جایی برای شنیدنِ خلاصه‌ی کتاب‌ها

متن قسمت بیست و ششم: کامو از سیزیف تا مرگ

متن پادکست

ما تو قسمت قبل، کامو رو وسط جنگ جهانی دوم، تو دهکده‌ای در دامنه کوه‌های آلپ فرانسه، دور از وطن و همسر رها کردیم، درباره پایان‌نامه دانشگاهیش، کتاب پشت و رو و بیگانه گفتیم و گفتیم که برای فهم درست بیگانه باید افسانه سیزیف رو خوند.

اما ادامه داستان، کامو سیزیف رو چند ماه بعد از بیگانه منتشر میکنه که اونم مثل بیگانه با جملاتی بسیار دراماتیک شروع میشه: «تنها یک مسئله جدی فلسفی وجود دارد و آنهم خودکشی است، داوری در مورد اینکه زندگی ارزش زیستن دارد یا نه بستگی به جوابی دارد که به این سوال بنیادین فلسفی می‌دهیم. باقی مسائل مثل اینکه جهان سه بعد دارد یا نه و اینکه ذهن ۹ مقوله دارد یا ۱۲ مقوله تازه بعد از آن مطرح میشوند.»

خب اولین چیزی که باهاش مواجه میشیم اینه، کامو ارزش زندگی کردن رو بنیادی‌ترین مسئله فلسفی میدونه و میگه هر وقت تونستیم دلیلی قانع کننده به دست بیاریم که زندگی ارزش زیستن داره اونوقت میتونیم با سوالای سرگرم کننده دیگه کلنجار بریم و وقتمونو با این سرگرمی‌ها پر کنیم. کامو تو بخش اول کتاب یعنی منطق پوچی این سئوال رو مطرح میکنه که آیا اعتقاد به اینکه زندگی معنایی نداره باعث میشه که ما فکر کنیم زندگی ارزش زیستن نداره؟ یا فردی که پوچی جهان رو درک میکنه باید به زندگیش ادامه بده؟ کامو اول باید برامون بگه بی‌معنایی زندگی یعنی چی و زندگی پوچ یعنی چی؟ اینکار رو تو بخش دوم کتاب انجام میده که عنوانش هست دیوارهای پوچی، کامو میگه پوچی وقتی به وجود میاد که جهان جوابی در برابر نیازهای انسان نداره، یا به عبارت دیگه همون توضیحی که تو قسمت قبل از فروید آوردیم، به نظر میرسه رسیدن به سعادت برای انسان در این جهان ممکن نیست و جهان بی‌معناست، یعنی در برابر انسانی قرار گرفته که خودآگاهه و شعور داره ولی خودش خودآگاهی و شعور نداره و هر چی که اتفاق میفته بی‌هدفه و بر اساس نظمیه که طی میلیاردها سال به مرور بهش رسیده و این روند همینطور ادامه داره، اینکه به کجا میرسه معلوم نیست و اینکه عمر ما اونقدر کمه که نمی‌تونیم بفهمیم در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد، تقابل این جهان با منی که الان تو این جهان زندگی می‌کنم پوچی رو به وجود میاره. انسان دنبال جوابه و دوست داره جهان رو بفهمه و دوست داره جهانی معنایی داشته باشه اما جهان هیچ معنایی نداره. استدلال‌هایی که کامو اینجا مطرح میکنه استدلال‌های دم دستی‌ان، مثلا کامو به مرگ انسان اشاره میکنه و نوشته‌های نویسنده‌های دیگه رو در اینباره نقل میکنه، کامو اصلا دنبال این نیست که پوچی یا آبزورد رو اثبات کنه و برامون یه سیستم فلسفی بر اساس پوچی بسازه، کامو میگه پوچی ما رو در برگرفته و آبزورد آخرین جلوه ظهور و بروز نیهیلیسمه که حتی درد اصیل رو به درد سخیف تنزل داده، کامو فقط میخواد به ما نشونش بده و بعد که نشونش داد درباره پیامدهای این آبزود صحبت کنه.

در حقیقت کامو میخواد بگه برای جهان فرقی نمی‌کنه سرنوشت انسان‌ها چه جمعی و چه فردی چی میشه و جهان نسبت به سرنوشت تک تک ما بی‌اعتناست، اما انسانها دنبال همین اعتنا هستن که جهان رو براشون معنادار میکنه. فکر میکنم بشه ریشه این تفکر رو از خلال زندگی کامو پیدا کرد، وقتی کامو تو ۱۷ سالگی مرگ رو جلوی چشمش میبینه و میبینه که چقدر جهان بی‌اعتنائه به مرگ و زندگیش و چقدر راحت همه چیز تموم میشه بدون اینکه آب تو دل جهان تکون بخوره به این دیدگاه و نتایج میرسه، خودتونو یه لحظه بذارید جای کامو و فکر کنید توی اون شرایط هستین و معلوم نیست بمیرید یا زنده بمونید، واقعا برای درختی که تو حیاط بیمارستانه فرقی میکنه که شما زنده باشین یا بمیرین؟ جهان به ما بی‌اعتناست و هیچ معنایی برای ما نداره و انسان هیچ معنایی در جهان نمی‌تونه برای خودش دست و پا کنه. همونطور که کامو میگه: «دنیایی که بتوان آن را حتی با دلایل بد نیز توضیح داد، دنیای آشنایی است. اما دنیایی که به یکباره فاقد خیال‌پردازی و روشنایی شود، دنیایی است که انسان در آن احساس بیگانگی می‌کند. چنین تبعیدی چاره ندارد، زیرا از یادمان‌های کم و بیش از دست رفته و یا امید به سرزمین موعود تهی شده است.»

اما اکثر ما به این بی‌معنایی جهان پی نمی‌بریم چون استاد شدیم خودمون رو فریب بدیم، چون این‌جوری راحت‌تر زندگی می‌کنیم یا به عبارت دیگه با این روش زندگیمون رو ساده می‌کنیم. اگه یادتون باشه کامو درباره مورسو همین حرف رو میزنه، اون نمی‌خواد با دروغ گفتن زندگی خودش رو ساده کنه. کامو میگه این ساده‌سازی و فریب دادن خود با توسل به ادیان، ایدئولوژی ها و غرق شدن تو نقش‌هامون در زندگی اجتماعی اتفاق میفته، ما یاد می‌گیریم خیلی عمیق نشیم تا راحت‌تر زندگی کنیم و خیلی از ماها زندگی می‌کنیم و می‌میریم و هیچ‌وقت با پوچی زندگی مواجه نمی‌شیم.

اما کامو میگه گاهی این اتفاق میفته، مثل همین مواجه شدن با مرگ وقتی هیچ انتظارش رو نداریم یا وقتی که دیوارهای محافظمون بر اثر یه اتفاق فرو می‌ریزن، کامو می‌نویسه: «گاه آرایه‌ها فرو می‌ریزند، بیدار شدن از خواب، سوار تراموا شدن، ۴ ساعت کار در دفتر یا کارخانه، غذا، خواب، دوشنبه، سه‌شنبه، چهارشنبه، پنج شنبه، جمعه، شنبه، زندگی همواره به همین گونه می‌گذرد و تنها یک روز است که چرا خود می‌نمایاند و همه چیز در خستگی آغشته به حیرت آغاز می‌شود و آغاز که واژه‌ای مهم است.»  یا به قول مرحوم حسین پناهی همه چی از یاد آدم میره مگه یادش که همیشه یادشه {صدای حسین پناهی}

و همین طرح سواله که میشه فرق اساسی ما با هستی، ما رو از هستی جدا میکنه و اگر خیلی عمیق بشیم به مرور تحلیلمون میبره مثل داستان دلال معاملات ملکی که تو همین کتاب هم آورده شده و بعد از مرگ دخترش تحلیل میره. ما سعی می‌کنیم با این سوال مواجه نشیم و جوری زندگی کنیم که انگار هیچوقت نمی‌میریم چون وقتی با این واقعیت مواجه بشیم همه چیز برامون بی معنی میشه. مثلا خود شما؟ چرا داری این پادکست رو گوش می‌کنی؟ چه فایده‌ای داره درباره نویسنده‌ای بدونی که ۶۰ سال پیش مرده؟ یا خود من چرا دارم این پادکست رو میسازم؟ ما که در نهایت می‌میریم و دونسته‌هامونم باهامون خاک میشن و شناخت کامو در نهایت به چه کار ما میاد؟ مثلا برای مادربزرگ من که سواد نداره چه فرقی میکنه کامو کی بوده؟ آیا بود و نبود این آدم برای مادربزرگ من فرقی داره؟ نه فقط دونسته‌هامون بلکه همه عشق‌هامون، همه تعصبامون، همه گناهامون و هر چیزی که روزی برامون ارزش داشتن مثل ماشینمون، خونمون و پست و مقاممون، همه و همه به یکباره پوچ میشن، بی‌معنی میشن و ما خیلی ناگهانی با چیزی مواجه میشیم که میدونیم سراغمون میاد اما هیچ شناختی ازش نداریم، همون چیزی که پاسکال بهش اشاره کرد یعنی مرگ.

این دریافت اونقدر سنگین و نفس‌گیره که ناخودآگاه ما دوست نداریم بهش فکر کنیم، دوست نداریم بدونیم همه چیز پوچ و بی‌ارزشه، دوست داریم زندگیمون رو هدفمند ببینیم و در جهت پیشرفت و بتونیم این پیشرفت رو روی نمودار نشون بدیم و مثلا بگیم پنج سال پیش اینجا بودیم الان اینجاییم و وقتی این پیشرفت رو می‌بینیم به خودمون مغرور شیم و فک کنیم همه چیز داره طبق برنامه پیش میره. اما کامو این هدف‌مندی رو رد میکنه و میگه سرنوشت انسان چیزی جز سرنوشت سیزیف نیست، خدایان فکر میکردن هیچ تنبیهی وحشتناک‌تر از کار بیهوده و بی‌امید نیست. در نتیجه سیزیف رو محکوم کردن به کاری تکراری و بیهوده و بی‌امید که باید تا ابد تخته سنگی رو از کوهی بالا میبرد و وقتی به قله میرسه سنگ از قله به پایین پرتاب میشد و دوباره سیزیف میرفت که سنگو بیاره بالا و همینطور تا ابد ادامه پیدا میکرد. کامو میگه اگه این افسانه ناراحت کننده است، به این خاطره که قهرمانش از این وضعیت آگاهه و میدونه داره کاری روزمره، تکراری، بی‌هدف و بی‌نتیجه رو انجام میده و در حقیقت این افسانه تصویریه از زندگی بشری.

حالا وقتشه دوباره برگردیم به سوال اول کتاب، آیا این زندگی ارزش زیستن داره؟ یا آیا زندگی در جهان بی‌معنا ارزش زیستن داره؟ آیا بهتر نیست خودمونو بکشیم و راحت شیم و انقدر درگیر کارهای بیهوده و تکراری نباشیم؟ مطمئنا برای اکثرمون پیش اومده که گاهی در لحظات ناامیدی شدید یا افسردگی به فکرمون خطور کرده که این زندگی به زحمتش نمی‌ارزه و بهتره خودمونو راحت کنیم اما کامو میگه درسته که اکثر ما فکر می‌کنیم خودکشی میتونه یه راه حل برای برون رفت از این وضعیت باشه اما واقعیت اینه که خودکشی بسیار نادره و به ندرت اتفاق میفته. چون در وابستگی ما به زندگی چیزی قوی‌تر از تفکر و فلسفه وجود داره، قضاوت جسم بر قضاوت جان می‌چربه و جسم در برابر نابودی عقب می‌کشه، یا بقول کامو: «ما پیش از آنکه به اندیشیدن خو کنیم به زیستن عادت می‌کنیم.» پس میمونه یه راه حل و اونم پاک کردن صورت مسئله‌اس یعنی به خودمون بباورونیم که اصلا پوچی‌ای وجود نداره. کامو معتقده انسان در طول تاریخ دو راه برای پاک کردن صورت مسئله ابداع کرده راه اول شامل ادیان و ایدئولوژی‌ها میشن که سعی می‌کنن با آموزه‌هاشون زندگی ما رو معنادار کنن، اینها ارزش زندگی رو تابع چیز بیرونی می‌کنن مثلا مسیحیت میگه ما برای این زندگی میکنیم که بعد مردنمون بریم بهشت یا مارکسیسم میگه هدف ما از زندگی کردن مبارزه برای رسیدن به جامعه بی طبقه‌اس.

اما کامو میگه کسایی که فکر میکنن زندگیشون ارزش زیستن داره چون معنا یا امیدی در این جهان هست که بخاطر اون زندگی کنن، این معنا یا امید یا به عبارت دیگه مقصود والاتر ظاهرا مفهومی به زندگیشون میده ولی در حقیقت به زندگی خیانت میکنه مثل کسی که زندگیش رو بخاطر رسیدن به عدالت از دست میده و به این امید زندگیش رو فدا میکنه که روزی عدالت پیروز میشه، این امید به پیروزی عدالت ظاهرا معنا و هدفی به زندگی فرد میده، اما مرگ مطلقه و عدالت اگه پیروز هم بشه نصیب کسایی میشه که بعد از اون زنده‌ان و خود فرد هیچ استفاده‌ای از این قضیه نمی‌بره در حالیکه ارزشمندترین داراییش رو برای اینکار خرج کرده.

در نتیجه زندگی رو وسیله‌‌ای برای خدمت به یه هدف دیدن اشتباهه و ما باید ارزشی در خود زندگی و برای زندگی داشته باشیم، کامو این چهره از انسان پوچ رو به خوبی در نمایشنامه کالیگولا تصویر کرده، کالیگولا به دنبال اینه که انسان رو از توهماتش آزاد کنه و جهانی جدید خلق کنه، جهانی که به اعتقاد خودش بهشت روی زمینه اما در این راه چون آزادی مطلق داره دست به جنایت میزنه و جهنم خلق میکنه.

دومین راه فرار از پوچی ناامید شدن و بی‌عملیه، ما این جلوه از انسان پوچ رو تو بیگانه دیدیم، مورسو هیچ چی براش مهم نیست، سرنوشت دیگران هیچ اهمیتی براش نداره، همدردی با دیگران نداره و شخصیتش کاملا منفعله. فقط زمانی که با مرگ مواجه میشه این انفعال جای خودش رو به درکی فعال از جهان میده و میگه الان آماده‌اس که همه چیز رو از نو شروع کنه.

کامو هر دو این راه فرار‌ها رو رد میکنه و با کالیگولا و بیگانه هر دو نمود این پوچی رو بهمون نشون میده. از نظر کامو درک پوچی رهایی بخشه و ما رو از توهماتمون آزاد میکنه اما این آزادی بهای سنگینی داره. آدمای کمی هستن که می تونن در عین آگاهی بر بی‌منطقی و پوچی زندگی بدون توسل به خودفریبی زندگی کنن چون اینجور زندگی مستلزم قبول این واقعیته که هیچ امیدی وجود نداره، حتی اکثر فیلسوفایی که به پوچی زندگی پی‌بردن، بی‌معنا بودن جهان رو مایه امید کردن و معتقدن که فهم جهان فراتر از عقل آدمیه و انسان توانایی کشف نقشه خداوند رو نداره.

راهی که کامو پیشنهاد میده پذیرفتن پوچیه، میگه این فریب‌ها رو باید دور ریخت و دچار ناامیدی و بی‌عملی هم نشد، باید برای جهانی که معنایی نداره معنا ساخت و باید این پوچی رو زنده نگه داشت تا بتونیم از تداوم حال لذت ببریم. انسان پوچ گرا میدونه که جهان به اهداف او بی اعتناست، شعوری پشتش نیست و نقشه و طرحی هم نداره. این انسانه که باید به زندگیش معنا بده و اینکار رو با زندگی کردنش و با جرعه جرعه نوشیدنش انجام میده.

زندگی درک نشدنیه اما در هستی این زندگی نمیشه تردید کرد و باید با علم به اینکه زندگی درک نشدنیه به زندگی عشق ورزید.

این کتاب تو سال ۱۹۴۲ چاپ شده و تو اون سال‌ها هیچ وقت جهان دستخوش اینهمه پوچی نبود، غلبه ظاهری خشونت و بی‌عدالتی که به دنبال استیلای هیتلر به فرانسه اتفاق افتاده بود و فریادهای استغاثه‌ای که هیچ جوابی نداشت، جهان رو پر کرده بود. کامو تو این کتاب صداش رو بلند میکنه و میگه دنیا پوچه و هیچ انتظاری هم از خدایان نباید داشت ما باید این پوچی رو درک کنیم، بپذیریمش، تحقیرش کنیم و در حد توانایی خودمون باهاش مبارزه کنیم. انسان نمیتونه ادعا کنه زنده است و در زمانه خودش زندگی میکنه و تو هیچ مبارزه‌ای درگیر نشه.

کامو طغیان رو اولین پیامد درک پوچی میدونه و دو پیامد بعدی یعنی آزادی و شور رو به دنبالش میاره. آزادی یعنی بی‌اعتنایی به هر چیزی فارغ از خود زندگی، آزادی درک این مطلبه که فردایی وجود نداره و در دیدگاه کامو آزادی یعنی من میتونم انتخاب کنم فراسوی شرایط خودم برم. منظور از شور هم آگاهی به حال یا زندگی کردن در حال و اکنونه. درباره طغیان هم جلوتر مفصل صحبت می‌کنیم.

روایت‌های متفاوتی از گرفتار شدن سیزیف به این عذاب وجود داره، یه روایت اینه که سیزیف برای اینکه عشق همسرش رو به خودش بسنجه وصیت میکنه جسدش رو خاک نکنن و تو میدان اصلی شهر رها کنن اما همسرش به این وصیت عمل نمیکنه، سیزیف از پلوتو فرمانروای دوزخ میخواد که بهش اجازه بده برگرده و همسرش رو ادب کنه، اما همین که پا به زمین میذاره و دوباره آب و آفتاب و خورشید رو می‌بینه تصمیم میگیره به جهان مردگان برنگرده، هر چی بهش هشدار میدن که اینکارت بهای گزافی برات داره گوش نمیکنه و سال‌ها زندگی میکنه تا اینکه نهایتا خدایان به این نتیجه میرسن اینجوری نمیشه و میگیرنش و به دوزخ برش می‌گردونن، جایی که براش تخته سنگ رو آماده کردن. کامو میگه: «اکنون دیگر میدانیم که سیزیف قهرمان پوچ است، شور و عشق به همان اندازه سبب قهرمانی وی شدند که درد و رنج. دوری جستن از خدایان، کینه‌ورزی نسبت به مرگ و شور و عشق به زندگی به بهای رنج بیان نشدنی ناشی از انجام کاری پایان نیافتنی تمام شد. و این بهایی است که برای شور به زندگی باید پرداخت.»

سیزیف

کامو که همه راه‌ها برای برگشتنش به الجزایر بسته بود، اجبارا تو فرانسه می‌مونه اما به پاریس هم نمیره، اصرار دوستان و این علاقه که همه دوس دارن خالق بیگانه رو ببینن کامو رو به پاریس می‌کشونه، اما بعد از اقامتی کوتاه دوباره به لیون برمیگرده. یواش یواش با جنبش زیرزمینی کومبا آشنا میشه و به گروه مقاومت ملحق میشه و علیه آلمان‌ها میجنگه. کامو به صورت ناشناس برای روزنامه ممنوعه کومبا مطلب می‌نویسه. تو همین سال‌هاست که چند نامه به دوست آلمانی رو با اسم مستعار می‌نویسه و مخفیانه منتشر میکنه و تو اون نامه‌ها توضیح میده چرا مقاومت در برابر آلمانا ضروریه.

سال ۱۹۴۳ کامو به پاریس برمیگرده و همزمان با فعالیت تو روزنامه زیرزمینی کومبا با سارتر و حلقه روشنفکران پاریس و البته ماریا کاسارس آشنا میشه. سال ۱۹۴۴ نمایشنامه‌های سوتفاهم و کالیگولا رو با هم و تو یه کتاب چاپ میکنه که بعدها و تو چاپ‌های بعدی از هم جدا میشن.

نمایشنامه سوتفاهم خلق یک موقعیت پوچه و سرشار از ناامیدیه، در زمانه‌ای که هیچ امیدی وجود نداره. در جایی از این نمایشنامه میگه: نه در زندگی و نه مرگ نه قرارگاهی وجود دارد و نه آرامشی.

کامو کالیگولا رو تو سال ۱۹۳۸ نوشت و تا ۱۹۵۸ مرتبا تغییرش داد، این نمایشنامه بیشتر از اینکه نوشتار باشه یه تئاتره که کامو به مناسبت هر اجرا و متناسب با بازیگراش تغییرش میداد و اونچیزایی که توش دوست نداشت رو مدام عوض میکرد.

موضوع نمایشنامه کالیگولا یه شخصیت تاریخیه. کالیگولا امپراطور روم بود که از سال ۳۷ تا ۴۱ میلادی در روم حکومت می‌کرد. نمایشنامه بعد از مرگ دروسیلا خواهر و معشوقه کالیگولا شروع میشه، کالیگولا در مواجهه با مرگ دروسیلا با پوچی مواجه میشه و میگه: انسان‌ها می‌میرند و خوشبخت نیستند.

کالیگولا میگه از امروز و برای سراسر زمانی که در پیش است، آزادی من دیگر حد و مرزی ندارد و وقتی آزادی یک امپراطور حد و مرزی نداشته باشه برای قساوت و بی‌عدالتی هم هیچ حد و مرزی وجود نداره. کالیگولا می‌خواست پوچی رو از بین ببره و چون نمی‌تونست دنیای پوچ رو از بین ببره سعی کرد انسانها و هر چیزی که براشون محترم بود رو از بین ببره.

مردم فکر می‌کردن کالیگولا بخاطر مرگ دروسیلا اینطوری شده اما کالیگولا میگه مردم گمان می‌کنند اگر کسی رنج میبرد بخاطر این است که مثلا معشوقه‌اش به یکباره مرده، در حالیکه رنج حقیقی معنادارتر است. کالیگولا رنج میبره چون میبینه رنج هم دوام نداره و حتی درد بی‌معنی شده.

این تهی شدن از معنای همه چیز در حقیقت همون بلاییه که نیهیلیسم سر آدم میاره. کالیگولا متوجه پوچی میشه و در کنارش متوجه این هم میشه که آدما برای مواجه نشدن و نپذیرفتن این پوچی تو خودفریبی استاد شدن و تصمیم میگیره مردم رو از توهماتشون آزاد کنه و چون امپراطوره قدرت انجام اینکار رو داره و حکومت وحشتی به وجود میاره که بازتابی باشه از پوچی این جهان. شاید بشه وضع کالیگولا رو با فلسفه نیچه توضیح داد، اونجا که نیچه از فلاسفه میخواد فراسوی نیک و بد و اخلاق قرار بگیرن. کالیگولا میخواد خودش رو از بند هر احساسی، هر عاطفه‌ای و هر تکلیف اخلاقی‌ای رها کنه و خوشبختی رو در این رهایی می‌بینه اما در نهایت به این نتیجه میرسه که آزادیش اصیل نبوده و راهی که رفته اشتباه بوده، ممکنه برای مدت کوتاهی تونسته باشه مردم رو با پوچی جهان مواجه کنه اما بعد از مرگش مردم دوباره به توهماتشون برمیگردن.

طغیان اولیه کالیگولا کاملا بشریه و توامه با درک ماهیت غم انگیز زندگی، اون نمیتونه بازی بی قاعده طبیعت رو با زندگی بشر بپذیره و چون نمی‌تونه برای نظام متافیزیکی، سیاسی و اجتماعی هستی بشر قالبی توجیه کننده پیدا کنه، هستی بشر رو فریب و دروغی حقیر می‌بینه و با خشونت می‌خواد تمام این نظام اجتماعی رو ویران کنه و از نو بسازه.

کالیگولا میخواد تجسم سرنوشت باشه و با منطقی که به افراط رفته دائما خودش رو با نیروهای خودسر و بی رحم طبیعت که امنیت بشر رو سلب میکنن، همذات میکنه. اما در جریان این همذات سازی خویشتن انسانیش رو نابود میکنه، قتلش که با رضایت خودش انجام میشه در حقیقت قبول این واقعیته که شکست خورده. کالیگولا داستان بشری‌ترین و تراژیک‌ترین خطاهاست، خطایی که کالیگولا در لحظه مرگش بهش پی میبره: آزادی من، آزادی اصیل نبود.

اشتباه کالیگولا این بود که میخواست دنیا رو تغییر بده اما راه رو اشتباه رفت و انسان رو نفی کرد و تبدیل به قاتل شد، اشتباهی که تمامی ایدئولوژی‌ها مرتکب میشن، میخوان دنیا رو تغییر بدن و تبدیلش کنن به جایی بهتر برای زندگی اما نتیجه‌اشون جز کشتار بیشتر، وحشت بیشتر و رنج بیشتر نیست.

کالیگولا اخلاق نسبی‌گرا داره، هیچ ارزشی رو معتبر نمی‌دونه و ارزش‌ها قائم به خودشن، جمله آخر نمایشنامه بسیار جمله تاثیرگذاریه اونجا که میگه من هنوز زنده‌ام و به نظر من این یعنی استبداد، نسبی‌گرایی و به تعبیری طاعون زنده‌اس، ممکنه ما بصورت موقت شکستش بدیم اما دوباره تو شکل و شمایل دیگه‌ای برمیگرده.

کالیگولا

در هر دو این نمایشنامه‌ها جبر و قضا و قدر در کار نیست و بار فاجعه مستقیما به دوش تصمیماتیه که قهرمان نمایش‌نامه‌ها میگیرن.

با اتمام جنگ کامو ۳۲ ساله بود و در اوج افتخار، اجرای کالیگولا با موفقیت بی‌نظیری روبرو شده بود، موفقیتی که با هر بار اجرای این نمایشنامه تکرار میشد. از کامو بخاطر سال‌های مبارزه و فعالیتش تو روزنامه زیرزمینی کومبا تجلیل شد و بهش مدال آزادسازی دادن، شهرت کامو همراه با سارتر به عنوان فیلسوفان اگزیستانسیل در همه دنیا پیچید، کامو بارها این عنوان رو رد کرد و دلایل زیادی هم برای اگزیستانس نبودن کامو وجود داره. فرانسین تو پاریس به کامو ملحق میشه و تو سال ۱۹۴۵ دوقلوی کامو، کاترین و ژان به دنیا میان.

فقط ۷ سال لازم بود تا بعد از چاپ بیگانه این نویسنده به واسطه ترجمه جلال آل احمد و علی اصغر خبره‌زاده به جامعه ایرانی هم معرفی بشه.

کامو بلافاصله بعد از اتمام حلقه اولش سراغ حلقه دوم یعنی طغیان میره و با رمان طاعون شروع میکنه. کامو درباره طاعون مینویسه طاعون رو از سه جهت میشه بررسی کرد، جهت اول، داستان گسترش و اپیدمیه یه بیماریه، جهت دوم میتونه نمادی بر گسترش نازیسم و هر حکومت توتالیتر دیگه‌ای باشه و از جهت سوم می‌تونه با دید متافیزیکی شر در جهان دیده بشه.

طاعون تو سال ۱۹۴۷ منتشر شد. دکتر ریو شخصیت اصلی رمان طاعونه، ریو مثل مورسو صداقت داره و مثل سیزیف شکست رو پشت شکست تجربه میکنه، ریو علاوه بر تحقیر خدایان و تصدیق خود و در لحظه زندگی کردن یه کار دیگه هم میکنه و اونم مبارزه بی وقفه‌اش با مرگه و سعی در نجات بیماران. در حقیقت دکتر ریو انسان پوچیه که طغیان متافیزیکی کرده و سعی داره با همدلی و مبارزه علیه شر و کمک به قربانیان از رنج و درد دنیا کم کنه.

کامو معتقده پیدا کردن راهی برای مبارزه با شر آسونتر از پیدا کردن راهی برای گسترش خیر در جهانه، چون گسترش خیر در جهان ممکنه به رنج و مرگ و ظلم بیشتر منجر بشه، ما باید با همبستگی با این رنج‌ها مبارزه کنیم و باید مواظب باشیم که نه قربانی باشیم و نه جلاد.

ریو دیدگاه اخلاقی‌اش رو اینجوری توضیح میده، در کل آدم‌ها بیشتر خوبند تا بد ولی نکته این نیست، آدم‌ها کم و بیش نادانند و همین کمی و زیادی دانش است که شرارت یا فضیلت می‌نامیمش. اما بزرگترین شر چاره ناپذیر آن نادانی‌ است که خیال میکند همه چیز را میداند و بنابراین به خودش حق کشتن میدهد.

تا اینجا اگه دقت کرده باشین، کشتن در تمامی آثار کامو وجود داره و اون کسی که میکشه انسان پوچیه که یا به طغیان نرسیده یا اگه رسیده راه رو اشتباه رفته، در حقیقت طغیان مورد نظر کامو نسبتی با کشتن نداره، من در اینباره جلوتر وقتی به کتاب انسان طاغی میرسم بیشتر توضیح میدم.

شخصیت مهم بعدی رمان تاروست، تارو چند هفته قبل از شیوع طاعون وارد شهر میشه و ارتباطات خوبی تو شهر برقرار میکنه، تارو خانواده مرفهی داشته و پدرش دادستان بوده و همه جور امکان پیشرفت براش مهیا بوده، یه روز پدرش اونو با خودش به دادگاه میبره و تارو اونجا می‌بینه که پدرش برای یه متهم حکم اعدام صادر میکنه، تارو از اینکه حکومت به نام عدالت حکم اعدام صادر میکنه احساس وحشت میکنه و از اون روز زندگیشو تغییر میده و به مبارزه علیه حکومت‌ها می‌پردازه و سعی میکنه ترورهای موجهی که توسط گروه‌های انقلابی‌ای که عضوش بوده رو نادیده بگیره اما وقتی تو مجارستان با جوخه اعدامی که انقلابیون برپا کرده بودن مواجه میشه دوباره ترسش برمیگرده و از اونجا تصمیم میگیره به طور مستقیم یا غیر مستقیم موجه یا غیرموجه خودش رو درگیر کاری نکنه که موجب مرگ کسی بشه و یا تایید کننده عمل کسانی باشه که دست به کشتن میزنن.

تارو میگه در جهان سه دسته آدم هست، جلادان، قربانیان و شفادهندگان و تارو دوس داره جز شفادهنده‌ها باشه و جانب قربانیان رو بگیره و میگه میخواد قدیسی بی‌خدا باشه و از طریق همدلی به صلح برسه.

شخصیت مهم بعدی رامبره. خبرنگاری که از پاریس به اوران اومده، رامبر برخلاف دکتر ریو و تارو درصدده که فرار کنه و تصمیمی برای مبارزه نداره، و دوس داره پیش همسرش تو پاریس برگرده و عشق رو بالاتر از اعمال قهرمانی میدونه، در جایی میگه من به قهرمانی باور ندارم. می دانم قهرمانی آسان است و می دانم که قهرمانی می‌تواند مرگبار باشد. آنچه برای من جالب است زیستن و مردن به خاطر کسی است که دوستش دارم.

 ریو میگه بخاطر قهرمانی اینکارو نمیکنه و بخاطر شرف انسانی اینکارو میکنه اما اضافه میکنه اشتباه نمیکنی که عشق رو مقدم میدونی. البته وقتی رامبر متوجه میشه که همسر دکتر ریو هم مثل همسر خودش خارج از شهره و دکتر ریو هم مثل خودش از همسرش جدا افتاده به تیم دکتر ریو می‌پیونده و با طاعون مبارزه میکنه.

خیلی از مفسران کامو، دکتر ریو رو مساوی کامو گرفتن اما همانطور که جناب جهانبگلو تو سخنرانی‌هاش درباره کامو به خوبی اشاره میکنه هر سه این شخصیت‌ها حاوی خصوصیاتی‌ان که کامو تاییدشون میکنه و با تفکرات کامو جور درمیان.

شخصیت مهم بعدی رمان پدر پانلوئه که مثل آگوستین قدیس معتقده که همه شرهای روی زمین بخاطر گناهان انسان‌هاست و به جای همدردی با قربانیان بین خودش و اونا فاصله میندازه و کسانی که گرفتار طاعون شدن رو شما خطاب میکنه. کامو خیلی صریح و واضح بهمون میگه که پدر پانلو نمادی از آگوستین قدیسه چرا که اشاره میکنه پدر پانلو بخاطر تحقیقاتش درباره قدیس آگوستین به مرتبه بالایی در کلیسا رسیده، کامو برای نوشتن طاعون چندین سال سخت و به طور گسترده مطالعه کرد و غرق در انواع آثار ادبی موجود درباره بلایا و مصایب بود و به راحتی نباید از کوچکترین نشانه‌هایی که به دستمون میده بگذریم، اوج این زبان کنایه‌ای رو میشه تو رمان سقوط دید.

دکتر ریو در جواب کشیش پانلو که معتقده طاعون رو خدا برای مجازات شهر فرستاده و اعتقاد داره تنها راه رستگاری توبه و پشیمانیه میگه: رستگاری بشر برای من ادعای بزرگی است، من آنهمه دور نمی‌روم. سلامت اوست که برای من اهمیت دارد. برای دکتر ریو تنها مسئله‌ای که اهمیت داره، انجام دادن درست کارهاست و به کار بردن همه نیرو و امکانات در راه اونچه که باید انجام داد و اینکارو فقط برای رسیدن به توافق با خویشتنشه که انجام میده، چون اگه انجام نده باید تا زنده‌اس به خودش پاسخگو باشه.

کامو در رمان طاعون تفکرات آگوستین رو به چالش میکشه و صحنه‌ای میسازه که در اون کشیش شاهد مرگ کودکی بر اثر طاعونه، دکتر ریو به کشیش پانلو میگه: «من تا دم مرگ دوستی نسبت به جهانی را که کودکان در آن شکنجه می‌شوند و می‌میرند را رد میکنم.» و پدر پانلو اونجا متحول میشه و در وعظ دومش خطاب به مردم دیگه از واژه شما استفاده نمیکنه و لفظ ما رو به کار میبره و میگه وعظ قبلیش غلط نبوده اما احسان کمی داشته.

در حقیقت طاعون گذاریه از طغیان فردی به جهانی اجتماعی که باید در مبارزه‌اش شرکت کرد، اگر از بیگانه تا طاعون راهی در راستای تحول باشه، این تحول در جهان همبستگی و مشارکته. طاعون یه کتاب انسان دوستانه‌اس که نمی‌خواد بی‌عدالتی جهان رو بپذیره.

تارو در جایی از کتاب میگه: من به ضرس قاطع می‌دانم که هر کسی طاعونی در خویشتن دارد، اما کسی که به این امر آگاه است می‌تواند مواظب خود باشد و بکوشد که با مردم تا حد امکان کمتر بدی کند و حتی کمی نیکی.

کامو هم در نامه‌ای به رولان بارت منتقد فرانسوی مینویسه: وحشت چهره‌های متفاوتی دارد و انسان‌ها باید با همبستگی با اون مبارزه کنن.

کامو از لذات فردی و جسمانی و این دنیایی مورسو قدم جلوتر میذاره و میگه با خود به تنهایی لذت بردن ممکن نیست و این منو یاد جمله‌ای از فیلم Into the Wild ساخته شون پن میندازه که الکساندر قهرمان فیلم در لابلای سطور کتابی که میخوند می‌نویسه شادی واقعی اونیه که با دیگران به اشتراک گذاشته بشه.

در نهایت پیام رمان اینه که ما مسئول طاعونیم و مسئولیت ما مدامه چرا که طاعون هرگز نابود نمی‌شه. اصولا هرجا مساوات و برابری باشد همبستگی هم هست و همه ما در برابر طاعون وضع یکسانی داریم و به مبارزه با طاعون می‌پردازیم و طغیان می‌کنیم. اما این طغیان زمینیه و برای تخفیف بی عدالتی کوشش میکنه.

راوی طاعون دکتر ریو است و در صفحات پایانی کتاب توضیح میده که چرا وظیفه ثبت این وقایع رو به عهده گرفته. اول اینکه نمیخواد جز کسایی باشه که تو دوران صلح و آرامش سرشون به کار خودشونو و باید به نفع مردم طاعون زده شهادت بده. دوم اینکه نشون بده ما در دوران مصیبت‌ها خیلی چیزا یاد میگیریم، اینکه در انسان خوبی بیشتر از بدیه و سوم اینکه میدونست قصه‌ای که داره تعریف میکنه قصه پیروزی نهایی نیست. این قصه صرفا میتونست یه گزارش باشه از اونچه که باید انجام می‌گرفت به دست همه کسایی که علی رغم همه غم‌های شخصی‌شون حداکثر تلاششون رو کردن تا مرهم گذار باشن، کسانی که نمی‌تونن قدیس باشن اما حاضر هم نیستن در برابر مصائب سر فرود بیارن. ریو می‌دونست که باسیل طاعون هرگز نمی‌میره و روزی میرسه که طاعون دوباره موش‌هاش رو بیدار میکنه تا تو شهری خوشبخت بمیرن.

سال ۱۹۴۸ نمایشنامه کامو شهربندان یا حکومت نظامی رو منتشر میکنه که تا حدودی میشه گفت نسخه نمایشنامه شده رمان طاعونه و در اون طاعون به شکل یه انسان ظاهر میشه، در حقیقت چیزیه شبیه کالیگولا با تم رمان طاعون.

کامو به موازات روزنامه‌نگاری، تئاتر و نویسندگی، به فعالیت سیاسی هم می‌پرداخت، مثلا تو نوامبر ۱۹۴۶ در کومبا نوشت: اونچه که امروز باید باهاش مبارزه کنیم ترس و سکوته چرا که این ترس و سکوت روح و نفس انسان ها را از هم جدا کرده و از اون چیزی که باید ازش دفاع کنیم گفتگو و تعامل جهان‌شمول میان انسان هاست.

کامو مقالاتی بر ضد دخالت شوروی تو مجارستان و علیه حکومت فرانکو تو اسپانیا می‌نویسه و از شغلش تو یونسکو بخاطر پذیرفته شدن اسپانیای تحت حکومت فرانکو تو سازمان ملل استعفا میده. کامو طرفدار و حامی ایده اروپای متحد بود و چیزی شبیه به اتحادیه اروپا مدنظرش بود که کشورها به صورت فدرالی در اون اداره بشن. گرایشات سیاسی کامو نه کمونیستی بود نه کاپیتالیستی که دو دیدگاه پر طرفدار اونموقع بودن، اکثر روشنفکرا و متفکران پاریسی مثل سارتر و اطرافیانش تو دامن کمونیسم غش کرده بودن و از اردوگاه کمونیسم شوروی دفاع میکردن، به جز کامو کسی جرات نداشت با این جماعت سرشاخ بشه، کامو کمونیسم رو به دلیل از بین بردن آزادی فردی مردود میدونست و کاپیتالیسم رو بخاطر نبود عدالت اقتصادی رد می‌کرد.

تفکرات کامو به آنارشیست‌ها نزدیک‌تر بود اما آنارشیسم رو هم رد میکرد و طرفدار سوسیالیسم آزادی‌خواهانه بود که از چهره‌های برجسته امروزیش میشه نوام چامسکی رو نام برد. نظریه پردازای سوسیالیسم آزادی‌خواهانه یا لیبرترین سوسیالیسم با اقتصاد دولتی و تمرکز قدرت سیاسی مخالفن و معتقدن که باید جامعه توسط دموکراسی مستقیم و به صورت شورایی اداره بشه، این سیستم ضد سرمایه‌داری و ضد اقتدارگراییه و طرفدار آزادی حداکثری و تمرکز حداقلیه.

کامو تو سال ۱۹۴۹ نمایشنامه عادل‌ها یا راستان رو منتشر کرد که در همون سال به روی صحنه رفت.

این نمایشنامه بر اساس یه ترور واقعی که توسط سوسیالیست‌های انقلابی روسیه در سال ۱۹۰۵ انجام شده، نوشته شده. موضوع این نمایشنامه تنش بین انقلابیونیه که به حدود اخلاقی معتقدن با انقلابیونی که معتقدن در راه رسیدن به هدف دست زدن به هر کاری مجازه. ایوان کالیائِف که یه انقلابی اخلاق مداره مامور کشتن دوک اعظم میشه اما در لحظه آخر بمب رو پرتاب نمیکنه چون متوجه میشه تو کالسکه حامل دوک دو تا بچه هست که کالیائف انتظارشون رو نداشت. کشتن بچه‌ها خلاف شرافته اینو کالیائف میگه. اما استپان انقلابی دیگه این احتیاط کاری رو سرزنش میکنه و میگه وقتی ما تصمیم بگیریم بچه‌ها رو فراموش کنیم اونوقت پیروز میشیم. این پشت پرده منطق اکثر دولت‌هاست و کالیائف پیروزی به این قیمت رو نمی‌خواد. در حقیقت حرف کامو اینه که ما عدالت رو نمی‌تونیم بر پایه بی عدالتی بنا کنیم.

عادل‌ها که درونمایه‌ای بسیار شبیه انسان طاغی داره و دو سال قبل از انسان طاغی یعنی ۱۹۴۹ روی صحنه رفت اونقدر واکنش خاصی نگرفت. کامو به خوبی کشمکش درونی‌ای که ترور در داخل گروه تروریستی به وجود میاره رو به ما نشون میده. نمایشنامه با حال و هوای قهرمانانه شروع میشه و در فضای ابهام و تردید به پایان میرسه. هیچ نظری در این نمایشنامه ابراز نمیشه و فقط نشون داده میشه که انگیزه شرافتمندانه اولیه و توجیه ایدئولوژیکی اون هیچ تناسبی با رنج آدم‌های واقعی نداره و در اینجا بار دیگه کامو به دور باطل خشونت اعتراض میکنه.

کامو آدمی ضد تعصب و ضد جزم اندیشی بود. کامو با مواجهه مخالف بود، مخصوصا مواجهه‌هایی که مواجهه حق با باطل باشه و به همین دلیل انقلاب‌ها رو رد میکرد. کامو دنبال مصالحه از طریق مذاکره بود.

آثار کامو وحدت و انسجامی درونی دارن قدرت کامو در محدود کردن عمدی خودشه، کامو هیچ وقت نخواست نتیجه گیری کنه، تفسیر کنه یا نظرش رو القا کنه کامو فقط میخواست زندگی کنه و بنویسه. کامو بین دو قطب لذت بردن مورسو وار و نیهیلیسم کالیگولا وار دنبال راه تعادل بود.

دنیا در نظر کامو نه تفسیر شده بود و نه قابل تفسیر بود، او نه مسیحی بود نه مارکسیست و نه هیچ چیز دیگر، آلبر کامو بود فرزند خورشید و فقر و مرگ.

کامو تفکر سیستمی رو قبول نداشت و برای همین هم هست که از تضاد و تعارض نمی‌ترسید، تضاد و تعارضی که در نوشته‌هاش موجوده. به نظر کامو افکار بزرگ حاصل تضادها و تناقض‌هاست و انسان با همین تناقض‌هاست که زندگی میکنه و به این ترتیب خود فلاسفه به اندازه فلسفه‌هاشون مهم‌‍ان. کامو هیچ جوابی رو قطعی و مسلم نمی‌دونست و همیشه سعی می‌کرد با صداقت تمام و در شرایط دنیای معاصرش سوالای اساسی درباره هستی بشر  و وظایفش تو این دنیا رو مطرح کنه.

بین نمایشنامه عادل‌ها و انتشار انسان طاغی دو سال فاصله‌اس، دو سالی که کامو از حضور در مجامع عمومی حتی‌الامکان امتناع کرد. خیانت‌های پنهانی کامو به فرانسین و رابطه‌ی آشکارش با ماریا کاسارس چیزی نبود که فرانسین بتونه به راحتی تحمل کنه و کارشو به افسردگی و بیمارستان کشوند، کامو احساس گناه می‌کرد و افسرده شد و از حضور در امکان عمومی خودداری کرد.

اما سال ۱۹۵۱ با انتشار کتاب انسان طاغی یا عصیانگر که شاید مهم‌ترین کتاب کامو هم هست دوباره به عرصه توجهات جامعه برگشت، این کتاب محبوب‌ترین کتاب برای خود کامو بود و بیشترین احساس نزدیکی رو به این کتاب می‌کرد، گرچه معلوم نیست اگه می‌تونست حلقه شفقت یا عشق رو تکمیل کنه چه آثار مهم و خارق‌العاده‌ای که خلق نمی‌کرد.

کامو تو کتاب انسان طاغی مفاهیمی که تو رمان طاعون و نمایشنامه عادل‌ها بیان کرده رو صورت بندی میکنه و فلسفه هگل، مارکس و لنین و خیلی‌های دیگه رو نقد میکنه و حملات شدیدی علیه اردوگاه کمونیسم شوروی انجام میده، کامو در این کتاب از نیچه و داستایفسکی عبور میکنه و دیدگاه جدیدی رو پی ریزی میکنه که مختص خودشه.

کامو به دیالکتیک بنده و خدایان هگل می‌پردازه و میگه بنده‌ای که همه عمر دستور گرفته ناگهان به این نتیجه میرسه که دیگه نمی‌تونه فرمان بگیره و طغیان میکنه و میگه هیچکس نباید بنده باشه و با این حرف یه همبستگی با تمام بنده‌ها ایجاد میکنه. انسان تنها موجودیه که نمی‌خواد اونچه که هست باشه، پس بر ضد وضع خود عصیان می‌کند، انسان طاغی میگه: من فکر می‌کنم که به هیچ چیز ایمان ندارم، اما در اعتراض خودم نمی‌توانم شک داشته باشم، من عصیان می‌کنم پس ما هستیم.

 اینجاست که طغیان از حالت فردی در میاد و اجتماعی میشه مثل طغیانی که علیه طاعون تو رمان طاعون اتفاق میفته. این طغیان یه طغیان متافیزیکی علیه خدایانه، وقتی انسان میبینه درد و رنجی که در جهان وجود داره توسط خدایان از بین نمیره پس خودش باید دست به کار بشه و این درد و رنج رو کاهش بده و کشتن راه درستی برای کاهش درد و رنج نیست، بلکه درد و رنج اضافی به بار میاره، به همین خاطره انسانی که دست به کشتن میزنه از وحدت انسان‌ها برای کاهش درد و رنج دنیا خارج میشه.

ممکنه مفهوم طغیان مورد نظر کامو با انقلاب یکی گرفته بشه که اینطور نیست و دونستن تفاوت طغیان و انقلاب میتونه به ما کمک کنه بفهمیم چرا بعد از انتشار این کتاب چرا کامو مورد حمله و بی‌مهری جامعه روشنفکری اون زمان قرار گرفته

اولین نکته‌ای که در طغیان مهمه وحدته، وحدت جهانشمول بین همه انسان‌ها همه در انقلاب وحدتی اگه وجود داره جهانشمول نیست و حداقل شامل اون طبقه‌ای که داره بر ضدشون انقلاب اتفاق میفته نیست. در طغیان گفته میشه ما همه علیه شر در جهان ولی در انقلاب گفته میشه من و دوستام علیه طبقه حاکم.

انقلاب می‌تونه نفی کامل باشه و دیگران رو رد کنه، دیگرانی که موافق نیستن، اما طغیان رد دیگران نیست. کامو با هر چی مطلق‌گرایی و تمامیت خواهیه مخالفه و میگه آزادی سلطه مطلق قانون نیست چون قانون ممکن ناعادلانه باشه. عدالت مطلق هم درست نیست چون آزادی رو نفی میکنه. ما در عدالت مطلق خودمون رو جای خدا میذاریم و دیگران رو قضاوت می‌کنیم.

خصوصیت بعدی طغیان اینه که طغیان محدوده و هیچ‌وقت مطلق نمیشه در حالی که انقلاب ممکنه مطلق بشه. انسان نمی‌خواد برده باشه پس طغیان میکنه، نه فقط برده ارباب فعلیش، بلکه دیگه نمی‌خواد برده هیچ‌کس باشه، طغیان یه امر روز به روزه یعنی انسان باید هر روز مراقب خودش باشه، هر روز باید با چیزهایی بجنگه که به بردگیش منجر میشه و این جنگ هم با خودشه و هم با دیگران.

انسان طاغی حد و مرز آزادی رو میشناسه آزادی بی حد و مرز آزادی کشتنه و این با طغیان همخونی نداره. در طغیان متافیزیکی معادشناسی وجود نداره، موعودی وجود نداره، طغیان لحظه به لحظه و روز به روزه و به دلیل رسیدن به هدفی یا وعده‌ای طغیان صورت نمی‌گیره.

نکته بعدی اینه که ما در طغیان، حاکمیت و جابجایی قدرت نداریم اما در انقلاب جابه‌جایی قدرت داریم. در طغیان مسئله تاریخ اهمیتی نداره و همه چیز همین جا و همین حالا اتفاق میفته اما در انقلاب مثل انقلاب سوسیالیستی یا آنارشیستی مسئله تاریخ مهمه، ما نمی‌تونیم تو این انقلاب‌ها تاریخ رو مورد سئوال قرار بدیم و تاریخ مطلقه چون قراره ما رو به آرمانشهر وعده داده شده برسونه.

امیدوارم با این توضیحات کمی تونسته باشم دید بهتون بدم از اینکه طغیان چیه، کتاب انسان طاغی یا عصیانگر کتاب پیچیده و حجیمیه و نیاز به تسلط خوبی درباره تاریخ فکری و فلسفی دو هزار ساله اروپا داره، این تسلط شاید برای کاموی ۳۸ ساله مقدور بوده اما برای من مقدور نیست و سعی می‌کنم فهم نصفه و نیمه خودمو از این کتاب ارائه کنم، گرچه واقعا نمیشه تو محدوده این پادکست به همه ابعاد این کتاب بپردازم اما سعی خودمو می‌کنم تا بهتون دید بدم و توصیه کنم که حتما این کتاب رو بخونید، گرچه توصیه من اینه که آثار کامو رو نباید به تنهایی خوند و سعی باید بر این باشه که همه آثارش رو بخونیم چون کتاب‌های کامو بهم مربوطن و اصلا برای همینم هست که کامو دیدگاه‌هاش رو تو سه قالب به ما عرضه میکنه هم رمان، هم نمایشنامه و هم متن فلسفی. کامو سعی کرده تو هر کتابش دیدگاهش رو کمی جلو ببره و ما هم به عنوان خواننده باید با این پیشرفت قدم به قدمش همراه بشیم تا بهتر بفهمیمش. من اگه بخوام خیلی بی‌رحم با این کتاب برخورد کنم و مسائلش رو کمی ساده‌تر بیان کنم باید بگم کامو معتقده ما لحظه به لحظه و روز به روز باید تلاش کنیم، این تلاش کردن برای رسیدن به هدفی نیست، مثلا اگه من تعیین کنم که این ماه میخوام فلان قدر درآمد داشته باشم، اگه به هدفم نرسم احساس سرخوردگی می‌کنم و اگه به هدفم برسم یه هدف بزرگتر انتخاب می‌کنم، چون رضایت من تو پیشرفته نه موندن تو یه وضع ثابت، اینکارو انقدر انجام میدم تا جایی که دیگه توان بزرگتر کردن هدف رو ندارم و دچار سرخوردگی و ناامیدی میشم.

خود همین هدف داشتن فارغ از تبعاتش که سرخوردگیه، باعث درد و رنج میشه، چرا که ممکنه من برای رسیدن به هدفم دست به هر کاری بزنم، همونطور که ایدئولوژی برای رسیدن به هدف دست به هر کاری میزنه و این هر کاری ممکنه کشتن انسانی دیگه باشه. طغیان به ما میگه هدف داشتن اشتباهه ما باید هر روز تلاش کنیم تا درد و رنج رو کم کنیم نه به امید اینکه روزی جهانی بسازیم خالی از درد و رنج بلکه همین امروز سعی کنیم کمش کنیم یا درد و رنجی به جهانمون اضافه نکنیم و اینکار رو در مبارزه با شری که درونمون هست و در درون دیگران هست انجام بدیم، به قول کامو: « ما هر چه کنیم تندروی همواره جای خود را در دل انسانها نگاه خواهد داشت، در همان جایی که تنهایی را باید سراغ کرد، ما همه در درون خود تبعیدگاه‌ها، جنایت‌ها و غارتگری‌هایمان را با خود حمل می‌کنیم، اما وظیفه ما رها کردن آنها در جهان نیست، وظیفه ما جنگیدن با آنها در درون خود و دیگران است.»

ما هر روز می‌تونیم با گرون فروشی نکردن، با آشغال نریختن تو خیابون با دوست داشتن همدیگه به عنوان یک انسان و با هزاران کار دیگه جلوی پخش شر بیشتر در جهان رو بگیریم و به قول تارو حتی کمی خوبی هم کنیم. اینکه ما خودمون رو انسان‌هایی بدونیم که به یه سرنوشت مشترک محکومیم و هممون باید یه روزی بمیریم این دید رو به ما میده که کمتر بدی کنیم، چرنوبیلی دوباره بوجود نیاریم، جنگ راه نندازیم، داعش نسازیم. درد و رنجی که حکومت‌ها به مردمشون تحمیل می‌کنن رو نداشته باشیم و نصفه شب با سر و صدای بیجا همسایه رو آزار ندیم.

به نظرم اصل حرف کامو تو این کتاب اینه ولی مفاهیم کتاب به همین نکته ختم نمیشه و سراسر نبوغه، میشه خط به خط این کتاب رو خوند و تحلیل کرد و درباره‌اش حرف زد، اما نه من تخصصش رو دارم و نه زمان پادکست به من این اجازه رو میده.

کامو در انتهای کتاب اندیشه نیمروز نیچه رو با فکر مدیترانه‌ای خودش پیوند میزنه و جهانی رو میسازه که انسان در اون افراط و تفریط نداره و به تعادل میرسه.

اما کتاب واکنش‌های شدیدی مخصوصا از طرف انقلابیون کمونیست گرفت. مطبوعات کمونیستی کتاب انسان طاغی رو کتابی ننگین توصیف کردن که هدفش توجیه سرکوب ضد کمونیستی، جنگ علیه شوروی و اعدام رهبران پرولتاریاست.

اما این کتاب همونقدر که به کمونیسم میتازه به لیبرال‌ها هم حمله میکنه، جهان مشترک انسان‌ها نتیجه آزادی صوری انسان‌ها نیست که لیبرال‌ها بهش معتقدن بلکه نتیجه طغیانشونه. برای کامو کرامت جهان شمول انسانهاست که مهمه.

کامو با انتشار انسان طاغی دوستان زیادی رو از دست داد و دوستان جدیدی پیدا کرد. تو روزنامه سارتر نقد تندی علیه کامو و انسان طاغی نوشته شد و کامو در جواب متن بلند ۱۶ صفحه‌ای با عنوان “به سردبیر” نوشت و سارتر رو کوبید، سارتر هم با یه نامه بلندتر جواب کامو رو داد و نویسنده مقاله اول هم یه جواب سی صفحه‌ای به کامو نوشت. با این نامه‌نگاریا عملا دوستی بین کامو و سارتر تموم شد. دوستی کامو با پاسکال پیا هم بعد از حمایت پیا از دوگل و حزب دست راستیش تموم شده بود. کامو تو سال ۱۹۵۳ مقاله‌ای در دفاع از روزنبرگ‌ها نوشت، روزنبرگ‌ها زن و شوهر یهودی کمونیستی بودن که به اتهام جاسوسی برای شوروی توسط آمریکاییا اعدام شدن. هوشنگ ابتهاج هم شعری در واکنش به این اعدام سروده با نام برای روزنبرگ‌ها.

کامو، سارتر، سیمون دوبوار، پیکاسو، لاکان

همین عکس العمل‌ها نشون میده کامو تو هیچ اردوگاهی قرار نمی‌گرفت و سعی میکرد رویکردی میانه داشته باشه و با خشونت و درد و رنج بیشتر بجنگه، همین رویکرد رو در قضیه استقلال الجزایر هم می‌بینیم، سال ۱۹۵۴ وقتی جبهه آزادی‌بخش ملی الجزایر شروع به اقدامات تروریستی جهت اخراج فرانسوی‌ها از الجزایر کرد، سارتر و دوستاش به حمایت از تروریست‌ها علیه حکومت فرانسه پرداختن ولی کامو مخالف بود و تاکید داشت که باید با مذاکره به مصالحه رسید.

کامو هم مخالف خشونت جبهه آزادی بخش ملی بود و هم مخالف خشونتی که ارتش فرانسه جهت سرکوب به کار میبرد و پشت صحنه تلاش میکرد تا از اعدام زندانی‌های الجزایری توسط دولت جلوگیری کنه. کامو معتقد بود این اقدامات تروریستی با حمایت و دخالت مصر اتفاق میفته و پشت سر مصر، شوروی ایستاده تا هم امپراطوری عرب ایجاد کنه و هم آمریکا رو منزوی کنه. تو اون دوران هر انتقادی به شوروی با واکنش شدید روشنفکرای چپ فرانسوی روبرو میشد. کامو به الجزایر میره و گزارشاتی تهیه میکنه درباره اوضاع الجزایر و تو اونها درباره اصلاحاتی که باید توسط دولت فرانسه انجام بگیره و امتیازاتی که باید به مردم الجزایر داده بشه، صحبت میکنه.

اما دو طرف درگیر کامو رو احمق خطاب کردن و راه حلش رو رد کردن. کامو در جواب اینهمه اصرار به خشونت میگه: من به عدالت معتقدم اما پیش از عدالت از مادرم دفاع خواهم کرد.

 کامو تو سال ۱۹۵۶ سقوط رو منتشر میکنه. خیلی‌ها سقوط رو جوابیه‌ای علیه سارتر می‌دونستن و سارتر اون کتاب رو زیباترین و فهم ناشده‌ترین کتاب کامو نامید. تم‌های اصلی سقوط اعتراف، پرهیز از قضاوت، انتخاب، ملال و میل به برگزیدگی و پیامبری بودن و کوته‌بینانه‌اس اگه این کتاب رو به یه جوابیه صرف تقلیل بدیم.

سقوط ناامیدترین و شاید تلخترین کتابیه که کامو نوشته، شاید تجربه شکستش جهت برقراری صلح تو کشوری که بیشتر از همه دوستش داشت، باعث این تلخی و ناامیدی اثر شده باشه. گرچه ما همچنان تاثیر نیچه و داستایفسکی رو تو رمان داریم و طعنه‌هایی که به آگوستین قدیس میزنه.

داستان تو آمستردام اتفاق میفته جایی که یکی از درکات دوزخ سرمایه‌داریه، بزرگترین صرافیا و شرکت‌های نفتی اونجان و مرکزیه برای سفته‌بازها. رمان یه مونولوگ طولانیه که قهرمان رمان یعنی ژان باتیست کلمانس یا یحیی تعمید دهنده با مخاطب خودش که تو یه کافه پیدا کرده انجام میده و شروع میکنه به اعتراف کردن، به همه گناهاش اعتراف میکنه و در پایان میخواد که مخاطبش هم به گناهاش اعتراف کنه.

کلمانس کسیه که براش فضائل کوچک اهمیت داره و احساس برگزیدگی و خوشبختی داره تا اینکه صبح یه روز که داشته از پیش معشوقه‌اش به سمت خونه میرفته به دختری بر میخوره که لبه پل ایستاده، کلمانس بی‌تفاوت و فقط با نگاهی از روی هوس بورژوازی از کنار دختر رد میشه. چند قدمی دور نمیشه که صدای افتادن چیزی رو درون رودخانه میشنوه و وقتی که باید کاری کنه و دختر رو نجات بده هیچ کاری نمیکنه، دچار بی‌عملی نیهیلیستی میشه. میدونه باید به دختر کمک کنه اما نمیکنه و در عوض میگه بهتره که فردا روزنامه نخونه تا با این جنایتش روبرو نشه.

کامو تو جمله‌ای این وضعیت رو به خوبی خلاصه میکنه و میگه: انسان مدرن کسی است که زنا میکنه و روزنامه میخونه.

اما این مصیبت دست از سرش برنمیداره و آزارش میده پس برای تخفیف گناهش شروع میکنه گناه‌کار بودنش رو به همه تعمیم دادن و پیش همه اعتراف میکنه تا دیگران هم براش اعتراف کنن و مطمئن شه که بقیه هم مثل خودش گناه‌کارن دقیقا مثل آگوستین قدیس که همه رو گناه‌کار میدونست و اتفاقا اون هم بخاطر کتاب اعترافاتش که مشهور شده.

در جایی کلمانس میگه: ما دوست نداریم ما شریک جرم داریم و  از همین جمله نتیجه می‌گیره که همه مقصرن، همه گناه کارن، ما ته تهش میتونیم همدرد باشیم و به مرور شروع میکنه دیگران رو قضاوت کردن.

کلمانس یه انسان خودنماست و کامو خصوصیات این انسان خودنما رو به خوبی تو انسان طاغی آورده: «خودنما مانند بی‌آیین‌های سرگشته‌ای است که در مقام یک بازیگر از پیوستگی برخوردار است اما نسبت به نیاز بیننده و شنونده بی‌تفاوت، او تنها میتواند با دیدن تاثیر خود بر چهره دیگران خود را باز یابد دیگران آیینه او هستند، آیینه‌ای که به شتاب محو می شود زیرا که ظرفیت آدمی برای توجه به او محدود است، توجه باید مدام تحریک و جلب شود پس خودنما ناچار است همواره دیگران را شگفت‌زده کند.

او که همواره ناکامل و در لبه اشیا است، دیگران را ضمن انکار ارزش‌هایشان وا میدارد که او را بیافرینند. او به زنده بودن وانمود میکند چون قادر به زیستن در درون زندگی نیست، او تا دم مرگ سرگرم همین وانمود کردن است جز در لحظه‌هایی که تنهاست و آیینه‌ای در برابر خود ندارد برای خودنما تنهایی یعنی عدم.» در جایی از رمان هم کلمانس میگه من در برابر آدم کور کلاه از سرم برمیدارم نه برای او بلکه برای کسانی که میبینند.»

کلمانس در انتهای رمان آرزو میکنه کاش به اون شب برگرده و دختر رو نجات بده، اما ناامیدانه اعتراف میکنه دیگه خیلی دیر شده و آب هم احتمالا خیلی سرده و رمان با تلخی و ناامیدی تموم میشه.

سال ۱۹۵۷ آلبر کامو بخاطر نوشته‌های مهم ادبیش که با روشن‌بینی به معضلات سرشت بشری در زمانه ما نور انداخته، نوبل ادبیات رو دریافت کرد، رقیب اصلی کامو تو این سال آندره مالرو اسطوره ادبی کامو بود.

کامو تو همون سال دو اثر مهم منتشر میکنه یکی تاملاتی در باب گیوتین و دیگری خطابه نوبل.

کامو در تاملاتی در باب گیوتین در رد حکم اعدام استدلال میکنه و میگه اگر عدالت در این جهان وجود داره در ذاتش از شفقت جدا نیست، دوستی دانش انسان های آزاده و انسان باید به انسان عادت کنه چون در غیر این صورت جهان جز تنهایی عظیم چیزی نخواهد بود در نگاه کامو دستگاه قضایی فرانسه به غلط عدالت را با مجرمیت و مکافات یکی میدونه از نظر کامو اونایی که به دنبال انسان جدید هستن مثل انسان سوسیالیست، دیگران رو به مرگ محکوم می کنن. کامو میگه اینا جلادن و عدالت را تبدیل به ضد اون می‌کنن.

کامو میگه: انسان میل به زندگی داره اما این میل به زندگی تمامی اعمال و حرکات انسان رو تحت کنترل خودش نداره بلکه این میل به نابودیه که باعث میشه جنایتکار به خاطر تبعات عملش که همون نابودی خودشه دست به جنایت بزند و همین میل به نابودیه که می‌تونه باعث انحرافات اخلاقی مثل اعتیاد به الکل و اعتیاد به مواد مخدر بشه.

کامو تو خطابه نوبل میگه ما تو عصر جالبی زندگی می‌کنیم و نویسنده امروزی میدونه که اگه چیزی بنویسه خودش رو در معرض حمله و انتقاد قرار داده و اگه چیزی ننویسه درباره اینکه چرا سکوت کرده حرف زده میشه. اینم به خاطر اینه که توده مردم قوی‌تر شدن. در گذشته هنرمند می‌تونست بیرون از گود زندگی باشه و به خلق اثرش فکر کنه و تنها چیزی که باعث نگرانیش بود سرچشمه نبوغش بود اما امروزه این امر ممکن نیست. کامو جامعه رو تشبیه به کشتی پارویی میکنه که رو دریا شناوره و میگه هنرمند امروز وارد گود کشتی شده و کنار بقیه داره پارو میزنه، ممکنه کشتی کثیف باشه، ممکنه تعداد شلاق زن‌ها زیاد باشن یا ممکنه کشتی به اون سمتی نره که باید بره، در هر حال هنرمند باید بپذیره که سوار این کشتیه و باید تلاش کنه زنده بمونه و به خلق اثر هنری ادامه بده.

این وضع مطلوبی برای هنرمند نیست و هنرمند علاقه داره که به آزادی و فراغت قبل این دوران برگرده و به هر دلیلی که به ایجاد اثر هنری دست میزده، ادامه بده. اما امروزه این آزادی و فراغ بال ممکن نیست، اگه هنرمند واقعیتی که توش قرار گرفته رو نادیده بگیره و از گل و بلبل بگه ممکنه به دروغ بیفته یا حرف زیادی بزنه. این نوع هنر اگه تابع اکثریت جامعه باشه به سرگرمی بی ارزش و محدودی تبدیل میشه و اگه بخواد واقعیت رو نادیده بگیره چیزی جز بی‌مسئولیتی نیست. کامو میگه هنر برای هنر اعلام همین بی‌مسئولیتیه. هنرمند باید با رنج زمان خودش شریک باشه و به شوربختی جهان اضافه نکنه. هنرمند باید در برابر قرنش بایسته و در قرن خودش گم نشه.

کامو انسان متعهد رو به ادبیات متعهد ترجیح میداد و معتقده انسان باید تعهد خودش رو از راه دفاع از کرامت انسان‌ها و خلاف جریان شنا کردن نشون بده. تعهد اخلاقی هنرمند مبارزه با دروغه. ادبیات متعهد، شعر متعهد و سیاست متعهد گفتمانی بود که چپ‌ها استفاده می‌کردن.

کامو معتقده در برابر این همه وحشت، هنرمند دیگه نمی‌تونه به سرگرمی بی‌هدف و کمال صوری اکتفا کنه. هنرمند امروز این تجمل کاذب رو رد می‌کنه و احساس میکنه اگه فلاکت‌های تاریخ رو در نظر نگیره بیهوده حرف زده. اما خطر این وجود دارد که عصیانش ویرانگر باشه مثل کالیگولا و برای اینکه عصیانش ویرانگر نباشه برای حرف زدن با همه باید از چیزهایی گفت که مال همه است.

هنر بیان واقعیت نیست، هنر تفسیر جهانه و وقتی تفسیر اتفاق میفته در حقیقت انتخاب، پرسشگری، آفرینندگی و ایده است که اتفاق میفته. نوشتن یعنی انتخاب کردن و با انتخاب کردنه که تعهد و مسئولیت میاد. انسان با انتخاب کردن، خودش رو به خطر میندازه و مقابل قدرت و حکومت می ایسته.

کامو بعد از سقوط مجموعه داستان کوتاه هبوط و ملکوت رو چاپ کرد و تو سال ۱۹۵۹ نمایشنامه‌ای بر اساس رمان تسخیرشدگان داستایفسکی نوشت و به صحنه برد و یواش یواش خودش رو آماده می‌کرد تا به حلقه سومش یعنی شفقت یا عشق بپردازه.

اما متاسفانه قرار نبود که این حلقه آخر تموم بشه، دوشنبه، چهارم ژانویه ۱۹۶۰ ماشینی که میشل گالیمار راننده‌اش بود و کامو یکی از سرنشیناش از جاده منحرف میشه و به دو درخت برخورد میکنه، شدت تصادف به حدیه که ماشین رو به دو نیم تقسیم می‌کنه کامو همونجا کشته میشه و میشل گالیمار روز بعد در بیمارستان فوت میکنه. وقتی خبر مرگ کامو رو به مادرش میدن، نمی‌تونه گریه کنه و فقط میگه خیلی جوون بود، بعدها بین اشیا باقی مونده از تصادف دست نویس رمان ناتمومی پیدا میشه به نام آدم اول که می‌تونست رمان حلقه سوم کامو باشه.

مرگ کامو ضایعه‌ای دوگانه بود هم فقدان شخص خودش و هم فقدان آثاری که می‌تونست خلق کنه و این مرگ منتقدانش رو موقتا خلع سلاح کرد. سارتر نوشت هر آنچه او در آینده می‌کرد و هر راهی که در پیش می‌گرفت، امکان نداشت از مقام یکی از ارکان اصلی فرهنگ کشور پایین بیاید و امکان نداشت در هر صورت یکی از نمایندگان تاریخ فرانسه و قرن ما نباشد.

اما کامو هیچ وقت یه همچین نقشی رو برای خودش قائل نبود و نمی‌خواست نماینده تاریخ فرانسه یا قرن باشه، بلکه فقط می‌خواست آثار باارزشی خلق کنه که صادقانه بازتاب تجربه‌های شخصیش باشن.

کامو در یادداشت‌هاش و به سال ۱۹۳۷ می‌نویسه: اگر قرار بود کتابی درباره اخلاق بنویسم این کتاب ۱۰۰ صفحه میداشت که ۹۹ صفحه آن سفید می‌بود و در صفحه آخر می‌نوشتم تنها یک وظیفه وجود دارد و آن وظیفه، دوست داشتن است.

کامو عاشق زندگی بود و به همین خاطره که تو آثارش انقدر به مرگ پرداخته و انقدر با مرگ و کشتن مخالفت کرده، مثل هر انسان دیگه‌ای فارغ از خطا یا اشتباه نبود، در حالیکه با تفکراتش و آثارش قصد داره به ما بگه شر کمتری وارد جهان کنیم، خودش باعث آزار اطرافیانش شد. کامو زندگی رو همینجور که بود دوست داشت، نمیخواست بهشتی آرمانی بسازه، نمی‌خواست سیستم فلسفی درست کنه، میخواست ما هم مثل او از آفتاب و دریا لذت ببریم و در جهانی انسانی با انسان دوستی کنیم.

نظر بدهید