جایی برای شنیدن درباره‌ی کتاب‌ها

اپیزود چهل و یکم: کار کار انگلیسی‌هاست

اپیزود چهل و یکم: کار کار انگلیسی‌هاست

 
Play/Pause Episode
00:00 / 01:06:49
Rewind 30 Seconds
1X

در این قسمت از پادکست،  درباره کتاب “کار کار انگلیسی‌هاست” نوشته جک استراو صحبت می‌کنم که توسط مترجمان و نشرهای متفاوت ترجمه و منتشر شده است. در این قسمت درباره دخالت‌های بریتانیا در امور داخلی ایران و نقش این کشور در عقب ماندگی ایران صحبت می‌کنم.

لینک‌ها

لینک‌های تهیه‌ی کتاب: گودریدز، آمازون نسخه الکترونیک: دارد

اپیزود چهل و یکم: کار کار انگلیسی هاست

مشخصات کتاب

عنوان: کار کار انگلیسی‌هاست

نویسنده: جک استراو

مترجم: مترجمان متفاوت

ناشر: ناشران متفاوت

تعداد صفحات: ۳۳۶

متن پادکست

«حافظه ملی بریتانیایی‌ها آکنده از پیروزی و افتخار است. اگر شکستی بوده یا آن را از صفحه خاطرات ملت پاک کرده‌ایم مثل شکست در جنگ استقلال آمریکا یا آن را تبدیل به یک حماسه و نمودگاری از اراده ملی کردیم مثل نبرد دانکرک. اما در مورد ملت ایران این مسئله متفاوت است. ذهن این مردم انباشته از خاطرات تلخ مقابل خارجی‌ها به ویژه بریتانیا است و البته همین حس یکی از عناصر بنیادین تفکر شیعه به شمار می‌رود.»

اونطور که جک استراو در مقدمه کتاب اشاره کرده، هدفش از نوشتن این کتاب رفع یکسری کژفهمی ها و سو تفاهم ها درباره ایرانه چنانچه می نویسه: “با این کتاب می خواستم ایران را به همه بشناسانم. ایران حسی قوی از استثناپنداری و هویت ملی دارد. کشوری مسلمان است اما عرب نیست، شیعه است نه سنی. و سیستم حکومتی ویژه ای دارد که چنان متکثر است که گویا از احزاب دست راستی تی پارتی و دست چپی برنی سندرز بخواهیم همزمان کشور را اداره کنند. علی رغم تجربیات ناخوشایندی که من و همسرم به همراه دو دوست صمیمی مان در اکتبر ۲۰۱۵ در ایران گذراندیم، من علاقه زیادی به مردم ایران دارم. “

جک استراو به منظور دادن این شناسایی با تاریخ و مذهب ایران شروع می کنه. چون منابع معتبرتری برای تحقیق پیرامون تاریخ و مذهب ایران وجود داره من خیلی کوتاه فقط به چند نکته که از دید استراو مهم بودن اشاره میکنم و خیلی وارد جزئیات نمیشم، چون دلیل علاقمندی من به این کتاب نگاه نسبتا متفاوتی بود که استراو به مسائل ایران خصوصا بعد از ورود بریتانیا به عرصه سیاست ما داشته. استراو تاریخ رو تا کوروش عقب میبره تا نشون بده منشا حس استثناپنداری ایرانی ها ریشه های مستحکم تاریخی داره و تمدن قبل از اینکه به اروپا برسه قدمهای اولیهاش رو در این محیط جغرافیایی برداشته، استراو با اشاره به منشور کوروش اذعان می کنه که حدی از رواداری و به گونه ای اولین اعلامیه حقوق بشر در دوران پادشاهی کوروش به وجود اومده. ایرانیان با این سابقه تاریخی حتی بعدها که مورد تاخت و تاز اقوام مختلف قرار گرفتن سعی کردن هویت خودشون رو حفظ کنن، حتی بعد از فتح ایران توسط اعراب، ایران تنها کشوری بود که زبان خودش رو حفظ کرد و هنوز هم  بعضی از مناسبت‌های زرتشتی مثل عید نوروز رو نگه داشته.

استراو اعتقاد داره این غرور ایرانی ها در تار و پود مذهب شیعه هم تنیده شده و همین حس استثناپنداری پایه‌هایی برای قوام و گسترش شیعه در ایران بوده. صفویه برای مقابله با عثمانی‌های سنی به وحدت مذهب نیاز داشتن و درسته که استراو تبدیل شدن ایران به کشوری شیعی مذهب رو از دوران صفوی به این طرف می دونه اما باید ریشه های این تغییر مذهب رو هم در نظر گرفت، به نظر من هیچ کشوری یک شبه و با استقرار یک حکومت تغییر مذهب نمی ده و احتمالا این خواست از قبل در ایران وجود داشته و صفویه به این خواست رسمیت داده. به زعم استراو اگر بخوایم شناخت درستی از روحیات ایرانی ها به دست بیاریم لازمه که شناخت درستی از مذهب شیعه داشته باشیم. شیعه مذهبیه با انگاره‌های مسیحایی و منجی باور که شهادت در اون بسیار مهمه.

در مذهب تشیع جایگاهی شبیه به جایگاه پاپ وجود نداره اما مجتهدانی وجود دارند شبیه مقام کاردینال در کلیسای کاتولیک. همونطور که کلیسای کاتولیک در امور سیاسی و اجتماعی نفوذ داشت، روحانیون هم از دوران صفویه به این طرف در امور سیاسی و اجتماعی ایران صاحب نفوذن. سه چیز دیگه هم در بدنه کلیسای کاتولیک هست که مشابهش رو میشه در مذهب شیعه پیدا کرد اول آموزه تقیه است که طبق اون مومنان مجازن در مواقعی که خطر تهدیدشون می کنه اعتقادات قلبی خودشون رو پنهان کنن. این آموزه در پیروان اهل سنت هم وجود داره اما چندان اهمیتی نداشته چون اون ها تقریبا هیچ وقت مثل شیعه در اقلیت و در معرض سرکوب نبودن.

دومین مورد اسلام سیاسی است که آیت‌الله خمینی بنیان‌گذارش بود. اسلام سیاسی به زعم استراو شبیه جنبش‌های آزادی‌بخش کاتولیک در آمریکای لاتینه. این جنبش‌ها معتقد بودن که وظیفه کلیسا بهبودی وضع معیشت و سطح زندگی مردم و اعطای حقوق شهروندی به قاطبه اون‌هاست.

اما سومین وجه تشابه که به اعتقاد استراو مهمترین‌شون هم هست اینه که روحانیون در دل جامعه زیست می‌کنن و با مردم ارتباط تنگاتنگی دارن. استراو این رابطه رو شبیه ارتباط کشیش‌های کاتولیک ایرلندی با مردمشون می‌دونه. به همین دلیل روحانیون از یک  اقبال عمومی و نفوذ طبیعی بین توده‌های مردم برخوردارن که در نتیجه اون ها رو از اواخر قرن نوزدهم میلادی تبدیل به نیرویی مهم در سیاست کرده.

اولین برخورد و ارتباط بریتانیا با ایران به عهد صفویه برمی‌گرده، فردی به نام آنتونی جِنکینسون در سال ۱۵۶۱ به ایران اومد و با سردی در دربار شاه تهماسب پذیرفته شد. جنکینسون به ایران اومده بود تا باب تجارت پارچه رو با ایران باز کنه و نامه‌ای از ملکه بریتانیا آورده بود که به زبان‌های لاتین، انگلیسی، ایتالیایی و عبری نوشته شده بود که طبیعتا ایرانی‌ها این زبان‌ها رو نمی‎‌دونستن. اما جنکینسون که کمی ترکی بلد بود، تونست کار خودش رو در دربار ایران راه بندازه و منظورش رو به شاه ایران بفهمونه. اونطور که جنکینسون در خاطراتش نوشته مجبورش کردن کفش‌هاش رو دربیاره و کفش‌های ایرانی بپوشه چون اجازه نداشت با کفش‌های خودش بر زمین مقدس شاه قدم بگذاره. شاه در جواب درخواست جنکینسون گفته بود ما هیچ نیازی به دوستی با کفار نداریم.

البته به نظر استراو دلیل این سردی مسائل مذهبی نبوده و دلایل سیاسی در کار بوده، چرا که شاه تهماسب به تازگی با امپراطوری عثمانی صلح کرده بود و دوست نداشت ارتباطش با بریتانیا، باعث حساسیت عثمانی‌ها بشه و شاهدی که برای ادعاش میاره اینه که چهار سال بعد شاه ایران مجوز ارتباط تجاری با شرکت جنکینسون رو صادر کرد. البته به نظر نمیرسه دلیل استراو چندان درست باشه چون پیمان صلح شش سال قبل از ورود جنکینسون بسته شده بود، پس باید دلایلی دیگه برای شروع این ارتباط وجود داشته باشه.

اما مهم‌ترین ارتباط با بریتانیا در جریان آزادسازی بندر عباس اتفاق افتاد که تحت اشغال پرتغالی‌ها بود، ایران با کمک ناوگان بریتانیا تونست خلیج فارس رو از پرتغالی‌ها پس بگیره.

کمپانی هند شرقی در عوض کمک نظامی به ایران این حق رو به دست آورد که در جنوب ایران استحکامات لازم برای تجارت بنا کنه و این چنین بود که بندر بوشهر به وجود اومد. در ابتدا منافع هند شرقی فقط بر محور تجارت استوار بود ولی با مستعمره کردن هند و اینکه روس‌ها و فرانسوی‌ها ایران رو دروازه پنهان هندوستان می‌دیدند، سیاست بریتانیا بر این شد که این رقیبان رو از صحنه کنار بزنه و از هندوستان محافظت کنه.

از این تاریخ به بعد سیاست بریتانیا در قبال ایران بر پایه محافظت از هندوستان استوار بود و این وضعیت تا دو قرن بعد همچنان ادامه داشت.

 شاید بشه گفت اولین دخالت جدی بریتانیا در امور داخلی ایران در ماجرای هرات اتفاق افتاد، شهر مهمی که از یک طرف بخاطر نزدیک بودن به خراسان از لحاظ نژاد، زبان و مذهب خویشاوند ایران محسوب می‌شد و از طرف دیگه شاهراه ارتباطی بین هند، ایران، چین، غرب و شمال بود. هرات به مدت ۲۰۰ سال تحت کنترل صفویان بود اما در اوایل قرن هجدهم میلادی با ضعیف شدن قدرت صفویه به دست افغان‌ها افتاد.

در ۱۷۹۸، قدرت زمان شاه، حاکم هرات به قدری بود که خطر حمله‌اش به پنجاب وجود داشت. لرد ولزلی حاکم نظامی هندوستان، جان مَلکم نماینده کمپانی هند شرقی در بوشهر رو به تهران فرستاد تا فتحعلی‌شاه رو برای حمله به هرات راضی کنه. اما در این بین اتفاقاتی افتاد و خبر رسید که ناپلئون قصد داره از طریق خاک ایران به هندوستان حمله کنه. در نتیجه مَلکم پیشنهادهای رنگین‌تری به فتحعلی‌شاه داد از جمله کمک نظامی برای ارتش ایران تا هم جلوی حمله فرانسوی‌ها رو بگیره و هم راحت‌تر هرات رو تسخیر کنه.

فتحعلی شاه این پیشنهادات رو قبول کرد و با حمایت از محمود شاه برادر زمان شاه کمک کرد هرات به ایران برگرده، اما بریتانیایی‌ها با چرخشی در سیاستشون نه تنها از ایران تقدیر نکردن بلکه محکومش کردن که چرا این‌کار رو انجام داده و هزینه‌هایی که ایران متحمل شده بود رو نپرداختن. با این نقض عهد توسط بریتانیا، ناپلئون از فرصت استفاده کرد و فتحعلی‌شاه رو ترغیب به امضای عهدنامه فینکنشتاین کرد، در این عهدنامه فرانسه متعهد می‌شد به ایران کمک کنه تا گرجستان روی که توسط روسیه اشغال شده بودن به ایران برگردونه و به مجهز کردن ارتش ایران کمک کنه. در مقابل ایران باید همه انگلیسی‌ها رو از خاک خودش اخراج می‌کرد و به بریتانیا اعلان جنگ می‌داد. اما هنوز دو ماه نگذشته بود که فرانسه با روسیه قرارداد صلح امضا کرد و عملا ایران رو در برابر روسیه تنها گذاشت. ایران که خطر روسیه رو بسیار نزدیک می‌دید دوباره سراغ بریتانیایی‌ها رفت و قراردادی دفاعی باهاشون بست تا در جنگ جلوی روسیه به ایران کمک کنن. اما بریتانیا بعد از شکست ناپلئون از روسیه، طرف روسیه رو گرفت و هیچ تمایلی به برهم زدن دوستی ایجاد شده با روسیه نداشت. نتیجه همه این‌ها عهدنامه گلستان بود که باعث جدا شدن قطعی سرزمین‌هایی شد که در اشغال روسیه بود. جنگ دوم ایران و روس هم به عهدنامه ترکمانچای(تلفظ) منتهی شد که طی اون ایران همه سرزمین‌های شمال رود ارس رو از دست داد. در بستن هر دو این قراردادها، بریتانیا نقش پررنگی داشت. استراو می‌گه اگه ما بدونیم ایرانی‌ها چه حسی نسبت به این قراردادها دارن و از اون ها به عنوان فجایع تاریخشون یاد می‌کنن، متوجه نفرت ایرانی ها از بریتانیا می شیم. که البته به نظر می‌رسه استراو اینجا مغلطه کرده، چون واقعا اثر چندانی از بریتانیا در این قراردادها دیده نمیشه یا حداقل تو حافظه تاریخی ایرانیا چیز چندان باقی نمونده. 

این اتفاقات و جنگ‌های ایران و روس باعث شد که ایران از مسئله هرات غافل بشه، محمود شاه تقریبا تا سی سال بعد ازفتح هرات، تحت حمایت پادشاه ایران بر هرات و قندهار حکومت کرد. با مرگ محمود شاه، پسرش کامران میرزا حاکم هرات شد و بنای استقلال از ایران رو گذاشت.

عباس میرزا در آخرین سال عمرش، محمد میرزا رو برای بازپس‌گیری هرات فرستاد و باعث اولین جنگ بین ایران و بریتانیا شد، بریتانیا در پاسخ به محاصره هرات، جزیره خارک رو اشغال کرد و به ایران اولتیماتوم داد که اگر دست از هرات برنداره نیروهاش رو وارد خاک ایران می‌کنه. ایران که توان مقابله با بریتانیا رو نداشت از فتح هرات دست برداشت. حدود ۱۸ سال بعد در زمان ناصرالدین شاه دوباره فکر بازپس گیری هرات به ذهن شاه افتاد و این شهر رو به خاک ایران برگردوند. ناصرالدین شاه فکر می کرد که بریتانیا بخاطر درگیر بودنش در جنگ کریمه، واکنش خاصی به این اقدام نشون نمیده اما بریتانیا به ایران اعلان جنگ داد و این‌بار علاوه بر اشغال خارک وارد خاک ایران هم شد و بندر بوشهر رو تصرف کرد. قشونی از ایران با ارتش بریتانیا در نزدیکی‌های برازجان درگیر شد و ارتش بریتانیا عقب‌نشینی کرد اما قشون ایران تلفات سنگینی داد. بریتانیایی‌ها در برابر مجاهدین تنگستانی و دشتستانی هم به مشکل خوردن اما به دلیل ضعف تسلیحاتی مجاهدین و علی‌رغم از خودگذشتگی‌های اون ها بریتانیا پیروز شد.

بعد از این نبردها که حدودا پنج ماه طول کشید، معاهده صلح پاریس بین ایران و بریتانیا امضا و زمینه‌ساز جدایی افغانستان از ایران شد. با این قرارداد بریتانیا نفوذ خودش رو در ایران افزایش داد به حدی که شمار کنسول‌گری‌های بریتانیا در ایران به ۲۳ رسید و به قول استراو این میزان از نفوذ در کشوری که حدودا ۵ میلیون جمعیت داشت بسیار زیاد بود. طبق معاهده پاریس بریتانیا حق کاپیتولاسیون رو هم از ایران گرفت.

شکست ایران از بریتانیا و روسیه باعث شد تا  سیاستمداران ایرانی در مواجهه با این دو ابرقدرت زمانه، سیاست دیگه ای رو در پیش بگیرن و تلاش کنن تا ضمن حفظ استقلال و تمامیت ارضی به روش دیگه ای با این همسایگان شمالی و جنوبی رفتار کنن و حتی مواقعی روسیه و بریتانیا رو به جون هم بندازن، اما این حفظ استقلال ظاهری و مستعمره نشدن بهای سنگینی برای ایران داشت.

منفعت بریتانیا و روسیه در اون زمان بر این بود که ایران عقب مانده باقی بمونه و حکومت مرکزی ضعیفی داشته باشه، به همین منظور از پیشرفت و توسعه ایران خصوصا توسعه راه‌ها جلوگیری می‌کردن، چون در نبود راه مناسب حکومت مرکزی نمی تونست قدرتش رو در کل کشور تسری بده.

ناصرالدین شاه با سفرهایی که به اروپا کرده بود لزوم اصلاحات و پیشرفت رو درک کرده بود اما منابعی برای این‌کار در اختیار نداشت و گمان می کرد تنها راه پیشرفت کشور ورود سرمایه خارجیه، در کنار این‌ها گمان می‌کرد اگر بریتانیا سرمایه‌گذاری بلندمدت در ایران انجام بده میزان تعهدش به ایران افزایش پیدا می‌کنه و دیگه به عنوان یک مهره بین بریتانیا و روسیه قلمداد نمی‌شه. نتیجه این رویکرد و البته حکومت استبدادی شاه که فکر می‌کرد بهتر و بیشتر از همه می‌فهمه امتیازاتی بود که حتی به قول استراو به تاراج ایران منجر شد.

اولین  امتیاز به رویتر اعطا شد، رویتر یک یهودی آلمانی بود که به انگلستان مهاجرت کرده بود. بعد از گسترش تلگراف متوجه شد که از طریق این ابزار میشه اخبار و اطلاعات بازار سهام لندن، پاریس و اخبار مهم  کشورها رو منتقل کنه. اینطوری بود که خبرگزاری رویترز تاسیس شد و ثروت هنگفتی رو براش رقم زد. تلگراف ده سال بعد از معرفی اون در اروپا و آمریکا در ایران توسعه پیدا کرد.  بریتانیا بدنبال شورش هندوستان در سال ۱۸۵۷ که به بهای جان بیش از ۱۵ هزار هندی و هزاران بریتانیایی تموم شد،  نیاز داشت برای جلوگیری از اتفاقی مشابه در هندوستان، خیلی سریع از اتفاقات باخبر بشه. یکی از مقرهای اصلی بریتانیا در اون زمان بغداد بود و می بایست از طریق خاک ایران تلگراف رو از هندوستان به بغداد برسونن. به همین منظور ابتدا باید شاه و درباریان رو برای لزوم داشتن تلگراف توجیه می‌کردن چون گسترش تلگراف توسط انگلیسی ها ترس افزایش نفوذ بریتانیا رو به همراه داشت، همینطور باید روحانیون محافظه‌کار که مخالف ورود تکنولوژی غربی بودن و خان‌های محلی که گسترش این تکنولوژی از آزادی عملشون کم می‌کرد رو راضی کنن. بریتانیا بالاخره تونست همه رو قانع کنه.  در سال ۱۸۶۰ تلگراف در ایران راه اندازی شد و تا سال ۱۹۳۱ هم در اختیار بریتانیا بود. تلگرافی که یکی از ابزارهای مهم در پیروزی جنبش مشروطه و تنباکو شد.

با گسترش تلگراف نظر رویتر به ایران جلب شد و گویا با رشوه‌ای که به چند نفر از متنفذین ایرانی از جمله سپهسالار صدراعظم ایران داد تونست امتیازی رو به دست بیاره که به معنای واقعی کلمه ایران رو به مدت ۷۰ سال تبدیل به مستعمره می‌کرد، اون هم نه مستعمره بریتانیا بلکه مستعمره یک شخص. مفاد این قرارداد اونقدر وسیع بود که صدای انگلیسی‌ها رو هم درآورد. به عنوان مثال لرد کرزن که خودش بعدها نقش موثری در قراداد ۱۹۱۹ داشت در جایی نوشته: «این امتیاز به معنای تسلیم تمام و کمال تمامی منابع صنعتی یک کشور، به دستان یک اجنبی است که در خیال هم نمی‌گنجد.»

ایرادی که اینجا به استراو وارده اینه که جریانات رو خیلی یک طرفه دیده و باید به تفکرات سپهسالار هم توجه می کرد، همونطور که قبل‌تر اشاره کردم به دلیل نبود منابع و دانش فنی امکان پیشرفت کشور جز توسط خارجی‌ها ممکن نبود، قرارداد رویتر هم در همین راستا بسته شد، تنها ایراد این قرارداد وسعت و اختیاراتی بود که به یک فرد داده می‌شد و اشتباه سپهسالار این بود که گمان می‌کرد این قرارداد باعث تعهد بریتانیا نسبت به ایران می‌شه اما این‌طور نبود و بریتانیا خودش رو کاملا از قرارداد کنار کشیده بود.

مخالفت روسیه با این قرارداد و عدم حمایت بریتانیا از زیاده‌خواهی رویتر و همچنین اعتراضات روحانیون و مردم باعث شد که ناصرالدین شاه دستور به لغو قرارداد بده. تنها بندی که می‌شد با استناد به اون قرارداد رو لغو کرد بندی بود که رویتر ملزم می‌شد ظرف ۱۵ ماه کار احداث راه آهن رو شروع کنه، رویتر هم کارهایی کرده بود اما اونقدری نبود که بشه به عنوان شروع احداث راه‌آهن به حسابشون آورد. در نتیجه قرارداد لغو شد اما رویتر تسلیم نشد و تصمیم گرفت قرارداد رو به تزار روسیه بفروشه که طبق قرارداد این حق رو داشت.

بریتانیا که تا اینجا خودش رو از این قرارداد کنار کشیده بود احساس کرد فریب خورده و ایران داره تبدیل به مستعمره روسیه می شه. پس وارد بازی شد و ایران رو تحت فشار گذاشت که به مفاد قراردادش با رویتر پابند نبوده و باید قرارداد دیگه ای با رویتر ببنده.  تا به این وسیله رویتر رو راضی کنه که قرارداد رو به تزار نفروشه. این قرارداد جدید مثل قبلی سخاوتمندانه نبود اما عملا چیزی شبیه بانک مرکزی تحت انحصار رویتر در ایران تاسیس می‌شد.

رویتر مشاوری داشت به اسم هنری وولف که وزیر مختار انگلیس در ایران بود، فردی تند و جسور که فقط منافع آنی بریتانیا رو مدنظر داشت و به گفته استراو اقدامات تندش باعث شد به اعتبار بریتانیا در ایران لطمات بسیاری وارد بشه. در زمان هنری وولف بود که سیل سرمایه‌گذاران بریتانیایی به ایران سرازیر شد و وولف در انعقاد قراردادهای تالبوت و دارسی هم نقش پررنگی داشت

استراو ادعا می‌کنه این اقدامات یعنی قراردادهایی این‌چنینی، باعث تحرک روحانیت در ایران شد که ۹۰ سال بعد به انقلاب اسلامی منجر شد.

اما امتیازی که به رویتر داده شد خیلی در زندگی قاطبه مردم تاثیری نداشت، لطمه اصلی به اعتبار بریتانیا در ماجرای انحصار تنباکو اتفاق افتاد، تنباکو مورد مصرف اکثریت قریب به اتفاق ایرانی‌ها بود و هزاران نفر در این صنعت فعال بودن و زندگیشون به اون وابسته بود. در نتیجه این امتیاز تاثیری مستقیم در زندگی عامه مردم داشت. این امتیاز انحصار خرید و فروش تنباکو رو به مدت ۵۰ سال به تالبوت واگذار می کرد.

سید جمال الدین اسدآبادی نامه‌ای سرگشاده به میرزای شیرزای نوشت و با شمردن یک به یک خیانت‌هایی که ناصرالدین شاه کرده و ایران رو به اجنبی فروخته اذعان کرد: «پادشاه ایران سست‌عنصر و بدسیرت گشته، مشاعرش ضعیف شده، بدرفتاری را پیش گرفته، خودش از اداره کشور و حفظ منافع عمومی عاجز است.» شورش‌هایی در اقصی نقاط ایران در اعتراض به قرارداد تالبوت شروع شد مخصوصا جاهایی که کشت تنباکو رونق داشت و حکومت ایران این شورش‌ها رو سرکوب کرد که به کشته شدن عده‌ای منجر شد.

به دنبال این شورش ها و نامه های اعتراض آمیز دیگه‌ای که به نجف ارسال شد، میرزای شیرزای فتوای تحریم تنباکو رو صادر کرد. اعتراضات مردمی بالا گرفت و تحریم تنباکو حتی تا حرمسرای ناصرالدین شاه هم رفت و سوگلی شاه انیس الدوله دستور داد قلیان‌ها رو از حرمسرا جمع کنن. جنبش تنباکو در نهایت پیروز شد و امتیاز لغو شد اما در حین جنبش می‌رفت که با فشار بیشتر همه امتیازها لغو بشه ولی اعتراضات محدود به تنباکو باقی موند، علل زیادی وجود داره که چرا این جنبش که می‌تونست گسترده‌تر بشه محدود باقی موند اما چیزی که جدید بود حضور روحانیت و مردم به عنوان نیرویی تاثیر گذار در سیاست ایران بود.

اینجا هم استراو به نظر دچار اشتباه شده، در این دوران روحانیت به صورت طبقه وارد مبارزات سیاسی نشده بود بعضی روحانیان مبارزات سیاسی می‌کردن اما نمیشه این‌ها رو به کل طبقه روحانیت تسری داد.

با الغای قرارداد تالبوت، دربار برای پرداخت ضرر و زیان این قرارداد تحت فشار قرار گرفت و چاره‌ای برای ناصرالدین شاه نموند جز قرض گرفتن از بانک شاهنشاهی رویتر. رویتر بهره شش درصدی بر وام ایران بست و دربار ملزم شد سالانه ۳۰ هزار پوند قسط پرداخت کنه که بازپرداخت وام رو تا ۴۰ سال افزایش می داد، برای تضمین وام هم گمرکات خلیج فارس گرو گذاشته شد.

بعد از ترور ناصرالدین شاه، و در زمان مظفرالدین شاه  و به خاطر دیدی منفی که نسبت به بریتانیا وجود داشت، با استقراض از روسیه وام بریتانیا تسویه شد و عملا به جای بریتانیا روسیه نشست. مظفرالدین شاه مثل پدرش مابقی وام رو در خوشگذرانی‌های اروپا خرج کرد. بریتانیا که خودش رو از میدان به در شده می‌دید سعی کرد شاه رو دوباره به طرف خودش متمایل کنه. به همین منظور در سفری که مظفرالدین شاه به بریتانیا کرده بود، سعی داشتن بالاترین نشان اشرافی بریتانیا رو به شاه تقدیم کنن اما در این بین ملکه ویکتوریا مرد و ادوارد هفتم به پادشاهی رسید و گفت این نشان رو فقط به مومنان مسیحی خواهد داد. مظفرالدین شاه از این اقدام رنجید و دیگه روی خوشی به بریتانیا نشون نداد.

و با واگذاری گمرکات به نوز بلژیکی که تحت حمایت روس ها بود اوضاع رو بدتر کرد، نوز با افزایش گمرکات طبقه بازاریان رو تحت فشار گذاشت، بازاری‌ها هم دست به دامن روحانیون شدن و این‌طوری بود که مقدمات انقلاب مشروطه فراهم شد. چیزی که برای من تو این کتاب جالب بود اشاره استراو به تقارن انقلاب مشروطه ایران با انقلابی مشابه در روسیه تزاری بود. یک سال قبل از انقلاب مشروطه ایران و در پی شکست روسیه از ژاپن شورشی در روسیه به خاطر اوضاع بد اقتصادی و سیاسی پا گرفت که در نهایت به تاسیس دوما ختم شد. ایرانی ها هم که این پیروزی رو برای مردم  همسایه شمالی دیده بودن دلشون قرص شد که بتونن مشابه همچین کاری رو در ایران هم انجام بدن.

بریتانیا در پیروزی نهضت مشروطه نقش پررنگی بازی کرد و با پناه دادن به معترضین و تلاش جهت برقراری مشروطه به بازسازی چهره و نقش خودش در ایران کمک کرد. بریتانیا در کنار بازسازی وجهه خودش به دنبال تحت فشار گذاشتن مظفرالدین شاه و همچنین کاهش نفوذ شوروی در ایران بود. اما این بهبود چهره بریتانیا دوام چندانی نداشت و توسط خودشون از بین رفت.

مجلس که تشکیل شد در اولین اقدام با گرفتن وام مشترک از بریتانیا و روسیه مخالفت کرد، و در عمل این دو قدرت رو در نبرد با مشروطه دارای منافع مشترکی کرد. بریتانیا بعد از جنگ بوئر علاقه‌ای به لشکرکشی نداشت و هنوز خطر حمله روسیه به هندوستان وجود داشت پس ترجیح داد با یک توافق سیاسی کم‌خرج مشکلاتش رو برطرف کنه. نتیجه این توافق کم‌خرج قرارداد معروف ۱۹۰۷ بود که ایران رو به دو منطقه نفوذ روسیه و بریتانیا تقسیم می‌کرد.

به قول استراو متن این قرارداد چنان گرم و گیرا و محبت آمیز بود که اگر به دست ایرانی ساده‌ دلی می‌رسید فورا نتیجه می گرفت که دولت‌های بریتانیا و روسیه هیچ دغدغه‌ای جز سعادت و بهروزی ملت ایران ندارن. اما ایرانی‌ها فریب این قرارداد رو نخوردن و به گفته ادوارد براون: «بیشتر ایرانیان، حتی به این فکر افتادند که بریتانیا با این کار می‌خواهد از گسترش تفکر انقلاب مشروطه به دیگر کشورهای آسیایی جلوگیری کند. چون یک طرف هندوستان را داشتند و طرف دیگر مصر. ایران باید ضعیف می‌شد و چند پاره و در بند همان شرایط دشوار خود می‌ماند و دست و پا می‌زد تا از آن استان‌های مجاور هندوستان گزندی به این کشور نرسد.» منطقی مشابه مواجهه با جنبش ملی کردن صنعت نفت، استدلال بریتانیا در اون زمان این بود که اگه ملی شدن پذیرفته بشه، منافع شرکت های نفتی در تمام دنیا به خطر میوفته. متاسفانه در تاریخ معاصر ایران بارها شاهد شروع یک جریان بودیم که به شدت و به بهانه جلوگیری از گسترش اون به سایر کشورها توسط ابرقدرت ها سرکوب شده و عقیم مانده. اونقدر که کشورهایی که بعد از ایران و با تاسی از ایران دست به این مبارزات زدن به خواسته هاشون رسیدن. ایران که شروع کننده این جریان ها بوده خیلی بعدتر به خواسته هاش رسیده.

با روی کار اومدن استبداد صغیر محمدعلی شاه که از حمایت روسیه  برخوردار بود، دو سال باید می گذشت تا مبارزان مشروطه بتونن محمدعلی شاه رو از سلطنت خلع و پسرش احمد شاه رو جانشینش کنن.

چیزی که در گیر و دار مشروطه از چشم آزادی‌خواهان دور موند مساله نفت بود. استراو تاریخچه جالبی از اکتشاف نفت در ایران و چگونگی تشکیل شرکت نفت ایران و انگلیس می‌گه که با توجه به اینکه من در قسمت‌های مختلف پادکست در این‌باره صحبت کردم، تکرار دوباره اشون رو لازم نمی دونم. با شروع جنگ جهانی اول با اینکه ایران اعلام بی‌طرفی کرده بود اما شمال توسط روسیه، جنوب توسط بریتانیا و غرب توسط عثمانی اشغال شد. طبق قرارداد سری ۱۹۱۵ که بین روسیه و بریتانیا بسته شده بود این دولت‌ها اجازه داشتن نیروی نظامی خودشون رو در مناطق تحت نفوذشون ایجاد کنن به همین منظور روسیه بدون اجازه ایران واحدهای قزاق رو در تبریز، گرگان، رشت، اصفهان، کرمانشاه، همدان، ارومیه و مشهد تشکیل داد و بریتانیا هم پلیس جنوب رو ایجاد کرد که متشکل از ده هزار سرباز ایرانی بودند که زیر نظر افسران بریتانیایی مشغول به کار بودن. جالبه که هزینه این نیروهای نظامی رو هم باید ایران می‌پرداخت. مفاد این قرارداد تا انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ مخفی بود.

بعد از انقلاب بلشویکی روسیه خاک ایران رو ترک کرد اما دوره چهارساله اشغال ایران یکی از فاجعه‌بارترین دوره‌های تاریخ معاصر ایرانه که کمتر در موردش حرفی زده شده. درسته که میشه به این دوران طوری نگاه کرد که انگار ایران کاملا در اختیار بریتانیا و روسیه بوده اما واقعیت این‌طور نبود، در جنوب مقاومت‌های دلیران تنگستان به رهبری رئیس‌علی دلواری وجود داشت، در کازرون مقاومت ناصرلشکر و در خوزستان نبرد جهاد به رهبری عرب‌های خوزستان. در تهران هم تلاش بر این بود تا ایران به حمایت از آلمان و عثمانی علیه روسیه و بریتانیا وارد جنگ بشه، این تلاش‌ها روسیه و بریتانیا رو به این باور رسوند که در تهران کودتایی آلمانی در حال وقوعه، در نتیجه نیروهاشون رو به سمت تهران روانه کردند. در مقابل دولت ایران تصمیم گرفت پایتخت رو به اصفهان منتقل کنه اما وزیران مختار روسیه و بریتانیا شاه رو قانع کردن که قصد ورود به تهران رو ندارن. در نهایت جمعی از رجال سیاسی به کرمانشاه مهاجرت کردن و در اونجا گارد ملی و دولت موقت مهاجرین رو تشکیل دادن.

در طول چهار سال جنگ جهانی اول، ایرانی‌های بسیاری توسط ارتش‌های روسیه، بریتانیا و عثمانی کشته شدن. از جمله نسل‌کشی‌هایی که عثمانی در آذربایجان انجام داد و دهکده‌های آشوری نشین ایران رو غارت و ویران کرد.

در کنار این‌ها قحطی بزرگ که بواسطه خشکسالی و مصرف ارتش‌های روس و بریتانیا بوجود اومده بود جان بسیاری از ایرانی‌ها رو گرفت، گفته می‌شه احمدشاه خودش یکی از محتکران بزرگ گندم در اون روزها بوده و گندمش رو جز به قیمت روز نمی‌فروخته. در سال آخر جنگ در کنار همه‌گیری وبا و مالاریا، همه‌گیری آنفولانزای اسپانیایی کشته‌های زیادی رو بر جا گذاشت که دلیل عمده‌اش نبود امکانات بهداشتی و محدود بودن دامنه قدرت حکومت مرکزی بود. برآورد می‌شه که بین یک تا سه میلیون نفر در طول این چهار سال در ایران کشته شدن که با توجه به جمعیت تقریبا ده میلیونی ایران رقم بزرگی بود.

بعد از جنگ ایران تلاش کرد تا بخاطر فجایعی که جنگ مسببش بود و نقض بی‌طرفی ای که توسط روسیه، بریتانیا و عثمانی صورت گرفته بود غرامت بگیره، اما با دخالت بریتانیا هیئت ایرانی رو به کنفرانس صلح پاریس راه ندادند. هیئت ایرانی تصمیم گرفت به بریتانیا بره و شکایتش رو به دربار و مجلس این کشور عرضه کنه اما با دخالت وزیر خارجه وقت، لرد کرزن، هیئت ایرانی رو به خاک بریتانیا هم راه ندادند. این‌همه توهین و تحقیر کافی نبود بلکه باید قرارداد ۱۹۱۹ رو هم با رشوه دادن به احمد شاه، وثوق الدوله، فیروز میرزا و اکبر میرزا صارم الدوله به ایران تحمیل می‌کردن که طبق اون ایران رسما مستعمره بریتانیا می‌شد. من در مورد این قرارداد و زمینه‌های اون کمی در اپیزود اختناق ایران توضیح دادم که برای اطلاعات بیشتر می تونید به اون اپیزود مراجعه کنید. اینجا استراو واقعیت دیگه‌ای رو هم اضافه می‌کنه و یکی از دلایل شکست این قرارداد رو در شکست ارتش بریتانیا در شمال ایران توسط  بلشویک‌ها میدونه که باعث ضربه خوردن به اعتبار بریتانیا شد و جراتی به سیاستمداران ایرانی داد تا راحت تر از شر این قرارداد خلاص شن.

آنچه از ارتش بریتانیا در شمال ایران باقی مونده بود در قزوین مستقر شد تا  جلوی حمله احتمالی بلشویک ها به هند رو بگیرن، این ارتش تحت فرماندهی ژنرال آیرونساید قرار داشت که بعدتر فرماندهی بریگاد قزاق رو هم به دست گرفت. بریگاد قزاق در نبود فرماندهانشون که بعضی به روسیه برگشته بودن و بعضی دستگیر شده بودن، وضعیتی اسفبار داشت، نه اسلحه داشتن و نه یونیفرم. اما مشکل اصلی در نبودن فرماندهان، انتخاب فردی مناسب برای فرماندهی بود. در همین احوالات بریگادی از تبریز رسید که بر خلاف قبلی‌ها بسیار مرتب و سرحال بودن، فرمانده این‌ها رضاخان بود. آیرونساید می‌گه تصمیم گرفتیم رضاخان رو فرمانده قزاق‌ها کنیم ببینیم چه اتفاقی می افته. رضاخان موفق میشه نظم و نسقی به بریگاد قزاق بده و خیال آیرونساید رو از بابت وجود فرمانده ای لایق راحت می کنه. ارتش بریتانیا در آستانه ترک ایران بود، ایرانی سراسر آشوب، ناامنی و هرج و مرج. آیرونساید در آستانه خروج از ایران از رضاخان دو قول می گیره یک اینکه مزاحم خروج نیروهای انگلیسی نشه و دوم اینکه هیچ اقدام خشونت آمیزی برای برداشتن شاه انجام نده و جلوی دیگران رو برای انجام این کار بگیره. آیرونساید در خاطراتش می‌نویسه: «به چشمم مردی شجاع و قدرتمندی آمد که حب وطن را در عمق جان خویش نشانده است. به زعم من ایران به رهبری نیاز دارد که بتواند در شرایط صعب، این کشور را به پیش راهبری کند و این همان مرد، بی‌شک همه این ارزش‌ها را در خود گرد آورده بود.» بعد از رفتن آیرونساید رضاخان به همراه بریگاد قزاق تهران رو در سوم  اسفند ۱۲۹۹ اشغال و سید ضیا رو نخست وزیر کرد.

آیرونساید در خاطراتش می‌نویسه: «خوشم می‌آید از این‌که می‌بینم اینجا همه خیال می‌کنند من کودتا را طراحی کردم. من هم وانمود می‌کنم حق با آنهاست.» همونطور که استراو استدلال می‌کنه این کودتا کار بریتانیا نبود، البته کمک‌ها و حمایت‌هایی از طرف سفارت بدون اطلاع وزارت خارجه انجام شده بود اما در کل حرکتی داخلی بود. رضاخان تلاش کرد اصلاحاتی شبیه به آتاتورک در ایران اجرا کنه اما جامعه ایران بر خلاف ترکیه این آمادگی رو نداشت. به زعم استراو رضاخان مثل آتاتورک وطن پرست و ملی‌گرا بود و به دنبال استقلال کشور. رضاشاه از چند جهت مواضع بریتانیا رو در ایران تضعیف کرد اول اینکه در سال ۱۳۰۶ بانک ملی رو تاسیس کرد و جلوی انحصار بانک رویتر رو گرفت، دوم تلگرافخانه ایران رو راه انداخت که تلگرافخانه قبلی رو در خودش هضم کرد و در نهایت دامنه نفوذ کنسول‌گری‌ها رو محدود کرد. اما نتونست قرارداد دارسی رو ملغی کنه یا قرارداد بهتری ببنده. استراو مرتبا ادعا می‌کنه رضا شاه استقلال ایران رو حفظ کرد و بریتانیا در این سال ها دخالتی در امور داخلی ایران نمی‌کرد، اما نمی‌گه چرا کشوری که تا اون روز از انواع دخالت‌ها و نفوذها در ایران فروگذاری نکرده بود چطور شد که به یکباره دست از اعمال نفوذ برداشت؟ این اوضاع ادامه داشت تا  در شهریور ۲۰ فاجعه جنگ جهانی اول تکرار شد و ایران این‌بار هم به بهانه وجود آلمان‌ها در ایران اشغال شد تا به پل پیروزی متفقین تبدیل بشه. با استعفای رضاشاه و اشغال ایران توسط متفقین، خلا قدرت باعث شورش و قحطی در ایران شد. باز هم شاهد سو استفاده مقامات ایرانی در انبار کردن مایحتاج مردم و بردن سودهای کلان هستیم.

بعد از جنگ و با خروج نیروهای بریتانیا و آمریکا، شوروی در ایران موند تا امتیاز نفت شمال رو به دست بیاره، من درباره این امتیاز، غائله آذربایجان و اتفاقاتی که به ملی شدن صنعت نفت منجر شد در اپیزودهای مختلف پادکست صحبت کردم و اینجا دوباره تکرارشون نمی کنم. فقط من به نکاتی اشاره می‌کنم که خودم در جاهای دیگه ندیدم، مثلا استراو اشاره ای داره به سازمان جاسوسی گسترده شرکت نفت ایران و انگلیس که اسنادش تا امروز حتی در اختیار محققان بریتانیایی هم قرار نگرفته. یا اشاره به سندی از اسناد وزارت خارجه بریتانیا در ژوئن ۱۹۵۱ می کنه که در اون  گفته شده باید حسین مکی رو بخریم تا پشت مصدق رو خالی کنه و ادامه میده در این سند نیومده که این‌کار رو کردن یا نه اما از شواهد چنین برمیاد.

استراو در پایان روایتش از جنبش ملی شدن صنعت نفت ادعا می کنه مصدق قربانی استبدادش شد، گرچه من اعتقاد دارم سیستم فکری مصدق چیزی شبیه حاکم خیرخواه بود، اما مستبد بودنش با واقعیت نمی‌خونه، تمام اختیاراتی که از مجلس گرفت من باب اصلاحاتی بود که باید به سرعت انجام می‌شد و ما کمتر دوره تاریخی رو از نظر آزادی مطبوعات و اجتماعات سراغ داریم که شبیه دوران حکومت مصدق باشه. روزنامه‌ها خصوصا نشریات حزب توده علنا به دولت حمله می کردن و اجتماعات طوری بود که صدای هواداران مصدق رو هم بلند کرده بود که نباید اینقدر آزادی وجود داشته باشه. پس این ادعای استراو، ادعایی غلطه و با واقعیت‌های تاریخی همخوان نیست. همینطوراستراو در مورد استعفای نماینده‌های طرفدار مصدق از مجلس هفدهم هم اشتباه می کنه و میگه این استعفا انجام نشده و به همین دلیل مصدق رفراندوم انحلال مجلس رو برگزار کرد، در حالی که با اعلام مصدق دو سوم نماینده‌های مجلس استعفا کرده بودن و مجلس از اکثریت افتاده بود.

در نهایت هم که کودتای ۲۸ مرداد با همکاری بریتانیا و آمریکا انجام شد و دولت ملی مصدق رو سرنگون کرد. این کودتا اثرات زیادی داشت اولا که نقشه راهی شد برای آمریکاییها تا در دیگر کشورهایی که دولتش باب میل آمریکا نیست کودتا کنه که آخریش همین چند وقت پیش در بولیوی و بر سر منابع لیتیوم این کشور انجام شد، کودتایی که ایلان ماسک هم در توییتی از اون حمایت کرد. دومین تاثیر نهضت ملی و سرنگونی اش توسط کودتا، به راه انداختن موجی از ملی گرایی در کشورهای منطقه بود که به نفوذ غربی ها خصوصا بریتانیا در منطقه پایان داد.

استراو با اشاره به اینکه رسیدن به نهادهای دموکراتیک فرآیندی زمانبر و طولانی است اذعان میکنه که ایران از انقلاب مشروطه به این طرف فرصت رسیدن به نهادهای دموکراتیک رو نداشت و هر وقت که به سمت دموکراتیک شدن حرکت کرد با دخالت های خارجی خصوصا بریتانیا این امر ناکام موند که مهمترین و بزرگترین اون ها همین کودتای ۲۸ مرداد در زمان نخست وزیری چرچیل بود.

با برگشت شاه آرام آرام دیکتاتوری ۲۵ ساله شروع شد، شاهی که به زعم استراو فقط پارانویا و بدبینی رو از پدرش به ارث برده بود. شاه گمان میکرد موجودی برگزیده و نظر کرده است و وظیفه داره ایران رو تبدیل به تمدنی عظیم کنه. با اینکه با کودتا برگشته بود فکر می کرد مردم واقعا دوستش دارن و هیچ درکی از وضعیت مردمش نداشت. دیکتاتوری ۲۵ ساله محمدرضا شاه با حمایت و چشم پوشی غربیها از فجایعی که در ایران اتفاق می افتاد همراه بود، گرچه این بار بریتانیا جای خودش رو به آمریکا داده بود. بعد از جنگ جهانی دوم و بعد از کودتای ۲۸ مرداد دوران امپراطوری بریتانیا در جهان به سر رسیده بود و استراو اشاره به لطیفه ای می کنه و میگه «ایران تنها کشوری است که هنوز گمان می کند بریتانیا یک ابرقدرت است.» واقعیت اینه که از این تاریخ به بعد نقش بریتانیا در تاریخ ایران کم رنگ تر و نقش آمریکا پر رنگ ترمی شه. استراو اعتراف می کنه که هیچ کس، حتی اون ها که کارشون رصد وضعیت ایران بود نتونستن انقلاب ۵۷ رو پیش بینی کنن و دلیلش این بود که به خاطر رضایت شاه تماسشون رو با مخالفین حکومت قطع کرده بودن.

در آستانه انقلاب و در ۱۳ آبان ۵۷ حمله ای به سفارت بریتانیا در خیابان فردوسی صورت گرفت که به آتش زدن ساختمان ها منجر شد، شایعات حاکی از این بود که این کار توسط ساواک انجام شده تا به این بهانه حکومت نظامی اعلام بشه . بعد از انقلاب هم اتفاق مشابه دیگه ای این بار در بریتانیا افتاد، در اوج ماجرای اشغال سفارت آمریکا در تهران، در ۱۰ اردیبهشت ۵۹ جمعی از تروریست های عرب با گذرنامه عراقی به سفارت ایران در لندن حمله کردن و کارکنان سفارت رو گروگان گرفتن، بعدها مشخص شد که حزب بعث پشت این ماجرا بوده و تروریست ها رو آموزش داده. خواسته تروریست ها یکی آزاد سازی ۹۱ نفر زندانی در زندان های ایران و به رسمیت شناختن خودمختاری خوزستان بود. بعد از اینکه تروریست ها به خواسته شون نرسیدن یکی از کارکنان سفارت به نام عباس لواسانی وابسته مطبوعاتی سفارت ایران را کشتند و پیکر بی جانش رو به خیابان انداختند. بعد از این جنایت بود که مارگارت تاچر دستور مداخله نیروهای ویژه رو داد، که طی اون بغیر از یکی، همه تروریست ها و یکی از کارکنان سفارت کشته شدن. بعد از این واقعه بین ایران و بریتانیا توافق شد که خسارت وارد شده به سفارت ها به عهده کشور میزبان باشه. ایران غرامت حمله به سفارت بریتانیا در ۱۳ آبان ۱۳۵۷ رو پرداخت و بریتانیا غرامت اشغال سفارت ایران در لندن رو. بعدها در پی اشغال سفارت بریتانیا در سال ۱۳۹۰ هم ایران ملزم به پرداخت یک میلیون و سیصد هزار پوند خسارت به بریتانیا شد.

بریتانیا در این بین سعی کرد به بهانه نجات گروگانهای ایرانی، در زمینه گروگان گیری در سفارت آمریکا هم میانجی گری کنه البته خاطرنشان کرد که این درخواست یک درخواست انسانی است و قصد گروکشی نداره. بحران گروگان گیری سفارت آمریکا با روی کار اومدن ریگان حل شد، اما مشکلی که باقی مونده بود جنگ تحمیلی بود.

جنگ هشت ساله ایران و عراق که با حمایت روسیه، فرانسه و چین علیه ایران شروع شده بود، در نگاه بعضی از آمریکایی‌ها مثل چارلز کاگن افسر سیا و مدیر دایره شرق نزدیک و آسیای جنوبی، انتقامی بود که ایران باید بخاطر ماجرای گروگان گیری پس می داد. با اینکه عراق در ابتدای جنگ بیشتر از اینکه تحت حمایت آمریکا باشه تحت حمایت شوروی و فرانسه بود ولی عملا همه دلشون می خواست ایران بازنده جنگ باشه. ایران در جریان جنگ با ممنوع کردن فعالیت حزب توده و اعدام چند نظامی توده ای به جرم جاسوسی برای شوروی، خشم شوروی رو بیشتر برانگیخت که باعث شد ارتش صدام رو به روز کنه. بعد از پیروزی های ایران و آزادسازی خرمشهر هم حمایت آمریکا از صدام گسترده تر شد. آمریکا هم اجازه صدور موادی رو به عراق داد که می شد از اون ها برای ساخت سلاح های شیمیایی استفاده کرد، هم ماهواره هاش رو در اختیار عراق گذاشت و هم در جهان کارزاری راه انداخت که چون ایران ادامه دهنده جنگه پس مقصره و سعی کرد حتی استفاده از سلاح های شیمیایی رو هم به گردن ایران بیندازه. تمامی سازمان های جهانی هم در این موارد یا سکوت کردن یا جانب عراق رو گرفتن. به زعم کارشناسان ایران در اون زمان توانایی ساخت سلاح شیمیایی رو داشت اما هیچ مدرکی دال بر استفاده ایران از سلاح شیمیایی وجود نداره.

بریتانیا در این بین در کنار کشورهایی قرار گرفته بود که دوست داشتن ایران برنده جنگ نباشه و در برابر جنایات صدام علیه ایران یا سکوت کردن یا سیاست حمایت از صدام رو پی گرفتن. گرچه استراو سعی داره نقش بریتانیا رو کمرنگ جلوه بده. استراو از خاطراتی یاد میکنه که سیاستمداران اون دوره نوشتن و اشاره ای به نقش بریتانیا در جنگ نکردن اما فروش سلاح و کمک های امنیتی و آموزشی به رژیم صدام در کنار قطع روابط دیپلماتیک بین ایران و بریتانیا در زمان جنگ از مواردیه که خلاف این امر رو ثابت می کنه. گرچه استراو به این قطع روابط دیپلماتیک اشاره می کنه اما اون رو مرتبط می دونه با ماجرای گروگان گیری سفارت آمریکا و البته ماهرانه قضیه رو سوق میده به سمت گروگانگیری ادوارد چاپلین که در سال ۱۳۶۶ در دفتر حافظ منافع بریتانیا در سفارت سوئد کار می کرد.

بعد از اتمام جنگ و پذیرش قطعنامه روابط بین ایران و بریتانیا در حال عادی شدن بود که فتوای  آیت الله خمینی مبنی بر ارتداد و اعدام سلمان رشدی و ناشران کتاب آیات شیطانی خبرساز شد. ایران که بعد از ماجرای گروگانگیری، خصوصا به واسطه حمایت عظیم تبلیغاتی غرب در جهان منزوی شده بود، ترسی از نفرت یا انزوای بیشتر توسط غربی ها نداشت.

اما یک سال بعد و به دنبال تنش بین دولت های غربی با عراق، لازم بود که دوباره روابط بین ایران و بریتانیا عادی سازی بشه. به دنبال حمله عراق به کویت، ائتلافی به رهبری آمریکا و بریتانیا به عراق حمله کردن، صدام در این میانه به هر روشی دست زد تا برای خودش متحدانی بسازه حتی از ایران هم درخواست کمک کرد اما ایران قبول نکرد و وقتی صدام هواپیماهای بمب افکنش رو تو خاک ایران نشوند تا از صدمه نیروهای ائتلافی در امون بمونن، ایران اون ها رو به عنوان بخشی از غرامتی که باید عراق می پرداخت مصادره کرد.

ایران در جریان جنگ خلیج فارس دخالتی نکرد و این به نفع ائتلاف بود، اما سودی از این عدم دخالت نصیبش نشد و در جریان صلح بین اسرائیل و فلسطین در کنفرانس مادرید از ایران دعوت نشد. به قول استراو از اینجاست که ایران تصمیم می گیره از جنبش حماس علیه اسرائیل حمایت کنه. از طرفی ایران به دنبال تعامل بیشتر با غرب بود اما برای اسرائیل که به واسطه صلح با عرفات با مشکلات داخلی روبرو شده بود دشمنی چون ایران کمک کننده بود و باید جلوی تلاش ایران برای نزدیک شدن به غرب رو می گرفت. پس با استفاده از لابی هایی که داشت تونست آمریکا رو قانع کنه تا بجای نزدیکی به ایران علیه ایران تحریم هایی رو اعمال کنه.

با روی کار اومدن سیدمحمد خاتمی روابط بین ایران و جهان رو به بهبود می رفت، به مرور ایران از انزوا خارج شد و سال ۲۰۰۱ به پیشنهاد ایران توسط مجمع عمومی سازمان ملل به عنوان سال گفتگوی تمدن ها نامیده شد. اما در سال گفتگوی تمدن ها القاعده به برج های دو قلو حمله کرد. ایران و آمریکا در اون زمان دغدغه مشترک القاعده و حکومت طالبان رو داشتند. ایران با همکاری روسیه از احمد شاه مسعود علیه طالبان حمایت می کرد. مبارزان طالبان در دهه ۸۰ توسط آمریکایی ها و در خاک پاکستان آموزش دیده بودن تا با نیروهای شوروی بجنگند. بعد از عقب نشینی شوروی از افغانستان، آمریکا دخالتی در امور داخلی افغانستان نمی کرد چون هم خطرش به داخل مرزهاش محدود بود و هم بدش نمی اومد ایران در مرزهای شرقیش مشکل داشته باشه. اما حالا القاعده خودش رو به آمریکا رسونده بود و باید این خطر دفع می شد. آمریکایی ها به این نتیجه رسیدن که برای مبارزه با القاعده نیاز به همکاری ایران دارن. به زعم استراو وقتی خاتمی حملات ۱۱ سپتامبر رو رسما محکوم کرد قصدش فقط ابراز همدردی با مردم آمریکا نبود بلکه تاییدی بود برای همکاری با آمریکا.

این همکاری انجام شد و استراو به نقش بسیار سازنده ایران جهت برپایی حکومتی دموکراتیک در افغانستان اشاره می کنه اما نتیجه این همکاری سخنرانی بوش بود که ایران رو در کنار عراق و کره شمالی محور شرارت نامید. تمام زحماتی که برای عادی شدن روابط کشیده شده بود بواسطه این سخنرانی از بین رفت. گرچه استراو به نقل از کاندولیزا رایس اذعان می کنه که عبارت محور شرارت قرار نبوده در متن باشه و اشتباه شده ولی به درست یا غلط این عبارت به کار رفته بود و فرصت آمریکا جهت عادی سازی ارتباط با ایران توسط خودشون از بین رفته بود.

این واقعه برای من و شاید خیلی از ایرانی های دیگه یادآور قراردادهایی بود که ایران با دولت های غربی می بست اما اون ها هر وقت منافعشون ایجاب می کرد بندهای قرارداد رو زیر پا می گذاشتن و طبیعی بود که بعد از این سخنرانی اعتمادها سلب  و رابطه با آمریکا منتفی بشه.

تقریبا همزمان با حمله نیروهای ائتلاف به عراق، سازمان مجاهدین خلق احتمالا با همکاری موساد اسنادی از تاسیسات اتمی ایران منتشر و افشا کرد که ایران مشغول ساخت تاسیساتی است که به آژانس بین المللی انرژی اتمی اعلام نکرده. و این آغاز مناقشه هسته ای ایران با غرب بود که تا امروز هم ادامه داره. ایران در جواب گفت، اعلام نکردن دلیل بر مخفی کردن نبوده و استفاده صلح آمیز از انرژی هسته ای حق همه کشورهاست.

و برای نشون دادن حسن نیتش به بازرسان آژانس اجازه داد تا از تاسیسات هسته ای بازدید کنن. محمد البرادعی در گزارش هشت صفحه ای خود به مشکلات موجود در تاسیسات هسته ای ایران اشاره کرد و نگرانی های خودش رو ابراز کرد. ایران تحت فشار قرار گرفت تا پروتکل الحاقی رو قبول  و غنی سازی اورانیوم رو متوقف کنه و گرنه پرونده هسته ای ایران به شورای امنیت ارجاع داده می شه. مذاکرات هسته ای در ابتدا بین ایران و سه کشور اروپایی بریتانیا، آلمان و فرانسه، شروع شد. اما استراو اعتراف می کنه که آمریکایی ها رو در جریان این مذاکرات قرار می داده. با اعلام محدودیت زمانی برای ایران در شورای امنیت جهت پذیرفتن پروتکل الحاقی، ایران از نمایندگان سه کشور اروپایی دعوت می کنه تا برای مذاکره به تهران بیان. استراو می گه در اون مذاکرات: “ایرانی ها دست گذاشتند به همان کاری که در آن شهرت جهانی دارند: بازی با واژه ها و کلام و چرخاندن جمله ها، جوری که سردرگمت می کنند و حرف دلخواهشان را از دهان خودت درمی آورند.” در پایان مذاکرات قرار شد ایران پروتکل الحاقی رو قبول کنه و دست از غنی سازی برداره در عوض دنیا حق ایران رو برای دستیابی به انرژی صلح آمیز هسته ای محترم بشمره و محدودیت براش ایجاد نکنه، نشست تهران راه رو برای مذاکرات بیشتر باز کرد. اما از اون طرف تندروهای آمریکایی مثل دونالد رامسفلد و جان بولتون مخالف مذاکرات اروپا با ایران بودن.

ایران تحت سم پاشی های آمریکا و بی اعتمادی تاریخی به غرب تصمیم گرفت که فعلا پروتکل الحاقی رو نپذیره و به گسترش فعالیت های هسته ایش ادامه بده. ولی در عین حال مذاکرات رو هم ادامه بده. ایران هیچ وقت به دنبال سلاح هسته ای نبود و به زعم استراو در دهه ۹۰ میلادی هم روسیه و هم کره شمالی سعی کرده بودن به ایران سلاح اتمی بفروشند اما رهبرایران قبول نکرده بود.

مذاکرات کج دار و مریز تا اواخر دولت خاتمی ادامه داشت و با اینکه ایران قبول کرده بصورت داوطلبانه هم پروتکل الحاقی رو اجرا کنه و هم غنی سازی رو ادامه نده، اما طرف غربی به تعهداتش پایبند نبود و ایران تهدید شده بود که کار به شورای امنیت کشیده خواهد شد. در آخرین ماه دولت خاتمی، اعلام شد که ایران غنی سازی رو از سر گرفته چون طرف غربی به تعهداتش پایبند نبوده. تا اینکه نوبت به ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد رسید. احمدی نژاد و همفکرانش اعتقاد داشتند باید محکم جلوی غرب ایستاد تا در مذاکرات دست بالا را داشته باشند و به طرف غربی امتیاز ندن. به زعم استراو ضربه اصلی به سیاست خارجی ایران رو سخنرانی احمدی نژاد در صحن عمومی سازمان ملل زد که نشون دهنده سیاست های تند خارجی ایران بود و باعث شد تندروهای آمریکایی و اسرائیلی بهانه بهتری برای مقابله با ایران داشته باشن.

نتیجه این سخنرانی تند این بود که آژانس با اکثریت قاطع ایران رو محکوم کرد که با آژانس همکاری نمیکنه و از این به بعد تصمیم با شورای امنیته. حتی کشورهای روسیه و چین هم به این قطعنامه رای مثبت دادن.

شورای امنیت هم با صدور قطعنامه ای از ایران خواست با آژانس همکاری کنه و غنی سازی رو متوقف کنه اما ایران در جواب گفت که تعداد سانتریفیوژهاش رو دو برابر می کنه، ایران به گسترش فناوری هسته ای ادامه می داد و شورای امنیت مرتبا با قطعنامه هاش حلقه تحریم ها علیه ایران رو تنگ تر می کرد.  تا اینکه اوباما رییس جمهورآمریکا شد که یکی از اولویت هاش بهبود مناقشه با ایران بود.

اما با رخ دادن اعترضات پیرامون برگزاری انتخابات در سال ۸۸ و به راه افتادن جنبش سبز، هم آمریکا و هم بریتانیا متهم به دخالت در امور داخلی ایران و حمایت از معترضان شدند. استراو این اتهام رو رد می کنه و میگه ما که در هر حال مقصر شناخته شدیم پس کاش از معترضان حمایت می کردیم. در این اثنا هم تحریم های جدید اعمال شد و بریتانیا جز اولین کشورهایی بود که این تحریم ها رو علیه ایران اجرایی کرد. در همین راستا در مجلس بحث شد که باید سفیر بریتانیا اخراج بشه و فردای اون روز در ۸ آذر سفارت بریتانیا اشغال شد، ساختمان سفارت در قلهک به آتش کشیده و اموال سفارت غارت شد که و ایران به این خاطر مجبور شد یک میلیون و سیصد هزار پوند به بریتانیا غرامت بپردازه. با این اتفاق ارتباط بین ایران و بریتانیا به حالت تعلیق دراومد و کارکنان سفارت ها به کشور خودشون برگشتن.

این اتفاق در کنار حمله به سفارت عربستان در سال ۹۴ علاوه بر ضررهای اقتصادی که بالغ بر دو میلیارد دلار می شد، به وجهه ایران در بعد بین المللی هم آسیب زد و این دید رو به وجود آورد که ایران توان محافظت از سفارتخانه ها رو نداره.

با انتخاب روحانی مذاکرات از سر گرفته شد و این بار آمریکا هم پای میز مذاکرات حاضر شد که در نهایت این مذاکرات به برجام رسید. استراو می گه ما می تونستیم بجای سال ۹۴ در همون سال ۸۳ به توافق برسیم اگر آمریکا زودتر سر عقل اومده بود اونموقع ایران بجای ۱۹ هزار ۲۰۰ سانتریفیوژ داشت و انقدر برنامه هسته ای ایران پیشرفت نکرده بود.

اما بدتر از همه این ها کاری بود که ترامپ کرد و از توافق خارج شد. با اینکه ترامپ از برجام خارج شد و تحریمهایی علیه ایران اعمال کرد اما ایران از برجام خارج نشد و گزارش های آژانس هم همه بر پایبندی ایران به این قرارداد حکایت میکنه. کشورهای اروپایی اما در مقابل این حسن نیت ایران  آنچنان که باید و شاید به ایران کمک نکردن و مقهور سیاست های آمریکا بودن.

استراو در بخش پایانی کتاب به نقل قولی از آیت الله مکارم شیرازی اشاره می کنه که گفته بود، “انقلاب و اسلام توسط دشمنان از بین نخواهد رفت ولی ممکن است توسط دوستان ضربه بخورد و از بین برود. سه گروه در داخل می توانند این ضربه را به انقلاب بزنند، اول گروهی که دعوت به اختلاف کرده و نغمه وحدت شکن سر می دهند؛ گروه دوم کسانی هستند که فقط به فکر منافع شخصی خود هستند و گروه سوم نیز افراد تندرو هستند.”

و از این حرف ها نتیجه می گیره که دیگه همه فهمیدن که کار کار انگلیسی ها نیست. استراو به مشکلات داخلی ایران اشاره می کنه و میگه در داخل ایران چند صدایی وجود داره و همین تعدد مراکز تصمیم گیری باعث شده غربی ها نتونن به درستی شرایط ایران رو درک کنن چون معتقده در ایران همه چیز اونجور که باید به نظر برسه نیست و ایران کشور شگفتی هاست. در نهایت دیدی که به آینده ایران داره مثبته و اذعان میکنه نهادهای دموکراتیک در این کشور در حال رشد و پا گرفتن هستنو در بدنه حاکمیت هم دشمنی ای با این حرکت وجود نداره. در پایان هم میگه : “باید با درک و احترام به سوی ایران و مردمش برویم و برای پایان دادن به انزوای سیاسی این کشور تقلا کنیم و علیه هر گونه تمامیت خواهی و زورگویی به پا خیزیم.”

اگه نخوام بحث درباره این کتاب رو در حد بحث های توی تاکسی تقلیل بدم تنها می تونم بگم استراو در پایان حرف های قشنگی می زنه که مناسب کمپین های انتخاباتی و کف زدن های حضاره و گرنه در این چند سال که از مذاکرات برجام گذشته هیچ اقدام عملی جدی ای در این راستا انجام نشده و ایران زیر سایه تحریم و تهدید زندگی کرده. تهدیدی که حاصل ائتلاف تندروهای اسرائیلی و آمریکایی با حمایت همتاهای اروپایی شونه، البته از نقش تندروهای ایرانی هم نباید غافل شد.

استراو به زعم خودش تلاش کرده ایران رو به غربیها بشناسونه و کمی رفتارهای غریب ایران رو توضیح بده، به نظر من تا حدود زیادی هم منصفانه این کار رو کرده اما محکوم کردن احمدی نژاد به عنوان کسی که همه کارها رو خراب کرده یا تهمت به مصدق که می خواست دیکتاتوری راه بیندازه و موارد ریز و درشت دیگه که در پادکست اشاره کردم از نقاط ضعف دیدگاهش به تاریخ ایران نشات میگیره. اما نقاط قوت کم نداره، مطالعات گسترده و تحلیل هایی که به جا و خوب بیان شده و تسلطش به تاریخ ایران به عنوان یک سیاستمدار خارجی قابل ستایشه. و به نظرم می تونه توسط سیاستمداران ما هم الگو قرار بگیره تا ما از دید یک ایرانی با کشورهایی که با اون ها در ارتباطیم آشنا بشیم.

اما نکته ای در مورد این کتاب وجود داره، کتاب عملا به دو بخش اصلی تقسیم شده، بخش اول رو میشه تا شروع مذاکرات هسته ای دونست که بیشتر اطلاعاتی تاریخی رو در برمیگیره و نوع نگاهی که استراو به ایران داره همدلانه است و جا به جا سیاست های بریتانیا رو نقد و محکوم می‌کنه. و نوع روایت‌هایی که انتخاب شده، روایت‌های چالش برانگیز نیست چرا که احتمالا جک استراو قصد نداشته کتابی حساسیت‌برانگیز درباره ایران بنویسه. بخش دوم که به مذاکرات هسته ای پرداخته لحنی حق به جانب داره و تلویحا ایران رو به خاطر بی اعتمادیش به غرب محکوم می‌کنه. مثلا در بخش تاریخی بارها اشاره می‌کنه که ما غربی ها مرتبا ایران رو تحقیر و تاراج کردیم و اون ها به همین خاطر به ما بی اعتمادن بعد به قضیه هسته ای که میرسه تعجب می کنه چرا ایران به ما بی اعتماده. من در ریویوهایی که در سایت گودریدز دیدم هم متوجه شدم نه تنها من بلکه بسیاری از خوانندگان کتاب هم متوجه این تفاوت لحن شدن و البته شگفت زده از میزان اطلاعات بسیار بالای جک استراو از تاریخ ایران. تا اونجا که یکی از خوانندگان این فرضیه رو مطرح کرده که بخش تاریخی کتاب توسط گوست رایتر نوشته شده و بخش های مربوط به مذاکرات هسته ای نوشته خود استراو است. از این ها که بگذریم کتاب اطلاعات نسبتا دقیق و خوبی درباره رابطه ایران و بریتانیا ارائه می ده و خوش خوانه اما به نظر نباید مورد استناد قرار بگیره.

در نهایت به نظرم رسید این کتاب در حکم تاریخی ساده و مختصر از ایران جذاب و خوندنیه. خصوصا اینکه وقایع اخیر رو در بر میگیره.

موسیقی‌های پادکست

  1. موسیقی فیلم The grey با نام Into The Fray و ساخته Marc Streitenfeld است.
  2. Itzhak Perlman – Scent Of A Woman Tango موسیقی فیلم Scent of A Woman محصول ۱۹۹۲ ساخته Martin Brest و با هنرنمایی آل پاچینو.
  3.  قطعه Matador De Sa Pena ساخته B-tribe.
  4. قطعه‌ای از موسیقی فیلم حکومت نظامی State of Siege با عنوان Paola 11099 ساخته Mikis Theodorakis.
  5. قطعه سوت پایان ساخته کارن همایونفر.
  6. تم اصلی فیلم The 3-10 to Yuma ساخته Marco Beltrami, Frankie Laine.(اطلاعات بیشتر و دانلود)
  7. قطعه‌ای که من با نام hibernate ذخیره‌اش کردم از هنرمندی که نمی‌شناسم.
  8. آهنگ Baskets in the Sky که از کتابخانه موسیقی رایگان یوتیوپ برداشته شده است.

نظرات ۲

راه‌های ارتباط با پادکست:

فهرست مطالب