلابی باعث شد از دیدن خطر اصلی ناتوان بمونند و از اون بدتر اصلا قادر به مهار و کنترل جنبشهای خودجوش مردمی نباشن. مثلا پلیس مخفی نه تنها جلوی بلشویکها رو نگرفت بلکه حزب بلشویک رو تشویق و تقویت کرد چرا که در نظر پلیس مخفی بلشویکها بدیلی کمخطرتر نسبت به بقیه گروههای انقلابیِ خشونتطلب بودن. از نگاه پلیس مخفی، لنین حرکت انقلابی رو تضعیف میکرد؛ چراکه بقیه گروههای انقلابی را محکوم میکرد و باهاشون همکاری نمیکرد. وقتی پلیس مخفی که قراره با مخالفان سیاسی برخورد کنه چنین دید کوته بینانهای داشته چطور میشه ازش انتظار داشت که در تصمیماتی که میگیره عاقلانه و درست عمل کنه؟ از طرف دیگه در سیستمهای خودکامه بار تصمیم گیری برای همه چیز رو دوش یک نفر میافته. یکی مثل ناصرالدین شاه قاجار این موضوع رو به خوبی درک کرده بود و مدام شکایت داشت که چرا نمیتونه مثل پدرانش از پادشاهی لذت ببره و مدام باید کار کنه. تازه شاه قاجار بر کشوری حکم میراند که مثل روسیه هنوز چندان پیچیده نبود. در واقع هنوز جامعه موج اولی بود ولی یواش یواش داشت با فشار موج دوم روبرو میشد. اما فشار موج دوم در روسیه بسیار شدید بود و انقلاب کمونیستی در واقع انقلابی بود برای رفتن به موج دوم و صنعتی شدن کشور که از عهده سیستم تزاری برنمیاومد.
چیزهای زیادی به پلیس مخفی تزاری نسبت داده شده که یکیش الگو برداری از نقشه ناپلئون در حمله به روسیه بود تا مخالفان سیاسی و خصوصا یهودیان رو سرکوب کنن. نزدیک به یک قرن پیش از به قدرت رسیدن نیکلای، ناپلئون برای توجیه حمله به روسیه وصیت نامه ای جعلی میسازه که در اون پتر کبیر به تزار های روس وصیت کرده تا تمام جهان رو فتح کنن و به آب های گرم برسن. و ناپلئون اینطور نشون میده که تنها به خاطر به وقوع نپیوستن این وصیت نامه س که داره به سمت روسیه حرکت میکنه. اگر به یاد داشته باشین این وصیت نامه در کتاب های تاریخی مدارس ما هم وجود داشت و خب هیچ اشاره ای به جعلی بودنش نشده بود. خلق سند جعلی به اسم پروتکل بزرگان صهیون که گفته میشه کار پلیس مخفی تزاریه هم در همین راستا انجام شد. این کتاب حاوی نقشه های پنهانی یهودیان برای حکومت بر جهان از طریق غصب اقتصاد و رسانه ها و دامن زدن به اختلافات مذهبیه. در پرانتز این رو هم بگیم که به رغم اثبات قطعی جعلی بودن این کتاب، تاثیر زیادی بر جهان بینی آدولف هیتلر و پیروانش داشت و همچنان بین یهود ستیز ها طرفدار داره. با انتشار این پروتکل فضا رو برای سرکوب و قتل عام یهودیان، فراماسونها و لیبرالهای میانهرو آماده کردن، کسانی که بعدها به صف حامیان انقلابیها پیوستن. ویته درباره یهودیها مینویسه: «از دل قومی بیاندازه بزدل که تا سی سال پیش همواره چنین خصلتی داشت، مردمانی پدید آمدند که حاضر بودند جان خود را فدای انقلاب کنند. آنها به تروریستهای بمبانداز و قاتلان و راهزنان بدل شدند… هیچ قومیت دیگری این همه انقلابی نثار روسیه نکرده است.» و دلیل همه اینا ظلمی بود که نیکلای دوم و پدرش در حق یهودیان کرد و اونا چاره رو جز این ندیدن که با سیستم تزاری بجنگن چون عملا چیزی برای از دست دادن نداشتند. گفته میشه تزار بعد از دیدن این پروتکل باورش کرد و حتی ازش خوشش اومد اما بعدتر فهمید که این سند جعلی و دروغی است اما کار از کار گذشته بود. در واقع شاید پلیس مخفی میخواست با هل دادن مردم به سمت یهودیها خشم مردم رو خالی کنه تا به انقلاب ختم نشه اما این فعالیتها نتیجه عکس داد چنانچه جنگ با ژاپن هم نتیجه عکس داد. تصور این بود که روسیه در نبردی سریع و قاطع ژاپن رو شکست میده مثل تصوری که سه سال پیش تقریبا همه جهان از جنگ روسیه و اوکراین داشتن.
با توجه به یادداشتهای کنت ویته، وزیر کشور نیکلای دوم، حرکت دادن سیاست تزار و حکومت به سمت تصمیم برای اعلان جنگ به ژاپن در سال ۱۹۰۴ هم نقشه تندروها برای به تعویق انداختن اصلاحات و متوجه کردن حواس مردم به خطری خارجی بود. و میدونیم که روسیه در اون زمان به دلیل ضعف در لجستیک و دست کم گرفتن ژاپنی که تازه مدرن شده بودن شکست سنگینی در منطقه منچوری خورد و مجبور به پذیرش شروط ژاپن در صلح شد.
به گفته نویسنده با شکست روسیه از ژاپن تزار به سمت اصلاحات حرکت کرد اما مثل همیشه کاماریلا نذاشت. وقایعی که نویسنده نام میبره یکی یکشنبه خونینه و دیگری ترور سرگئی آلکساندرویچ. اما زوده که نویسنده رو قضاوت کنیم.
شما فکر کن یه امپراتوری داری که تا اون روز در اکثر جنگ ها پیروز بوده و ابرقدرتیه واسه خودش بعد میاد با یه امپراتوری نو ظهور مثل ژاپن وارد جنگ میشه و عملا کل ناوگان دریاییش رو از دست میده. چه حسی بهت دست میده؟ جز اینکه یه سری حاکم بی کفایت سر کارن؟ و در راس اونا خود تزار که هنوز از خودش هیچ اقدام قاطعی نشون نداده؟ دست کم اگه نگیم مردم، خانواده سلطنتی و اشراف یا اگه بخوایم با زبان توهم توطئه بگیم کاماریلا چنین فکری داشت. نارضایتی مردم روز به روز بیشتر میشد و با شکست در جنگ، سرعت بیشتری پیدا کرد. با شروع سال ۱۹۰۵ اعتراضات گروههای مختلف مردم شدت گرفت و به اعتصابات گسترده در پایتخت و چند شهر مهم دیگه انجامید. راستهای افراطی برای مجبور کردن تزار به گرفتن تصمیمی قاطع یا واگذاری قدرت به شخص دیگهای عملیاتهای مهمی انجام دادن که نه تنها اوضاع رو به نفعشون تغییر نداد بلکه بیشتر در آتش انقلاب دمید.
اولین رویداد معروف یکشنبه خونینه، در اون روز چند هزار نفر از کارگران اعتصابی روسیه برای تقدیم یک عریضه به تزار در تظاهراتی آرام و با خوندن سرودهای مذهبی به سمت کاخ تزار حرکت کردن. اما در نزدیکی کاخ فرمانده گارد محافظان دستور شلیک به مردم رو داد و طبق آمار های منابع مختلف بین ۴۰۰ تا ۱۰۰۰ نفر در اون روز کشته شدن. گئورکی گاپون، کسی که تظاهرات مسالمت آمیز رو هدایت می کرد بعد ها در اروپا اعتراف کرد که با پلیس مخفی روسیه همکاری میکرده. قبل از این راهپیمایی تزار رو از پایتخت خارج کرده بودن چون ترسونده بودنش در جریان این راهپیمایی قراره اتفاقات خونینی بیوفته.
عملیات بعدی که در ظاهر به دست انقلابیون اما در حقیقت با نقشه پلیس مخفی اجرا شد ترور سرگئی الکساندرویچ، عمو و باجناق تزار بود. کالیائف با انداختن بمبی درون کالسکه، شهردار مسکو رو ترور کرد. در کتاب زندگی ای که ارزش زیستن دارد به ابعاد اخلاقی این واقعه پرداخته شده و می تونید ویدئوی بررسی این کتاب رو هم در کانال ببینید. آلبر کامو هم نمایشنامه صالحان رو بر اساس همین ترور نوشت و روی صحنه برد. اما گمان میکنید واکنش تزار به این اتفاقات چی میتونه باشه؟
«جنایت هولناکی در مسکو رخ داده است. عمو سرگئی، سوار بر کالسکه و در حین عبور از جلو دروازه نیکولسکی، بر اثر پرتاب بمبی کشته شده و درشکه چی هم زخم های مرگ باری برداشته است. بیچاره اِلا، خداوندا اِلا را یاری کن و او را از خیر و برکت خود بهره مند ساز.»
بله واکنش تزار به این اتفاقات، به این آشوبها و به این وقایع این بود که همه رو به تقدیر نسبت بده، تزار از مدتها پیش باور کرده بود که اعمال او هیچ تاثیری ندارن و این برای قدرتمندترین فرد روسیه خیلی اعتقاد خطرناکیه ولی این اعتقاد میتونه توضیح بده که چرا در آستانه انقلاب تزار انقدر آرامش داشت و همه چیز رو به راحتی میپذیرفت و عطای سلطنت رو به لقاش بخشید.
حالا چرا گفتم انقدر زود نویسنده رو قضاوت نکنیم اینجاست. نویسنده در پایان این بخش میگه ما روسها دوست داریم دنبال توطئه بگردیم اما در واقع همه چیز به خاطر لاقیدی در هم ریخته بود، کسی غفلت کرده بود که هشدار بده یا یکی تصمیم گرفته بود فضا رو امنیتی جلوه بده و تزار رو از پایتخت دور کنه. و در آخر میگه اغلب فجایع وحشتناکی که برای ما رخ میدهند حاصل حماقت یا تنبلی کسی هستند. این قسمت برام جالب بود چون نویسندههای ایرانی هم عادت دارن بگن ما ایرانیها دوست دارم همه چیز رو توطئه بدونیم. یعنی این توهم توطئه چیزی نیست که مختص یک قوم خاص باشه و جوامع مختلف به درجات مختلف این رو دارن. به احتمال زیاد قضیه این بوده که پلیس مخفی فکر میکرده خیلی باهوشه و میتونه با زیرکی خاص خودش و اینکه بیشتر از بقیه میفهمه این گروههای انقلابی رو کنترل کنه، اما چون دچار این توهم بود که بیشتر از بقیه میفهمه قضیه برعکس شد. یه احتمال دیگه هم وجود داره و اون عدم فهم و شناخت درست پلیس مخفی از اندیشه های انقلابیه. یعنی اصلا متوجه نبودن که اینا دنبال چی هستن و چطور فکر میکنن و با این ناآگاهی رفتن سراغ اینکه تفکراتشون رو تغییر بدن اما اتفاقی که افتاد اینه که ماموران مخفی مثل همون فیلم معروف زندگی دیگران خودشون تحت تاثیر تفکرات انقلابی قرار گرفتن و متحول شدن یا بخاطر اینکه لو نرن اقدامات انقلابی شدیدتری انجام دادن که به جای گرفتن جلوی انقلاب، آتیش انقلاب رو تندتر کردن.
اما قبل از ادامه مرور وقایعی که در کتاب اومده جا داره که در اینجا کمی بیشتر از ساختار کتاب بگم. این کتاب یه مقدار با زندگینامههای دیگه متفاوته اونم شاید به این دلیل باشه که نویسنده در نمایشنامهنویسی هم دست داشته. گاهی در بین پاراگرافها شاهد شکل غیر خطی از روایت هستیم. پرشهای بسیار جذاب به آینده و گفتن از شرایطی که خواننده نمیتونه درست ازشون سر دربیاره انگار که یه چیزایی داره به خاطر نویسنده میاد اونم از آینده البته. کتاب چندباری از اجسادی در کف معدنی دور افتاده و فردی نیمه جون در بین اونها میگه. از صدها ته سیگار روی عرشه کشتی سلطنتی و از الماسی چند قیراطی که در گل و لای افتاده. و چنین ساختاری باعث شده که کتاب به اندازه سریال های HBO و نتفیلیکس جذاب باشه و خواننده رو مشتاق ادامه دادن نگهداره.
همچنین کتاب خیلی مفصل به ابعاد مختلف هر رویداد میپردازه. گزارش شاهدین، خاطرات مکتوب افراد، نامهها و کلی اسناد رو میکنه تا بتونه یه رویداد رو درست تعریف کنه و در انتقال پیچیدگی اتفاقات تاریخی روسیه اون دوران بسیار موفقه اما رویکرد جامعه شناسانه نداره و نمیتونه شرایط اجتماعی مردم رو به خوبی در کتاب منعکس کنه.
سرانجام در ۱۷ اکتبر ۱۹۰۵ با فشار اعتصاب ها و اصرار ویته، تزار مجبور به امضای حکم تشکیل مجلس قانون گذاری منتخب یا همون دوما شد. تزار برای اینکه تن به مشروطه کردن سلطنت نده از نیکلای نیکلایویچ خواست که دیکتاتور نظامی بشه. ویته در این رفتار تزار بی ارادگی میدید که حاضر نیست برای رفع مشکلات کشور تن به مشروطه بده. بخشی از نامه تزار به مادرش رو بخونیم بد نیست: «همان طور که میدانی، شکر خدا شورش در مسکو سرکوب شد، البته به لطف وفاداری و استواری نظامیان ما… انقلابیها تلفات بی اندازه سنگینی دادهاند، اما دستیابی به آمار و اطلاعات دقیق آن آسان نیست، چون جسد بسیاری از کشتهشدگان را سوزاندهاند و زخمیها را هم برده و پنهان کردهاند…»
تزار و ملکه تصور می کردن که به محض امضای حکم تاسیس مجلس، هرج و مرج در شهر ها تموم میشه. اما اینطور نشد و تزار دستور به سرکوب شدید معترضین داد. صد ها نفر دستگیر، تبعید و یا اعدام شدن. اعدام های بی انتهایی که هیزم آتش کینهای عظیم از تزار در آینده شد. در ادامه با وجود برقرار شدن نظم و آرامش در شهرها مشکل همچنان پابرجا بود. تزار نمیتونست با مجلس دوما همکاری کنه. مجلسیهارو دشمن خودش میدونست و این متاثر از توصیههای ملکه بود که مدام در نامههاش به نیکلای گوش زد میکرد که نیکی عزیز من، تو فرمانروای مطلق روسیه هستی و نباید مشروطهای وجود داشته باشه. همونطور که در مقدمه گفتم تشکیل دوما به مشروطه طلبان وطنی این جرات و انگیزه رو داد که در ایران هم حکومت مشروطه برقرار کنن و به نظر من یکی از نقاط مباهات ما اگر بخوایم به ایرانی بودنمون مباهات کنیم همینه که قبل از همه کشورهای منطقه اندیشههای حکومت بر خود و مشروطه کردن سلطنت در کشور ما رخ داد. البته عثمانی یه دوره کوتاه رو قبل از ما تجربه کرده بود اما عملا مشروطه عثمانی در زمان ترکان جوان شروع که چند سال بعد از فرمان مشروطیت ایران بود. این نکته اول شکست روسیه از ژاپن که به دوما و مشروطه در ایران ختم شد. اما نکته دوم درباره شکست روسیه از ژاپن و تاثیرش بر ایران قرارداد تقسیم ایران به دو ناحیه تحت نفوذ روسیه و بریتانیا بود که در سال ۱۹۰۷ بین این دو دولت بسته شد. اینجا در واقع روسها از دخالت در جنوب ایران منع شدن. داستان از این قراره که روسیه و آلمان برای بریتانیا خطر محسوب میشدن، روسیه بخاطر بلندپروازیهاش جهت گسترش امپراتوری که به مرزهای امپراتوری بریتانیا نزدیک میشد و آلمان هم به دلیل تبدیل شدن به یه ابرقدرت جدید در اروپا. بریتانیا با فرانسه قبلا یه اتحادی شکل داده بودن، از اون طرف هم بریتانیا متحد ژاپن بود، ژاپن و روسیه هم دشمن همدیگه، از طرف دیگه روسیه و آلمان هم روابط خیلی خوبی با هم داشتن. گفتم که ملکه اصالت آلمانی داشت و خون آلمانی در رگهای تزارهای روس جریان داشت. برای بریتانیا حالت ایدهآل این بود که هم آلمان و هم روسیه رو تضعیف کنه. آلمان و ایتالیا و اتریش مجارستان در یه اتحاد نظامی سه جانبهای بودن که هر کدوم از طرفین رو ملزم میکرد اگه مورد حمله دیگران قرار بگیره اون دو کشور دیگه هم باید علیهاش اعلام جنگ کنن. بریتانیا برای مقابله با این اتحاد با فرانسه متحد شده بود و دوست داشت روسیه رو هم وارد این اتحاد کنه تا بتونه در مقابل این اتحاد یه اتحاد دیگه شکل بده. اما رابطه خوب روسیه با آلمان مانع بود. مانع اول که جاه طلبی نظامی روسیه بود در حین جنگ با ژاپن برداشته شد البته موقتی تا روسیه خودش رو بازسازی کنه. روسیه هم از قبل با فرانسه وارد اتحاد شده بود و بدش نمیاومد با بریتانیا هم اتحادی شکل بده مخصوصا در برابر آلمان. چون آلمان داشت یواش یواش در خاورمیانه نفوذ میکرد. برای همین نشستن و اختلافاتشون رو کنار گذاشتن و یکی از نقاط این اختلافات ایران بود و بدون اینکه ایران رو حساب کنن قرارداد سنت پترزبورگ رو یا همون قرارداد ۱۹۰۷ رو بستن. مجلس و مردم ایران به این قرارداد اعتراض کردن و گفته میشه به دنبال دامنه دار شدن اعتراضات به این قرارداد بود که روس ها در سال ۱۹۱۲ یا ۱۲۹۱ شمسی به مشهد حمله کردن و حرم امام رضا رو به توپ بستن که دست کم ۵۵۰ نفر از مبارزان در این حمله کشته شدند. روسها یک سال قبلتر هم در سال ۱۹۱۱ تبریز رو به بهانه اولتیماتوم اخراج مورگان شوستر از ایران اشغال کردن و دست به جنایتها و اعدامهای گستردهای زدن و تبریز تا زمانی که عثمانی به ایران حمله نکرده بود در اشغال روس ها موند و این شهر حین جنگ جهانی مدام دست به دست میشد تا اینکه انقلاب بلشویکی باعث شد که قوای روس ایران رو ترک کنن. بعد از خلع نیکلای از سلطنت، بلشویکها اعلام کردن که تمام قراردادهای استثماری تزاری با ایران فسخ شده و یکی از اونا همین قرارداد ۱۹۰۷ بود.
نکته دیگه درباره این قرارداد اینه که تا قبل از اون بین روسیه و بریتانیا رقابت وجود داشت و ایران میتونست از این رقابت تا حدی به نفع خودش استفاده کنه و امتیازهای بهتری بگیره اما وقتی این قرارداد بسته شد دیگه رقابتی هم بین بریتانیا و روسیه وجود نداشت و هر دو در جهت نابودی ایران حداکثر تلاششون رو کردن. مخصوصا تلاش در جهت تضعیف آزادیخواهی و مشروطه. اگه در زمان انقلاب مشروطه باغ سفارت انگلیس مامن مشروطه خواهان شد و سفارت روس حامی سلطنت طلبها، بعد از این قرارداد هر دو سفارت تمام تلاششون رو برای تضعیف مشروطه به کار بردن چون برای اونا یه حکومت مرکزی ضعیف و گوش به فرمان خیلی بهتر بود. حرف درباره تاریخ ایران و جنایاتی که روسیه و انگلیس به خصوص روسیه در حق ایرانیها کردن زیاده و وقت و مجالی میطلبه که دیدی همه جانبه به این وقایع بندازیم. چون پره از خورده روایتهایی که واقعا قلب هر انسانی رو به درد میاره و جالب اینجاست که این روسیه صد و اندی سال پیش با روسیه امروز که داره تو اوکراین دست به جنایت میزنه تفاوت چندانی نداره. بگذریم بریم به ادامه کتاب برسیم.
از دیگر مسائل مهم قصر در تمام این سالها مسئله به دنیا اومدن وارثی برای تزار نیکلای دوم بود. تزار و ملکه طی این سال ها صاحب چهار دختر شده بودن. اما آلیکس لحظه ای از فکر پسر دار شدن بیرون نمیومد. ملکه هر راهی رو که فکر می کرد تاثیری داشته باشه امتحان میکرد و به پیشنهاد ندیمه ها و افراد مختلف درباری برای دیدار و طلب دعا از کشیش ها و یا گرفتن دستوری از جادوگر ها به سراغشون می رفت. در این بین بود که پای شخصیت مرموز تاریخ روسیه به دربار باز شد. کشیشی از روستا های دور افتادۀ سیبری با ظاهری ژولیده و چشمهایی مصمم. گریگوری راسپوتین.
نویسنده کتاب در صفحات متعدد تلاش میکنه با رجوع به یادداشت های مختلف، پرده از راز این شخصیت و تاثیر واقعی اون بر تحولات روسیه برداره. و علاوه بر اون اشاره میکنه که در کتاب جداگانه ای درباره راسپوتین نوشته که به فارسی هم ترجمه شده.
اما چطور راسپوتین وارد دربار شد؟ اول توصیف نویسنده از راسپوتین رو بشنوید: «گریگوری در روستای خود و در حلقه دوشیزگانی معصوم این سو و آن سو میرود و فروتنی و عشق و مهربانی را موعظه میکند و بیماران را شفا میدهد. در اواخر سال ۱۹۰۳ راسپوتین در دهلیزهای حوزه علمیه الهیات پترزبورگ پدیدار شد. کتی چرب و کثیف به تن داشت و پوتینهایی به پا. شلوار گشادش همچون ننویی پوسیده از کمرگاهش آویخته بود. ریشی انبوه و در هم گوریده داشت، با مدل موی کاسهای، درست مثل پادوهای میخانه. چشمان آبی-خاکستری افسونگرش گاه با مهر و ملایمت به آدمی مینگریست و گاه از خشم و خشونت لبریز میشد، با این همه اغلب نگاهی هوشیار داشت. به بیان غریبی سخن میگفت، نامنسجم و لالاییوار، انگار به نوعی گویش بدوی و کهن.»
همونطور که گفتم اعضای خاندان سلطنتی خیلی مذهبی و تا حدی خرافاتی بودن. ملکه بیشتر از بقیه. دعا کردن مداوم، آوردن نام مسیح و دیگر قدیس ها به کرات در نامهها و یادداشتهای ملکه دیده میشه. ملکه با چنین روحیاتی با شخصیت تاثیر گذاری مثل راسپوتین مواجه میشه و ازش میخواد که در دربار بمونه. راسپوتین برای ملکه و تزار موعظه میکنه و در مسائل مختلف نظر قطعی خودش رو به ملکه اعلام می کرده. ملکه حرفها و پیشنهادهای راسپوتین رو پیامی از سوی خداوند میدونست و از اعماق وجودش بهشون ایمان داشت. اما چیزی که باعث ایمان فوق العاده ملکه به راسپوتین شد کمک این مرد به درمان آلکسی پسر ملکه و تزار بود.
نیکلای و آلیکس پس از یه دوره طولانی دختردار شدن و این اضطراب که تزار وارثی نخواهد داشت صاحب پسری میشن و اسمش رو آلکسی میذارن. به دنیا اومدن این فرزند در ذهن ملکه مهر محکمی بر توانایی های راسپوتین بود. اما از بد روزگار الکسی تنها پسر تزار و وارث تاج و تخت بیماری هموفیلی یا مشکل انعقاد خون داشت و کوچک ترین زخمی احتمالا اون رو تا دم مرگ می برد. روز هایی که آلکسی درد زیادی داشت ملکه از راسپوتین میخواست که با دعا تسکینش بده و کشیش شیاد هم به خوبی از عهده این کار بر میاومد. مثلا در سال ۱۹۱۲ وقتی الکسی بر اثر یک کوفتگی به عفونت خونی مبتلا شد و دکترها از علاجش قطع امید کردن، ملکه پیروزمندانه تلگرام راسپوتین رو نشونشون داد که میگفت پسرت زنده خواهد ماند و زنده هم موند. این دست اتفاقات باعث میشد که ملکه حامی سرسخت راسپوتین باشه. این حمایت باعث شده بود یه سری شایعات در روسیه پخش بشه که ملکه با راسپوتین روابط پنهانی داره. این شایعات از اون جایی با عقل جور درمیومد که دور راسپوتین رو دخترهای جوان زیادی گرفته بودن و از فسق و فجور راسپوتین هم داستانهای زیادی نقل میشد. ملکه که همینجوریش هم خیلی محبوب نبود چون معتقد بودن روس نیست و آلمانیه با این داستانا بیشتر از چشم مردم افتاد حتی شایع شده بود که آلکسی پسر تزار هم بچه راسپوتینه. از نظر تزار هم راسپوتین نماینده مردم روسیه بود.
اما عملکرد راسپوتین تنها دعا خوندن با ملکه و تزار یا درمان پسر تزار نبود بلکه یواش یواش و با گذشت زمان، راسپوتین از نفوذی که روی ملکه داشت برای عزل و نصبهای سیاسی و دخالت در امور کشور هم استفاده میکرد. اینجا یکی از نقاط ضعف سیستمهای حکومتی تک نفره است. با گذشت زمان راسپوتین دشمنان زیادی در دربار و حکومت پیدا کرد. کشیش برای به دام انداختن دشمنان خودش روشی عجیب در پیش گرفت. اون برای عیاشی به بارها و مهمونی های شهر می رفت و پشت سر ملکه بدگویی میکرد و وقتی شخصی از دربار گزارش این موضوع رو برای ملکه می برد، ملکه حرفش رو باور نمیکرد و اتفاقی که میافتاد این بود که اون فرد به دلیل بد گفتن از راسپوتین مورد غضب ملکه و تزار قرار می گرفت.
راسپوتین شخصیت مشهور قصهاس که به احتمال زیاد درباره اش شنیدید. اما شخصیت تاثیر گذار دیگه که به احتمال زیاد نمیشناسیدش زنی بود به اسم آنیا، آنیا در واقع کسیه که واسطه ورود راسپوتین به دربار شد و طبق تحقیقات نویسنده نقش تیز کردن عشق بین تزار و ملکه رو بازی میکرد. یعنی سعی میکرد با تحریک حسادت زنانه ملکه عشق بین تزار و ملکه رو زنده نگه داره. درباره آنیا هم شایعات زیادی سر زبونها بود اما مثل مورد راسپوتین که روابط عیاشانهاش به زنان طبقات پایین محدود بود. بعدها مشخص شد که آنیا باکره بوده و هیچ ارتباطی نه با راسپوتین داشته و نه با تزار. آنیا بسیار شخصیت مرموزی داشت و با همکاری راسپوتین عزل و نصب خیلی از وزرا با نفوذی که روی ملکه داشتن انجام میشد. ولی از طرف دیگه خیلی راحت میتونست در نقش یه زن از همه جا بیخبر ظاهر بشه. مثلا بعد از انقلاب اکتبر وقتی آنیا مورد بازجویی قرار گرفت نظر بازجو این بود که این زن یه زن ساده روسیه و شایعاتی که دربارهاش هست اصلا با عقل جور درنمیاد.
تاثیر این دو حتی بعدتر هم در زمان حصر خانگی تزار و خانوادهاش بر ملکه و تزار بود. مثلا تاثیر افکار و پیشگویی های راسپوتین بر ملکه حتی بعد از کشته شدنش توسط دو تن از درباریها همچنان پابرجا بود و در نامه هاش به تزار از اون با عنوان دوست عزیزمان یاد میکنه. در سالهای بعد از وقایع ۱۹۰۵ جامعه روسیه به ثباتی نسبی دست پیدا کرد و کشور در جهت صنعتی شدن، ساختن کارخونهها و تجهیز ارتش شکست خورده از ژاپن، قدم هایی برداشت تا اینطوری خودش رو برای جنگی که همه از احتمال وقوعش خبر داشتن آماده کنه. یعنی جنگ بزرگ یا همون جنگ جهانی اول. اما قبل از رسیدن به وقایع این جنگ باید جشنهای سیصد سال سلطنت رومانفها برگزار میشد. کشور در اون سالها به پیشرفتهای خوبی دست پیدا کرده بود، اصلاحات زیادی انجام شده بود و هیچ کس فکر نمی کرد که چهار سال دیگه خبری از سلطنت و خاندان سلطنتی نباشه. همین پیشرفتها باعث شده بود که نخبگان جامعه گزاره عبور از سلطنت رو مطرح کنن و خواستار اصلاحات ساختاری در سیاست باشن. خلاصه که این جشن با شکوه برگزار شد و حضور مردم نشون داد که علیرغم شایعات هنوز هم به خاندان سلطنتی علاقه دارن.
اولین تحرکات جنگ جهانی اول در ۲۸ جولای ۱۹۱۴ اتفاق افتاد و ۹ روز بعد آلمان به روسیه اعلان جنگ داد. امپراطور آلمان قیصر ویلهلم دوم که روزگاری تزار در مهمانی ها عمو ویلی صداش میزد. حالا دشمن قسم خورده ملت روسیه بود و داشت به همراهی امپراطوری اتریش _ مجارستان به سمت روسیه پیشروی می کرد. احساسات ضد آلمانی مردم روسیه برانگیخته شده بود طوری که نام پایتخت رو از پتربورگ که نامی آلمانی بود به پتروگراد تغییر دادن و در این بین خاستگاه آلمانی ملکه هم بیشتر تو چشم بود یعنی در تحلیل اینکه چرا حدودا دو سه سال بعد چرا هیچ کس برای خاندان سلطنتی تره هم خورد نکرد حتی ارتش سفید باید به این عدم محبوبتی که خود خاندان سلطنتی باعث و بانیش بودن توجه کرد.
در طول سال های جنگ، تزار بیشتر اوقات رو در نزدیکی مرز و در ستاد فرماندهی میگذروند، تزاری که زمان پدرش در خاطراتش نوشته بود: «امروز صبح از طرف شورای دولت و هیئت وزیران سبدی پر از نامه برایم رسید. اصلا نمیفهمم. مگر میشود تنها ظرف یک هفته این همه کاغذ را خواند؟ من که معمولا خودم را به یکی دو موضوع محدود میکنم، تازه آن هم جالبترینشان. بقیه یکراست میروند وسط آتش.» ولی حالا همش در خط مقدم بود و نه تنها همه گزارشات رو میخوند دیگه حتی فرصت نداشت وقت چندانی رو به خانواده اختصاص بده و بسته به شرایط هر چند ماه یک بار پیش خانواده خودش برمیگشت.
از نامه های آلیکس به نیکلای، سوم سبتامبر ۱۹۱۵: چرا ما تلفنی نداریم که اتاق تو را به اتاق من وصل کند. مثل همان تلفنی که ژنرال ها، نیکلاشا و استانا داشتند؟ اگر داشتیم چقدر فوق العاده میشد. البته در آن صورت سعی می کردم تو را به ستوه نیاورم … اما این تلفن به خط خصوصی ما بدل می شد. و آن وقت می توانستیم بدون ترس از اینکه کسی به حرف هایمان گوش کند، با هم صحبت کنیم. این خط در مواقع اضطراری به کار خواهد آمد. به علاوه، شنیدن صدای دلنشینت هم مایه ی آرامش است.
و نیکلای در پاسخ مینوشت: گرمترین سپاسها از عشق بینهایت تو … کاش میدانستی عشق تو چگونه به من پناه می دهد. و چگونه به کارو مسئولیتو نگرانیهایم پاداش میدهد. نمیدانم اگر اراده خداوند بر این قرار نمیگرفت. که تو را همسر و دوست من قرار دهد. چگونه میتوانستم از پس این دشواریها بر بیایم. آنچه گفتم سخنی است در نهایت جدیت، هر چند که گاهی به زبان آوردن آن برایم دشوار است. و برایم راحت تر است که بنویسم. بخاطر این کمرویی احمقانه!
از جبههها خبرهای خوبی نمی رسید. روسیه در جبهه های مقابل آلمان و اتریش _ مجارستان عموما شکست میخورد اما در جبهه هایی محدود در مقابل عثمانی که از اهمیت کمتری برخوردار بودن عموما پیروز بود. یا خیلی راحت میومد شهر تبریز رو اشغال میکرد و فاجعه انسانی به وجود میآورد. کمبود و فشار اقتصادی ناشی از جنگ جامعه رو به وضع اسف باری انداخته بود و مردم برای گرفتن تکه نونی سیاه در صفهای بیانتهایی میایستادن. تزار در تصمیمی سرنوشت ساز و به تاثیر از راسپوتین و ملکه فرمانده کل قوا، نیکلای نیکلایویچ که یک نظامی تمام عیار بود رو از مقامش عزل کرد. و خودش هدایت قوا رو به عهده گرفت. و این تصمیم هم اوضاع جنگ رو بهتر نکرد.
در ماه های ابتدایی سال ۱۹۱۷ علاوه بر گروههای انقلابی و مردم، تمام مقامات سیاسی و نظامی میدونستن که وضعیت کنونی به هیچ عنوان قابل تداوم نیست. مردم ستم دیده از ظلم، خواهان یک انقلاب عظیم بودن و مقامات بلند پایه سیاسی در فکر یک کودتای نظامی و مجبور کردن تزار به کناره گیری از قدرت. گوچکف از نمایندگان دوما بعد ها نوشت: در فکر اعمالی بودیم که به تنهایی برای به دار آویختنمان کافی بود. اما برای تحقق نقشه هایمان قدمی برنداشته بودیم. ترکیبی مهلک از بیتصمیمی و بیعملی تزار با توصیههای کوته بینانه و خرافاتی ملکه کشور رو به این نقطه از بحران رسانده بود. اعتصابات و ناآرومیهای خیابونی دوباره به جریان افتاد. پایتخت تقریبا از کنترل خارج شد و نیروهای نظامی حاضر در پتروگراد خودشون رو تسلیم مجلس کردن و منتظر فرمان بعدی موندن. تنها، گارد قزاقها برای حفاظت از خانواده تزار در قصر مستقر شدن و ملکه از اونها سان میدید. تزار از سمت جنوب غربی کشور با قطار به سمت پایتخت راهی شد. اما قطار تزار در یک ایستگاه محلی در فاصله ی ۵۰۰ کیلومتری از پایتخت توسط شورشیها متوقف شد. روز بعد واسیلی شولگین و گوچکف وارد کوپه تزار شدن. تزار متن کناره گیری از سلطنت به نفع برادر خودش رو از پیش آماده کرده بود و اون رو امضا و به نمایندههای پایتخت داد. اما برادر کوچکتر تزار از پذیرش سلطنت سر باز زد و قدرت به دست دولت موقت افتاد. تزار چند روز بعد به قصر رسید و خانواده سلطنتی دیگه اجازه خروج از قصر رو نداشتن. روز نهم ماه مارس تزار و باقی اعضای خانواده ش رو به همراه برخی ملازمان از قصر خارج کردن و به شهر توبولسک در منطقه سیبری فرستادن تا بعدا درباره شون تصمیم بگیرن.
کمتر از یک ماه بعد ولادیمیر ایلیچ لنین که تا چند هفته قبل امیدی به انقلاب نداشت تحت حفاظت و حمایت مالی آلمان و همیاری شخصی مرموز به اسم الکساندر پاروس راهی روسیه شدن و با قطار از سوئیس به پتروگراد رسیدن. اونم با قطاری مهر و موم شده که هیچکس اجازه نداشت درش رو باز کنه تا به مقصد برسه. در واقع آلمان برای پایان دادن به جنگ مخوف ترین سلاح خودش رو فرستاد به روسیه تا روسیه رو از درون متلاشی کنه. لنینی که جنگ و شکست روسیه در جنگ رو موهبت میدید. لنین و هوادارانش آرزو میکردن که جنگ با آلمانیها به جنگ داخلی تبدیل بشه و سربازها سلاحهای خودشون رو به جای آلمانیها به سمت روسهای استثمارگر برگردونن. به اعتقاد لنین طبقه پرولتاریا نباید در این جنگ دخالتی کنه چون این جنگ سرمایهدارهاست و از همین جا بیوطنی چپها افتاد سر زبونها و فاشیسم به عنوان واکنشی به این اعتقادات مطرح شد. جریانی که یکی از مشخصههاش وطن پرستی بود. البته وطن پرستیای که با یه نژاد خاص مثل سفیدپوستها یا آریاییها پیوند داشت. اصلا این دوره از تاریخ جهان خیلی نکات جالبی در خودش داره که امیدوارم فرصت بشه و دربارهاش حرف بزنم. خلاصه لنین با حمایت آلمان و این قول که اگه آلمان از او پشتیبانی کنه تا به قدرت برسه در عوض مناطقی از روسیه رو که آلمان میخواد رو تسلیم میکنه وارد خاک روسیه شد. در یک دوره حدودا هفت ماهه بین فوریه تا اکتبر ۱۹۱۷ دو قدرت در پایتخت حضور داشتن. یکی دولت موقت و دومی سوسیالیست های تندرو به رهبری لنین و یاران انقلابی خودش. این دوره با حمله همه جانبه کمیسرهای خلق مسلح لنین به کاخ زمستانی و اماکن دولتی دیگه با پیروزی بلشویک به پایان رسید. و دورانی پر وحشت از تصفیه حساب های انقلابی آغاز شد. البته به این راحتیها هم نبود، کشور در هرج و مرج فرو رفته بود و اوباش و دزدها حتی خود لنین رو هم چندباری لخت کرده بودن. لنین بعد از رسیدن به قدرت عهدنامه صلح برست رو با آلمان امضا کرد. با امضای این قرارداد روسیه یک سوم جمعیت و نیمی از صنایع و کارخانجات خود و نود درصد از معادن زغالسنگ خودش رو از دست داد
در این فاصله خانواده سلطنتی در ساختمان شهرداری توبولسک ساکن بودن و ۳۳۰ نفر از سربازان ارتش پیشین تزار وظیفه حفاظت رو به عهده داشتن این سرباز ها کسانی بودن که در گذشته بالاترین نشان وفاداری یعنی سن گئورگی رو از تزار دریافت کرده بودن.
از این نقطه به بعد کتاب آخرین تزار به یک سوم پایانی خودش وارد میشه و شرحی مفصل از بیش از یک سال زندگی در تبعید ارائه میکنه. از کورسو های امید برای نجات، از فردی انقلابی که ۱۳ سال در سلول انفرادی زندانهای تزاری در حبس بوده و حالا زندانبان خانواده سلطنتی شده. از کمک های کلیسای توبولسک و غیره …
در ادامه بعد از رد و بدل شدن دها تلگراف و پشت سر گذاشتن بازی قدرت انقلابیون برای دستیابی به خانواده سلطنتی. تصمیم بر این میشه که خانواده سلطنتی رو به یکاترینبورگ منتقل کنن. پایتخت منطقه ی اورال انقلابی و اینجا دیگه خونه آخره. این بخش از کتاب پر میشه از دسیسههای پنهانی، نقشههای فرار خانواده تزار که همگی توسط خود انقلابیون جعل شده بود و روابط پیچیده که چون هنوز حجم زیادی از کتاب باقی مونده باعث میشه که خواننده سردرگم بشه و خط روایت رو گم کنه. در این مدت جنگ داخلی روسیه شروع شده و ارتش سفید به فرماندهی الکساندر کولچاک از غرب به شرق و از جنوب به شمال در حال پیش رویه. بیشتر انقلابیون و ارتش سرخ آرمان انقلاب رو از دست رفته میدونن و شهر به شهر در حال عقب نشینی هستن.
وقتی ارتش سفید به پشت دروازه های یکاترینبورگ رسید. اعضای شورای اورال در نامه نگاری با مسکو حکمی برای تیربارون کردن خانواده سلطنتی گرفتن و در شب ۱۷ جولای خانواده سلطنتی رو بیدار کردن، اون هارو به زیر زمین عمارت ایپاتیف بردن و یوروفسکی مسئول جوخه اعدام بعد از خوندن حکم شروع به تیر اندازی کرد. البته یه نکته اینجا حائز اهمیته، اینکه ارتش سفید عملا علاقهای به خاندان سلطنتی نداشتن، یه بخشی از کسانی که به ارتش سفید پیوسته بودن سلطنت طلب بودن اما هدف ارتش سفید در واقع مخالفت با بلشویکها بود. در کتاب نشانههای بسیاری وجود داره که نشون میده ارتش سفید خیلی زودتر میتونست خاندان سلطنتی رو از دست بلشویکها نجات بده اما اینکار رو نکردن چون نجات خاندان سلطنتی جز اهدافشون نبود و خاندان سلطنتی منفورتر از اون چیزی بودن که کسی بخواد بخاطرشون خطر کنه. البته گفته میشه که تروتسکی دنبال این بوده که تزار رو به مسکو بیارن و محاکمهاش کنن اما انقلابیون اورال نگذاشتن و این داستانا و توطئهها برای این بوده که بتونن توجیهی برای کشتن تزار و خانوادهاش داشته باشن. بعد از کشته شدن تزار و خانوادهاش این اعلامیه رو منتشر کردن: «حکم کمیته اجرایی شورای نمایندگان کارگران و دهقانان نو سربازان ارتش سرخ در اورال با اطلاع از این که گروهکهای چکسلواک اینک یکاترینبورگ، پایتخت سرخ اورال، را تهدید میکنند وبا توجه به این که ممکن بود جلاد تاج به سر بگریزد و پنهان شود و بدین سان از محکمه خلق جان به در برد، کمیته اجرایی، در راستای تحقق اراده خلق، تصمیم به تیرباران تزار سابق نیکلای رمانف گرفت که مرتکب خونریزیها و جنایات بیشماری شده است.»
در این اعلامیه خبری از کشتن خانواده تزار نیست و تا مدتها بلشویکها زیر بار کشتن خانواده تزار نمیرفتن اما این کشتار فقط منحصر به تزار و خانوادهاش نبود، در اون دوره و به فاصله کمی تمام وابستگان به تزار رو از خدم و حشم گرفته تا فک و فامیل کشتن و اینجوری بود که دوره یه خاندان سیصد ساله تمام شد و دوره تزارهای کمونیست شروع شد.
اما چیزی که در یک سوم انتهایی کتاب انتظارتون رو میکشه وحشت بی اندازه است. وحشتی که یه زمانی داستایوفسکی در رمان شیاطین به زیبایی تصویر کرده بود و تونسته بود ببینه که نیهیلیسم روسی در پیوند با کمونیسم قراره چه فجایعی رو به بار بیاره. نچایف این قاتل انقلابی روسی که داستایوفسکی بر اساس داستان او شیاطین رو خلق کرد الگوی کسانی مثل لنین و هم قطارهاش بودن. توصیه میکنم حتما ویژه نامه داستایوفسکی خصوصا قسمت چهل ششم که به تحلیل شیاطین اختصاص پیدا کرده رو بشنوید و درک متفاوتی از اینکه وقتی قدرت به دست کسانی میافته که تا دیروز قربانی بودن چه اتفاقی میافته به دست بیارید. قربانیانی که بسیار بسیار وحشیتر از جلادان خودشون شدن. در سراسر بخش انتهایی کتاب مخصوصا جایی که به اعمال وحشیانه روزهای ۱۶ تا ۱۹ جولای ۱۹۱۷ میپردازه، نویسنده انگار که یه پرونده بسیار پیچیده جنایی رو جلوی روش داره و سعی داره بفهمه در این سه روز چه بر سر خاندان تزار اومده، نویسنده خواننده رو در مسیر کشف حقیقت با خودش همراه میکنه. از مرور بر تلگرافها، اعترافات شاهدین برای نیروی های ارتش سفید و احتمال زنده موندن دو نفر از خانواده تزار و اسناد تاریخی استفاده میکنه تا اجزای پرونده رو تکمیل کنه و بارها رویدادهای متوالی اون شب رو دوباره روایت میکنه.
کتاب آخرین تزار نوشته ادوارد رادزینسکی رو خانم میترا نظریان ترجمه کرده که ترجمه خوب و روانی داره، از کارهای خوبی که تیم نشر ماهی کرده اینه که تمام اشعار کتاب رو به نظم درآورده تا مخاطب فارسی زبون به خوبی با شعرها ارتباط بگیره و این کار رو به کمک علیرضا اسماعیل پور انجام دادن.
در این پادکست ما به یکی از جذابترین و تراژیکترین فصلهای تاریخ مدرن از نگاه کتاب آخرین تزار: زندگی و مرگ نیکلای دوم اثر ادوارد رادزینسکی پرداختیم. این کتاب با پژوهشی دقیق، داستان پیچیده نیکلای دوم، آخرین امپراتور روسیه، را روایت میکند؛ کسی که دوران حکمرانیاش پایان سلسله رومانوف را رقم زد. با بررسی دلایل سقوط او، کتاب به ما بینشی عمیق درباره رهبری، قدرت، و شکنندگی امپراتوریها ارائه میدهد. این داستان نه تنها درباره یک فرد بلکه درباره تغییری عظیم در تاریخ جهانه.
سلسله رومانوف بیش از ۳۰۰ سال بر روسیه حکومت کردند و یکی از بزرگترین امپراتوریهای تاریخ را اداره کردند. نیکلای دوم این میراث را در لحظهای حساس به ارث برد، زمانی که جهان به سرعت در حال مدرن شدن بود. کتاب، تصویری واضح از این نقطه عطف ارائه میدهد و نیکلای را به عنوان فرمانروایی جوان و بیتجربه معرفی میکند که در نقشی قرار گرفت که نیازمند بینش، انعطافپذیری و قدرت بود—ویژگیهایی که او نداشت.
رادزینسکی همچنین به زمینه تاریخی گستردهتر میپردازد و نشان میدهد که چگونه سرزمینهای وسیع و جمعیت متنوع امپراتوری روسیه چالشهای منحصربهفردی ایجاد کرده بودند. نابرابریهای اقتصادی بین اشراف و دهقانان قرنها روی هم تلنبار شده و زمینهای ناپایدار برای ناآرامی ایجاد کرده بود. نیکلای امپراتوری را در آستانه تغییر به ارث برد، اما او مصمم به حفظ سنتهای خودکامه نیاکانش بود.
رادزینسکی تصویری پیچیده از نیکلای دوم ارائه میدهد. او نه یک ظالم بود و نه یک قدیس، بلکه انسانی بود که در جریان تاریخ گرفتار شده بود. کتاب وفاداری بیپایان او به خانوادهاش، پایبندی سختگیرانهاش به خودکامگی، و ناتوانیاش در ارتباط با نیازهای مردمش رو به خوبی نشون میده. نیکلای به حق الهی خود برای حکومت اعتقاد راسخ داشت، باوری تزلزلناپذیر که از قرنها خودکامگی رومانوفها به ارث رسیده بود. اما این باور او را از مردمش جدا کرد و او را از دیدن رنجهایشان و نیاز فوری به اصلاحات بازداشت.
رادزینسکی به روابط نیکلای با شخصیتهای کلیدی زندگیاش، از جمله همسرش الکساندرا هم میپردازه. داستان عاشقانه آنها نقش قابل توجهی در سقوط او داشت. وابستگی الکساندرا به راسپوتین، عارف مرموز، و تأثیر او بر تصمیمات نیکلای، هم مردم و هم دربار را از آنها دور کرد. کتاب نشان میدهد که چگونه زندگی خانوادگی محدودشان، با وجود دلنشین بودن، نیکلای را از چالشهای گستردهتر امپراتوریاش جدا کرد.
سقوط نیکلای دوم نتیجه یک رویداد منفرد نبود، بلکه حاصل همگرایی عوامل مختلفی بود که پایههای امپراتوری روسیه را از بین برد. کتاب به تفصیل به این دلایل میپردازد و نشون میده که چگونه این عوامل با هم ترکیب شدند تا پایانی برای یک دوران رقم بزنند.
عامل اول مشکلات اقتصادی و نابرابری اجتماعی بود، تا اوایل قرن بیستم، روسیه با فقر گسترده و نارضایتی فزاینده در میان طبقه کارگر خود مواجه بود. انقلاب صنعتی تضادهای آشکاری بین نخبگان ثروتمند و تودههای فقیر ایجاد کرده بود. دهقانانی که اکثریت جمعیت را تشکیل میدادند، در شرایط سختی زندگی میکردند، در حالی که اشراف از سبک زندگی مجلل لذت میبردند. رادزینسکی این نابرابریها را با جزئیات زندهای توصیف میکند و نشان میدهد که چگونه این مسائل خشم مردم را برانگیخت.
عامل دوم جنگ جهانی اول بود، جنگ مشکلات اقتصادی روسیه را تشدید کرد و ضعفهای رهبری نیکلای را برجسته. از دست دادن گسترده جانها و منابع، خشم و سرخوردگی عمومی را برانگیخت. تصمیم نیکلای برای فرماندهی شخصی ارتش، علیرغم فقدان تخصص استراتژیک، بیشتر به اعتبار او آسیب رساند.
سومین عامل تأثیر راسپوتین بود، گریگوری راسپوتین، عارف و مشاور نزدیک خانواده رومانوف، به نمادی از فساد و انحطاط در دربار امپراتوری تبدیل شد. نفوذ او بر تزارینا الکساندرا و مداخلهاش در امور دولتی، بیشتر مردم و اشراف را از آنها بیگانه کرد. رادزینسکی به افسانههای پیرامون راسپوتین میپردازد و حقیقت را از افسانه جدا میکند، در حالی که تأثیر او بر کاهش شهرت رومانوفها را نشان میدهد.
عامل چهارم جنبشهای انقلابی بود، محبوبیت فزاینده ایدئولوژیهای سوسیالیستی و ظهور رهبرانی مثل لنین که از نارضایتی عمومی بهرهبرداری میکردند. روایت رادزینسکی بهطور زنده تنشهای رو به افزایشی را توصیف میکند که در انقلاب فوریه ۱۹۱۷ به اوج رسید. اعتصابهای کارگری، شورشهای نظامی، و اعتراضات گسترده امپراتوری را به زانو درآورد و نیکلای را وادار به کنارهگیری کرد.
از خلال این رویدادها، کتاب تعامل بین تصمیمات شخصی نیکلای و نیروهای تاریخی بزرگتر را برجسته میکند.
روایت در اوج خودش به توصیف تکاندهندهای از اسارت خانواده رومانوف و سرانجام اعدام آنها در سال ۱۹۱۸ میرسد. نوشتههای رادزینسکی این لحظات را با جزئیاتی دلخراش زنده میکند و انسانیت تزار و خانوادهاش را در آخرین روزهایشان به تصویر میکشد. او نه تنها به رنج آنها بلکه به رفتارهایشان در این دوره میپردازد و انسانیترین جنبههای آنها را برجسته میکنه.
این فصل نهایی کتاب، به خوانندگان یادآوری میکنه که سقوط نیکلای تنها پایان یک سلسله نبود، بلکه آغاز عصری پر از تغییرات گسترده و اغلب دردناک بود.
آخرین تزار پس از انتشار، نظرات متفاوتی از سوی منتقدان دریافت کرد. برخی آن را اثری شگفتانگیز در بازسازی تاریخی نامیدند. منتقدی از نیویورک تایمز کتاب را «اثری جذاب و روشنگر» توصیف کرد و به توانایی رادزینسکی در تلفیق مستندات تاریخی با روایت داستانی اشاره کرد. واشنگتن پست نیز کتاب را به دلیل تحقیقات گستردهاش تحسین کرده و نوشته: «این کتاب تصویری دقیق و انسانی از نیکلای دوم ارائه میدهد که کمتر در تاریخ به آن پرداخته شده است.»
با این حال، برخی منتقدان به نگاه شخصی نویسنده و رویکرد دراماتیک او انتقاد داشتند و معتقد بودند که این امر گاهی به بیطرفی اثر آسیب میزند. گاردین در نقدی نوشته است: «رادزینسکی به عنوان یک نمایشنامهنویس، گاهی احساسات را بر تحلیلهای تاریخی اولویت میدهد، اما نتیجه همچنان اثری است که نمیتوان آن را نادیده گرفت.»
این دیدگاههای متنوع نشان میدهد که آخرین تزار نه تنها به خاطر موضوع خود، بلکه به دلیل سبک نویسندگی و نگاه منحصربهفردش شایسته بررسی است. امیدوارم شما هم با خواندن این کتاب، دیدگاه خود را درباره این فصل از تاریخ با ما در میان بگذارید.
چرا این کتاب برای مخاطب ایرانی مهم است؟
مطالعه کتاب آخرین تزار برای ما ایرانیا، فراتر از شناخت تاریخ روسیه است، دریچهایه به درک تحولات عمیق سیاسی و اجتماعی که میتواند برای شناخت مسیرهای مشابه در تاریخ ایران هم راهگشا باشد. سقوط نیکلای دوم شباهتهای بسیاری با دوران قاجار و حتی پهلوی دارد. شخصیت خود نیکلای هم بسیار شبیه محمدرضا شاهه. نیکلای هم مثل محمدرضا شاه در مواجهه با مرگ بسیار شجاع بود؛ هر دو بدنی ورزیده داشتن و جنگجو بودن اما روحیه جنگندگی نداشتن یعنی شجاعت تصمیم گیری و وایسادن روی تصمیماتشون رو نداشتن. مخاطب ایرانی میتواند با تحلیل دلایل فروپاشی امپراتوریها، درک بهتری از نقش رهبری، اهمیت اصلاحات و همچنین قدرت مردم در تغییرات اجتماعی داشته باشه.
این کتاب به ما یادآوری میکند که چطور مقاومت در برابر اصلاحات، نادیده گرفتن خواستههای عمومی و بیتوجهی به تغییرات جهانی میتواند سرنوشت حکومتها را تغییر دهد. از طرف دیگر، روابط نیکلای با خانوادهاش و تأثیر تصمیمات فردی در مسیر تاریخ، میتواند ما را به تفکری عمیقتر درباره نقش انسانها در لحظات سرنوشتساز وادار کنه
در مقدمه کتاب دلایل خوندن این کتاب رو شرح دادم اما این نکات رو هم بهش اضافه میکنم کتاب آخرین تزار فقط یک زندگینامه نیست؛ این کتاب رفتن به قلب تحولاتی تاریخیه که تأثیراتش تا امروز هم پابرجاست. ادوارد رادزینسکی با استفاده از اسناد و نحوه روایت جذابش، اثری رو خلق کرده که خوندن اون برای هر کسی که به تاریخ علاقهمنده، ضروریه. برای مخاطب ایرانی، این کتاب فرصتی فراهم میکنه که ببینیم چه تفاوتها و شباهتهایی با روسها داریم خصوصا قومی که در تاریخ ما نقش پررنگی داشتن و خیلی از جریانات امروز رو شکل داده و میدهند. ولی از همه مهمتر باید به این کتاب از منظر فلسفه سیاسی و اخلاق نگاه کرد. زمانه نیکلای زمانه حرکت از موج اول به موج دوم بود، درباره این امواج هم قبلا در همین پادکست اپیزود موج سوم از الوین تافلر رو کار کردیم که میتونید بشنوید. نیکلای در واقع توان درک این تغییر رو نداشت، نمی فهمید که دیگه نمیشه یک کشور رو به تنهایی و با خودکامگی اداره کرد. روابط و مناسبات حکومت داری با صنعتی شدن جوامع روز به روز پیچیدهتر میشد اما نیکلای توان درک این پیچیدگی رو نداشت، البته او تنها نبود، تنها خاندان سلطنتی که تونست از این موج نجات پیدا کنه سلطنت بریتانیا بود، امپراتوری عثمانی، اتریش مجارستان و آلمان هم به فاصله کمی از نیکلای سرنگون شدن. این روند پیچیده شدن تا همین امروز هم ادامه پیدا کرده، الان به جایی رسیدیم که یک نفر توان اداره یه پیج ساده اینستاگرام رو نداره چه برسه به مملکت داری و برام جای تعجبه که چطور هنوز بعضیها از دیکتاتوری حرف میزنن و هنوز طرفدار حکومتهای خودکامه و استبدادی هستن. ماجرای نیکلای نشون داد که سیستمهای یک نفره یا قائم به شخص سیستمهای ناپایداری هستن به محض اینکه در راس هرم، انسانی نالایق یا ضعیف قرار بگیره کل سیستم در معرض فروپاشی قرار میگیره. چون این سیستمها اساسا سیستم نیستن، ساختاری تشکیل نشده، اگر ساختار وجود داشت با از بین رفتن یک فرد کل ساختار بهم نمیریخت و همین به هم ریختن ساختار چنان درد و رنجی حاکم کرد که نه تنها برای مردم روسیه بلکه برای جهان دردآور بود. جنایاتی که کمونیسم در جهان انجام داد و جنایاتی که جناح راست در مقابله با کمونیسم انجام داد بر هیچ کس پوشیده نیست. از تصفیههای استالینی بگیر تا جنگ جهانی دوم و بیش از هفتاد سال سلطه کمونیسم که چندین نسل زندگی رو از بین برد تا کودتاهای آمریکایی در ایران و شیلی و جنگ ویتنام و … همه به دنبال فروپاشی امپراتوری تزاری ممکن شدن. یعنی ساختن سیستمی قائم به شخص نه تنها برای خود فرد و کشور فرد خطرناکه بلکه میتونه دنیایی رو به نابودی بکشونه. پس لازمه در فلسفه سیاسی این مسئله دیده بشه.
اما دومین نکته بحث اخلاقه، من به جنبه خاصی از اخلاق کار دارم، سیستم تزاری سیستم بی اخلاقی بود، به شدت خشونت میورزید مثلا برید همین صفحه ویکی پدیای اشغال تبریز در سال ۱۲۹۱ شمسی رو ببینید، یه سری عکس از اعدامهای مبارزان ایرانی هست ببینید چقدر دلخراشن. حکومتی که خودش خشونت رو ترویج میکرد مسلما چیزی جز خشونت عایدش نمیشد. نگاه نویسنده به کشته شدن تزار و خانوادهاش نگاهی دلسوزانه است. گفتم که سعی کرده با انسانیت تزار و خانوادهاش ما رو روبرو کنه اما باید توجه کرد که همین خانواده جنایتهایی در حق ما ایرانیها کرده که از حد بیرونه. فک میکنم تمام جلادان تاریخ از درون و از منظر زندگی خانوادگی حتی میتونن آدمهای دوست داشتنیای باشن. چون روی خشن و وحشیشون رو که به خانواده و دوستان نزدیکشون نشون نمیدن. در اپیزود آزارشان به مورچه هم نمیرسید از این نمونهها زیاده. اما نکته قابل توجه اینه، جواب خشونت رو معمولا با خشونت نمیدن بلکه با خشونت بیشتر میدن. اگر تزار و خانوادهاش به کشته شدن چند هزار نفر در جشن تاجگذاری بی اعتنایی کردن، استالین این تزار کمونیست به کشته شدن میلیونها اوکراینی بی اعتنایی کرد. اگر سربازان تزار مبارزان ایرانی رو مثله میکردن، سربازان بلشویک هم با قنداق تفنگ صورت خود تزار رو از ریخت میانداختن تا یه وقت در آینده شناخته نشه. هر کجا دیدید که خشونت با خشونت جواب داده نشد شاید بتونیم امیدوار باشیم که در آینده قراره چیزی تغییر کنه وگرنه در به همان پاشنه خواهد چرخید و نتیجهای عایدمان نخواهد شد.
در پایان، تشکر می کنم از سالار ایزدیار که پیشنهاد کار روی این کتاب رو به من داد و خودش هم متن اولیه پادکست رو نوشت و ممنونم از شما که تا اینجا همراه ما بودین. اگر مطالب این پادکست براتون جذاب بوده لطفا از ما حمایت کنید و این پادکست رو برای دوستاتون هم بفرستید. اگه تمایل دارید از پادکست حمایت مالی کنید هم لینکهای حمایت در کپشن همین پادکست هست. در ضمن آدرس اینستاگرام پادکست تغییر کرده که لینکش رو در کپشن گذاشتم اما اینجا هم میگم، آدرس صفحه ما شده Epitome.podcast که خوشحال میشم بیاین و فالو کنید چون اطلاعات تکمیلی اپیزودها رو اونجا میذارم و اطلاع رسانی انتشار اپیزودها اونجا انجام میشه. در کل محیطیه که بیشتر با هم در ارتباط باشیم. امیدوارم که از این اپیزود هم استفاده و لذت برده باشین. به قول ایام قدیم تا اپیزود بعدی شاد باشید و کتاب خوان.

نقد و بررسیها
Clear filtersهنوز بررسیای ثبت نشده است.