جایی برای شنیدنِ خلاصه‌ی کتاب‌ها

متن قسمت بیست و پنجم: کامو از تولد تا بیگانه

متن پادکست

با توجه به یه ساله شدن پادکست و اینکه تصمیم داشتم تغییراتی تو پادکست بدم، با مشورت با چندتا از دوستان به این نتیجه رسیدم که میشه برای پادکست سالی دو تا اپیزود ویژه ساخت، یه اپیزود که در اون اختصاصا درباره یه نویسنده یا مترجم صحبت کنم و کمی درباره آثارش صحبت کنم و دومی اپیزودی باشه به مناسبت نمایشگاه کتاب تهران که قبل از شروع نمایشگاه منتشر بشه و من تو اون کتاب پیشنهاد بدم برای خرید.

ولی همین اپیزود ویژه اونقدر وقتمو گرفت که وسطای کار می‌خواستم قیدش رو بزنم و بیخیال اپیزود ویژه بشم. احتمالا شما هم متوجه شدین کار روی این اپیزود رو انتشار پادکست هم تاثیر گذاشت و تو این چند ماه اخیر پادکست کم اپیزودتر از قبل پیش رفت. احساس دوگانه‌ای داشتم از یه طرف کار کردن درباره کامو که محبوب‌ترین نویسنده‌م هم هست خیلی هیجان انگیز بود و از طرف دیگه اجرای طرح با زمان محدودی که میتونستم در روز به پادکست اختصاص بدم واقعا سخت بود. خود کامو هم تو مقدمه کتاب پشت و رو به این قضیه اشاره داره و میگه وقتی طرح یه پروژه تو ذهنش شکل میگیره دستخوش حس شادی و شعفی میشه که برای کمال زندگیش کافیه اما این شادی‌ها همونطور که ناگهانی میان ناگهانی میرن و تنها چیزی که باقی میذارن اجرای طرح یعنی مشقتی درازمدته.

شاید انتخاب کامو برای اولین قسمت ویژه انتخاب درستی نبود و میشد با یه نویسنده کم کارتر شروع کرد، کامو هم نویسنده بود، هم روشنفکر، هم مترجم، هم روزنامه‌نگار و هم کارگردان و بازیگر تئاتر در کنار اینا فیلسوف هم بود و تو همه این زمینه‌ها آثاری برای ارائه داره که باید بهشون پرداخته میشد. من برای ساخت این پادکست باید تمامی آثار ترجمه و منتشر شده کامو رو میخوندم و با توجه به اینکه زندگینامه‌ای از کامو تو بازار ندیدم باید دست به دامن کتاب‌هایی میشدم که درباره کامو نوشته شده، در کنار اینا آثاری از کامو وجود داره که هنوز به فارسی ترجمه نشده و یه جوری باید اونها رو هم میخوندم ولی نه فرانسه بلدم و نه دسترسی‌ای به این منابع دارم لذا سراغ سخنرانی‌های انجمن فلسفی آگورا درباره کامو رفتم که توسط رامین جهانبگلو تهیه شده بود. بخاطر تسلط آقای جهانبگلو به فرانسه و دسترسی به مقالات، نامه‌ها و مصاحبه‌هایی که از کامو باقی موندن تونستم بخشی از این نقص رو برطرف کنم.

در حین نهایی کردن متن پادکست به کمک یکی از دوستان تو گروه کتابخوانی، کتاب زندگینامه کامو نوشته اولیور تاد دستم رسید و این کتاب، هم باعث حجیم‌تر شدن پادکست و هم دقیق‌تر شدنش شد، چرا که کتاب اولیور تاد مشهورترین و دقیق‌ترین زندگینامه‌ی کاموست که جزییات بسیار زیادی داره و سال‌ها روش تحقیق شده. به دست آوردن این کتاب نتیجه دیگه‌ای هم داشت، دوباره در من اون شادی و شعفی که وقتی یه طرح به ذهن آدم میرسه رو ایجاد کرد که خب نتیجه‌اش احتمالا مشقتی درازمدت خواهد بود، من تصمیم گرفتم این کتاب رو ترجمه کنم و فصل به فصل و به مرور تو سایت بذارم، فعلا چون فرانسه نمیدونم از نسخه انگلیسی‌اش استفاده می‌کنم که متاسفانه ناقصه و ناشر و مترجم محترم چاپ انگلیسی تصمیم گرفتن تقریبا ۲۵۰ صفحه رو حذف کنن چون به نظرشون برای خواننده آمریکایی جذاب نیست. گرچه با همین حذف هم کتاب حدودا ۶۰۰ صفحه‌اس و اطلاعات خیلی زیادی درباره کامو به ما میده. امیدوارم اینکار من باعث بشه مترجمای خوب فرانسه بلدمون ترغیب بشن و اصل کتاب رو ترجمه کنن.

من لیست تمامی منابعی که برای ساخت این اپیزود استفاده کردم رو هم تو سایت و هم تو توضیحات همین قسمت میذارم تا اگه خواستین مطالعات تکمیلی بیشتری داشته باشین یه مقدار بدونین که از کجا باید شروع کنین.

نکته مهم بعدی اینه که مسلما این تحقیق خالی از اشکال نیست، ممکنه جاهایی اشتباهایی رخ داده باشه و من فهم درستی از مفاهیمی که کامو مطرح کرده نداشته باشم، من تمام تلاشم رو کردم که خیلی از طرف خودم حرف نزنم و از نوشته‌های خود کامو برای توضیح و شرح مفاهیم مورد نظرش استفاده کنم، خوشبختانه میشه گفت کامو همه چیز رو درباره خودش به وضوح گفته و نقاط مبهم کمی برامون باقی گذاشته و به قول خودش: «اگر کسی می‌خواهد بازشناخته شود، باید صراحتا بگوید که کیست. اگر زبان به سخن نگشاید، یا دروغ بگوید، در تنهایی خواهد مرد و همه‌ی چیزها و آدم‌های دور و برش گرفتار فاجعه خواهند شد.» خوشبختانه کامو به توصیه خودش عمل کرده و ما رو دچار فاجعه نکرده و همه سرنخ‌ها رو تو نوشته‌ها و مصاحبه‌هاش بهمون داده.

برای شروع پادکست فک می‌کنم اول بد نباشه بدونیم چرا شناخت کامو وآثارش برامون مهمه. کامویی که اگه امروز بود ۱۰۶ ساله میشد، تو فاصله صد سال خیلی چیزا ممکنه عوض بشه، خیلی اتفاقات ممکنه بیفته و چیزایی که زمان کامو مهم بودن الان دیگه مهم نباشن و یا حل شده باشن، پس چه لزومی داره به کسی بپردازیم که انقدر از امروز ما دوره و ۶۰ سال از مرگش میگذره، در حالیکه نویسنده‌هایی هستن که خیلی به ما نزدیکن و دارن از چیزایی میگن که دغدغه امروز جهانه.

اولین چیزی که باید دربارش صحبت کنم همین جمله آخره یعنی نویسنده‌هایی وجود دارن که درباره دغدغه‌های امروز جهان صحبت می‌کنن، متاسفانه من با خیلی از این نویسنده‌ها ارتباط برقرار نمی‌کنم یا من پیر شدم و فهم مسائل جدید برام ملموس نیست که خیلی فکر نمی‌کنم اینطور باشه و یا چیزایی که اونا میگن برای من ایرانی ملموس نیست، من هر چقدر کتاب میخونم، فیلم می‌بینم و موسیقی گوش می‌کنم بیشتر به این انگاره میرسم که خیلی خیلی دست بالا بخوام بگیرم نهایتا با تفکرات، اندیشه‌ها و سلیقه ۶۰ تا ۷۰ سال پیش اروپا می‌تونم همذات پنداری کنم که میشه همون دهه‌های ۶۰ تا ۷۰ میلادی. یه جورایی انگار مغز من تو اون دوران فریز شده و تحولات بعدی مثل ظهور امثال میشل فوکو و بسط و پخش پست مدرنیسم و بعد از اون بازگشت و بازنمایی اسطوره نه به چشمم میاد و نه برام اهمیت داره، این شاید برگرده به کتابای تاریخ فلسفه که نهایت خودشونو میرسونن به اگزیستانسیالیسم سارتر و تموم میشن و منم دچار این توهم بشم که اگزیستانسیالیسم دیگه نهایت فلسفه بود و بعد از اون دیگه فلسفه مرد. اما اینطور نیست و این شک‌ها گرچه ممکنه حقایقی در خودشون داشته باشن اما به طور کلی درست نیستن، کامویی که بعد از سال‌های ابتدایی دهه ۵۰ تا مرگ تراژیکش دچار انزوا و تنهایی شده بود، بعد از دهه ۷۰ دوباره با اقبال رو به رشد مردم مواجه میشه، اقبالی که تا همین امروز هم ادامه داره، برای مثال زندگینامه مشهور کامو سال ۱۹۹۶ منتشر میشه و پرفروش میشه یا اثر جالب دیگه‌ای که درباره رابطه کامو و سارتر توسط رونالد آرونسون نوشته شده تو سال ۲۰۰۵ منتشر شده و اینا نشون میده کامو نه تنها برای من تو این گوشه دنیا بلکه برای خیلی‌ها هنوز مهمه، چون امتحانشو پس داده و پیش‌بینی‌هاش درست از کار دراومده و به نظر من کسی میتونه از بزنگاه‌های تاریخی جون سالم به در ببره که انسان باشه، کامو انسان بود و خودش رو وقف انسان کرده بود و تا وقتی انسان هست مسائلی که کامو مطرح کرده، مطرح و قابل بحثه.

به عنوان مثال ما تو آثار کامو با مفاهیمی مثل نیهیلیسم، آبزورد، عدالت، آزادی، مرگ، انسان و هنرمند متعهد و ارزش زندگی مواجهیم که هیچ‌وقت تازگیشون رو از دست نمیدن و مسائلی‌ان که برای دنیای امروز حل نشده باقی موندن مثلا نیهیلیسم با بی‌ارزش کردن ارزش‌ها و با اخلاق نسبی‌گرش باعث جلب مردم به ایدئولوژی‌ها میشه، مردم بی‌سوادن، مردم فقیرن، مردم به دنبال ناجی میگردن و این ناجی‌ها کسانی نیستن جز استالین، هیتلر، مائو و ترامپ.

مردم دچار بی‌تفاوتی‌ان، مرگ، کشتار و غارت براشون مهم نیست، براشون مهم نیست همسایه‌اشون یا همکارشون چیکار میکنه، براشون مهم نیست که جامعه چطور اداره میشه، دموکراسی بی‌معنا شده، دموکراسی دچار فساد شده دچار بی‌مسئولیتی شهروندان شده. مردم توجهی نمی‌کنن که چرا باید رای بدن، نمی‌دونن چرا باید نظام انتخاباتی داشته باشن، مردم دست از مبارزه کشیدن و دیگه برای رسیدن به دموکراسی واقعی نمی‌جنگن چون نمی‌دونن برای چی باید بجنگن. همه چیز بی‌معنا شده و این بی‌معنایی همون نیهیلیسم و آبزورده که کامو بهش پرداخته.

جهت دوم اهمیت کامو مبارزاتیه که انجام داده، تو دورانی که گفتمان، گفتمان ایدئولوژیکی بود و اکثر متفکرا و روشنفکرا تو دو جناح کمونیسم و لیبرالیسم سنگر گرفته بودن. دوران جنگ سرد بود، جنگی که خیلی جاها واقعا سرد نبود مثل شبه‌جزیره کره، کامو تو این دوران به نفع انسان با هر دو جناح ‌جنگید، کمونیست‌ها رو متهم میکرد به سرکوب آزادی و ایجاد حکومت‌های توتالیتر و لیبرال‌ها رو متهم میکرد به بهره‌کشی از ضعفا و نابودی عدالت اقتصادی. کامو تو این مبارزه دوستای زیادی رو از دست داد مثل پاسکال پیا که لیبرال شد و سارتر که کمونیست شد و مورد هجمه شدید هر دو طرف قرار گرفت که به منزوی شدنش منجر شد. کاترین دختر آلبر کامو خاطره‌ای از اون روزها نقل میکنه و میگه: «در سال ۱۹۵۱ که پدرم کتاب انسان طاغی را منتشر کرد، ژان پل سارتر در مجلهٔ «روزگار نو» به او حمله‌های تندی کرد. در آن سال‌ها کسی جرئت نمی‌کرد علیه اتحاد شوروی سخنی بگوید، جز پدرم، و به همین علت زیر فشار بود. روزی در خانه او را دیدم که با چهره‌ای درهم سر در گریبان فرو برده‌است. از او پرسیدم: «بابا غمگینی؟» سربلند کرد، نگاهش را به نگاهم دوخت و گفت: “نه، تنهام!”»

اما جهت سوم اهمیت کامو برای من کاملا شخصیه، آلبر کامو نویسنده محبوب منه، آثار و تفکرات کامو تو زندگی شخصی من تاثیر زیادی گذاشته، دیدم رو به جهان تغییر داده و همیشه آثارش برام منبع الهامی بوده تا با مرورشون دچار تعصب نشم، از زندگی لذت ببرم و به قولی اصیل زندگی کنم.

آلبر کامو ۷ نوامبر ۱۹۱۳ در شهر موندوی الجزایر به دنیا اومد، پدرش لوسین کامو از نسل مهاجران فرانسوی به الجزایر بود که به امید کار و زندگی بهتر از فرانسه به الجزایر مهاجرت کرده بودن. مادرش کاترین اجدادی اسپانیایی داشت که اهل جزیره مینورکا از متصرفات اسپانیا بودن. پدر کامو یتیمی بود که پیش خودش خوندن و نوشتن یاد گرفته بود و مادر کامو مشکل شنوایی و تکلم داشت و بی سواد بود. سال‌ها بعد که کامو رمان آدم اولش رو نوشت اونو تقدیم به مادرش کرد و نوشت: «تقدیم به تو که هرگز نمی‌توانی این کتاب را بخوانی.» پدر کامو سال ۱۹۱۴ قبل از تولد یکسالگی کامو تو جنگ جهانی اول کشته شد. بعد از مرگ پدر، مادر کامو با کار در کارخونه مهمات سازی و بعد از جنگ با رختشویی و نظافت، آلبر و برادرش رو بزرگ کرد، کامو تو آپارتمان سه اتاقه‌ای تو محله فقیرنشین الجزیره که مال مادربزرگش بود به همراه مادر، برادر، مادربزرگ و دو دائیش بزرگ شد. آپارتمان نه برق داشت و نه آب لوله کشی. همراه با مادربزرگی سخت‌گیر و تلخ و دایی‌ای عقب افتاده و معلول و مادری تقریبا کر و خاموش و سخت تودار. آلبر شدیدا به مادرش وابسته بود و از این زندگی لذت می‌برد شاید لذتی مورسو وار.

این زندگی سخت و فقیرانه پایه و مایه تعهد و بستگی همه‌ی عمر کامو به انسان‌های محروم شد و نوع رابطه‌اشو با اونا تعیین کرد، کامو فقرا رو مثل خودش میدید با خصوصیات و ضعف‌ها و نیازهاشون و هیچ‌وقت طبقه‌بندی‌های جمعی مثل پرولتر یا توده رو قبول نداشت. کامو در فقر زندگی کرده بود و فقر رو می‌فهمید و واکنشش به فقر مثل خیلی از پولدارا نبود که از سر عذاب وجدان با فقرا همدردی می‌کردن.

خانواده کامو به معنای واقعی کلمه هیچ چیز نداشت، اما به هیچ چیزی هم حسادت نمی‌کردن، یعنی قانع بودن و راضی. کامو درباره خانواده‌اش می‌نویسه با سکوتشان، با خودداریشان و با غرور طبیعی و محدودشان، این افراد که حتی سواد خواندن و نوشتن نداشتند بزرگترین درس‌ها را به من دادند.

کودکی کامو مثل کودکی اکثر بچه‌های طبقه کارگر الجزیره، کنار دریا و در بارانداز گذشت و بر خلاف نویسنده‌های برجسته اون زمان فرانسه مثل پروست، ژید و سارتر دوره‌ی عمیق شدن در خود نبود. کامو بچه‌ای فعال و پر انرژی بود که به همه جا سرک می‌کشید و در حقیقت کودکی می‌کرد، کامو تو رمان آدم اول با استادی تمام این کودک بازیگوش که تصویری از کودکی‌های خودشه رو تصویر کرده، کودکی که شنا می‌کرد، فوتبال بازی می‌کرد و به تماشای مسابقات مشت‌زنی می‌رفت و از ساحل و دریا و آفتاب لذت می‌برد.

همین آمیختنش با دریا و آفتاب بود که باعث شد بعدها بنویسه: «در زیر خورشید بامدادی شادی عظیمی در فضا معلق است. من در اینجا آنچه را که جلال و شکوه نام دارد درک می‌کنم. حق دوست داشتن بی حد و حصر. در دنیا تنها یک عشق وجود دارد، در آغوش کشیدن تن یک زن و نیز در بر گرفتن این شادی غریب که از آسمان آبی به سوی دریا سرازیر می‌شود. نسیم لطیف است و آسمان آبی، من این زندگی را بی‌قیدانه دوست دارم و می‌خواهم آزادانه از آن سخن بگویم. سبب می‌شود که از وضع انسانی خودم احساس غرور کنم، با این همه اغلب به من گفته‌اند، چیزی نیست که مایه غرور باشد. چرا، چیزی هست: این آفتاب، این دریا … دلم از جوانی آکنده می‌شود و تنم از طعم نمک و از نمای گسترده‌ای که در آن لطافت و جلال با رنگ‌های زرد و آبی در هم می‌آمیزند.»

کامو در کنار این کودکی کردنا و شیطنت‌هاش استعدادشو تو تحصیل هم نشون میداد به طوریکه لویی ژرمن معلم مدرسه ابتدایی‌اش که متوجه توانایی‌های خارق العاده‌اش شده بود، سعی میکنه مادربزرگ کامو رو راضی کنه تا اجازه بده کامو تحصیلاتش رو ادامه بده و ترک تحصیل نکنه و مثل برادرش مجبور نباشه برای کمک به اقتصاد خانواده کار کنه. مادربزرگ قبول میکنه و کامو زیر نظر لویی ژرمن بورسی برای تحصیل تو دبیرستان به دست میاره.

کامو تو دبیرستان با ژان گرونیه آشنا میشه، گرونیه یکی از مهمترین شخصیت‌ها تو زندگی کاموئه و چیزی که بعدها ما از کامو خواهیم دید مدیون راهنمایی‌ها و کمک‌های گرونیه است، در حقیقت گرونیه کامو رو کشف میکنه و نمیذاره این استعداد هدر بره.

کامو تو ۱۷ سالگی بعد از یه حمله سخت و تقریبا مرگبار فهمید که سل داره، بیماری‌ای که تا آخر عمر رهاش نکرد و بارها تو زندگیش اونو از پا انداخت و به انزوا کشوند. کامو تجربه نزدیک به مرگ رو از سر گذرونده بود و این تجربه باعث شد به بی‌اعتنایی جهان نسبت به زندگی و مرگ انسان‌ها پی ببره و بفهمه بود و نبود ما برای این جهان هیچ فرقی نمیکنه. کامو که فوتبالیست حرفه‌ای بود و تو پست دروازه‌بان بازی می‌کرد مجبور شد بخاطر بیماریش فوتبال رو رها کنه و تمام آرزوهاش برای تبدیل شدنش به یه دروازه‌بان حرفه‌ای نابود بشه، فوتبالی که بعد از سال‌ها وقتی درباره‌اش حرف میزد همچنان احساساتیش می‌کرد و وقتی یکی از دوستاش ازش پرسید فوتبال رو ترجیح میدی یا تئاترو؟ گفته بود: «بدون تردید فوتبال.» فوتبال گذشته از این که عشق و علاقه کامو بود براش کلاس درس زندگی و اخلاق هم بود. بعدها تو مصاحبه‌ای گفت: « خیلی زود یادگرفتم که توپ هیچ‌گاه از طرفی که فکر می‌کنید نمی‌آید و این درس، در زندگی‌ام – به خصوص در پاریس که هیچ‌کس با دیگری رو راست نیست – خیلی به دردم خورد.» و در جای دیگه‌ای نوشته: «آن اندک اخلاقی را که دارم در زمین فوتبال و بر صحنه تئاتر آموختم.»

کامو از ۱۹۳۲ یعنی ۱۹ سالگی مشغول به نوشتن شد و یک سال بعد با کمک گرونیه به دانشگاه الجزایر رفت و تو رشته فلسفه مشغول به تحصیل شد. تو ۲۱ سالگی با دختر زیبایی به نام سیمون هیه ازدواج کرد، سیمون معتاد بود و کامو سعی داشت سیمون رو ترک بده. مادر سیمون که چشم پزشک موفقی بود هزینه زندگی این زوج رو میداد و امیدوار بود کامو بتونه سیمون رو ترک بده اما کامو نتونست و وقتی فهمید سیمون به خاطر پول مواد با یه دکتر میخوابه ازش جدا شد. تو ۲۲ سالگی شروع به نوشتن مقالات پشت و رو کرد و به پیشنهاد گرونیه وارد حزب کمونیست الجزایر شد، کامو بعدها به گرونیه می‌نویسه: «تنها عذر من از پیوستن به حزب کمونیست اگر عذری داشته باشم این بود که نمی توانم خود را از آنهایی که در میانشان متولد شده‌ام جدا کنم، ولی کمونیسم به طور غیر عادلانه‌ای هدف آنها را در انحصار خود گرفته است.»

سیمون هیه، همسر اول کامو
سیمون هیه، همسر اول کامو

کامو کلا آدم حزب و ایدئولوژی نبود و در جایی می‌نویسه: «من از مردمانی که فقط به خاطر یک عقیده جان می‌بازند نفرت دارم. آنچه برایم اهمیت دارد این است که بخاطر آنچه دوست میدارم زندگی کنم و بمیرم.» یا به قول ویل دورانت انسان‌تر از اونی بود که ایدئولوژی‌هایی رو قبول کنه که به انسان فرمان کشتن انسانی دیگه رو میده.

کامو تو مارس ۱۹۳۶ چند ماه بعد از پیوستنش به حزب کمونیست در یادداشت‌هاش جوابی به سوال گرونیه میده که پرسیده بود: «تمام سوال این است: برای آرمان عدالت باید زیر بار حماقت رفت؟» و جواب میده: «می توان به این سوال پاسخ داد: بلی که بسیار زیباست و نه که شرافتمندانه است.

با حفظ کامل نسبت همان مسئله مسیحیت است. آیا مومن اصلا از تناقض‌های انجیل‌ها و زیاده‌روی‌های کلیسا خم به ابرو می‌آورد؟ آیا ایمان داشتن به مسیحیت پذیرفتن کشتی نوح است؟ یا دفاع از تفتیش عقاید؟ یا دفاع از دادگاهی که گالیله را محکوم کرد؟

اما از سوی دیگر چطور می‌توان کمونیسم و نفرت را آشتی داد. اگر از هرکدام شکل افراطی‌اش را، تا به آن حد که به پوچی و بیهودگی می‌رسد، در نظر بگیرم کمونیسم را نفی میکنم و این گونه اندیشه‌های مذهب را هم.»

کامو به موازات ورودش به حزب کمونیست کار تئاتر رو هم شروع کرد، کامو در نقش کارگردان، آداپتور، هنرپیشه و مدیر تبلیغات تو تئاتر کار کرد نمایشنامه‌هایی که بعدها نوشت به زبان عمل بود و برای رفتن روی صحنه نوشته شده بود، حتی خودش میخواست نقش کالیگولا رو بازی کنه. کامو در جواب این سوال که چرا تو ژانرهای مختلف می‌نویسه میگه: «من در سطوح مختلف می‌نویسم، دقیقا برای اجتناب از مخلوط کردن ژانرها، بنابراین نمایشنامه‌هایم را به زبان عمل نوشته‌ام، رساله‌هایم را به شکل منطقی و رمان‌هایم را درباره‌ی تیرگی و ابهام دل. آری اینها کتاب‌های مختلفی هستند که مطالبی واحد را بازگو می‌کنند، اما هر چه باشد، اینها را یک نویسنده نوشته است و بر روی هم اثری واحد هستند.»

کامو هم مثل اکثر جوونای اون موقع بی‌خدا بود اما فرقی که با بقیه داشت این بود که کامو دغدغه‌های دینی داشت مثلا تو مصاحبه‌ای گفته: «من دلمشغولی‌هایی مسیحی دارم اما سرشتم پاگانی است.» پاگانی هم یعنی کسی که به خدا باور نداره و عاشق لذات ملموس و جسمانی دنیاست. البته کامو مثل سارتر یقین نداشت که خدا وجود نداره، همونطور که درباره خیلی چیزهای دیگه یقین نداشت چون زندگی رو تفسیر نشده و تفسیر نشدنی میدید. سارتر توصیف خوبی از کامو در این زمینه به دست میده و میگه: «در کتاب‌های تو نفرتی از خدا هست، چندانکه باید تو را بیشتر ضد خدا دانست تا بی‌خدا.»

برای کامو سه امکان وجود داشت که هر سه‌تاش عصبانیش میکرد اول اینکه خدا وجود نداره و بشر در جهانی بی‌اعتنا به نیازهای بشری رها شده، دوم خدا هست ولی خاموشه و در نهایت خدا فقط با برخی برگزیدگان حرف میزنه و بقیه رو نادیده میگیره.

کامو دلمشغول جایگاه انسان در جهان، معنای زندگی بشری، دلایل زیستن و اخلاق بود، مسائلی اساسی که تو همه ادیان از جمله مسیحیت جز مسائل محوری‌ان. برخلاف سارتر و اکثر فیلسوفای حرفه‌ای زمان خودش، علاقه خاصی به آگاهی، ادراک حسی، شناخت، اراده آزاد یا هستی نداشت و اینو میشه از جملات ابتدایی افسانه سیزیف هم متوجه شد اونجا که میگه: «تنها یک مسئله فلسفی جدی وجود دارد و آنهم خودکشی است، قضاوت درباره اینکه زندگی ارزش زیستن دارد یا نه؟ بستگی به پاسخ این پرسش اساسی فلسفی دارد و پرسش‌های سرگرم کننده دیگر از جمله اینکه آیا دنیا سه بعدی است یا روان نه یا دوازده مقوله دارد به دنبال آن خواهد آمد.»

این پرسش‌های سرگرم کننده همون مسائلی‌ان که ذهن اغلب فیلسوفای معاصرش رو به خودش مشغول کرده بود، اما کامو هنرمند بود و تفننش فلسفه، با اینکه آثار اکثر فلاسفه رو خونده بود و مدرک فلسفه داشت، خودش رو درگیر اثبات چیزی یا ساختن سیستمی فلسفی نکرد، زندگی برای کامو پر از تناقض بود و معتقد بود همین تناقض‌‍های موجود تو زندگی و انسانه که سرمنشا تفکرات بزرگ میشه. کامو همونطور که هنر رو برای انسان می‌خواست، فلسفه رو هم در خدمت انسان می‌خواست نه انسان رو در خدمت سیستم‌های فلسفی و فکری.

بعنوان نمونه کامو آثار پاسکال رو خونده بود. پاسکالِ ریاضیدان که در اواخر عمرش کتابی نوشته بود با عنوان تفکرات و از مسیحیت دفاع کرده بود. تاثیر این کتاب رو میشه تو تمامی آثار کامو پی گرفت. استراتژی پاسکال در تفکرات این بود که اول به خواننده اثبات میکرد نمیشه از عقل بشری برای فهم جهان استفاده کرد و میگه عقل، علم و نهادهای جامعه هیچ کدوم برای رسوندنمون به خوشبختی و سعادت قابل اعتماد نیستن. ولی عقل میتونه سر احتمال وجود خدا شرط ببنده، پاسکال میگه وضع انسان بدون تعهد به خدا و امید به رستگاری وضع فلاکت باریه و انسان‌ها از سر ملال و غرور دنبال پیروزی‌های کوچک و افتخارات پوچ می‌گردن و مهم ترین چیز تو زندگی رو نادیده می‌گیرن یعنی ناگزیری از مرگ و امکان زندگی ابدی رو، خیلی از رفتارهای انسان ناخودآگاه از این میل به وجود می‌آید که نمی‌خواهیم به این مسئله فکر کنیم که تا چه حد زندگی ما بی پایه است و چقدر به مرگ نزدیکیم. تا اینجا کامو با پاسکال در یه راستا حرکت میکنه اما در ادامه پاسکال از استدلال‌هاش نتیجه میگیره که توسل به خدا و مسیحیت می‌تونه مارو نجات بده و زندگی ما رو معنادار کنه اما کامو اینجا ره خودش رو از پاسکال جدا میکنه و خود دین رو شکل دیگه‌ای از خودفریبی معرفی میکنه که جلوی درک ما از پوچی و بی‌معنایی زندگی رو میگیره.

پاسکال تصاویر جالبی از وضع بشری تو این کتاب ارائه میکنه که مشابه اون رو میشه تو آثار کامو دید مثلا در جایی میگه: «نمی‌دانم چه کسی مرا در این جهان جای داده و نمی‌دانم جهان چیست و نمی دانم خودم چه هستم، بی‌خبری من از همه چیز وحشتناک است در همه سو جز بی‌نهایت چیزی نمیبینم تمام آنچه می‌دانم این است که باید به زودی بمیرم اما آنچه کمتر از همه می دانم و می شناسم همین مرگ است که از چنگش نمی‌توانم بگریزم.» یا در جای دیگه میگه: «بیاید عده ای را در غل و زنجیر در نظر آوریم که همگی محکوم به مرگ هستند و هر روز تعدادی از آنان پیش چشم دیگران کشته می‌شوند و آنانی که می‌مانند سرنوشت خود را به چشم در سرنوشت آن دیگران می‌بینند و منتظر نوبتشان می‌مانند و با تاسف و رنج و بی‌امید به یکدیگر می‌نگرند این تصویری است از وضعیت انسانها.» این تصاویر جالب و گیرا باعث میشه کامو به یکی از دوستاش بنویسه: «اگر می دانستی پاسکال چقدر فریبنده است روشن، عمیق و فراموش ناشدنی، آنگاه که از دل آدمی می گوید و با آن عظمت یاس آلودش.»

این تصاویر و این صف مرگ تو معروف‌ترین آثار کامو قابل دیدنه مثلا تو بیگانه، مورسو وقتی به اعدام محکوم میشه متوجه میشه که وضعیتش هیچ فرقی با بقیه آدما نداره و اونا هم یه روزی محکوم به مرگ میشن یا تو نمایشنامه کالیگولا از زبون کالیگولا میگه آدم‌ می‌میرد چون گناهکار است آدم گناهکار است چون از اتباع کالیگولا است حالا همه آدمها اتباع کالیگولا هستند پس همه آدمها گناهکارند و خواهند مرد مسئله فقط زمان است و صبر. و در طاعون هم ما به وضوح این صف مرگ رو می‌بینیم، انسانها هر روز توسط جلادی بی‌چهره به نام طاعون کشته میشن. کامو تو انسان طاغی این صف مرگ رو در قالب مفهوم طغیانش صورت بندی میکنه و میگه: «انقلاب‌های تاریخی منطق و مضمون‌شان را از طغیان متافیزیکی علیه وضع بشری می‌گیرند خصوصاً علیه حکم مرگ همگانی.»

کامو بغیر از پاسکال آثار نیچه، داستایفسکی، فاکنر، همینگوی، کیرکگور، هوسرل، یاسپرس، هایدگر، سارتر، شستوف، کروپوتکین و باکونین رو خونده بود و ازشون تاثیر گرفته بود و این تاثیرگیری رو تو آثارش هم میاره و هم صراحتا اعلام میکنه، مخصوصا تو رساله‌های فلسفی افسانه سیزیف و انسان طاغیش. اما یکی از تاثیرپذیری‌های اصلی‌ای که اغلب دیده نشده مخصوصا توسط کسایی که درباره کامو و آثارش تحقیق کردن و کتاب نوشتن تاثیرپذیری از مکتب نوافلاطونی، گنوسی‌ها و آگوستین قدیسه که تو پایان نامه تحصیلاتش به اونا پرداخته، یکی از دلایل این عدم توجه و یا کمتر دیده شدن این تحقیق اینه که این رساله تا سال‌ها جز تو دانشگاه جای دیگه‌ای نبود و بعدها که آثار کامو به همت و تلاش دخترش کاترین به مرور جمع‌آوری و چاپ میشدن این رساله هم چاپ شد. مطالعه این رساله شاید کلید مهمی باشه تو فهم تفکرات و اندیشه‌های کامو.

گرونیه برای رساله پایان‌نامه کامو فلسفه هندو رو پیشنهاد کرده بود اما کامو می‌خواست رو مسیحیت کار کنه، شاید چون هم فلوطین و هم آگوستین مثل کامو متولد شمال آفریقا بودن و تحت تاثیر آب و هوای مدیترانه‌ای و هم اینکه کامو به شدت با هر نوع اقتدارگرایی و توتالیتاریسم زاویه داشت و مسیحیت نوعی از این اقتدارگرایی رو سال‌ها در اروپا پیاده کرده بود. رساله متافیزیک مسیحی و نوافلاطونی نقطه شروع خوبی به ما میده جهت بررسی افکار و دیدگاه‌های کامو، چون تاثیر این رساله رو میشه تا آخرین اثر کامو یعنی سقوط پی‌گرفت.

یکی از مباحث محوری و اصلی فلسفه‌های نوافلاطونی و گنوسی که کامو هم بهشون پرداخته مسئله شر در جهانه، شر دو وجه داره یکی شر اخلاقی یعنی اعمال شر و بدی که از آدما سر میزنه و دوم شر جهانی مثل بلایای طبیعی که شریه ناموجه که سر آدما میاد. این دو وجه شر رو به شکل دو سوال میشه پرسید اول اینکه چرا آدم ها دست به اعمال شر میزنن و دوم اینکه چرا بلاهای بد سر آدم‌های خوب میاد؟

دو سه قرن بعد از مرگ عیسی آیین گِنوسی و فلسفه نو افلاطونی تو روم شاخص شدن، این جهان بینی‌ها با هم متفاوت بودن اما در عمل دنبال جواب دادن به این سئوالا بودن چرا یه موجود کامل، جهانی ناقص خلق میکنه؟ چرا موجودی کامل اجازه میده هستی این جهان ناقص ادامه پیدا کنه؟ چرا مردم دست به کارهای بد میزنن؟ چرا بلاهای بد سر آدم‌های خوب میاد؟ و چطور انسان میتونه از شر این عالم فرار کنه و به کمال الهی متصل بشه؟

جوابایی که این فلسفه‌ها میدن و بحث و جدلی که بینشون در می‌گرفت باعث شد که دوره پویایی از لحاظ فکری بوجود بیاد و کامو هم به همین دلیل این دوره رو انتخاب میکنه چونکه معتقد بود این پویایی موجب تحول تفکر مسیحی و تفکر یونانی شد که در نهایت تو فلسفه قدیس آگوستین به هم رسیدن و پشتوانه فکری و الهیاتی مسیحیت امروزی رو تشکیل دادن.

تقریبا هر دو این فلسفه‌ها برای اینکه دچار این تناقض نشن که یه موجود کامل جهانی ناقص و حاوی شر و بدی خلق کرده، خدای واقعی رو خیلی دور و خیلی مجرد از این جهان در نظر میگیرن و خلقت جهان رو به خدایان دست دوم یا دست سوم نسبت میدن و شر رو میندازن گردن اونا. مثلا فلوطین معتقده که خالق جهان فرآینده خلقت این دنیا رو مستقیما انجام نداده و تنها چیزی که خلق کرده عقل یا خرده، عقلی که دقیقا معادل همون عالم مُثُل افلاطونه، یعنی اصل همه‌ی چیزهایی که خلق شده یا خواهد شد اونجاست و توسط خرد تصور شده، این عقل با عقل ما متفاوته و قبل از خلق این دنیا وجود داشته و فارغ از مکان و زمانه و البته خودش خالق مکان و زمانه، عقل تو مرحله بعد روح رو خلق میکنه و روح با ماده ترکیب میشه و جهان محسوسات رو بوجود میاره، یعنی جهانی که توسط ما قابل درک و حسه. فلوطین معتقده ما در تبعید به سر میبریم و از اصل خودمون جدا شدیم و هدف ما برای رسیدن به سعادت و رستگاری باید این باشه که اول از این جسم مادی رها بشیم و بعد با صبر و استقامت به عقل برسیم و در نهایت از عقل هم عبور کرده و به خالق جهان برسیم و همه اینها بعد از مرگ و جدا شدن روحمونه که میتونه اتفاق بیفته. مثلا در جایی گفته: «هدف رهایی از گناه نیست، بلکه خدا شدن است.» گنوسی‌ها هم تقریبا یه همچین دیدگاهی دارن ولی یه کم بدبینانه‌تر اونا معتقد به ثنویت‌ان و عالم ماده رو کلا شر میدونن و معتقدن انسان‌ها در این عالم گیر کردن و تنها راه رهاییشون داشتن دانش گنوسیسه که باعث میشه روحشون نجات پیدا کنه و به رستگاری برسه، این دانش در اختیار عده معدودیه و برای بقیه امیدی به رستگاری نیست مگه اینکه عنایت خدا شامل حالشون بشه و یا میانجی‌ای ظهور کنه و نجاتشون بده که معتقد بودن این میانجی حضرت مسیحه. هر دو این فلسفه‌ها معتقدن بلاهایی که سر آدما میاد بخاطر گناهایی که مرتکب میشن و شر مجازات گناهاشونه. این فلسفه‌ها به طور کل انسان رو بخاطر گناه نخستین گناه‌کار میدونن و هیچ‌کس حتی نوزاد تازه متولد شده رو بی‌گناه نمی‌دونن.

نتیجه این نگاه به هستی بسیار بدبینانه‌اس، مثلا فلوطین معتقده که کل زندگی یه بازیه و نقش هر کس قبل از تولدش مشخص شده و همه این جنگا، کشتارها و غارت‌ها چیزی جز یه بازی که رو صحنه تئاتر زندگی اجرا میشه نیست و هر کس تقدیرش از قبل مشخص شده و گنوسی‌ها هم همونطور که گفتم معتقدن فقط عده معدودی نجات پیدا میکنن و بقیه راهی به رستگاری و سعادت ندارن.

کامو تو آثارش این آموزه‌های گنوسی و فلوطینی رو به چالش میکشه مثلا تو نمایشنامه سوتفاهم ما رو با مادر و دختری آشنا میکنه که همه هدفشون رسیدن به بهشتی رویاییه و برای رسیدن به این بهشت رویایی از هیچ جنایتی روگردان نیستن. این بهشت رویایی همونجاییه که فلوطین به ما وعدشو داده یا تو نمایشنامه کالیگولا و نمایشنامه شهربندان و داستان کوتاه مرتد ما رو با مضامین گنوسی روبرو میکنه. امپراطور کالیگولا رو میشه یه میانجی گنوسی به حساب آورد که دنبال علاجی برای پوچی جهان می‌گرده و تصمیم میگیره مردمش رو هدایت کنه و یادشون بده زندگی در جهان پوچ یعنی چی و میگه: «چون میدانم آنها چه ندارند، آنها دانش و شناخت ندارند و معلمی می‌خواهند که بداند چه می‌گوید.» و به دنبال واقعیت بالاتریه که این واقعیت بالاتر رو میشه رسیدن به قلمروی خدای واقعی دونست، مثلا در جایی میگه: «هدف من و آنچه با دل و جان میخواهم چیزی والاتر، بسی فراتر از خدایان است.»

یا در نمایشنامه شهربندان که در اون طاعون به شکل انسان تجسد پیدا کرده، طاعون که از مقاومت مردم شکست خورده و داره فرار میکنه میگه چون انسان‌ها شناخت و دانش کافی ندارن من دوباره برمی‌گردم همونطور که تو انتهای رمان طاعون میخونیم: «باسیل طاعون هیچ‌وقت نابود نمیشود و روزی میرسد که طاعون دوباره موش‌هایش را بیدار میکند تا در شهری خوشبخت بمیرند.» این شناخت و دانشی که ادعا میشه مردم ندارن در حقیقت همون دانش گنوسیه.

موضوع وقتی جالبتر میشه که ما می‌فهمیم فلوطین هم در مسیحیت و هم در فلسفه اسلامی بسیار تاثیر گذار بوده، خود فلوطین تحت تاثیر حکمای یونانی الی‌الخصوص افلاطون بوده، از آیین گنوسی هم مفاهیمی برداشته و تو سفری که به ایران داشته با یه مکتب فلسفی باستانی ایرانی به نام حکمت خسروانی آشنا شده، حکمت خسروانی فلسفه‌ای باستانی بود که بعدها توسط سهروردی با مفاهیم اسلامی تلفیق شد و از اون حکمت اشراق به وجود اومد. حتی میگن عرفان و تصوف بر پایه‌های فکری فلوطین بنا شده. اما کامو تو رساله‌اش به تاثیر فلوطین در مسیحیت می‌پردازه و ما هم همینکار می‌کنیم.

کامو معتقده که آگوستین قدیس نقطه پایانی بر چهار قرن مبارزه فکری بین مسیحیت و فلسفه یونانی گذاشت، از مفاهیم فلسفه فلوطین و گنوسی‌ها استفاده کرد و پایه‌های الهیات مسیحیت امروز رو ریخت، از سه‌گانه واحد، عقل و روح استفاده کرد و مبنایی فکری برای تثلیث مسیحیت به‌وجود آورد. آگوستین بر خلاف فلوطین و گنوسی‌ها معتقده که خدای واقعی در این جهان و خارج از این جهان وجود داره یعنی هم حال و هم متعاله، خیر محض، دانای محض و  قادر محضه.

آگوستین معتقده که این جهان همش خیره و هیچ شری توش نیست فقط درجات خیره که متفاوته و اگه چیزی شر به نظرمون میرسه بخاطر اینه که اولا ما این مسائل رو از دید کلی نگاه نمی‌کنیم و نقشه خداوند رو نمی‌فهمیم مثلا نقش طاعون رو تو نقشه گسترده‌تر خداوند نمی‌تونیم ببینیم و ثانیا نحوه استفاده ماست که چیزی رو شر میکنه مثلا آتش ذاتا شر نیست بلکه استفاده نادرست ماست که اونو شر میکنه. آگوستین در جواب این سوال که چرا بلاهای بد سر آدمای خوب میاد کلا صورت مساله رو پاک میکنه و میگه آدم خوب وجود نداره و اراده انسان در نتیجه گناه نخستین تباه شده و انسان‌ها قدرت خوب بودن رو از دست دادن. کل نوع بشر نفرین شده است مگه اینکه مورد رحمت خدا قرار بگیرن و تلاش جهت رسیدن به رستگاری بیهوده است. فقط افراد خاصی مورد رحمت خدا قرار میگیرن و شایستگی ورود به به شهر خدا رو دارن که خدا با علمش میدونه که این برگزیدگان کی هستن و اینها از قبل مشخص شدن.

 کامو تو آثارش به شدت به نظر آگوستین حمله میکنه و معتقده که اگه رحمت خدا شامل اکثر مردم خصوصا کودکان غسل تعمید نیافته نمیشه پس نیازی جدی وجود داره که بدون کمک خدا در خدمت نفرینیان باشیم.

کشیش پانلو در رمان طاعون که اتفاقا بخاطر تحقیقاتش درباره آگوستین و کلیسای آفریقایی به جایگاه رفیعی رسیده نماد این تفکراته، پانلو در اولین خطابه‌اش خطاب به مردم طاعون زده میگه: «برادران من، بلا بر شما نازل شده است، و برادران من شما مستحق این بلا بودید.»

در رمان سقوط هم کلمانس نمادی از آگوستینه، همونطور که شهرت آگوستین بخاطر کتاب اعترافاتشه، کلمانس هم دنبال کسی از طبقه متوسط میگرده تا براش اعتراف کنه تا بتونه از احساس گناه‌اش کم کنه. اینکارو با تعمیم دادن گناه‌کار بودن برای همه انجام میده و بعد از اعترافش منتظر میمونه تا مخاطبش هم به گناهاش اعتراف کنه و وقتی مخاطب به گناهاش اعتراف میکنه یه پیروزی برای کلمانس به دست میاد که دیدید گفتم همه انسان‌ها گناهکارن. در صفحات آخر رمان با اشاره به برفی که از آسمون می‌باره میگه شاید اینا پیام آورانی آسمانی باشن که اومدن خبر خوشی بهمون بدن که همه رستگار میشن نه فقط برگزیدگان.

این فلسفه‌ها و باور عموم به بهشتی موعود یا ملکوت خداوند یا رستگاری برای یه عده خاص که منجر به نفی زندگی و نفی انسان میشد، همونطور که در عمل به هزار سال سلطه کلیسا و دادگاه‌های تفتیش عقاید منجر شد و کمونیسم با وعده بهشت بی‌طبقه‌اش صد میلیون کشته داد، کامو رو عصبانی می‌کرد و کامو این حس خشم رو تو آثارش میاره تا خواننده‌اش احساس انزجار کنه. کامو رسالت خودش رو خدمت بی غرور و بی‌توهم زیادی به افرادی می‌دونست که نه دین و ایمون دارن و نه یقین و امید به رحمت الهی.

کامو از ۱۹۳۵ به بعد تصمیم جدی گرفت که نویسنده بشه و نوشتن تو دفترچه یادداشت‌هاش رو شروع کرد. تو فاصله ۱۹۳۵ تا ۳۶ مجموعه مقالات پشت و رو رو نوشت که در ۱۹۳۷ به تعداد بسیار کمی منتشرشون کرد، کتابی که تا سال‌ها اجازه چاپ مجددشون رو نمی‌داد چون به نظر خودش از لحاظ فرم ناشیانه بودن، تو مقدمه‌ای که رو چاپ مجدد این کتاب نوشته میگه فقط نوابغ می‌تونن تو بیست و دو سالگی تسلط کامل به نوشتن داشته باشن. اما بعضیا گفتن بهترین نوشته‌های کامو رو میشه تو همین کتاب پیدا کرد چون عشق حقیقی بیشتری رو میشه توشون پیدا کرد و کامو خودش هم به این امر معترفه و تو همون مقدمه اذعان میکنه که در وجود هر هنرمندی سرچشمه‌ای وجود داره که به آثارش مایه میده و سرچشمه کامو هم تو همین کتاب میشه به وضوح دید، در جهان فقر و آفتاب که اونو از کینه و خودپسندی مصون نگه داشته بود.

در جایی از کتاب میگه: «فقر مانع از این شد که باور کنم همه چیز زیر این آسمان آبی و در سراسر تاریخ نیکوست. آفتاب به من آموخت که تاریخ همه چیز نیست. من ولع آزادی دارم و هنگامی که دارایی از یک حدی بگذرد آزادی از بین میرود. بیشترین تجمل‌ها و تنعم‌ها برای من همراه با نوعی محرومیت است.»

و در جایی دیگه درباره خودپسندی میگه: «هنرمند شادیهایی دارد که خودستایانه است، بخش عمده‌ای از پیشه نویسندگی، بویژه در جامعه فرانسوی، خودستایی است. این سخن را من بدون تحقیر و اندکی هم با تاسف می‌گویم. از این لحاظ من نیز مانند دیگرانم. اما پیشه من در بیست سال زندگی ادبی، شادیهای اندکی از این نوع برایم فراهم آورده و هر چه زمان می‌گذرد کمتر و کمتر فراهم می‌آورد.»

سال ۱۹۳۸ وقتی کامو در معاینات پزشکی دولت برای معلمی رد شد به روزنامه‌نگاری رو آورد و سومین شاخه از زندگی پربارش رو در کنار تئاتر و نویسندگی شروع کرد. اولین روزنامه‌ای که کامو براش کار کرد روزنامه دست چپی با گرایشات آزادی خواهانه بود به اسم آلژر ریپابلیکن زیر نظر رفیقش پاسکال پیا.

تو همین سال نوشتن نمایشنامه کالیگولا رو شروع کرد و طرح بیگانه و افسانه سیزیف رو نوشت. طرح رمان طاعون هم تو همون سال‌ها تو یادداشت‌هاش دیده میشه. مطالعه یادداشت‌های کامو نشون میده این کتاب‌ها از انسجام درونی برخوردار بودن و کامو قصد داشت در سه حلقه دیدگاه‌هاش رو بیان کنه، حلقه اول سیسوفوس یا چرخه پوچی بود که شامل رمان بیگانه، نمایشنامه کالیگولا و متن فلسفی افسانه سیسوفوس یا سیزیف میشد. حلقه دوم پرومتئوس یا چرخه طغیان بود که شامل رمان طاعون، نمایشنامه عادل‌ها و شهربندان و متن فلسفی انسان طاغی شد و حلقه سوم نمسیس یا چرخه عشق و شفقت که متاسفانه با مرگ ناگهانی کامو به سرانجام نرسید. کامو از اون دست هنرمندا نبود که خلاقیتش ته بکشه و این مرگ بود که جلوی کارش رو گرفت.

سال ۱۹۳۹ قبل از شروع جنگ جهانی دوم مجموعه مقالاتی تحت عنوان فقر در قبایلیه رو تو روزنامه آلژر ریپابلیکن چاپ کرد که کیفرخواستی علیه استعمارگران فرانسوی بود، کامو در جایی از این مقاله نوشته: «نفرت‌آور است اگر گفته شود قبایلیه‌ای‌ها با فقر خو گرفته‌اند. نفرت‌آور است اگر گفته شود این مردم همان نیازهای ما را ندارند… در یکی از روزها، صبح زود، در نیزی‌اوزو (شهری در غرب قبایلیه) کودکانی ژنده‌پوش را دیدم که بر سر تصاحب محتویات یک سطل آشغال با سگ‌ها درگیر شده بودند. یکی از ساکنان محل گفت: صبح‌ها همیشه همین‌طور است.»

سبک نگارش این مقالات طوریه که حال ما رو بهم بزنه و حس انزجار در ما بوجود بیاره تا دست رو دست نذاریم و یه کاری انجام بدیم. با آغاز جنگ به دلیل همین مواضع ضد استعماری و دفاع از صلح روزنامه آلژر ریپابلیکن توسط حکومت تعطیل میشه و چند ماه بعد فرماندار الجزیره کامو رو تهدیدی برای امنیت ملی معرفی می‌کنه و بهش پیشنهاد میکنه الجزیره رو ترک کنه، کامو تن به تبعیدی اجباری به فرانسه و شهر پاریس میده، شهری که از آفتاب و دریا دوره و باعث افسردگی کامو میشه. کامو عملا تو پاریس تنهاست، حس غربت داره و همین احساسات مایه‌ای میده به رمان بیگانه‌اش.

پاسکال پیا برای کامو کاری تو روزنامه پاری سوار دست و پا میکنه و کامو برای اون روزنامه کار صفحه‌بندی رو انجام میده که عملا جز فعالیت‌های مطبوعاتیش محسوب نمیشه. کار زیاد سختی نبوده و ۵-۶ ساعت در روز وقتش رو میگرفته که همین بهش فرصت میده رو حلقه اولش یعنی حلقه پوچی کار کنه.

کامو و پاسکال پیا ۱۹۴۰ لیون

با یورش آلمان به فرانسه کامو داوطلب میشه به جنگ بره، اما به دلیل بیماری سل‌اش پذیرفته نمیشه، کامو عمیقا از ناتوانیش برای مقابله با فاشیسم افسرده میشه و آب و هوای پاریس هم افسردگیش رو تشدید میکنه. کامو از پاریس فرار میکنه و خودشو به لیون میرسونه و همونجاست که برای بار دوم ازدواج میکنه. همسر کامو فرانسین فور پیانیست و معلم ریاضی بود و از تابستون ۱۹۳۷ که همدیگه رو دیده بودن، ارتباطشون قطع نشده بود و مدام به هم نامه میدادن. وقتی کامو به لیون رسید از فرانسین خواست بیاد پیشش و قول داد که باهاش ازدواج کنه. فرانسیس علی‌رغم خیانت‌های آشکار و پنهان کامو تا آخر عمر باهاش موند. کامو چهره جذاب و زن پسندی داشت خصوصا اینکه شبیه همفری بوگارت بود، اما از بین تمامی روابطش سه رابطه تا آخر عمرش ادامه پیدا کرد اونم رابطه با ماریا کاسارس بود که از سال ۱۹۴۴ شروع شده بود، ماریا کاسارس دختر نخست وزیر اسپانیا بود و هنرپیشه تئاتر و سینما، رابطه عاشقانه کامو با ماریا فراز و فرودهای زیادی داشت و ماریا تو مدت این رابطه خیلی به کامو کمک کرد حتی در جریان فعالیت مخفی و مبارزاتی کامو تو روزنامه کومبا علیه آلمانا نزدیک بود همراه با ماریا توسط گشتاپو دستگیر بشن که شانس باهاشون یار میشه و این اتفاق نمی‌افته. داستان عشق کامو و ماریا که در قالب نامه‌هاییه که این دو نفر برای هم فرستادن بعدها توسط کاترین دختر کامو تو انتشارات گالیمار چاپ شد که نشر نو اون رو با عنوان خطاب به عشق، نامه‌های عاشقانه کامو و ماریا کاسارس چاپ کرده.

کامو در کنار همسرش فرانسین فور

خلاصه کامو بعد از رفتنش به لیون از پاری سوار اخراج میشه که عوض اینکه ناراحتش کنه خوشحالشم میکنه چون چند وقتی بود که پاری سوار شروع به چاپ مقالاتی در حمایت از ژنرال پتن و حکومت ویشی که تحت حمایت آلمان‌ها بود، کرده بود و کامو از این وضع دل خوشی نداشت. بعد از ازدواج و اخراج از پاری‌سوار هم دیگه دلیلی برای موندن تو فراتسه نداشت و همونطور که تو نامه‌هاش به فرانسین نوشته بود تنها کشوری که دوست داشت الجزایر بود. کامو و فرانسین تصمیم میگیرن به الجزایر برگردن و تو شهر اوران ساکن و مشغول به تدریس خصوصی میشن. اوران شهر رمان طاعون هم هست. کامو تو ۱۹۴۱ حلقه پوچیش رو تکمیل میکنه و دست نوشته این سه کتاب رو به گرونیه و پاسکال پیا نشون میده، اونا هم کتابا رو میرسونن دست آندره مالرو، آندره مارلویی که تو ادبیات برای کامو حکم اسطوره رو داشت، آندره مالرو کتاب‌ها رو میخونه و کلی اصلاحیه به کامو پیشنهاد میده، اما در کل خیلی خوشش میاد از کتابا و میشل گالیمار رو بهشون معرفی میکنه، با تلاش‌ها و پیگیری‌های پاسکال پیا و آندره مالرو قرار میشه انتشارات گالیمار هر سه کتاب رو منتشر کنه. بیگانه سال ۱۹۴۲ تو فرانسه چاپ میشه و قرار میشه بعد از اون افسانه سیزیف و بعد کالیگولا چاپ بشه. این در حالیه که کامو و فرانسین فقط با نامه از جریان کار باخبر میشن و خبرها خیلی دیر به دستشون میرسه چون همچنان در اوران ساکنن و هیچ قصدی برای برگشت به فرانسه ندارن.

کامو و ماریا کاسارس

اما قرار نیست کامو برای همیشه الجزایر بمونه، چند ماه بعد تو آگوست ۱۹۴۲ حملات سل کامو دوباره شروع میشه و زمین‌گیرش میکنه، طوری که دوباره مرگو جلو چشش میبینه. بعد از یه دوره درمان دکتر بهش پیشنهاد میکنه برای استراحت به یه جای خوش آب و هوای کوهستانی بره تا وضع از اینکه هست بدتر نشه و روند بهبودی سرعت بگیره، کامو سیگاری قهاری هم بود و اونقد سیگار رو دوست داشت که اسم گربه‌اشو گذاشته بود سیگار، تو عکسایی هم که ازش باقی مونده اکثرا یا سیگار دستشه یا رو لبش. خلاصه کامو و فرانسین مجبور میشن برگردن فرانسه و تو یه دهکده‌ای که اسمش خیلی سخت بود و من نمی‌تونم تلفظش کنم تو کوهپایه‌های آلپ، پیش فامیل‌های فرانسین ساکن میشن، کامو از فرصت استفاده میکنه و رو حلقه دومش یعنی طغیان کار میکنه. فرانسین بعد یه مدت به اوران بر میگرده تا کاراشونو سر و سامون بدن و بعد از مدت درمان به اوران برگردن اما متحدین به شمال آفریقا حمله می‌کنن و جنوب فرانسه هم توسط آلمانا اشغال میشه و همین باعث میشه کامو از فرانسین جدا بیفته، نه می‌تونستن از هم خبری بگیرن و نه کامو می‌تونست برگرده الجزایر، تلاشهایی کرد واسه برگشتن ولی ممکن بود به قیمت جونش تموم بشه و خب کامو هم خیلی جون عزیز بود بعدشم اولین دریافتاش از فروش بیگانه هم دستش رسیده بود و می‌تونست نسبتا راحت زندگی کنه، رفیقش پاسکال پیا هم همون دور و ورا که هوا خوب برای کامو دنبال کار میگشت تا کامو دچار مشکل سلامتی نشه، در کل اوضاش خوب بود ولی دوست داشت پیش زنش باشه و تو الجزایر. کامو این وضعیتش رو به خوبی تو شخصیت رامبر تو رمان طاعون جا میده، رامبر همش دنبال راهی بوده که از اوران، شهر طاعون زده فرار کنه و جایی به دکتر ریو میگه من دنبال قهرمان بازی نیستم و فقط میخوام برگردم پیش زنم.

اما خیلی جلو نریم هنوز پنج سال به انتشار رمان طاعون مونده و بیگانه چند ماهیه که چاپ شده، کامو بیگانه رو به شیوه‌ای متفاوت از روشی که نویسنده‌های مشهور اونموقع می‌نوشتن می‌نویسه و از نثر تلگرافی برای نوشتن رمانش استفاده میکنه که جملاتی کوتاه و ساده دارن و شاید علت اینکه ما اینهمه ترجمه از بیگانه داریم اما از مقالات و نامه‌های کامو تقریبا هیچ ترجمه‌ای نداریم همین باشه چون بیگانه هم کوتاهه، هم راحته و هم خوب می‌فروشه.

 موضوع رمان بیگانه سال ۱۹۳۷ تو یادداشت‌های کامو آورده شده، کامو مشغول نوشتن رمانی بود به اسم مرگ خوش که شباهت‌های زیادی با بیگانه داره و اصلا بعضی بخشا عینا در بیگانه استفاده شده، این رمان بعد از مرگ کامو توسط دخترش کاترین جمع‌آوری و چاپ میشه. کامو وسط نوشتن مرگ خوش نوشتنش رو نیمه‌کاره رها میکنه و بیگانه رو می‌نویسه و تو سال ۱۹۴۰ تمومش می‌کنه. در خلال همین سال‌ها بود که تو تاریخ ۱۶ ژوئن ۱۹۳۹ ویدمن با گیوتین اعدام میشه، اعدام ویدمن و شورشی که بعد از این اعدام اتفاق میفته باعث میشه دولت اجرای حکم اعدام در ملا عام رو برای همیشه ممنوع کنه، ما تاثیر این اعدام رو تو جملات آخر رمان بیگانه می‌بینیم و البته بعدها کامو به طور مستقیم به این ماجرا در مقاله تاملاتی در باب گیوتین که علیه حکم اعدام نوشته اشاره میکنه.

شاید بشه گفت جملات آغازین بیگانه جز معروفترین و تاثیرگذارترین جملات تاریخ ادبیات قرن بیستمن: «امروز مامان مرد، شاید هم دیروز نمی‌دانم، تلگرافی به این مضمون از خانه سالمندان دریافت کردم:”مادر درگذشت، تدفین فردا، تقدیم احترامات”» از همین شروع میشه حدس زد با چه کسی طرفیم، فردی که توجه و علاقه‌اش رو سریعا از مرگ مادر به زمان مرگ تغییر میده و نمیگه مادر، میگه مامان که تو فرانسه برای نشون دادن صمیمیت گفته میشه، یعنی راوی مامانشو دوست داشته، باهاش صمیمی بود اما بلافاصله بجای اینکه به مامان بپردازه میره سراغ زمان مرگ مامان.

بیگانه به دو بخش تقریبا مساوی از لحاظ تعداد صفحات تقسیم شده ولی زمان تو این دو قسمت با هم مساوی نیست.

وضع مورسو قهرمان بیگانه بیشتر شبیه کسیه که خواب می‌بینه و در عین حال خواب رو می‌سازه و در اون زندگی میکنه. با این حال دنیای مورسو برخلاف دنیای کابوس‌وار کافکا دنیای روزمره‌ایه پر از نور و رنگ و تصاویر واضح. دنیایی خیالی نیست همین دنیای ماست، کامو به عمد از مکان‌هایی نام میبره و توصیفشون میکنه و از همونجاهایی الهام گرفته که سال‌ها با خانواده‌اش اونجا زندگی کرده.

مورسو شخصیت اصلی داستانه، مورسو مردیه که با همه چی موافقت می‌کنه و براش فرقی نمی‌کنه اونا چی‌ان مثلا خودش تو مهمترین بخش کتاب که در حین ملاقات کشیش زندان اتفاق میفته که اومده روح مورسو رو نجات بده میگه: «من به این شیوه زندگی کرده بودم و می‌توانستم به شیوه دیگری زندگی کنم. من فلان کار را کرده بودم و می‌توانستم بهمان کار را بکنم… هیچ چیز، هیچ چیز اهمیتی نداشت، و من می‌دانستم چرا. او هم می‌دانست. در سرتاسر زندگی پوچی که زیسته بودم، نفسی تیره از آن اعماق آینده‌ام، از ورای سال‌هایی که هنوز نیامده بودند، به سویم می‌وزید… مرگ دیگران، مهر مادر، اینها چه اهمیتی می‌توانستند برای من داشته باشند؟ خدای او، یا زندگی‌هایی که مردم انتخاب می‌کردند، سرنوشت‌هایی که انتخاب می‌کردند، چه اهمیتی می‌توانستند برای من داشته باشند، منی که به هرحال فقط یک سرنوشت واحد می‌توانست مرا انتخاب کند، و همراه من میلیاردها انسان عزیز کرده دیگر که مثل این کشیش خودشان را برادر من می‌خوانند… دیگران همه روزی محکوم خواهند شد. او هم محکوم خواهد شد.»

انتخاب‌های مردم، سرنوشتشون و خدای کشیش برای مورسو بی‌اهمیته چون معتقده همه دیر یا زود می‌میرن و مرگ پایان زندگی انسان در مقام یک موجود آگاهه، چرا که مورسو به خدا و جهان بعد از مرگ اعتقاد نداره و این اعتقاد نداشتن راه رو برای تفسیر رواقی از این جملات میبنده، رواقیون نسبت به خوشی‌ها و بدی‌های زندگی بی‌تفاوت بودن اما پایه این بی‌تفاوتیشون اعتقاد به این بود که همه وقایع بنا به مشیت الهی رخ میدن. برای مورسو، پول، رسیدن به موفقیت شغلی، رسیدن به موفقیت اجتماعی، کلا رسیدن به یه هدف و انگاره موفقیت بی‌معنیه. میگه ما که تهش میخوایم بمیریم اینهمه پدر خودمونو درآریم که چی؟ شل کن بره، این تفکر انقد پوچه و پوچ بودنش اونقد واضحه و جلوی چشممونه که نمی‌بینیمش و همچنان ولع موفقیت و پولدار شدن داریم. کلی پول میدیم پای کتابایی که نویسنده‌اش فقط بخاطر همین کتابا معروف شده نه هیچ کار عملی و جدی دیگه. اینا در نظر مورسو بی ارزشه و تنها چیزی که مهمه اینه که ما هممون محکوم به مرگیم.

درسته که کامو لذت بردن از زندگی و دنبال هدف خاصی نبودن اونجوری که ادیان و ایدئولوژیا دنبالشن رو تایید می‌کنه، اما نگاه مورسو رو رد میکنه، این نگاه خیلی منفعلانه‌اس و شوری درش نیست. مورسو انسان پوچ قبل از طغیانه و نماینده‌ای از انسان اون روز و حتی امروز، انسان بی تفاوت به همه چیز، پوچی چنان در افکار و اندیشه‌ها و رفتارش رسوخ کرده که دیگه هیچ چی تکونش نمیده و کامو فکر میکنه تنها چیزی که ممکنه تلنگری به این انسان پوچ بزنه مواجهه‌اش با مرگه. برای همین مورسو رو با مرگ رو در رو میکنه و مورسو طغیان میکنه.

تجربه حکم مرگ و پذیرفتن مرگ دید مورسو رو به زندگی باز میکنه و بی‌اعتنایی به مناظر و بوهای جهان به عشقی آگاهانه بدل میشه و تسلیم و رضای منفعلانه مورسو در برابر ستمی که به انسان‌ها میره جای خودش رو به طغیانی پر شور علیه مرگ و به احساس برادری به انسان‌ها میده. مورسو حالا میتونه شادی‌های کوچیکی که روزهای پایانی مادرش رو پر کرده بود بفهمه، کامو مورسو رو در آستانه رسیدن به یه آگاهی تازه، به یک شور و شوق تازه، معلق میان مرگ و زندگی رها میکنه، شاید بیگانه خود کاموئه در ۱۷ سالگی، زمانیکه با مرگ روبرو شد، تا قبل از اون کامو هم مثل مورسو از آفتاب و دریا و بارانداز لذت میبرد و بعد از حمله و مواجهه با مرگ بود که دیدی متفاوت به زندگی پیدا کرد.

اما چرا بیگانه؟ چرا اسم رمان بیگانه انتخاب شده؟ بیگانه کسیه که تو خونه خودش نیست و از وطنش جدا افتاده، به اعتقاد کامو این جهان برای پاسخگویی به آرزوهای انسان ساخته نشده و برای پاداش دادن به کوشش‌هاش به وجود نیومده یا به قول فروید تو کتاب تمدن و ملالت‌های آن: «انسان‌ها دنبال سعادتن و میخوان خوشبخت باشن و خوشبخت بمونن، این تلاش دو جنبه مثبت و منفی داره، از یه طرف دنبال کم کردن رنج و ناراحتی‌ان و از طرف دیگه میخوان بیشتر لذت ببرن، سعادت بیشتر به مورد دوم گفته میشه یعنی کسب لذت بیشتر اما اینکار عملا ممکن نیست و رسیدن به سعادت تو برنامه جهان لحاظ نشده هم در جهان بیرونی ما و هم در جهان درونیمون، به عبارت دیگه فروید میگه می‌توان گفت سعادت به معنای دقیقش در برنامه خلقت لحاظ نشده. تداوم هر وضعی که یه روزی دوست داشتیم بهش برسیم فقط خوشی متوسطی رو بوجود میاره چرا که ما جوری ساخته شدیم که از وضع ثابت کمتر احساس لذت کنیم. رنج از سه جهت ما رو مورد حمله قرار میده یکی از طرف خودمون که مدام داریم در جهت نابودی حرکت می‌کنیم و روز به روز از لحاظ جسمانی ضعیف‌تر میشیم، دوم از سمت جهان که با مشکلات و بلایایی که سرمون میاره رنج و مصیبت رو ایجاد میکنه و سوم از طریق رابطه با دیگران که فروید معتقده این رنج آخری دردش از همه بیشتره، ما نه تنها در مسائل کوچیک ممکنه تو رابطه با دیگران دچار رنج بشیم بلکه انسان میتونه با کشتن، غارت، جنایت و ظلم رنج‌های بسیار زیادی به همنوعش وارد کنه. کامو هم دقیقا دست میذاره رو همین نقطه، کامو معتقده ما که نمی‌تونیم چاره‌ای برای رنج‌های جسمانی خودمون و جهان پیدا کنیم اما می‌تونیم جلوی این رنجی که از دیگران و از خودمون به دیگران وارد میشه رو تا حد زیادی گرفت. فروید در ادامه میگه به واسطه وجود این رنج‌های بیشماره که آدمی توقع خودش رو از سعادت کاهش داده و همین که رنج و مشکلاتش کم میشه خودشو سعادتمند میدونه.

جهت دیگه بیگانه بودن مورسو دیدیه که جامعه بهش داره، جامعه در مقابل مورسو احساس خطر میکنه چرا که ممکنه با صداقتش بشریت رو بیدار کنه و به بی‌حسی خودشون آگاهش کنه، جامعه‌ای که درگیر نیهیلیسمه و هیچ ارزشی در اون وجود نداره و بر پایه دروغ بنا شده، جامعه باید این بیگانه رو دور بندازه چون بیش از اندازه صادقه، پس به مرگ محکومش میکنه چون با بی‌اعتناییش به هرچیزی که شالوده بنای این جامعه‌اس یعنی دروغ دهن کجی میکنه، از این رو از مورسو هیولایی میسازن، نه به این خاطر که عربی رو کشته که نقدی هم هست به سیستم قضایی فرانسه که جون عرب‌ها براش اهمیتی نداره بلکه به این خاطر که تو ختم مادرش گریه نکرده، کامو بعدها تو مقدمه‌ای که رو ترجمه انگلیسی بیگانه مینویسه میگه مورسو مسیحیه که دوران ما بهش نیاز داره. این هیولا باید نابود بشه، همونطور که مسیح به صلیب کشیده شد و این منو یاد جملات انتهایی فیلم شاترآیلند میندازه اونجا که تدی دنیلز قهرمان فیلم می‌پرسه: «کدوم بدتره؟ زندگی کردن مثل یه هیولا یا مردن مثل یه انسان خوب؟

انسان خوب رو جامعه برامون تعریف میکنه اشاره به اپیزود قبلی که اگه نشنیدین برین بشنوینش. مثلا یه انسان معمولی و خوب وقتی با حکم اعدام مواجه میشه به هر چیزی چنگ میزنه تا از این وضعیت خودش رو خلاص کنه اما مورسو اینکارو نمیکنه، مورسو یه انسان پوچه، نه راه فراری داره و نه مرجعی. انسان پوچ با رد کردن امید، آزادی خودش رو به دست میاره و اونوقته که میتونه از زندگی لذت ببره چون مرگ رو پذیرفته.

اما برای مورسو خود زندگی مهمه و از لحظه لحظه زندگیش لذت میبره و چیزهایی که برای بقیه بی اهمیته مثل خیس بودن حوله دستشویی تو ساعات پایانی اداره ناراحتش میکنه و مجبورش میکنه به رییس بگه، هیچ جای رمان ما نمی‌بینیم که مورسو از زندگی بیزار باشه و به فکر خودکشی باشه حتی به شرایط زندان هم عادت میکنه و جایی میگه اگر مجبور بودم تو تنه خشکیده یه درخت زندگی کنم و تنها تصویرم آسمانی باشه بالای سرم به اون وضع هم عادت میکردم. پس این تاکید مورسو که هیچ چیز اهمیتی نداره چه معنایی می‌تونه داشته باشه؟ ما از جملات مورسو میفهیم که منظورش اینه که خود زندگی اهمیت داره اما نحوه زندگی و انتخاب‌هامون اهمیتی ندارن. انتخاب‌هامون فقط اونجا اهمیت دارن که به خود فرد و منافعش بستگی داشته باشه. پس دلیلی نداره که فکر کنیم مورسو به آدمایی که بعد از مرگش وجود دارن یا نسل آینده اهمیتی بده حتی به اطرافیان دور از خودش هم اهمیت نمیده مثلا از وقتی مادرش میره خونه سالمندان علاقه‌اش رو به مادرش از دست میده یا به ماری دوست دخترش هم همین حس رو تو زندان پیدا میکنه مثلا قبل از دیدار با کشیش میگه: «برای اولین بار بعد از روزگاری دراز یاد ماری افتادم. روزهای روز بود که دیگر نامه‌ای نداده بود. آن شب به این مسئله فکر کردم و به خودم گفتم شاید از اینکه معشوقه‌ی یک مرد محکوم به مرگ باشد خسته شده است. در ضمن از ذهنم گذشت که شاید مریض شده یا مرده باشد. این چیزها پیش می‌آیند. تازه از کجا می‌توانستم بدانم، چون سوای تنمان، که حالا از هم جدا بود، چیزی نبود که ما را به هم مربوط کند یا حتی ما را به یاد هم بیندازد. به هر حال، از آن لحظه به بعد، یاد کردن ماری دیگر برایم معنایی نداشت.»

احساس همدردی با دیگران برای مورسو به شدت ضعیفه ولی توانایی خاصی در لذت بردن از زندگی داره. در صفحات آخر کتاب مورسو به خودشناسی میرسه، مورسو به دنبال فهمیدن جهان نیست و در جهان به دنبال هدف و معنا نمی‌گرده، مورسو جهان رو بسیار شبیه خودش می‌بینه و همین مورسو رو شاد میکنه.

مورسو چون محکوم به مرگ شده نماد عام‌ترین و محتوم‌ترین وضع بشریه ولی در محدوده داستان ما با عدم قطعیت مواجهیم مثل زندگی هر روزه خودمون که نمیدونیم کی قراره بمیریم. تو رمان هم مشخص نمیشه مورسو بالاخره می‌میره یا زنده میمونه.

سارتر میگه تو بیگانه مسائلی مبهم باقی می‌مونن که کلید حلشون تو کتاب بعدی کامو یعنی افسانه سیزیفه. مثلا جواب این سوال که اصلا چرا مورسو اینجوریه؟ یا به قول خود کامو چرا مورسو تو بازی شرکت نمی‌کنه؟ جواب کامو ساده‌اس چون مورسو نمی‌خواد دروغ بگه، دروغ گفتن فقط این نیست که راست نگیم بلکه اینم هست که بیشتر از اونچه حقیقت داره بگیم و احساساتمون رو بزرگتر از اون چیزی که هست نشون بدیم، ما هممون برای ساده‌تر کردن زندگی اینکارو میکنیم اما مورسو نمی‌خواد زندگی رو ساده کنه، هر چی که هست همونو میگه و احساساتش رو پنهان نمی‌کنه و جامعه احساس خطر میکنه، مثلا ازش میخوان بگه از قتلی که کرده پشیمونه اما مورسو در عوض میگه بیشتر از اینکه پشیمون باشه اعصابش خورده و همین تفاوت‌های ظریفه که باعث میشه محکومش کنن.

اما همین توضیح کامو هم سوالای بیشتری بوجود میاره، چرا مورسو دروغ نمیگه و چرا نمیخواد زندگی رو ساده کنه، جواب اینها رو باید تو کتاب افسانه سیزیف پیدا کرد اونجا که قراره کامو بهمون نشون بده پوچی چیه و انسان پوچ کیه.

که تو بخش بعدی بهش می‌پردازیم.

نظر بدهید